فیدیبو نماینده قانونی انتشارات کتاب کوله‌پشتی و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
Array
کتاب ماه عسل در پاریس

کتاب ماه عسل در پاریس

نسخه الکترونیک کتاب ماه عسل در پاریس به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است. تنها لازم است اپلیکیشن موبایل و یا نرم افزار ویندوزی رایگان فیدیبو را نصب کنید.

درباره کتاب ماه عسل در پاریس

رمان «ماه عسل در پاریس» نوشته جوجو مویز ( -۱۹۶۹) نویسنده و روزنامه‌نگار انگلیسی است.
مویز تا کنون برنده دو جایزه رمان نویسی در سبک عاشقانه شده و خالق رمانهای پرفروش «من پیش از تو»‌ و «من پس از تو» است.
رمان «ماه عسل در پاریس»‌ همچون دیگر رمان این نویسنده – دختری که رهایش کردی- یک روایت موازی از دو زمان متفاوت است.
در این داستان،‌ ماجرای عاشقانه دو زوج در سالهای متفاوت روایت می‌شود که هر دو زوج برای گذراندن ماه عسل،‌ شهر پاریس را انتخاب کرده‌اند.
اما در این سفر با ماجراهای مختلفی آشنا می‌شوند.
در بخشی از کتاب «ماه عسل در پاریس» می‌خوانیم:
« باران در خیابان ناگهان قطع شده بود. مردی دستش را از در ورودی بیرون برد و چیزی به دوستش گفت که هر دو را به خنده انداخت.
صدای لوری از زمزمه هم ضعیف‌تر بود. گفت: «اگه بخوام رُک بگم، بزرگ‌ترین تهدید ازدواج شما شوهرتون نیست. حرف‌های آدمیه که نمی‌دونم چطور خطابش کنم، همون مشاوری که شما رو به اینجا کشونده؛ شما و همسرتون رو به اینجا کشونده؛ اون یه تهدیده.»

ادامه...
  • ناشر انتشارات کتاب کوله‌پشتی
  • تاریخ نشر
  • زبانفارسی
  • حجم فایل 0.65 مگابایت
  • تعداد صفحات ۸۸ صفحه
  • شابک

معرفی رایگان کتاب ماه عسل در پاریس

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

فصل اول

پاریس، سال ۲۰۰۲

لیوْ هالستون(۱) نرده های محافظ برج ایفل را محکم می گیرد و از ورای توری های سیمی لوزی شکل به پاریسِ گسترده در زیر پایش نگاه می کند و با ناباوری به این می اندیشد که یعنی تابه حال کسی ماه عسلی به این ناگواری داشته است.
اطرافش را خانواده های توریست هایی گرفته اند که جیغ و فریادکنان و پشت به منظره، به توری محافظ تکیه داده اند تا دوستان شان از آن ها عکس بگیرند؛ درحالی که نگهبان خونسرد محافظ دارد نگاه شان می کند. از سمت غرب، انبوهی از ابرهای توفان زا در دل آسمان به سوی شان در حال پیش روی هستند. باد خنکی که می وزد گوش های لیوْ را سرخ کرده است.
یک نفر یک هواپیمای کاغذی را پرت می کند پایین و باد هواپیما را به رقص درمی آورد و لیوْ پیچ وتاب خوردن آن را تماشا می کند تا به قدری کوچک می شود که دیگر قابل دیدن نیست. شوهر تازه دامادش جایی آن پایین ها، در طول بلوار زیبای اوسمن و حیاط های نقلی آن و پارک های تفریحی اش، کنار موج های آرام رودخانه سِن، حضور دارد. شوهری که در دومین روز ماه عسل شان به او اطلاع داده بود که واقعاً متاسف است که می بایست همان روز صبح کسی را به خاطر مسائل کاری ملاقات کند. گفته بود باید به مکانی در کناره ی شهر برود، گفته بود طولش نمی دهد؛ فقط یک ساعت. پس همه چیز مرتب است؛ مگر نه؟
همان شوهری که لیوْ به او گفته بود اگر پایش را از اتاق هتل بیرون بگذارد، باید برود و دیگر برنگردد.
دیوید فکر کرده بود لیوْ شوخی می کند و او این را فهمیده بود. دیوید نیمه جدی گفته بود: «لیوْ، ولی کار مهمیه.»
و او جواب داده بود: «همون قدر که ماه عسل مون مهمه.»
و بعد طوری به هم خیره شده بودند که انگار به صورت کسی نگاه می کنند که پیش از این، هرگز او را ندیده اند.
«خدای من! فکر می کنم که دیگه باید برم پایین.» یک زن آمریکایی با یک کیف پول کمری بزرگ و موهایی به رنگ نان زنجبیلی، صورتش را برمی گرداند و ذره ذره خودش را عقب می کشد و ادامه می دهد: «من نمی تونم تو ارتفاع باشم. شما هم صدای جیرجیر زیر پامون رو می شنوید؟»
لیوْ می گوید: «نه، من متوجه اش نشده م.»
زن آمریکایی می گوید: «شوهر من هم مثل شماست؛ دنیا رو آب ببره، اون رو خواب می بره. اون می تونه تمام روز این بالا بمونه. اما من همون لحظه هم که توی آسانسور لعنتی بودم دلم می خواست جیغ بکشم.» زن درحالی که به مرد ریشویی که با دوربین گران قیمتی عکس می اندازد نگاه می کند، لرزان نرده را می گیرد و راه خودش را با سختی به سمت آسانسور باز می کند.
«قهوه ای، رنگ شده... برج ایفل رو می گم. بی شباهت به شکلاتی نیست؛ رنگ عجیبیه برای سازه ای با چنین ظرافت.» لیوْ قبل از اینکه به یاد بیاورد دیوید کنارش نیست، نیم چرخی می زند تا این حرف را به او بزند؛ البته که او اینجا حضور ندارد. لحظه ای که دیوید به او پیشنهاد یک هفته اقامت در پاریس را داده بود، لیوْ خودش و دیوید را در این بالا تصور کرده بود. هر دو، پهلوبه پهلو، شاید در شب، به پایین و به چراغ های شهر خیره شده اند. لیوْ غرق شادی می شود و دیوید مثل وقتی که به او پیشنهاد ازدواج داده بود، نگاهش می کند و لیو هم حس می کند خوشبخت ترین زن دنیاست.
بعد، سفر یک هفته ای شده بود پنج روزه؛ آن هم به خاطر یک ملاقات کاری اجتناب ناپذیر در روز جمعه و در لندن و از آن پنج روز، فقط دو روز گذشته بود که باز بی مقدمه یک ملاقات کاری اجتناب ناپذیر دیگر پیش آمده بود.
و حالا لیو لرزان آنجا ایستاده است، با پیراهن تابستانی ای که آن را به خاطر همرنگی با چشمانش خریده بود؛ به این امید که دیوید متوجه آن بشود. او زیر آسمانی که هر لحظه خاکستری تر می شود و باران ریزی که شروع به باریدن کرده، به این فکر می کند که دخترمدرسه ایِ فرانسوی راهنمای تورشان تصمیم دارد آن ها را با تاکسی به هتل برگرداند یا اینکه آن ها را با حوصله و زیر باران، قدم زنان به هتل برمی گرداند. لیو به صف آسانسور می پیوندد.
«شما هم می خواین این بالا جا بگذارینش؟»
«چی رو؟» زن آمریکایی لبخندی می زند و با سر به حلقه ی براق لیو اشاره می کند و می گوید: «شوهرت رو؟»
«اون... اون اینجا نیست. اون امروز خیلی کار داشت.»
زن آمریکایی می خندد و می گوید: «اوه، شما برای کار به پاریس اومدید؟ چه سعادتی برای تو! اون باید کار بکنه و تو با تماشای جاهای دیدنی لحظات خوشی رو می گذرونی. تو بهترین کار رو می کنی عزیزم.»
لیو برای آخرین بار به خیابان شانزلیزه نگاه می کند و چیزی توی دلش جا خوش می کند. به خودش می گوید: «درسته، مگه من خوش شانس ترین زن دنیا نیستم؟»

«ازدواج عجولانه...» دوستانش به او هشدار داده بودند؛ اینکه از آشنایی آن دو و پیشنهاد ازدواج دیوید به او، فقط سه ماه و پانزده روز گذشته و این زمان کوتاهی است برای اینکه آن ها یکدیگر را خوب بشناسند. دوستانش این را به شوخی گفته بودند، اما او حالا می تواند نشانه های ضعیفی از اینکه حق با دوستانش بوده، احساس کند.
او عروسی مجللی نخواسته بود؛ چرا که جای خالی مادرش را احساس می کرد؛ سایه ی سنگینی که همه ی زندگی اش را تیره می کرد. برای همین او و دیوید به ایتالیا رفته بودند، به رُم. لیو بدون هیچ زحمتی، یک لباس عروس بسیار ساده، اما گران قیمت را از یک طراح معروف، در خیابان ویا کندوتی(۲) خریده بود. او از مراسم توی کلیسا تقریباً هیچ یک را به یاد نداشت تا لحظه ی آخر که دیوید آهسته حلقه را توی انگشتش کرده بود.
کارلو، دوست دیوید که برای عروسی آن ها کمک زیادی کرده بود و یکی از ساقدوش هایشان بود، تا مدت ها لیو را دست می انداخت که در کلیسا، جوری عاشقانه تعهد داده و شرایط را پذیرفته که انگار با تعدد زوجین دیوید هم مشکلی ندارد. لیو تا بیست وچهار ساعت بعد از ازدواج شان هم، به این حرف کارلو می خندید.
خودش هم این را می دانست؛ این را از همان لحظه ی اولی که دیوید را دیده بود فهمیده بود. از همان لحظه ای که به پدرش گفته بود می خواهد با دیوید ازدواج کند و پدرش با نگاهی غمگین چشم به اخبار تلویزیون دوخته و با چهره ای گرفته، از ته دل به او تبریک گفته بود؛ لیو با احساس گناه فهمیده بود که شاید خودش در مورد عروسی اش رویابافی نکرده باشد، اما ممکن است والدین سختی کشیده اش هزار آرزو برای آینده اش داشته اند. او این را از همان زمانی که مختصر وسایلش را به خانه ی دیوید می برد می دانست؛ خانه ای شیشه ای کنار رودخانه ی تیمز و در بالای یک کارخانه ی شکر، که یکی از اولین بناهایی بود که دیوید آن را طراحی کرده و ساخته بود. لیو شش هفته یِ بین نامزدی و ماه عسل شان، هر روز در این خانه ی شیشه ای از خواب برخاسته بود. درحالی که آسمان او را احاطه کرده بود، به شوهرش خیره شده و به این فکر کرده بود که آن ها برای یکدیگر ساخته شده اند. گاهی احساسات آن قدر قوی می شوند که تو ناخواسته تسلیم شان می شوی.

«تو فکر نمی کنی... نمی دونم چطور بگم... فکر نمی کنی برای ازدواج کمی جوونی؟» جاسمین این را همان طور که کنار ظرف شویی آشپزخانه نشسته و مشغول موم انداختن پاهایش بود، گفته بود. لیو هم پشت میز سیگار ممنوع شده اش را می کشید و به جاسمین نگاه می کرد. دیوید از سیگار خوشش نمی آمد و لیو به او گفته بود یک سال است که سیگار را کنار گذاشته است. «منظورم اینه که... نمی خوام مسخره ات کنم لیو، اما تو همیشه، همه چیز رو به سرعت نور پیش می بری؛ مثل ماجرای کوتاه کردن موهات به خاطر یه شرط بندی بی ارزش، و یا رها کردن شغلت به خاطر سفر دور دنیا.»
«انگار من تنها کسی هستم که چنین کارهایی کرده!»
«توی آدم هایی که می شناسم تو تنها کسی هستی که این دو کار رو توی یه روز انجام داد! نمی دونم لیو... به نظر خیلی عجولانه است.»
«اما احساس می کنم همه چیز سر جای خودشه. ما باهم خیلی خوشحالیم و من نمی تونم تصور کنم دیوید کاری بکنه که من ناراحت و یا عصبانی بشم.» لیو حلقه ی دود سیگارش را به طرف لامپ آشپزخانه فرستاد و ادامه داد: «دیوید فوق العاده است.»
«خب، در اینکه فوق العاده ست شکی نیست؛ اما من فقط نمی تونم باور کنم که بین این همه آدمی که می شناسم، این تویی که داری ازدواج می کنی. تو کسی بودی که همیشه قسم می خورد امکان نداره ازدواج کنه.»
«می دونم.»
جاسمین پارچه مومی را که به پایش چسبانده بود، به سرعت کند و چهره اش از درد در هم رفت و با صدایی جدی گفت: «آخ، لعنتی درد داشت... با وجود این دیوید مرد برازنده ای هست. و اون خونه هم شگفت انگیزه؛ خیلی بهتر از این لونه خرگوشه.»
«وقتی کنارش از خواب بیدار می شم، حس می کنم عکس براق روی جلد مجله هستم. همه چیز، خیلی مجلل به نظر می رسه. من برای بردن همه ی وسایلم خودم رو چندان اذیت نکردم. اون همه چیز داره. ملافه های کتان داره. تو رو خدا، باورت می شه؟ ملافه های کتان اصل.» لیو حلقه ی دود دیگری به هوا فرستاد و تکرار کرد: «بافته شده از کتانِ اصل.»
«اوه، و چه کسی قراره اون ملافه های کتان رو اتو کنه؟»
لیو گفت: «من اتو نمی کنم؛ اون خودش خدمتکار داره. دیوید می گه لازم نیست من خونه داری کنم. اون خودش می دونه که خونه داریِ من افتضاحه؛ در حقیقت اون از من می خواد که به گرفتن مدرک فوق لیسانسم فکر کنم.»
«فوق لیسانس؟»
«دیوید می گه من اون قدرها باهوش هستم که بتونم کاری برای زندگیم بکنم.»
جاسمین زانویش را خم کرد و با دقت به موهای باقی مانده ی پایش نگاه کرد و گفت: «این نشون می ده که دیوید چقدر خوب تو رو می شناسه. خب، حالا می خوای چیکار بکنی؟»
«نمی دونم، این اواخر خیلی اتفاق ها افتاده؛ هم خونه شدن مون، ازدواج مون و خیلی چیزای دیگه. اما حس می کنم که اول باید روی ازدواج مون تمرکز داشته باشم.»
«خانوم خونه!» جاسمین خنده ی موذیانه ای کرد و تکرار کرد: «وای خدای من! خانوم خونه.»
«نگو... هنوزم من رو می ترسونه.»
«خانوم خونه!»
«بس کن.»
و معلوم است که جاسمین آن قدر لیو را «خانوم خونه» صدا کرده بود تا لیو دستمال آشپزخانه را به طرفش پرت کرده و دنبالش دویده بود.

وقتی که لیو به هتل برگردد، دیوید آنجا خواهد بود. برای همین تصمیم می گیرد پیاده روی کند، درهای بهشت باز شده؛ پس او خیسِ آب از آن ها گذر می کند، پیراهن به پاهای خیسش چسبیده است. هنگامی که در قسمت پذیرش هتل قدم برمی دارد، احساس می کند دربان هتل با زبان بی زبانی می خواهد به او بگوید من می دانم تو زنی هستی که شوهرت توی ماه عسل تان یک قرار کاری ترتیب داده است.
وقتی قدم داخل اتاق می گذارد، دیوید پای تلفن است. او تلفن را قطع می کند و به دنبال لیو راه می افتد و می گوید: «کجا بودی؟ داشتم نگران می شدم.»
لیو ژاکت خیسش را از تنش درمی آورد و نزدیک جارختی می رود و آن را آویزان می کند. «رفتم بالای برج ایفل و قدم زنان هم برگشتم.»
«تو خیس شدی؛ حمام رو برات آماده می کنم.»
با اینکه لیو در تمام این راه طولانی، آشفته به همین کار فکر کرده است، اما حالا می گوید: «نمی خوام حمام کنم.»
«پس می گم از پایین برات چای بیارن.»
موقعی که دیوید تلفن را برمی دارد تا به سرویس هتل زنگ بزند، لیو برمی گردد و به دستشویی می رود و در را می بندد. او نگاه دیوید را دنبال خودش تا بسته شدنِ در احساس می کند. خودش نمی داند چرا دارد لجبازی می کند! او تصمیم داشت در برگشت به هتل رفتار خوبی با دیوید داشته باشد تا همه چیز به روال قبل برگردد. دیوید فقط برای یک قرار ساده ی کاری رفته بود. او از همان اولین قرار عاشقانه اش، وقتی که دیوید او را با ماشین در خیابان های لندن گردانده و ساختمان های طراحی خودش را نشانش داده و از نوع ساخت و طراحی شیشه ای آن ها حرف زده بود، فهمیده بود که چقدر عاشق کارش است.
اما حالا همین که به چهارچوب در رسیده و دیده بود که دیوید با تلفن حرف می زند، به سرعت دریافته بود که او باز هم دارد در مورد کارش حرف می زند و همین هم باعث شده که احساسات ظریفش در هم بشکند و خُلقش تنگ شود و توی دلش بگوید: «نه؛ تو نگران من نبودی. تو داشتی در مورد ضخامت شیشه ای که باید برای درِ ورودی ساختمان جدید استفاده شود، حرف می زدی؛ از اینکه آیا ساختمان استواریِ لازم را برای اضافه کردن تهویه اضافی دارد یا نه!»
لیو وان حمام را از آب پر می کند و شامپوی گران قیمت هتل را در آن خالی می کند و توی وان می خزد. خودش را در آب گرم غرق می کند و سعی دارد آرامش پیدا کند.
چند دقیقه بعد دیوید در می زند و وارد می شود.
«برات چای آوردم.» و فنجان را روی سنگ مرمر کنار وان می گذارد.
«ممنون.»
صبر می کند تا دیوید بیرون برود؛ اما او درپوش دستشویی را می گذارد و روی آن می نشیند. «من برای شام توی لاکوپول(۳) برای خودمون جا رزرو کردم.»
«برای امشب؟» «آره، در موردش بهت گفته بودم، یک رستوران بار که دیوارهاش رو هنرمندانی نقاشی کرده اند که...»

نظرات کاربران درباره کتاب ماه عسل در پاریس

داستانش خیلی معمولی بود. و روندی تکراری و شخصیت پردازی و لحن حوصله سربری داشت.
در 1 روز پیش توسط
خوشم اومد،
در 5 روز پیش توسط
کتاب خوبی بود
در 1 هفته پیش توسط
دو داستان رو ذکر میکنه با روند داستانی جالب، کتاب کوتاهیه و در واقع ادامه ش رو میشه در کتاب "دختری که رهایش کردی" از نویسنده ادامه داد .
در 1 هفته پیش توسط
؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
در 3 ماه پیش توسط