فیدیبو نماینده قانونی انتشارات روزنه و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .

کتاب بلندی‌های ملون و گودال‌های بی‌رنگ

نسخه الکترونیک کتاب بلندی‌های ملون و گودال‌های بی‌رنگ به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است. تنها لازم است اپلیکیشن موبایل و یا نرم افزار ویندوزی رایگان فیدیبو را نصب کنید.

درباره کتاب بلندی‌های ملون و گودال‌های بی‌رنگ

آرزو گم کرده‌ام امشب دلی با این دل دیوانه نیست
رو به می آورده‌ام مستی در این پیمانه نیست

گوشه عزلت گرفتم امشب و فکر سحر
مثل اینکه از پی امشب سحر در راه نیست

رفته‌اند یاران دیروزی به دامان رفیقان دگر
گوئیا عشقی دگر در بین یاران نیست نیست

خسته از دوران سنگ و آهن و فولاد و گِل
این زمان آخر کسی قلبش به جز از سنگ نیست

قلب سنگی عاشقی هرگز نیاموزد رفیق
سنگ نمی‌سوزد، نمی‌لرزد در او احساس نیست

عشق صیدی چون من بیچاره می‌جوید به جمع
دل ز شیشه دارم و دربندم و راه فرارم نیست نیست

چون گرفتارش شوم سوزد مرا پا تا به سر
تا به جز خاکستری چیزی ز من بر جای نیست

ادامه...

  • ناشر: انتشارات روزنه
  • تاریخ نشر:
  • زبان: فارسی
  • حجم فایل: 0.59 مگابایت
  • تعداد صفحات: ۱۴۴صفحه
  • شابک:

چند صفحه از کتاب بلندی‌های ملون و گودال‌های بی‌رنگ

این کتاب را به همسرم، نازنین تقدیم می کنم

من همیشه می نوشتم ولی هرگز جمع آوری نمی کردم و اشعارم پراکنده بود. در این جا لازم می دانم که از نازنینم تشکر کنم، چون یادم نمی رود که یک سال به عنوان هدیه ی تولد کتابچه ای به من داد که تمام اشعار و نوشته های مرا با صبوری و سلیقه خاص خودش جمع آوری کرده و در آن نوشته بود.
با سپاس جایز می دانم که حال من این کتابم را به او تقدیم کنم، زیرا که او خود الهام اکثر این اشعار من بوده است.

آذر ۱۳۹۳



بلندی های ملون و گودال های بی رنگ

کامران شراره





حق انتشار الکترونیک برای فیدیبو محفوظ است



بلندی های مُلوّن و گودال های بی رنگ

هرگاه که گذران زندگی مرا بر بلندی های ملون می نشاند، بی اختیار خاطرات غم انگیز گودال های بی رنگ نهیبم می دهد.
شاید هنوز باور ندارم که هیچ چیز پایدار نیست، نه بلندی های ملون، نه گودال های بی رنگ، نه من و نه تو. باید بیاموزم که در بلندی های ملون به فکر طلوع خورشید و تلاءلوء انوار وسعت دریا - و پهناوری صحرا - سلسله اشجار و عظمت کوه ها و بالاخره تبلور یک قطره شبنم باشم.
زیرا که همین خاطرات قشنگ بلندی های ملون است که گذر از گودال های بی رنگ را ساده تر می کند.

اشعار

گریزان

من گریزان ز که باشم، ز چه باشم؟
ز طبیعتی که من را، ز ندانستن ها
به تو ای زمانه سخت سپرد
یا ز انبوه ملال انگیزی که به نام زندگی من را برد
من گریزان ز چه باشم؟
ز تزلزل نگاهی که برای لحظه کوتاهی
ریشه مرا تکاند و سپس از یادم برد
ز تو ای خوی هزار ساله من که ز من بی خبری
ز تو ای مستی یکشبه که فردا چه رسد بی اثری
من گریزان ز چه باشم؟
من گریزان ز نسیمم
ز نسیم باغ گل های بهاری
ز شکوفه و بنفشه
ز گل یاس و اقاقی
ز ترنم نگاهی که ز پشت پنجره بر من بود
ز تبلور یه خواهش که مرا مرهم بود
من گریزان ز حقیقت
ز حقیقت یه بودن
رو یک مدار باریک
از امروز گذشتن و به فردا برسیدن
من گریزان ز حقیقتی که بین من و امروز من و فردا هست
ز تفاوتی که بین هوس دل من و بازی این دنیا هست
من گریزان ز چه باشم؟
ز کلامی عاشقانه، یا ز قهر این زمانه
ز عقوبت نیازی که وجودم را خورد
ز گل باغ امیدم که شکوفا نشده یکجا مرد
من گریزان ز حقیقت یه آمیزش سردم
ز گل سرخ گرفتن ز معشوق
زمانی که سراپا گل زردم
من گریزان ز توام،
ز تو ای آیینه پاک حقیقت پرداز
که همه سوز مرا، درد مرا
نگاه بی تفاوت و سرد مرا
چهره آفت زده از مصیبت دهر مرا
تو نمایان کردی!
من گریزان ز خودم
که با همه عزّ وجود
من که گذر کرده ام از قله نور
این چنین بازیچه این زمانه ام
چون پر کاه بر تن باد روانه ام
من گریزان ز خودم
نقطه آغاز خودم
آخر این راه خودم

قرار دل بی قرار

آمد بهار خنده زنان به دامن چمن
پس کو قرار دل بی قرار من؟
آمد به قلب سیاه آسمان شعله کش قمر
آخر کجاست قرار دل بی قرار من؟
کی داند حال من نوعروس دشت
کی پرسد ز غمم شبی که در بسترش نشسته ماه؟
من ماندم و دل بی قرار من
من ماندم و شب های تار من
من ماندم و انتظار من تا بهار نو
من ماندم و امید دیدنت با خیال تو
کی داند حال من آن لاله گرفته رنگ؟
کی پرسد از درد من شب های پر فروغ
آخر کجاست قرار دل بی قرار من؟

سراپا آتشم

برای پسرم علیرضا که در سنین طفولیت این شعر را از بر برای من همیشه می خواند

سراپا آتشم
آتش نسوزاند مرا
من که لرزانم چو شمع
بادی نلرزاند مرا
همه تن سوخته ام،
خاکستری است از من به جا
گر که شد خاکم به سر، آن خاک نپوشاند مرا
عاشقم سر تا به پا،
آهنگ و شعر و شور و حال
مشکل است صاحب شدن قلب پر از عشق مرا
من که سرشارم ز شعر، آهنگ فراوان است مرا
هر نت و آهنگ نیاراید من و شعر مرا
بهره ور از آدمیت، بهره ور از چشم باز
خرقه این ناکسان
یکدم نمی پوشد دگر چشم مرا
در دلم مهر و محبت بر لبم حرف های الفت
دامنی از لاله دارم پوششی از ژاله دارم
هم نشین ماه و نورم ساکن کوه بلورم
چشمک مشتی ستاره
رونقی دیگر نبخشد منظر چشمان من را

اسیر

من اسیرم، اسیر دل دیوانه خویش
می زنم زنگ شعف بر تن ویرانه خویش

تن من سوخته از همسفری با رندان
من که رسوای جهان گشتم و بیگانه خویش

بال و پر بسته به پروازم و از جبر زمان
می کشم از پس خود هرچه به جا مانده ز خویش

شمع جانسوز وجودم! نفسی دیگر زن
تا بدانم که تویی در غم پروانه خویش

پر زنم به آتش عشق تویی پروا من
تا بسوزد همه هستیم ز خود کرده خویش

نمی بینند آدما

همه میگن چرا میری؟ کجا میری؟
نمی دونند آدما! نمی بینند آدما؟
همه میگن که تو یک ابر سپیدی،
توی آسمان آبی
تو قشنگی به خدا تو یکرنگی به خدا
نمی دونند آدما! نمی بینند آدما!
که چه غم داره دلم. ماهمو کم داره دلم
تو برام یه قرص ماهی به خدا، چشمه نوری به خدا
نمی دونند آدما
آخه ماه باید بتابه! آخه ابر باید بباره!
اگه من پیشت بمونم تو چطور می خوای بتابی؟
از پس این تن خسته به کجا می خوای بتابی؟
آگه تو با من بمونی قصه عشقو بخونی
در کنار تو و نورت پیش آن شمع وجودت
آخه من چطور ببارم!؟
آخه من چطور ببارم؟
نمی دونند آدما
که منم عاشق تابیدن تو
که تویی عاشق باریدن من
آخه ما چطور بتابیم و بباریم واسه هم؟
من میرم تا تو بتابی به تنم
من میرم تا که ببارم به سرت
چه بگم به آدما، چی بگم

پیشگفتار

از اینکه حال منظرگه چشمان تو خواننده عزیز نقوشی از تبلور احساسات من گشته مسرورم.
مرا بخوان که شکوفایی ترا نیازم. خود را بگشا و درها را. افق را با دیدگانت بگشای که از مرز افق هم می توان فراتر دید. جاری باش که سکون خاموشی است. پهناور باش که در محدودیت دیوار است و دیوار سراپا به گوش، ببین و بخوان و بمان که زمزمه برگ به زمین و نجوای زنبور به گلبرگ شنیدنی است.
به گوش و ببین و بخوان و بمان.
شبنم را ببین که دور از وحشت باران چه بی پروا با گل مریم عشق بازی می کند.
و ما را شایدها مانع انجام بایدها می شوند و ایکاش ها و اگرها و بلکه ها همه سنگ راه آری ها شده اند.
باران می آید و شبنم می میرد ولی خوشا آن لحظه عشق بازی و خاطراتش.
لاله را می بینم که در زیر آوار برگ در فکر فتح خاک است و ما در زیر فشار زندگی هستی خود را می بازیم و ملامت می کنیم آنهایی را که آیینه برای لحظه های خوش زندگی خویش هدیه می برند.
بیدار شو و با من بیا به مناجات بلبلان گوش فراده و تولد اقاقی ها را ببین و در جشن وصلت نور و آیینه شرکت کن که زندگی جز این نیست و بالاخره بلندی های ملون و گودال های بی رنگ هیچ کدام همیشگی نیست.
وقتی در بلندی های ملون هستی کوتاهی آن را به خاطر بیاور و با ولع دیده بگشا و چشمان را از ستاره ها پر کن که شب های بی ستاره هم هست.
وقتی به گودال های بی رنگ، شب های بی ستاره و نیستی ها رسیدی به یاد بیاور که نیستی ها سایه هایی از هستی های گذشته و یا همان بلندی های ملون اند که در شام غم خود را باخته اند.
از غم حذر کن تا که در هستی گذر کنی.
به پا خیز و با سختی ها مقابله کن و ایمان داشته باش که زندگی در اختیارتست نه تو در دست او و با خود زمزمه کن ، همیشه بکوش که در بلندی های ملون ساکن و در گودال های بی رنگ عابر باشی.

با آرزوی خوش در سفر پیش

نظرات کاربران
درباره کتاب بلندی‌های ملون و گودال‌های بی‌رنگ