فیدیبو نماینده قانونی انتشارات روزنه و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب دختران هانا

کتاب دختران هانا

نسخه الکترونیک کتاب دختران هانا به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است. تنها لازم است اپلیکیشن موبایل و یا نرم افزار ویندوزی رایگان فیدیبو را نصب کنید.

درباره کتاب دختران هانا

هنگامی که آنا به ملاقات مادر نود ساله‌اش در آسایشگاه سالمندان می‌رود، پیرزن دیگر قادر به تکلم نیست. آنا غمگین و در عین حال خشمگین است. می‌خواهد سؤالات بسیاری را مطرح کند، هنوز میل دارد چیزهای زیادی در مورد زندگی مادرش یوهانا و مادربزرگش هانا بداند. زندگی صد سال پیش در روستا وقتی هانا با پسرش راگنار، همسر برومان آسیابان می‌شود، چگونه بوده است؟ چرا او هرگز نتوانست بعدها به زندگی در شهر بزرگ گوته‌بورگ عادت کند؟ احساس مادرش هنگامی که پدرش از دنیا رفت چه بود و چرا او هرگز بر علیه زندگی خانه‌داری ملال‌انگیزش عصیان نکرد؟ حال دیگر برای جواب دادن به تمام این سؤالات خیلی دیر است. آنا ـ دختر و نوه ـ به تنهایی به سیر در زندگی مادر و مادربزرگش می‌پردازد و با کمک یادداشت‌های آنان، مدخلی به زندگی پیشینیان و بیش از همه به زندگی خود پیدا می‌کند. در انگیزه‌اش مبنی بر طرح پرسش‌هایی از زنانی که در زندگی او نقش بسته‌اند، این آرزو نهفته است که رابطه مادر و دختر و بخصوص ارتباط خودش را با مردان کشف کند. «از سفر در زندگی این سه زن چه می‌خواستم؟ آیا می‌خواستم راه خانه را بیابم؟»
ماریانه فردریکسون کتابی هیجان‌انگیز در مورد عشق نوشته است و در آن سه مسیر دلنشین زندگی آنا، هانا و یوهانا را از ورای صد سال تاریخ سوئد رونویسی کرده است.

ادامه...
  • ناشر انتشارات روزنه
  • تاریخ نشر
  • زبانفارسی
  • حجم فایل 2.91 مگابایت
  • تعداد صفحات ۴۸۰ صفحه
  • شابک

معرفی رایگان کتاب دختران هانا

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

در مورد کتاب:

هنگامی که آنا به ملاقات مادر نود ساله اش در آسایشگاه سالمندان می رود، پیرزن دیگر قادر به تکلم نیست. آنا غمگین و در عین حال خشمگین است. می خواهد سوالات بسیاری را مطرح کند، هنوز میل دارد چیزهای زیادی در مورد زندگی مادرش یوهانا و مادربزرگش هانا بداند. زندگی صد سال پیش در روستا وقتی هانا با پسرش راگنار(۱)، همسر برومان(۲) آسیابان می شود، چگونه بوده است؟ چرا او هرگز نتوانست بعدها به زندگی در شهر بزرگ گوته بورگ(۳) عادت کند؟ احساس مادرش هنگامی که پدرش از دنیا رفت چه بود و چرا او هرگز بر علیه زندگی خانه داری ملال انگیزش عصیان نکرد؟ حال دیگر برای جواب دادن به تمام این سوالات خیلی دیر است. آنا ـ دختر و نوه ـ به تنهایی به سیر در زندگی مادر و مادربزرگش می پردازد و با کمک یادداشت های آنان، مدخلی به زندگی پیشینیان و بیش از همه به زندگی خود پیدا می کند. در انگیزه اش مبنی بر طرح پرسش هایی از زنانی که در زندگی او نقش بسته اند، این آرزو نهفته است که رابطه مادر و دختر و بخصوص ارتباط خودش را با مردان کشف کند. «از سفر در زندگی این سه زن چه می خواستم؟ آیا می خواستم راه خانه را بیابم؟»
ماریانه فردریکسون کتابی هیجان انگیز در مورد عشق نوشته است و در آن سه مسیر دلنشین زندگی آنا، هانا و یوهانا را از ورای صد سال تاریخ سوئد رونویسی کرده است.

گناهان پدران، فرزندان را تا سه چهار نسل مجازات می کند. ما این موضوع را در مدرسه یاد گرفتیم. آن زمان هنوز داستان های انجیل تدریس می شد. به خاطر می آورم که این جمله به نظر من بی نهایت ناعادلانه، بدوی و احمقانه می آمد. بالاخره متعلق به اولین نسل هایی بودیم که "مستقل" تربیت شده بودند. انسان هایی که قرار بود خود تعیین کننده سرنوشت خود باشند.
به تدریج یا همگام با علم، در مورد میراث اجتماعی و روحی، این سخن انجیل معنای بیشتری یافت. ما رفتار و واکنش خود را بیش از آن اندازه ای که بخواهیم بپذیریم، به ارث می بریم.
درک و قبول این سخن ساده نبود. هنگامی که پدربزرگ و مادربزرگ ها زمین و خانه هایی را ترک کردند که از چند نسل پیش با خانواده شان در آن می زیستند، چیزهای زیادی فراموش و در ناخودآگاه گم شد.
در مورد رفتار و اعمال مادران سخنانی از انجیل وجود ندارد، با وجود این که شاید آنها ارزش بیشتری از اعمال پدران داشته باشند. الگوهای بسیار قدیمی از مادران به دختران داده می شد تا آنها را مجددا به دخترانشان بدهند و آنها نیز باز...
شاید مشکلات زنان برای مطرح کردن خویش و استفاده از حقوقی که اجتماع مدرن در مقابل تمایل به مساوات به ایشان می داد، به این وسیله توجیه شود.
و یک چیز دیگر. کتاب من یک اتوبیوگرافی نیست. آنا، هانا و یوهانا هیچ شبیه من، مادرم یا مادربزرگم نیستند. آنان موجوداتی زاییده تخیل من هستند که ربطی به واقعیت ندارند. و دقیقا همین موضوع آنان را برای من واقعی می کند. امید است برای کسانی که شروع به اندیشیدن در این مورد می کنند که مادربزرگشان که بوده و الگوهای داده شده چگونه زندگی آنان را تحت الشعاع قرار داده است نیز همین طور باشد.

در مورد نویسنده:

ماریانه فردریکسون(۴) متولد سال ۱۹۲۷ در گوته بورگ است. ازدواج کرده است و دو دختر دارد. مدتی طولانی به عنوان خبرنگار در روزنامه ها و مجله های مشهور سوئدی کار کرده است. در سال ۱۹۸۰ اولین کتابش را منتشر کرد و از آن زمان ده رمان موفق دیگر نوشته است.
کتاب فوق از روی چاپ هشتم ترجمه آلمانی به فارسی برگردانده شده است.

آنا

سرآغاز

احساس اش شبیه روزهای زمستانی بود. روزی چنان ساکت و بدون سایه که گویی هم اکنون برف باریده است. صداهای تیز راه خود را به سوی او باز می کردند. مانند طنینی که پس از افتادن کاسه ای به گوش می خورد.
این صدا او را به وحشت می انداخت. درست مانند صدای گریه از تختخواب همسایه که در این سفیدی شکسته می شد.
یوهانا چهار سال پیش حافظه اش را از دست داده بود. چند ماه بعد هم کلمات محو شدند. زن می دید و می شنید، اما نمی توانست نام اشیاء و افراد را بر زبان بیاورد و به این ترتیب، اینها هم معنای خود را از دست دادند.
و حالا او به سرزمین سفید می آمد، جایی که زمان وجود نداشت. نمی دانست تختش کجا قرار دارد یا چند سالش است. اما روش رفتاری جدیدی یافت و مانند یک کودک با لبخند متواضعی تقاضای بردباری می کرد. و مانند یک کودک آماده پذیرش احساسات و همه چیزهایی بود که برای درک کردن بدون صحبت بین انسان ها مرسوم است.
یوهانا می دانست که خواهد مرد. این آگاهی قطعی بود و فقط یک اندیشه نبود.
فقط وابستگانش بودند که او را از مردن بازمی داشتند.
شوهرش آرنه(۵) هر روز می آمد. با او دیدارهائی بدون حرف داشت. مرد بیش از نود سال داشت. پس او هم نزدیک این مرز بود. اما نه می خواست بمیرد و نه می خواست بداند. از آنجا که همیشه زندگی خود و یوهانا را تحت کنترل داشت، به سختی بر علیه این موضوع اجتناب ناپذیر مبارزه می کرد. پشت زن را ماساژ می داد، زانوهایش را خم و راست می کرد و روزنامه صبح را برایش می خواند. زن نمی توانست مقاومتی در مقابلش بکند. زندگی مشترک آنان طولانی و پیچیده بود.
از همه سخت تر زمانی بود که دخترشان آنا می آمد. او که در شهری کاملاً دور زندگی می کرد. پیرزن که چیزی از زمان و مسافت نمی دانست، همواره قبل از ملاقات ناآرام بود. گویی صبح خیلی زود هنگام بیدار شدن، صدای اتومبیل را می شنود که از میان جاده ها حرکت می کند و به همراه آن زنی پشت فرمان به امیدی احمقانه نزدیک می شود.

آنا می دانست که مانند یک کودک پرتوقع است. با این احوال به محض این که افکارش رها می شدند، آنها هم با او به گردش می رفتند. فقط یک ملاقات دیگر و شاید جوابی برای یکی از آن سوالاتی بیابد که هرگز وقتی برای مطرح کردنشان نیافته بود. اما هنگامی که پس از بیش از پنج ساعت به پارکینگ بیمارستان رسید، پذیرفته بود که مادرش یوهانا این بار هم او را نخواهد شناخت.
با این وجود می خواست سوالات را مطرح کند.
فکر می کرد، من این کار را به خاطر خودم انجام می دهم. برای مامان اهمیتی ندارد که من از چه حرف می زنم.
اما در اشتباه بود. البته یوهانا کلمات را نمی فهمید، اما رنج دختر و ناتوانی خود را حس می کرد. دیگر به خاطر نمی آورد که تسلی دادن این بچه که همیشه سوالات احمقانه ای می کرد، وظیفه او است. اما این درخواست هنوز پابرجا و گناه تمام کمبودها بر گردن او بود.
دلش می خواست به آرامش پناه ببرد و چشمانش را بست. نمی شد، قلب می تپید و پشت پلک چشم ها قرمز تیره و دردناک بود.
شروع به گریه می کرد. آنا سعی می کرد تسکینش دهد، خیلی خوب، خیلی خوب. گونه پیرزن را خشک می کرد و خجالت می کشید.
یاس یوهانا را نمی شد متوقف کرد، آنا ترسید؛ زنگ مخصوص پرستاران را زد. مثل همیشه مدتی طول کشید و سپس زن موبور کنار در ایستاد. او چشمانی آبی و بدون عمق داشت. روی سطح آبی، تحقیر ایستاده بود و آنا توانست برای لحظه ای چیزی را که او می دید، ببیند: زنی میانسال، وحشت زده و ناتوان، در کنار یک پیرزن، خدای بزرگ!
پرستار گفت: «خیلی خب، خیلی خب.» اما تن صدایش خشن بود، درست مانند دستی که روی موهای پیرزن کشیده می شد. با این وجود موفق شد. یوهانا به قدری ناگهانی به خواب رفت که به نظر غیرطبیعی می آمد.
پرستار گفت: «ما نباید بیمار را عصبی کنیم. حالا برای مدتی آرام بنشینید. ده دقیقه دیگر برای عوض کردن کهنه و ملافه ها می آییم.»
آنا مانند سگ وحشت زده ای، بدون صدا از میان اطاق به تراس رفت. سیگارش را برداشت و پک عمیقی زد. این کار او را آرام کرد، می توانست فکر کند. اولین افکار خشمگینانه بودند: این پرستار لعنتی مانند سنگ خارا محکم است. البته زیبا و به طرز چندش آوری جوان است. آیا مامان از ترس به حرفش گوش کرد؟ مگر در اینجا قانونی برقرار است و سالمندان بیچاره آن را حس می کنند که تسلیم می شوند؟
سپس خود را سرزنش می کرد. این زن جوان کار او یعنی آنا را انجام می داد، تمام آن کارهایی را می کرد که در واقع آنا باید انجامشان می داد. اما او نمی توانست بر خود غلبه کند، حتی اگر وقت و مکانی برای این کار وجود داشت.
در خاتمه نوبت یک جمع بندی حیرت انگیز می شد که آیاسوالات او به طریقی مادر را زیادی تحت تاثیر خود قرار داده بودند؟
سیگارش را در ظرف حلبی زنگ زده ای خاموش کرد که شخصی آن را روی دورترین میز قرار داده بود. بخششی با بی میلی به از دست رفته ها. آه خدایا، چقدر خسته بود. فکر کرد، مامان، آه مامان کوچولوی خوب، چرا نمی توانی مهربان باشی و بمیری؟
نگاهی وحشت زده به پارک بیمارستان انداخت که در آن درختان افرا شکوفه کرده بودند و عطر عسل می دادند. این عطر را با نفس های عمیق استنشاق کرد، گویی در بهار به دنبال تسکین خاطر است. اما احساس او کرخ ماند. فکر کرد، من خودم تقریبا مانند یک مرده هستم. هنگامی که بازگشت و با قدم های راسخ به سمت در اطاق پرستار بخش رفت و در زد فقط توانست فکر کند، تمامش کنیم، مرتا(۶).
مرتا تنها کسی بود که در اینجا می شناخت. مانند دوستان قدیمی با هم احوالپرسی کردند. آنا روی صندلی ملاقات کنندگان نشست و می خواست شروع به سوال کردن کند که احساسش بر او غلبه کرد.
«من نمی خواهم گریه کنم.» این را گفت و با این وجود گریه کرد.
پرستار جعبه دستمال کاغذی را پیش رویش گرفت: «ساده نیست.»
آنا گفت: «من می خواهم بدانم که او تا چه حد درک می کند.» و از این امیدواری صحبت کرد که مادرش او را می شناسد. از سوال هایی گفت که برای مادری مطرح کرده بود که چیزی درک نمی کرد و با این احوال می فهمید.
مرتا بدون تعجب گوش کرد: «گمان می کنم درک سالمندان به طریقی است که ما به سختی متوجه آن می شویم. مانند نوزادها. شما خودتان دو فرزند به دنیا آورده اید و می دانید که نوزادان همه چیز را می فهمند، حتما به خاطر دارید، نه؟»
نه، به خاطر نمی آورد. فقط احساس غلبه یافته مهربانی و شکست خود را به یاد داشت. اما می دانست که منظور پرستار چیست، زیرا خودش هم چند نوه داشت و چیزهای زیادی از آنان فرا گرفته بود.
بعد مرتا با کلمات تسکین آمیز از وضعیت عمومی زن سالخورده صحبت کرد. محل زخم ها تحت کنترل بودند، بنابراین از ناراحتی جسمی رنج نمی برد.
مرتا گفت: «ولی شب ها کمی ناآرام است. به نظر می رسد که کابوس می بیند، فریادزنان از خواب می پرد.»
«رویا هم می بیند؟»
«البته که رویا می بیند. همه می بینند. مساله ناراحت کننده این است که ما هرگز مطلع نمی شویم که بیمارانمان چه خواب هایی می بینند.»
آنا به گربه ای فکر کرد که در خانه داشت. حیوان زیبایی که از خواب می پرید و با چنگال های تیز شده شروع به غریدن می کرد. بعد حتی از این فکر خود خجالت زده شد.
اما پرستار مرتا شرمساری او را ندید.
«ما ترجیح می دهیم، با توجه به وضعیت عمومی خراب یوهانا، داروی آرام بخش به او ندهیم. علاوه بر آن معتقدم که شاید به رویاهایش احتیاج داشته باشد.»
«احتیاج...؟»
پرستار مرتا به تعجبی که در صدای آنا موج می زد، توجهی نکرد و ادامه داد: «ما تصمیم داریم اطاقی خصوصی به او بدهیم. او با وضعیت فعلی خود، مزاحم دیگران در سالن می شود.»
«اطاق خصوصی، ممکن است؟»
«ما در انتظار مرگ امیل در اطاق هفت هستیم.» پرستار این را گفت و نگاهش را به پایین دوخت.
آنا وقتی از محل پارک اتومبیل خارج شد، فهمید منظور پرستار مرتا از آن جملاتی که در مورد امیل، واعظ پیر فرقه ای مذهبی، گفت چه بود. مردی که آوازهای کلیساییش در تمام این سال ها طنین انداخته بود. اصلاً متوجه نشد که امروز اطاق مرد کاملاً ساکت بود. سال ها آوازهای مرد را می شنید که در مورد زندگی در دره سایه های مرگ و از آقایی که دادگاه ترسناکش در انتظار ماست، می خواند.

دنیای اسرارآمیز یوهانا بر اساس ساعت تنظیم می شد. درِ این جهان ساعت سه شب باز و در تاریک روشن صبح، یعنی ساعت پنج بسته می شد.
این دنیا پر از تصاویر، مملو از رنگ، عطرها، صدای افراد و دیگر صداها بود. جریانی شدید آب شرشر می کرد. باد در تاج درختان افرا آواز می خواند و جنگل پر از ترانه های پرندگان بود.
خواب می دید، صدا فریاد زد: «تو دیوانه هستی، لعنتی.» صدایی که بهتر از هر چیزی می شناخت. صدای پدر. صورتش سرخ است و وقتی عصبانی می شود وحشت انگیز است. یوهانا می ترسد، دستانش را دور پاهایش می پیچد. مرد او را بلند می کند، موهایش را نوازش می کند و می گوید: «بچه جان، حرف او را باور نکن.»
اما برادر بزرگش راگنار در میان اتاقک ایستاده است. با شکوه به نظر می رسد. دگمه های لباسش براق است و چکمه های بلند دارد. او هم فریاد می زند.
«همه تان به غار بروید. همین امروز. ممکن است فردا بیایند.»
حالا فقط می توان یک صدا را شنید. صدایی مصمم.
مادرش می گوید: «آه پسر جان. واقعا فکر می کنی که اَکسل(۷) و اوله(۸) از موس(۹) و پسر آسترید که آن دورتر در فردریکس هالد(۱۰) زندگی می کنند، به سادگی اینجا می آیند و ما را می کشند؟»
«بله مادر.»
صدایی می گوید: «تو دیوانه شده ای.» اما اکنون تردید دارد. و مرد پیر به سرباز نگاه می کند. نگاه با نگاه تلاقی می کند و پیرمرد نمی تواند از ابهت نگاه جوان بگریزد.
«خب همان کاری را می کنیم که تو می گویی.»
بعد تصاویر عوض می شوند. پا بر زمین کوبیدن است و اشیاء سنگین خارج می شوند. می بیند که وسایل زیرزمین و انبار آذوقه چگونه بیرون برده می شوند. تغار بزرگ حاوی گوشت نمک سود شده خارج می شود. خمره شاه ماهی، کیسه سیب زمینی، قابلمه توت ها، کره در خمره چوبی، نان ها سخت پهن و تمام اینها به خارج و در سراشیبی می رود و از آنجا به کرجی. کیسه هایی پر از ملافه و لباس و تمام ذخیره های پشم از سرازیری به پایین پرتاب و به سمت دریا برده می شود. برادرش را در حال پاروزدن می بیند.
هانا در بین راه کلبه فریاد می زند: «چراغ های نفتی!» اما راگنار جلویش را می گیرد. او هم با صدای بلند فریاد می زند: «نه، مادر، شما باید از نور صرف نظر کنید.»
چشمان کودک از وحشت باز مانده است. اما پروانه ای لیمویی روی دستش می نشیند.

حال دوباره تصویر تغییر می کند. خورشید تقریبا غروب کرده است. او روی شانه های پدر نشسته است و مانند بسیاری از اوقات به هنگام غروب، از سرازیری به سمت بالا، به سمت دریاچه های کوه برده می شود. آنها اسرارآمیز و بی حرکت هستند. کاملاً با دریاچه بزرگ با آن نور و درخشش آبیش فرق دارند. درست بالای آسیاب، دریاچه بزرگ، دریاچه تیره سکوت را می شکند. با تمام نیرو خود را به پایین و در جریان شدید آب پرتاب می کند، اما سدی در آنجا هست و او را نگه می دارد.
پدر مثل همیشه، شب ها آب بند را کنترل می کند.
می گوید: «آب دریاچه نروژ.» و در صدایش رنج موج می زند. «یوهانا، هرگز فراموش مکن، آبِ نان روزانه ما از نروژ می آید. آب بسیار زیرک تر از انسان هاست. کوچکترین اهمیتی به مرزها نمی دهد.»
مرد در حال خود نیست. اما دختر تا زمانی که اجازه داشته باشد روی شانه های او بنشیند، نمی ترسد.
حال شب از راه می رسد. پدر بازحمت و کند، از سراشیبی کوه به طرف آسیاب بالا می رود و قفل ها را امتحان می کند. دختر کوچک می شنود که او قبل از پایین رفتن از راه باریک به سمت قایق، زیر لب ناسزا می گوید. داخل غار ساکت است، برادران خوابیده اند، ولی مادر، ناآرام روی تشک سفت این پهلو و آن پهلو می شود.
یوهانا اجازه دارد در آغوش پدر بخوابد. هوا سرد است.
بعدا تصاویر جدیدی می آیند. او بزرگتر است. این را در پاهایی می بیند که با کفش چوبی به سمت در ورودی غار می روند، زیرا اکنون سرازیری ها یخ زده و لیز هستند.
صدا می زند: «پدر، پدر.»
اما او جواب نمی دهد، پاییز است و هوا زود تاریک می شود. بعد او نور را در قسمت ورودی غار می بیند و می ترسد، در غار دعواست. رودولف آنجاست و آهنگر که دختر از او آنقدر می ترسد. دو مرد را می بیند که تلوتلو می خورند. آهنگر را می بیند و پدرش را هم.
پدر فریاد می زند: «برو خانه، بچه» و یوهانای کوچک می دود و گریه می کند، می دود و گریه می کند، می دود و می افتد، دردش می آید، اما درد زانوی ضرب دیده در مقابل درد سینه چیزی نیست.
فریاد می زند: «پدر، پدر!»
و بعد پرستار کشیک شب می رسد، نگران است: «خیلی خوب، خیلی خوب یوهانا. تو خواب دیده ای. حالا بخواب. بخواب.» او مثل همیشه اطاعت می کند، برای زمان کوتاهی می خوابد تا صداهای کشیک صبح به داخل بدنش نفوذ می کنند و مانند یخ در رگ هایش به حرکت درمی آیند. از سرما می لرزد، اما کسی نمی بیند، پنجره ها را باز می کنند. کهنه های تازه ای به او می بندند، دیگر سردش نیست و خجالت نمی کشد.
او باز در ناکجای سفید است.

نظرات کاربران درباره کتاب دختران هانا

داستان سه زن در سه نسل با ترجمه ای عالی. بسیار زیباست
در 1 سال پیش توسط