فیدیبو نماینده قانونی گروه انتشاراتی ققنوس و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب من آلیس نیستم ولی اینجا خیلی عجیبه!

کتاب من آلیس نیستم ولی اینجا خیلی عجیبه!

نسخه الکترونیک کتاب من آلیس نیستم ولی اینجا خیلی عجیبه! به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است. تنها لازم است اپلیکیشن موبایل و یا نرم افزار ویندوزی رایگان فیدیبو را نصب کنید.

درباره کتاب من آلیس نیستم ولی اینجا خیلی عجیبه!

کتاب «من آلیس نیستم،‌ ولی اینجا خیلی عجیبه»‌ نوشته فرید حسینیان تهرانی (-۱۳۵۶) است.
در این کتاب راوی اول شخص،‌ دچار سندرم نادري است معروف به «آليس در سرزمين عجايب» كه شخص بيمار چيزها را بزرگ‌تر و يا كوچك‌تر از اندازه واقعي خود مي‌بيند.
او كه اين حالت را از سنين پايين‌ تجربه كرده است و در بزرگسالي به ماهيت آن پي می برد، و رد نشانه‌های آن را در خاطراتش مي‌گيرد. خاطراتی که منجر به نگاه متفاوت او به جهان می‌شود و تصویری معوج از جهان ارائه می‌دهد. توهمي كه او را در دنيايی سيال از اسطوره‌ها و افسانه‌های ديروز و امروز رها مي‌كند كه هيچ ساحل امني در آن نيست. انگار نسبت راوی بيمار با جهان استعاره‌ای از حضور انسان در جهان مشكوك اين عصر است.
این کتاب با این جملات آغاز می شود:
«همسرم غول‌ها را زياد جدی می‌گيرد! آنها را بيخود گنده می‌كند... دست خودش نيست. اين، هم خودش را به هول و ولا مي‌اندازد، هم غول را معذب می‌كند! آن نيمه شب هم كه داشتم روي متن «درباره ما» براي وب‌سايتم كار مي‌كردم تا صبح خروس‌خوان تحويل طراح دهم، به همين دليل وحشت زده شد. توي اتاق نشسته بودم به نوشتن – چندين بار خط زدم و از نو نوشتم... چشم‌هايم خسته بود و سردردم داشت پا مي‌گرفت. با اين حال فرصت كم بود و بايد سروتهش را زودتر هم مي‌آوردم. بالاخره بعد از بالا و پايين بسيار، سر و شكل متن در‌آمد و رسيدم به ماجراي «فابرژه» و تخم‌مرغ‌ها... .»

ادامه...
  • ناشر گروه انتشاراتی ققنوس
  • تاریخ نشر
  • زبانفارسی
  • حجم فایل 0.96 مگابایت
  • تعداد صفحات ۱۶۰ صفحه
  • شابک

معرفی رایگان کتاب من آلیس نیستم ولی اینجا خیلی عجیبه!

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



۲. تربیتِ آتیش به سری

نمی دانم اولین بار دقیقاً چه زمانی این اتفاق عجیب برایم افتاد: اتفاق عجیب یا اتفاق نادر یا اتفاق خاص: ترکیب های وصفی نسبتا مشابهی که زیاد شنیده یا خوانده ام. نظر خودم این است که خاص بود اما نادر... نه! دست کم برای من ندرت نداشت و بعد از بار اول، توی زندگی ام سایه انداخت. سایه ای که هرچه برای من سنگین بود به چشم دیگران نمی آمد ــ انگار سایه یکی از اندامم باشد! سایه سرم، سایه نگاهم یا روانم مثلاً... اگر می شد «نگاه» را یک عضو در نظر گرفت یا «روان» جسمیت می یافت شاید سایه آن ها تعبیر نادرستی هم نبود... و حتی ممکن بود بشود از ترکیب آن ها به تعریف کامل تری رسید: سایه نگاه متفاوت من بر روانم یا سایه روان نژند من بر نگاهم به جهان! هرچه بود، چیزی از بیرون من انگار پیدا نبود، یا اگر بود مثل نقص عضوی که خانواده با آن بزرگ می شوند و از روی عادت بزرگش نمی کنند، در مراودات و مکالمات ما حذف به قرینه معنوی می شد! خانواده ای که فرزندی نابینا دارند چون می دانند او با مکانیزم خودش می تواند تصویری از دنیا ببیند، ممکن است وقتی دارد به دیوار برخورد می کند یا توی چاه می افتد خطابش کنند:
«جلو پاتو نگاه کن!»
«دیوانه ای مگه تو؟!»
جمله ای که اگر از دیگران خطاب به فردی مشابه صادر شود نهایت بی مروتی است. خانواده و نزدیکان من هم، از همان بچگی، این ویژگی را در من دیده و با من پذیرفته بودند و به خیالشان نرسیده بود من مرض داشته باشم!

نشسته بودم منتظر شروع برنامه کودک ساعت پنج عصر ــ اوایل ابتدایی بود. تلویزیون پشت به پنجره بود: نه درست زیر پنجره، با زاویه ای جلو پنجره قرار گرفته بود که از نشیمن، آسمان پیدا بود. با این که یک گلدان بزرگ دیفن باخیا با برگ های درشتش قاطع الطریق بود اما وقتی پرده کنار بود ــ که معمولاً بود ــ کسی که می نشست به تماشای تلویزیون، آسمان هم در نظرش می افتاد: آن غروب آسمان منقلب بود... تازه تابستان تمام شده بود و سوز هوا و مهر و مدرسه به شکنجه می ماندند! هرچه هم می خواستی خودت را به کوچه علی چپ بزنی و خیال کنی کمی بعد از برنامه کودک نوبت شام است و پس از آن می توانی تا دیروقت بیدار بمانی و با پدرت مارپله بازی کنی... باز با این سرودِ [!] مرسوم اول مهرهای آن سال ها سر عقل می آمدی که مدرسه ها وا شده/ همهمه برپا شده/ با حضور بچه ها/ مدرسه زیبا شده!
بچه ای در یک لباس سرهمیِ روشن (که بیش از آن که شبیه سارافون های بچگانه باشد شبیه جلیقه مهار بیماران روانی(۱) بود) با دست هایی که مثل پدربزرگم پشتش گره کرده بود (یعنی با این جاافتادگی شاید احتیاجی هم به آن لباس پیدا نمی کرد)، به ضربِ مارشی گوشخراش پیش ِ یک پرده قدم می زد و ناگهان پرده کنار می رفت و می نوشت «برنامه کودک و نوجوان». پسرک هم عنان از کف می داد و احیاناً بندهای جلیقه مهار کودک درونش را پاره می کرد و با دست های باز سمت عنوان برنامه پر می گرفت که نرسیده به آن ناگهان خشکش می زد و مثل یک پروانه خشک شده می چسبید روی صفحه و تمام...
معمول بود اول مجری نوجوان و خنده روی برنامه ــ در روپوشی گل و گشاد و روسری بسیار بزرگی با گره عجیب و احتمالاً رنگ پریده یا تیره ــ از دست زدن به چیزی یا انجام دادن کاری یا گفتن حرفی ما را تا سرحد مرگ بترساند! بعد برنامه شروع می شد... داشتم اولین یا دومین آیتم را تماشا می کردم که «اتفاق» افتاد: خاطرم نیست چند دقیقه از شروع برنامه گذشته بود که سرگیجه و حال تهوع سراغم آمد اما این یادم است که طولی نکشید تا بفهمم چیزی اطرافم تغییر کرده یا در حال تغییر است که حال من را به هم ریخته! مثل لحظه ای پشت چراغ قرمز که احساس می کنی ماشین دارد عقب عقب می رود در حالی که چراغ سبز شده و ماشین های دیگر هستند که راه افتاده اند... تلویزیون راه افتاده بود و داشت می رفت. راه افتاده بود و از من دور و دورتر می شد و به همان تناسب کوچک و کوچک تر. انگار تلویزیون را روی یک چرخ نقاله گذاشته بودند و هُلش می دادند عقب ــ نه تند و نه کند. خیلی ملایم و منظم داشت می رفت آن ته! فاصله میز تلویزیون تا پای پنجره، خیلی کمتر از مسیری بود که تلویزیون طی کرده بود. همان چند دقیقه اول از دیفن باخیا با آن اِهن و تلپ که آدم را با وجه تسمیه آلمانی اش(۲) یاد سخنرانی های غرّای هیتلر می اندازد/ باید از دیفن باخیا با آن شهرت کودک کشی(۳) که آدم را یاد جنایات هیتلر می اندازد/ باید از دیفن باخیا با آن نام خانوادگی(۴) که آدم را یاد حماقت های هیتلر می اندازد، رد شده و دیوار را شکافته و از طبقه پنجم پرت شده بود پایین...(۵) فکر کردن به این موضوع باعث شد تعادلم را از دست بدهم و احساس کنم همین الآن است که از روی مبل های راحتی پرت شوم روی زمین... برای این که بیشتر از این سرم گیج نرود چشم از تلویزیون گرفتم و به پایین نگاه کردم، غافل از این که موضوع «تلویزیون» نبود: پاهایم داشت از من دور می شد و زمین زیر پایم هم به همین تناسب در عمق فرومی رفت و بالاتنه من را در ارتفاع رها می کرد. ترس از ارتفاع هم به ترس عدم تعادل اضافه شده بود...

ناخن هایم را توی دسته مبل فرو کردم. چشم هایم را بستم و پلک هایم را به هم فشار دادم. نم اشک از شکاف پلک ها بیرون زد و روی مژه هایم نشست. از خنکای قطرات اشکی که به پوست لب پلک هایم رسیده بودند، لرزم گرفت. نمی دانم چقدر کشید که دوباره آرام چشم هایم را باز کردم: تلویزیون دیگر حرکت نمی کرد، اندازه اش ثابت مانده بود اما کوچک و دور... فکر کردم شاید بشود این وضعیت را به حال اولش بازگرداند: تلاش کردم با پلک زدن های پیاپی پرده پیش رویم را عوض کنم و تلویزیون را به جای اولش برگردانم... اما نشد! باید بلند می شدم و می رفتم پیش تلویزیون تا بتوانم آن را لمس کنم، نکند واقعاً عقب رفته باشد و اشکال از چشم های من نباشد. آرام از جا بلند شدم. سرم گیج نمی رفت اما ابعاد عوض شده بودند. قدم برداشتن و ــ به خصوص ــ بر زمین گذاشتن مشکل بود چون دیگر اعتباری به قدمگاهم نبود. خیابانی یک طرفه مسیر هرروزه ات باشد و یک روز وارد آن بشوی و ببینی قطارِ ماشین ها فشنگ وار به سمتت شلیک می شوند. وقتی عصبانی از بی فرهنگی راننده ها به تهِ کوچه می رسی، می بینی تابلوی یک طرفه نو و برّاقی در انتهای کوچه سیخ ایستاده، دارد به تو دهن کجی می کند!
مسیر هرروزه ام تغییر کرده بود. ولی این تغییر به سادگیِ تغییر جهت تابلوی یک طرفه نبود. تحلیلی از اوضاع نداشتم اما با گوشت و پوستم می توانستم حس کنم که نه قدمگاه خاص ِ من که «ثبات» ــ به طور عام ــ زیر سوال رفته است، پس با محافظه کاری راه افتادم. توی مسیر، هرچیزی که در دسترس بود لمس می کردم تا خیالم راحت شود ابعاد و اندازه اش همانی است که می بینم. تازه تمام این ها که درست و راست از آب درمی آمد، ابعاد و اندازه های بدنم هم به هم ریخته بود. این که از درون احساس نمی کردم کش آمده ام اما چشم هایم چیز دیگری می گفت، کنترلم را روی بدنم سخت می کرد. با این اوصاف ناچار بودم مثل صخره نوردها پاهایم را قدم به قدم بر زمین سفت کنم در حالی که نگاهم مستقیم به جلو بود که نکند یک آن حرکتی غیرقابل پیش بینی از سنگ های لغزان (تلویزیون یا اشیای دیگر) سر بزند. با تمام این پیشگیری ها و پیش بینی ها، پیش از آن که بخواهم به تلویزیون برسم، رسیده و با آن برخورد کرده بودم!
چشم هایم سیاهی رفت. بی حال پای تلویزیون ــ روی پارکت سرد ــ نشستم و دستم را روی باریکه های چوب کشیدم. مطمئن شدم ترک ها و شکاف های قدیمی سر جایشان هستند و من توی یک سرزمین دیگر پرت نشده ام. همان وقت که تابلوی یک طرفه را نگاه می کنی محکم روی ترمز می زنی و نگاه مضطربت دنبال تابلوی کوچه می گردد نکند اشتباه آمده باشی. اما کوچه همان کوچه و پارکت همان پارکت و تلویزیون هم سر جایش بود!
تاریکیِ پشت شیشه های زیرتلویزیونی آن را به آینه تبدیل کرده است. سرخورده توی آینه، برای محکم کاری یا به دنبال آخرین شانس برای احراز حقانیت، پشت سرم را وارسی می کنم: تسین راک رد یهابتشا... در آینه های کنار هم چشم می اندازم نکند چیزی از چشمم افتاده باشد: تسین یزیچ... مایوس و از سر استیصال جمله زیر آینه بغل را برای نمی دانم چندمین بار می خوانم (یعنی نمی خواهم بخوانم اما تا چشمم می افتد خوانده می شود مثل این شعارها یا دعاها که روی تابلوهای جاده ها نوشته ها و خوانده ها خودبه خودها...(۶)) «همه چی از اون اندازه ای که توی آینه می بینی به تو نزدیک تره!» انگار خطاب آینه دوم شخص است. معمول است که ضمایر دوم شخص را به فارسی جمع ترجمه کنند که اشتباه هم نیست. اما خطاب آینه آن قدر صراحت دارد که روی کلمات دیگر جمله هم تاثیر گذاشته و آن ها را به لحن غیررسمی شکسته است!... چشم های من جای آینه را می گیرد و تلویزیون از آنچه می بینم به من نزدیک تر می شود. درست تر این که من یکی از ماشین های پشت سرم شده ام و تلویزیون آینه بغل ماشین. انحنای آینه برعکس می شود و تصویر توی تقعرش از من دور و دورتر می شود... به خودم که می آیم، پنجه هایم در پنجره درهای زیرتلویزیونی، انگار به ضریحی قفل شده اند. دو صلیب توی دو دست دارم: دو صلیب که از اندازه واقعی شان بزرگ تر و حجیم تر حس می شدند. آن پایه سنگین که انگار دست راستم مسیح ناصری است و دست چپم شمعون قیروانی!(۷)

تصمیم گرفتم همان جا نزدیک تلویزیون بمانم تا بتوانم بهتر ببینم. آن دوره هم جلو تلویزیون نشستن به این راحتی ها نبود ــ بساطی داشت: هر بزرگ تری سر می رسید ــ انگار در مهلکه ای به نجاتت آمده ــ هجوم می آورد و عقب می کشیدت... مبادا کور شوی! اصلاً آن دورانْ کوری و کری و لالی و کلاً معلولیت توی بورس بود! توی خیلی از خانه ها مجسمه سه میمون هندی «کور شو! کر شو! لال شو!» را می توانستی پیدا کنی و وقتی از روی عادت یا کسالت به آن ها خیره می شدی صاحبخانه می آمد و با حسن نیت تمام و با آب و تاب، حکمت پشت این مجسمه ها را برایت می گفت... یک جوری که آدم خیالش می برد دلش می خواهد جای آن ها باشد یا برای تو چنین آرزویی می کند و شروع می کردی به سرک کشیدن توی اتاق بچه صاحبخانه یا خمیازه کشیدن... داشتم «رنگین کمون» ثمین باغچه بان را گوش می دادم که مادرم بالای سرم آمد و هدفون پدرم را، که دو بالشتک چرمی نرم و راحت و بزرگ داشت برای گوش ها، از روی گوش هایم برداشت و برایم از خانواده باغچه بان گفت و از جبار باغچه بان (پدر ثمین) که موسس اولین مدرسه ناشنوایان ایران بود!... هنوز توی بهت مدرسه ناشنوایان و بزرگ خاندان باغچه بان و میمونی از تخم و ترکه روشندلان و «رابطه» «پرنده کوچک خوشبختی» و «گل های داودی» بودی که مجری برنامه یکهو و بی هوا، مستقیم و دوم شخص مفرد خطابت می کند که «با توام! بله با خود تو! چرا این قدر جلو نشسته ی؟» بقیه را نمی دانم اما من بارها دست هایش را روی شانه هایم دیدم که من را عقب هل می داد ولی تا آن روز ندیده بودم تلویزیون را عقب عقب ببرد!
هرطور که بود، آن روز توانستم چند دقیقه ای پای تلویزیون برنامه را تماشا کنم. اول مشکلی پیش نیامد و داشت فراموشم می شد که چه اتفاق غریبی برایم رخ داده است... اما کمی که گذشت... دوباره تصاویر رفته رفته و با همان ریتم پیشین توی عمق تلویزیون رفته و دور و کوچک... تلویزیون یک سیاهی گود شده بود که برق شیشه اش هم پریده بود. یک جوری مات بود انگار تصویر خام است و واسطه ای برای نمایش آن وجود ندارد و دارد زنده زنده روبه روی من در ناکجای صحنه اجرا می شود. یک چیزی مثل چشم های یخ زده و تاریک یک موجود فضایی یک چشم!(۸) حالتی که آن موقع توضیحش برایم ممکن نبود اما حالا خوب می فهمم که تصویر یا بهتر بگویم «فضا» (نگفتم!) از نقطه ای که من به آن نگاه می کردم ــ مثل فشار دادن انگشت توی بادکنک ــ فرومی رفت (انحنای فضاـ زمان). بعد یک قوسی روی تن بادکنک تصاویر را می برد در عمق ناکجا (یا لازمان)!

(شعله چراغ گاز مسحورکننده ــ مثل دم نامسیحایی اژدها ــ و سراب وار ــ مثل آبیِ غول بی چراغ ــ توی صورت و موهایم سیگار روشن می کند!)

هنوز وقتی می خواهم گاز را روشن کنم و آتش را زیر سیگار بگیرم، آتیش به سر پیش رویم ظاهر می شود و حینی که دارد همه جا را به آتیش می کشد، آن موش مسواک سوار از بالای سرم توی آسمان خاکستری پرواز می کند و با صدای نخراشیده ای هشدار می دهد «بچه ها مواظب باشید!»

(نصیحتی که فایده نداشت وگرنه هفت تیر بی گلوله من آتش نمی کرد!
نصیحتی که فایده نداشت وگرنه کشتی شکستگانیم؟
نصیحتی که فایده نداشت وگرنه بیمارستان قابل اشتعال نبود با کبریت...
نصیحتی که فایده نداشت وگرنه چشم جهانم چشم جهانم تا که بدیدم چشم سیاهش(۹)... از دود...)

رگه ای دود بلند که می شود سیگار گرفته است... بی این که با آتش تماس برقرار کرده باشم، آتش بزرگ و بزرگ تر می شود و حتی صدای وز خوردن موهای سرم را می شنوم که خودم را پس می کشم. کم کم دست رد به سینه این سیگارهای از سر ناچاری نمی شود زد ــ دارد عادت می شود ــ به خصوص در روزهایی که کارم زیاد است. امشب هم تا صبح مشغولم. می خواهم طرح این نمونه قلابی را پیاده کنم تا مدل خودم را از روی آن بسازم: مدلی که درونش یک چراغ جادوی مینیاتوری باشد! غولش را هم هرکسی بتواند بیرون می کشد... همین حالا همسرم در اتاق خواب مشغول سر و کله زدن با عروسک های غول پیکری است که با ورود من به اتاق طلسمشان باطل می شود و به ابعاد خودشان برمی گردند!

۱. تخم مرغ دوزرده فابرژه

همسرم غول ها را زیادی جدی می گیرد! آن ها را بیخود گنده می کند... دست خودش نیست. این هم خودش را به هول و ولا می اندازد، هم غول را معذب می کند! آن نیمه شب هم که داشتم روی متن «درباره ما» برای وب سایتم کار می کردم تا صبح خروسخوان تحویل طراح دهم، به همین دلیل وحشت زده شد: توی اتاق نشسته بودم به نوشتن ــ چندین بار خط زدم و از نو نوشتم... چشم هایم خسته بود و سردردم داشت پا می گرفت. با این حال فرصت کم بود و باید سر و تهش را زودتر هم می آوردم. بالاخره بعد از بالا و پایینِ بسیار، سر و شکل متن درآمد و رسیدم به ماجرای فابرژه[۱] و تخم مرغ ها... داشتم ماجرای الهام بخشی آن ها را می نوشتم که یکهو هوایی شدم بروم سراغ عکسی از آن ها توی کامپیوتر... در حقیقت یک جور رفتار غیرارادی بود درست مثل جیغ کشیدن او! من هم دست خودم نبود: دست هایم سست شد. اراده از دست هایم رفت و چیزی ــ نیرویی ــ حرکت دست هایم را به دست گرفت! بی هوش و مدهوش نبودم، بی میل هم نبودم اما انگار... هدایت می شدم به انجام دادن تصمیمی که خودم گرفته بودم! موس را تکان دادم و مونیتور روشن شد و نورش جاری شد و چشم هایم را زد... تصویر دسک تاپ تخم مرغی را نشان می داد که داخلش کالسکه تاج گذاری است. توی نور زیاد، دستم را ناخودآگاه سمت کالسکه دراز کردم و سرانگشتانم روی سطح مونیتور چسبید. بین سرانگشتانم و ال سی دی جرقه های کوچکی زد که اگرچه نور نداشت (یا نورشان به چشم نمی آمد)، روی پوست حس می شد. مهم ارتباط بود که زده شده بود: کالسکه از درون تخم مرغ بیرون جهید و به سمت من حرکت کرد و بزرگ و بزرگ تر شد! همیشه خیال می کردم کسی پشت کالسکه نیست (همین طور هم هست) اما ناگهان غول نورانی یک چشمی از توی کالسکه بیرون آمد و قد کشید و تمام اتاق را پر کرد! خواستم آرزویم را برایش بگویم که ــ با همان حال نیمه هوشیار ــ احساس کردم یک جای کار می لنگد! حتی اگر به فرض تخم مرغ فابرژه نقش چراغ جادو را بازی کرده بود، غول افسانه علاءالدین دو چشم داشت، نه یک چشم... غول یک چشم مال افسانه اولیس بود! غول که ذهن مرا خوانده بود گفت:
«این چشمم خوابه هنوز! من مرحله ای می خوابم، مرحله ای پا می شم!»
«ولی همیشه دو تا چشم داشتی تو قصه ها و کارتونا و نقاشی و...»
«خب بعد از اون افسانه معروف شدم و کارم گرفت... همین شد که کم آوردم! گفتم تقسیم انرژی کنم: الآن همین طور که یه سری آرزوهای ساده رو یه چشمی برآورده می کنم، نصفه هم استراحت می کنم!»
بعد یک اخم خنده داری کرد و ادامه داد که:
«حالا چه گیری دادی به این چشم؟! همه مثل بچه آدم آرزو می کنن... لازم بود دوچشمی برآورده ش می کنم، نبود خوابمو خراب نمی کنم! فقط یکی رو غیر خودت دیدم این قد گیر... باهاس بشناسی ش! همون یارو که اسمش یه لحظه از ذهنت گذشت!»
«گیر نبوده... می خواسته کورت کنه! واسه اون علاوه بر دو تا چشم خودت باید یکی هم قرض می کردی! با کله به این گندگی حافظه ت قد گلدفیشه ها!»
پشت چشم نازک کرد و رفت توی همون فیگور کلیشه ایِ دست به سینه...
«... ولی برای من نیازی نیست چشمت رو وا کنی! فقط کنجکاوی بود... اولاً که اصلاً نمی دونم کدوم آرزوم رو می خوام بگم و ثانیا ممکنه زیاد برات انرژی بر نباشه...»
هنوز آن یکی چشم را که تازه وقتی باز کرد فهمیدم کجاست، کامل باز نکرده بود که دوباره بست. انگار با یک گوشش هم می شنید و با یک سوراخ دماغش هم خُرخُر می کرد! چون وقتی من حرف می زدم، دستش را که پشت لاله گوش ِ بیدارش می برد و آن را مثل یک قیف جمع می کرد و سرِ گشادش را نزدیک دهان من می آورد، می شد دید که پره آن یکی سوراخ بینی ارتعاش بیشتری دارد! و به همین تناسب با یک نگاه کلی پیدا بود که نیمی از بدنش در خواب است: نیمه خواب بافت ابرمانند و ماتی داشت. احتمالاً به همین دلیل احساس روبه رو شدن با یک غول را نداشتم. شاید چون برای خودش نقطه ضعف درست کرده بود، در کمالِ خودش نبود و این رسم اسطوره ها نیست، یا به این دلیلِ ملموس که مثل همقطارهایش زور الکی نمی زد و دنبال بهره وری انرژی بود... به هر دلیلی که بود، این غول به من حسی انسانی می داد و این حس حتی روی ابعادش تاثیر گذاشته و به طرز قابل توجهی کوچک شده بود! چیزی در حد و اندازه یک مرد قدبلند حداکثر... تا بیایم آرزوهایم را اولویت بندی کنم و یکی را انتخاب کنم و برایش بگویم... همسرم وارد شده بود و با دیدن او جیغ بنفشی کشید که نیمه دیگر غول را هم از خواب پراند! چشم هایش از ترس بیرون زد. دستم را دورش حلقه کردم که فرار نکند اما رشد کرد و گنده شد به قاعده یک غول! رنگ زرد روشنش به کبودی میل کرد و ناگهان مثل یک حباب یا بادکنک عظیم آن قدر ورم کرد تا ترکید!

خیره مانده ام به کپیِ یکی از تخم مرغ های عید پاک فابرژه که دیروز به دستم رسید. میناکاری ها بیشتر شیشه اند، سنگ های قیمتی هم که در کار اصلی وجود دارد و دارم روی تصویرِ آن ها بر پس زمینه مونیتور زوم می کنم، با سنگ های تزیینیِ نه چندان گران قیمت جایگزین شده اند. حتی در حد آویز گردن بندهای چندده هزاردلاری که کمپانی دختر فابرژه با الهام از تخم مرغ های استادِ ابوی به تولید انبوه رسانده، نیست ــ چه رسد به اصل جنس که سر می گذارد به چندده میلیون (یاد حراج کریستی به خیر ــ همان جا آشنا شدیم)! البته خود فروشنده هم چنین ادعایی نداشت و هزار دلاری که سلفیدم را فقط با این تعهد گرفت که اندازه ها موبه مو عین اصل جنس باشد. برای سنجش همین هم باید دقیق تر و جزئی تر نگاهش کنم... اما تماشا کردن همین نمونه ــ با تمام کم و کاستی هایش ــ باز هم جذابیت دارد، به خصوص که مکانیزمش خیلی شبیه جواهر اصلی است: تودرتو... یک تخم مرغ که از میان باز می شود و درونش یک زرده طلایی دارد و دوباره این زرده باز می شود به اندرونه ای دیگر... در نمونه اصلی داخل زرده هم مجسمه ظریفی از جوجه ای طلایی بود که سر و بالش می جنبید. رمز و راز پنهان در جواهر آدم را وصل می کند به فرهنگ مرموز راسپوتینی: جواهراتی که هیپنوتیزم می کنند! فرض کنی این هدیه عید پاک تزار نیکلای دوم به همسرش باشد، آن وقت می شود لحظه پیشکش این هدیه جادویی را تصور کرد. تخم مرغی که در دل، قلب طلایی پادشاه را پیشکش می کند به دستان ملکه ای که خود «جوجه مرگی فجیع را در آشیان به بیضه نشسته است!» انگار توامان این هدیه خاطرات انهدام است: انهدام شهرت فابرژه و فرار او از روسیه... انهدام و زوال دربار رومانف ها... انهدام و قتل راسپوتین... همه چون سیکلی معیوب دور طوق طلایی تخم مرغ منعکس می شوند و می درخشند.
اما داخل این یکی خالی است... پوچ است... تاریک است... مثل اتاق من: فقط نور مونیتور فضا را روشن می کند. بوی تند قهوه سیاه آمیخته به بوی سیگاری که زیر دستم گاه و بی گاه توی جاسیگاری دود می کند، اتاق را پر کرده... با رقص دود به آهنگ نسیم نموری که از پنجره می رسد چشمم ــ پشت غشای نازک اشک ــ تار می شود. تصویر که برمی گردد، ضربان توی شقیقه هایم می کوبد و درد مثل خون پمپ می شود توی کاسه چشم هایم و دل و درونم به هم می ریزد و... چیز جدیدی نیست، چیز بدی هم نیست، یک جور حال است مثل تیک داشتن، چپ دست بودن، سیگاری بودن! سیگاری نیستم اما اسباب دستم است! گاهی به آن نیاز پیدا می کنم: برای افتادن فشار، بالا رفتن تپش قلب، تنگی نفس و نرسیدن اکسیژن به مغز، تلخی دهان و به هم ریختن معده ــ مقدمات معمول میگرن! حالا گاهی میگرن بدون ناز و ادا می آید و گاهی یک پاکت سیگار هم افاقه نمی کند.
این بار جواب می دهد: سم ضربه های میگرن دارد توی سر و صورتم شلنگ تخته می اندازد و هر بار عضله ای را بی حس می کند و کرختی دردناکی ــ مثل همان ها که با سرما توی گوش ها یا سرانگشتان زق زق می کند ــ روی پوست سرم می دود. پوست سرم یخ می بندد... انگار موقعش رسیده... به این می ماند که پوست سر من پوست تخم مرغ باشد و از داخل تحت فشار تولد یک جوجه! تخم مرغ جواهرنشان دارد آرام آرام پیش رویم درشت و درشت تر می شود: به جای جوجه، طاوسی مرصّع بال باز می کند. حالا تمام فیروزه ها (سنگ های فیروزه ای) با برش های ناشیانه و شیشه های جایگزین میناها با کدورتشان پیدا شده اند. اجراهای ضعیف و کیفیت پایین سنگ و شیشه توی ذوقم می زنند. هر قطعه به اندازه سنگ های نمای خانه قدیمی مان بزرگ شده است. همان حالی را دارم که وقتی به مرمرهای دودآلود پیچ شده به نما نگاه می کنم، دارم ــ ترس سقوط!
قفل ریز و ظریف روی تخم مرغ بلند شده و تا نزدیک تخمِ چشمم پیش آمده... دارکوبی است که می خواهد توی سیاهی چشمم لانه بسازد... از ترس چشمم خیس می شود... پلک می زنم و دوباره نگاه می کنم: درست مانند نمونه اصلی است اما پایه اش لق است. تخم مرغ را که باز می کنم تازه ایراد اصلی پیدا می شود: سطح کروی زرده عین نمونه اصلی از طلاست، آنچه درست از آب درنیامده آبکاری و صیقل سطح زرده است که با سلول های دست قابل تشخیص نبود اما حالا که یک سانتیمتر مربع جلوِ روی من به ده برابر خودش بدل شده این بی سلیقگی ها یا ناشی گری ها از چشم دور نمی ماند...

به نقطه بحرانی اش رسیده ام. بیش از این نمی توانم تاب بیاورم. حال تهوعم شدید شده و فشار توی چشم هایم آزاردهنده ــ دارکوب دارد کار خودش را می کند! البته می دانم سردرد تمامی ندارد و می ماند و نمی شود برایش کاری کرد. حالا که او کاری که خواستم برایم انجام داده باید هرطور شده تحملش کنم! برای همین دِین است که این جور وقت ها اغلب مُسکن نمی خورم مگر این که سردرد دیگر غیرقابل تحمل شود. باید زودتر تمامش کنم که چنین نشود: تخم مرغ را روی میز می گذارم و چشمم را به دورتر می دوزم. باری از روی کره چشم هایم برداشته می شود... توی نِت چند صفحه را این ور و آن ور می کنم و اسم خودم را گوگل می کنم ــ زنم اسمش را گذاشته «وسواس یک خودشیفته»! خبر جدیدی نیست! به سایت جواهرفروشی ام می روم و جاهای مختلفش را وارسی می کنم. بخش «درباره ما» را باز می کنم. جرعه ای قهوه می خورم: شدت تلخی اش به ترشی می زند و دلم را بدتر به هم می ریزد. یک قند توی دهنم می گذارم. سیگار را از جاسیگاری برمی دارم و عقب می نشینم. ناشیانه پک عمیقی می زنم و دود غلیظ و جذب نشده را ــ بی این که تو بدهم ــ به طُرفه ای پس می دهم. هم پای دود، تصویر مونیتور هم به مرور دور و دورتر می شود و به قابی در دوردست بدل می شود. دود شمایل همان غول را گرفته... حضوری ناملموس و روحانی دارد. شاید هم از بیم ورود دوباره همسرم خودش را به خواب زده و به مرور بیدار می شود!
دوباره آن صدا دارد توی گوشم می پیچد. همانی که گاه و بی گاه پیدایش می شود اما مال من نیست. به ذهنم می رسد نکند این صدا اصلاً مال همین غول باشد. دارد خط به خط از روی «درباره ما» می خواند:

بیش از نیم قرن است که نام
«زرگران» طلایه دار طلا و جواهر
ایران است. این نام در هزار و 
سیصد و پنجاه و پنج خورشیدی
به علی رسید. او که فرزند ارشد
علاء زرگران بود و قدردان این
نام، در راه سربلندی این اسم و
سرافرازی این رسم کمر همت
بست. او پشت دستان زبده پدر
پرورش یافت و فوت و فن
گوهرشناسی توشه و گوهرگری
پیشه کرد. اما نسل او در زمانه
دیگری می زیست: زمانه ای
دگرگون شده، تمایلاتی دیگرگونه
و باورهایی نو... زرگرانِ جوان، با
درک درستِ دگرگونی ها، در
جستجوی راهی برای به روز
شدن بود. راهی که در کنار زرگران
بودن بازگوکننده پسندِ روز باشد.
پس ناچار بود جهانی بیندیشد و
بومی عمل کند. از این رو بخش
عمده ای از آثار او از جواهر سنتی
فراتر رفته و به بازسازی و تلفیق
آثار جهانی صنعت ـ هنر جواهر با
مفاهیم ایرانی پرداخته است. به
گفته خود او «جواهرات» پیتر کارل
فابرژه، جواهرساز نامیِ روس، و
به ویژه کلکسیون تخم مرغ هایش
 مهم ترین الهام بخش او بوده اند...

آن شب ــ موقع نوشتن جمله پایانی ــ داشتم فکر می کردم چقدر این جمله در مورد انگیزه من برای جواهرساز شدن کژتاب است. نوشتمش چون امکان افشای دلیل اصلی انتخاب این شغل برایم وجود نداشت و ندارد ــ دلیلی که شاید به دیوانگی و توهم بِبَرد! پدر سال ها خواسته بود که وردستش کار یاد بگیرم و من مخالفت کرده بودم.
«پسرت دیوانه ست!»
با این که جواهرات فابرژه خیلی حیرت انگیز و الهام بخش بودند، اما بیش از این که مشوق جواهرساز شدنم باشد، کمک می کرد نیت اصلی من پنهان بماند!
«دیوانه ای مگه تو؟!»
من برای این که کار متفاوتی بکنم به جواهرسازی رو نیاوردم، چون متفاوت بودم گوهرگر شدم!
«پسرمون دیوانه شده واقعا!»
غول برآورنده آرزوهای من توی چراغ جادوی علاءالدین یا تخم مرغ دوزرده فابرژه لانه نکرده بود که پشت چشم هایم... توی کاسه سرم... روی طبلک گوشم و کنج «اتفاق» کشیک می کشد!

نظرات کاربران درباره کتاب من آلیس نیستم ولی اینجا خیلی عجیبه!

اسمش جالب بود D:
در 1 سال پیش توسط
وا
در 2 سال پیش توسط