فیدیبو نماینده قانونی گروه انتشاراتی ققنوس و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب درختم دلشوره دارد

کتاب درختم دلشوره دارد

نسخه الکترونیک کتاب درختم دلشوره دارد به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است. تنها لازم است اپلیکیشن موبایل و یا نرم افزار ویندوزی رایگان فیدیبو را نصب کنید.

درباره کتاب درختم دلشوره دارد

می‌نشینم و سرم را به دیوار تکیه می‌دهم. به شیدا نگاه می‌کنم. شب سومی است که می‌نشینم، سرم را به دیوار تکیه می‌دهم و نگاهش می‌کنم. کار دیگری ندارم، جز نگاه کردن و فکر کردن.
شیدا روی تخت می‌خوابد؛ به من پتوی سبز نازکی شبیه پتوی سربازی داده‌اند که دولا می‌کنم و پهن می‌کنم رو زمین و پایین تختش دراز می‌کشم. تخت شیدا تنها وسیله این اتاق تنگ و لخت است. نه کمدی، نه قفسه‌ای، نه آینه یا عکسی به دیوار، نه پنجره‌ای به دنیای بیرون.
شب‌ها وقتی پتو را کف زمین پهن می‌کنم، دیگر جایی برای تکان خوردن نمی‌ماند. جایی برای تکان خوردن احتیاج نداریم. نه شیدا میلی به حرکت دارد و نه من. درِ اتاق نرده‌ای است و هر کس از راهرو رد شود می‌تواند نگاهی بیندازد و ما را تماشا کند. حتما این کار را به خاطر امنیت ساکن یا ساکنان اتاق کرده‌اند اما وقت می‌برد تا آدم به اتاقی عادت کند که در ندارد تا ببندی و پشتش سنگر بگیری و برای چند ساعت هم که شده خودت و دنیایت را از بقیه جدا کنی. بالای در نرده‌ای مقوایی خاکستری چسبانده‌اند و روش با خط درشت سیاه نوشته‌اند: ایزوله.
سه روز و سه شب است که من و شیدا ایزوله هستیم و من چهارچشمی او را می‌پایم. برای همین این‌جا هستم. پرستارها وقت ندارند که بیست و چهار ساعته، چهارچشمی مواظبش باشند. تمام تخت‌ها در تمام اتاق‌ها اشغال است و مراقبت از آن‌همه مریض لابد کاری وقت‌گیر و طاقت‌فرساست.
تا سه روز پیش، هر روز ساعت ملاقات به دیدنش می‌آمدم. در آن دو هفته‌ای که تو بخش بستری شده بود، هر روز ساعت دو که می‌شد با دیبا جنگ و جدال داشتم که بلند شود برود دست و صورتش را بشوید و لباس گرم بپوشد تا زودتر برویم بیمارستان. می‌خواستم تمام آن دو ساعت ملاقات را کنارش باشم. خود شیدا هم هر روز آخر وقت ملاقات نگران می‌شد.
«فردا می‌آیی؟»

ادامه...
  • ناشر گروه انتشاراتی ققنوس
  • تاریخ نشر
  • زبانفارسی
  • حجم فایل 0.63 مگابایت
  • تعداد صفحات ۱۲۸ صفحه
  • شابک

معرفی رایگان کتاب درختم دلشوره دارد

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

فصل دوم

تا سر خیابان اصلی پیاده می رفتیم. سطح پیاده روها یخ زده و لیز بود. از روی رد لاستیک ماشین ها راه می رفتیم که برف هاش آب شده بود. سرما با سماجت از کاپشن و مانتو و بافتنی ای که زیر آن می پوشیدم رد می شد و استخوان هام شروع می کرد به لرزیدن.
«زیپت را ببند دیبا. سرما می خوری.»
از شال پشمی ام رد می شد و می نشست رو پوست سرم و لابلای موهام.
«شالت را بیار بالاتر دیبا. دماغت قرمز شده.»
نمی رفتم سری به درخت محبوبم بزنم؛ از دور نگاهش می کردم. مثل همیشه کز کرده بود و تنها ایستاده بود گوشه میدان، جدا از بقیه کاج ها و تبریزی ها و بیدهای مجنون و با بی اعتمادی نگاهشان می کرد. قبلاً حتی وقتی می خواستم شیر و ماست روزانه را بخرم راه کج می کردم و از وسط میدان رد می شدم. می رفتم روبروش می ایستادم و در سکوت نگاهش می کردم. نیازی به هیچ کلمه ای نبود. می دانستم حالم را می فهمد. آرام آرام، جوری که خیال نکند حریمش را شکسته ام، جلو می رفتم و دست می کشیدم رو تنه لاغر و زبرش. حس می کردم مرا می شناسد اما سخت دودل است که شاخه اش را دراز کند و با من دست بدهد یا نه.
اسمش را نمی دانستم. هیچ وقت هم از کسی نپرسیدم. دوست نداشتم فضولی بقیه گل کند، سرک بکشند تو زندگی اش و خلوتش را به هم بزنند. می دیدم که با تمام درخت های محله و با تمام درخت هایی که تا آن روز دیده بودم فرق دارد. شاخه هاش به جای این که رو به بالا رشد کند، خم شده بود پایین و پیچیده بود و گره خورده بود تو هم، شاید به خاطر نگرانی و دلشوره ای فرساینده یا از ترسی ناشناس. به نظرم می آمد که درختم در خودش فرو رفته و بدون این که بخواهد هر روز بیش تر از بقیه فاصله می گیرد.
دو مسیر ماشین سوار می شدیم تا جلوی در بیمارستان که به خیابانی باریک اما شلوغ و پر رفت و آمد باز می شد. دیبا بیش تر راه را حرف می زد و در تمام راه روی صندلی می لولید و یکی از پاهاش را می لرزاند. دستم را می گذاشتم روی پاش.
«بسه! کلافه ام کردی. تکان نده.»
پیاده که می شدیم دستش را محکم می گرفتم تا از لابلای جریان بی وقفه ماشین ها قدم به قدم و با دلهره رد شویم. ماشین هایی که هیچ وقت نمی توانستی مطمئن باشی تو را می بینند یا نه و با جلو آمدنت ترمز می کنند یا نه. با وجود تمام احتیاطی که می کردم همیشه بودند راننده هایی که لاستیک چرخ وانت یا مینی بوسشان مماس می شد با نوک انگشت پای من یا دیبا و بوق مافوق صوتشان می پیچید تو گوشم و ارتعاشش تا مدت ها تو سرم باقی می ماند.
بودند موتورسوارهایی که سر و کله شان مثل اجل از پشت سر یا روبرو پیدا می شد و آرنجشان کشیده می شد به کمر من یا گردن دیبا و از وحشت سر جا میخکوبمان می کرد و جیغ و فریاد سرخوشانه نفر دوم یا سومی که روی موتور نشسته بود، وحشت و ترس ما را به مضحکه می گرفت. نفرت و خشم از نوک انگشت پا تا رگ های گردنم بالا می آمد. دستم را دراز می کردم تا پس گردن یکیشان را بگیرم و از روی موتور پرت کنم کف آسفالت و با نوک چکمه بکوبم تو دنده هاش یا تو تخم چشمش.
شاید حضور دیبا باعث می شد دستم را بیاورم پایین و از خودم بپرسم چه بلایی دارد بر سرم می آید. من که خیال می کردم بلدم جانی ها، روسپی ها و بزهکارها را درک کنم و از گناهشان بگذرم چرا داشتم جذب مکندگی هولناک نیرویی می شدم که معلوم نبود مرا به عمق تاریک کدام پرتگاه خواهد کشاند؟

بخش روانپزشکی آخرین ساختمانِ حیاط است. بعد از اورژانس و بخش دیالیز و چشم پزشکی. کلاغ های یکدست سیاه یا سیاه و خاکستری همیشه تو باغچه ها بی صدا و بی عجله قدم می زدند یا جیغ و فریادشان را یکمرتبه از بالای بلندترین شاخه های درخت های لخت می ریختند روی سرت تا به خودت بیایی و ببینی از پله هایی که باید از آن بالا می رفتی رد شده ای و حالا باید ساختمان آجری کهنه و دوده گرفته را دور بزنی و برگردی پایین همان پله ها.

فصل اول

خوابم نمی بَرَد. دیشب هم خوابم نبرد. هنوز به صداهای این جا، نور این جا، و تنگی فضایش عادت نکرده ام. دیوارهای دور و برم چنان به هم نزدیکند، دست هام چنان سرد است و قلبم زیر این فشار و سنگینی ناشناس چنان کند و بی صدا می زند که می ترسم مرده باشم.... نمرده ام، نفس می کشم و می توانم چشم هام را باز و بسته کنم.
پلک هام که سنگین می شود و روی هم می افتد، مردی از پشت بلندگو با فریاد کسی را صدا می زند. انگار چرخ گوشت روشن می کنند، قیژ، قیژ، قیژ و بعد صدای مرد پخش می شود؛ له شده و رشته رشته شده.
مدت زمانی طولانی سکوت برقرار می شود، پلک هام دوباره سنگین می شود اما قبل از آن که روی هم بیفتد مردی در طبقه سوم با تمام توانی که دارد فریاد می کشد. خیال می کنی دست و پاش را با زنجیر به جرثقیل بسته اند و می کشند. آن قدر می کشند تا بندبندش از هم جدا شود.
فریاد همان مردی است که روزها زنجیر پشت در را با تمام توانی که دارد به در می کوبد و هر چه ناسزا بلد است نثار آدم هایی می کند که من نمی بینم، شاید یکیشان راضی شود در را برایش باز کند؛ یا من خیال می کنم همان مرد است. فقط مردی که این طور فریاد بزند می تواند آن طور زنجیر را به در بکوبد. صدای مرد یکباره، وقتی انتظارش را نداری، قطع می شود. ناله ای پشتش نمی ماند.
می نشینم و سرم را به دیوار تکیه می دهم. به شیدا نگاه می کنم. شب سومی است که می نشینم، سرم را به دیوار تکیه می دهم و نگاهش می کنم. کار دیگری ندارم، جز نگاه کردن و فکر کردن.
شیدا روی تخت می خوابد؛ به من پتوی سبز نازکی شبیه پتوی سربازی داده اند که دولا می کنم و پهن می کنم رو زمین و پایین تختش دراز می کشم. تخت شیدا تنها وسیله این اتاق تنگ و لخت است. نه کمدی، نه قفسه ای، نه آینه یا عکسی به دیوار، نه پنجره ای به دنیای بیرون.
شب ها وقتی پتو را کف زمین پهن می کنم، دیگر جایی برای تکان خوردن نمی ماند. جایی برای تکان خوردن احتیاج نداریم. نه شیدا میلی به حرکت دارد و نه من. درِ اتاق نرده ای است و هر کس از راهرو رد شود می تواند نگاهی بیندازد و ما را تماشا کند. حتما این کار را به خاطر امنیت ساکن یا ساکنان اتاق کرده اند اما وقت می برد تا آدم به اتاقی عادت کند که در ندارد تا ببندی و پشتش سنگر بگیری و برای چند ساعت هم که شده خودت و دنیایت را از بقیه جدا کنی. بالای در نرده ای مقوایی خاکستری چسبانده اند و روش با خط درشت سیاه نوشته اند: ایزوله.
سه روز و سه شب است که من و شیدا ایزوله هستیم و من چهارچشمی او را می پایم. برای همین این جا هستم. پرستارها وقت ندارند که بیست و چهار ساعته، چهارچشمی مواظبش باشند. تمام تخت ها در تمام اتاق ها اشغال است و مراقبت از آن همه مریض لابد کاری وقت گیر و طاقت فرساست.
تا سه روز پیش، هر روز ساعت ملاقات به دیدنش می آمدم. در آن دو هفته ای که تو بخش بستری شده بود، هر روز ساعت دو که می شد با دیبا جنگ و جدال داشتم که بلند شود برود دست و صورتش را بشوید و لباس گرم بپوشد تا زودتر برویم بیمارستان. می خواستم تمام آن دو ساعت ملاقات را کنارش باشم. خود شیدا هم هر روز آخر وقت ملاقات نگران می شد.
«فردا می آیی؟»
«آره. حتما.»
دیبا قر می زد که مشق دارد، کتاب فارسی اش را گم کرده، دلش درد می کند و حوصله اش از این همه بیمارستان رفتن سر رفته است.
«نمی شود امروز دیگر نرویم؟»
«نمی شود، شیدا چشم به راه است. دلت می آید...؟»
می پرید وسط حرفم.
«به من چه؟ می خواست نباشد.»
«می خواهی بمان پیش خانم انصاری.»
«آن جا که حوصله ام سر می رود. شوهر پیرزنه فقط اخبار می بیند. از کارتون مارتون خبری نیست.»
«پیرزنه نه، خانم انصاری.»
«چه فرقی می کند؟ مگر پیر نیست؟ مگر زن نیست؟ تازه کر هم که هست. هر چه می خواهم باید سه چهار دفعه بلندبلند بگویم. شاید بشنود شاید نشنود. وقتی هم شنید باید تا بیست و چهار بشمرم تا از جاش بلند شود. شاید بلند شود شاید هم نشود. لاک پشت ازش سبقت می گیرد. هی می گوید ای داد ای بیداد، ای داد ای بیداد، ای داد ای...»
«خیلی خوب. کنفرانس نده. حاضر شو برویم.»

نظرات کاربران درباره کتاب درختم دلشوره دارد

اگه دنبال یه رمان و یه پایان شسته رفته اید نه به درد شما نمیخوره . این کتاب برشی از زندگی یه زنه که به بهترین شیوه و با قلمی بسیار زیبا افکارش و حسرتاشو بیان میکنه و تلنگری به ما که تا زنده هستیم باید محبت کنیم .من کتابو فوق العاده دوست دارم و با اینکه کتابو داشتم بازم خریدمش...حواسم به اوو مادر نبود .حواسم نبود یکبارهم که شده کلامی گرم به مادر بگویم ،بگویم قربان قلب بزرگت یا قربان صبوری ات یا قربان گلهای پیراهنت با قربان روح دریای ات نگفتم .دستم را به گردن هیچکدام نینداختم.هیچکدام را محکم تو بغلم نگه نداشتم...
در 2 سال پیش توسط
راستش نتوانستم حتی یک ستاره بدهم. تا به حال احساس بد تلف شدن وقتم با کتابی را تا این حد نداشتم، هرچند تلاش نویسنده در توصیف لحظه ها و شرایط، کمی از حس بیهوده وقت تلف کردن با این محتوای بسیار ضعیف را کمتر می کرد اما نه انقدر که حتی به یک ستاره بیارزد
در 2 سال پیش توسط