فیدیبو نماینده قانونی گروه انتشاراتی ققنوس و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب تو از دست‌های من سردتری

کتاب تو از دست‌های من سردتری

نسخه الکترونیک کتاب تو از دست‌های من سردتری به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است. تنها لازم است اپلیکیشن موبایل و یا نرم افزار ویندوزی رایگان فیدیبو را نصب کنید.

درباره کتاب تو از دست‌های من سردتری

رمان «تو از دست‌های من سردتری»‌ نوشته بنفشه رحمانی است.
داستان این رمان درباره زنی به نام رها است و مشکلاتی که او در زندگی دارد در خلال سطرهای آن روایت می‌شود. همسر رها مردی به نام محمد است که در زندگی شان سرد است و یکی از موضوعاتی در داستان پیگیری می‌شود، دلیل همین سرد بودن است. پریا و مرجان خواهرزاده‌های رها با وجود داشتن ظاهری سالم و پرانرژی در بخش قرنطینه شیرخوارگاه نگهداری می‌شوند. علت این مساله هم یکی از سوالاتی است که برای رها و خواننده این رمان به وجود می‌آید.
در بخشی از رمان «تو از دست‌های من سردتری» می‌خوانیم:
«دکمه «سِنْد» را می‌زند. زنگ موبایل را، پیش از آن که بیندازدش ته کوله‌پشتی‌اش، قطع می‌کند.
تاکسی زرد کنار چند تاکسی دیگر که جلوِ ترمینال جنوب ایستاده‌اند دوبله می‌ایستد. راننده‌های سرگردان دنبال مسافر می‌گردند. قبل از پیاده شدن چک می‌کند که چیزی جا نگذاشته باشد. زیپ کیفش را که موقع حساب کردن کرایه باز مانده، تا ته می‌کشد. می‌خواهد یک بار حواسش را جمع کند. امیرحسین هر وقت می‌خواست سربه‌سرش بگذارد می‌گفت: «خدا تو رو روی دور تند گذاشته و یادش رفته دکمه پاز رو بزنه».
عجله ندارد. حالا دیگر وقت بسیار است. کوله‌پشتی‌اش را روی دو شانه می‌اندازد و عینک آفتابی‌اش را از روی موها می‌کشد پایین تا روی چشم‌ها. موهایی که تا به حال زیر عینک مرتب مانده بودند حالا دور صورتش آشفته می‌شوند. موها را پشت گوش می‌دهد و شال نخی چهارخانه را جلو می‌کشد. پسربچه‌ای با یک دسته فال حافظ جلو می‌آید. پوست سبزه‌اش، پشت لایه‌ای از چربی و چرک، چندان پیدا نیست، ولی چشم‌های خاکستری قشنگی دارد؛ شبیه چشم‌های محمد که رها دلش می‌خواست چشم‌های بچه‌شان هم همان رنگی شود.
آن شب در آن مهمانی شلوغ جشن تولد بیست سالگی سارا، فقط یک جفت چشم خاکستری شاد دیده بود که با همه گرم می‌گرفت و جوری رفتار می‌کرد که انگار صاحبخانه است».

ادامه...
  • ناشر گروه انتشاراتی ققنوس
  • تاریخ نشر
  • زبانفارسی
  • حجم فایل 0.46 مگابایت
  • تعداد صفحات ۸۰ صفحه
  • شابک

معرفی رایگان کتاب تو از دست‌های من سردتری

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

«چوب را که برداشتند، مثل گربه دزده فرار کردم.»
دکمه «سِنْد» را می زند. زنگ موبایل را، پیش از آن که بیندازدش ته کوله پشتی اش، قطع می کند.
تاکسی زرد کنار چند تاکسی دیگر که جلوِ ترمینال جنوب ایستاده اند دوبله می ایستد. راننده های سرگردان دنبال مسافر می گردند. قبل از پیاده شدن چک می کند که چیزی جا نگذاشته باشد. زیپ کیفش را که موقع حساب کردن کرایه باز مانده، تا ته می کشد. می خواهد یک بار حواسش را جمع کند. امیرحسین هر وقت می خواست سربه سرش بگذارد می گفت: «خدا تو رو روی دور تند گذاشته و یادش رفته دکمه پاز` رو بزنه.»
عجله ندارد. حالا دیگر وقت بسیار است. کوله پشتی اش را روی دو شانه می اندازد و عینک آفتابی اش را از روی موها می کشد پایین تا روی چشم ها. موهایی که تا به حال زیر عینک مرتب مانده بودند حالا دور صورتش آشفته می شوند. موها را پشت گوش می دهد و شال نخی چهارخانه را جلو می کشد. پسربچه ای با یک دسته فال حافظ جلو می آید. پوست سبزه اش، پشت لایه ای از چربی و چرک، چندان پیدا نیست، ولی چشم های خاکستری قشنگی دارد؛ شبیه چشم های محمد که رها دلش می خواست چشم های بچه شان هم همان رنگی شود.
آن شب در آن مهمانی شلوغ جشن تولد بیست سالگی سارا، فقط یک جفت چشم خاکستری شاد دیده بود که با همه گرم می گرفت و جوری رفتار می کرد که انگار صاحبخانه است.
عکس بچه نیما را هم که توی فیس بوک دیده بود، قبل از هر چیز، سعی کرده بود بفهمد چشم هایش چه رنگی است. همسر نیما را هیچ وقت ندیده بود. هرچه فکر کرد یادش نیامد چشم های نیما چه رنگی است. حدس می زد چشمان چندان جذابی نداشته که یادش بماند؛ آن سال های دور هیچ وقت به چشم های نیما دقت نکرده بود. وقتی هم دوباره او را دید همه حواسش به موهایی بود که روی شقیقه ها سفید شده و از روی پیشانی شروع به عقب نشینی کرده بودند. گاهی هم زیرچشمی نگاهی به شکمش می انداخت؛ جلو آمده بود و جاافتاده اش می کرد.
چیزی شبیه آونگی که از نقطه ای نامعلوم در فضا آویخته شده باشد، در ذهنش نوسان می کرد؛ «یه دکتر بهت معرفی می کنم که کارش حرف نداره. هرکس رفته نتیجه گرفته.» سقوط کرده بود؛ مثل سنگی که بیفتد توی چاه و تا ابد سوت بکشد.
سالن پذیرایی بزرگ تر از همیشه به نظر می آمد؛ پر از پنجره های بلند و چوب پرده هایی که شل شده بودند. دوید سمت پنجره. پرده افتاد. پرنده ای نزدیک سقف پرواز می کرد؛ شبیه گنجشک بود. می خواست پرده ها را نگه دارد. نشست. چه باد شدیدی بود. پرنده شبیه عنکبوت بود. از سقف تاب می خورد. اتاق پر از تارهای ضخیم شد.
صدای جیرجیر فنرهای خوشخواب تخت بلند شد. محمد می خواست بخوابد. برنامه گزارش ورزشی تمام شده بود. چشم هایش را باز کرد: «پنجره رو ببند. توری ش سوراخ شده. حیاط خلوت سوسک داره.» گوشه لحاف را کشید روی کمرش و مچاله شد: «صبح قبل از این که بری منو بیدار کن.»
«فردا که پنجشنبه ست.»
«آره، ولی خیلی کار دارم.»
باد پرده آبی را تکان داد و آفتاب خزید روی تختخواب. پنجره باز بود. هراسان بیدار شد. شقیقه هایش تیر می کشید. دیر شده بود. از روی تخت پرید. یادداشت محمد با خط کج و معوج کنار بالش بود: «دلم نیومد بیدارت کنم.» سرش گیج می رفت. با شانه کوبیده شد به دیوار. کتری را گذاشت روی گاز. گاز را روشن نکرد. قرص را انداخت ته گلو و آب پرتقال را از بطری سر کشید. پشت در آپارتمان یادش آمد دمپایی های راحتی را برنداشته. پله ها را دوتایکی پایین رفت. استارت که زد چراغ بنزین روشن شد و صدای بوقش درآمد. از سر کوچه که پیچید، دنده را عوض کرد و با همان دست توی کیفش دنبال کارت سوخت گشت.
خانم مدیر از لابه لای کاغذهای به هم ریخته روی میز یک خودکار پیدا کرد. رها گفت: «صورتی.» خانم مدیر ناخن های بلندش را روی لبش کشید؛ انگار که بخواهد پوست اضافه ای را از لبش جدا کند: «قرنطینه نیرو کم دارن. یکی از بچه های شیفت نیومده.» رها سرش را به علامت این که فرقی ندارد تکان داد. مدیر روی برگه ورود نوشت قرنطینه و امضای کج و کوله ای کرد.
یک جفت دمپایی پلاستیکی آبی از جاکفشی کشید بیرون و دکمه های روپوش سفیدش را بست. مرجان دوید جلو و انگشت های باریکش را به جیب های بزرگ روپوش قلاب کرد: «امروز ما رو می بری باغ؟»
انگشت اشاره اش را روی فال های کاغذی می کشد. چشم هایش را می بندد. یک اسکناس دویست تومانی از جیبش درمی آورد و به پسر می دهد. فال حافظ را می چپاند توی جیبش.
جلوِ تعاونی ۱۷ چند نفر ایستاده اند. صفی در کار نیست. پشت سر بقیه می ایستد. به تابلویی که روی دیوار پشت سر مرد بلیت فروش است نگاهی می اندازد. نام چند شهر روی آن نوشته شده. نوبتش می شود: «یه بلیت برای کاشان.»
از تاکسی که پیاده شد، نم نم باران به شرشر تبدیل شده بود و تا صبر کند آدمک قرمز آن طرف چهارراه سبز شود و از خیابان بگذرد، مانتو و مقنعه اش خیس ِ خیس شده بود. در خیابان علوی که راه می رفت، نگاهش به در و دیوار خیابان بود. در میانه خیابان از کنار خانه تاریخی عامری ها گذشت. وارد کوچه ای شد و چند قدم جلوتر ایستاد. بالای سردر خانه، روی کاشی هایی که با گل های اسلیمی تزیین شده بود، عبارت «خانه تاریخی بروجردی ها» را پیدا کرد. زن جوانی که انگار مسافر بود به مرد همراهش گفت: «با این بارون که نمی شه جایی رو دید.» از در ورودی به طرف حیاط سرازیر شد و پله ها و دالانی نسبتا بلند و پیچدار را پشت سر گذاشت. فضای حیاط زیبا و رویایی بود. ساعت را دور مچ دستش چرخاند و دزدانه و پنهان از باران، از زیر آستینش، به عقربه های عمود بر هم نگاه کرد. محمد گفته بود: «سه بعدازظهر، حیاط خانه بروجردی ها» و قبل از این که تلفن را قطع کند گفته بود: «گم نشی دختر؟» و رها کمی دستپاچه خندیده بود: «نه بابا بلدم.»
کنار یکی از درختان پت و پهن حیاط ایستاد و کوله پشتی سنگین و پر از کتاب و جزوه اش را کنارش گذاشت. چشم ها را ریز کرد و به آدم های انگشت شمار اطرافش نگاه کرد. شورای صنفی دانشگاه اردوی بازدید از اماکن تاریخی کاشان گذاشته بود. رها اولش گفته بود که حوصله ندارد برود، ولی بعد که محمد گفته بود اگر بیاید او هم از تهران می آید نظرش عوض شده بود. بعد از ناهار هم از گروه جدا شده بود تا چند ساعتی را با محمد بگذراند.

نگاه بی اعتنایش را میان صندلی های پر و خالی می چرخاند. راننده به ته اتوبوس اشاره می کند: «ردیف آخر.» مردی که وسط اتوبوس ایستاده و یک دست ندارد بلیتش را می گیرد و با کمک دهان، درست از روی خط چین، دو تکه اش می کند. سبیل های پت و پهن دارد و بوی روغن ماشین می دهد. رها فکر می کند که اگر او به جای یک دست یک پا نداشت، شبیه دزدهای دریایی می شد.
ردیف آخر چهار صندلی کنار هم است، اما نه مثل آن قدیم ها که صندلی های ردیف آخر اتوبوس، تنگِ هم و ناراحت بود و جای مسافران بین راهی و بدون بلیت که از سر ناچاری سوار می شدند. پشتش هم یک تختخواب باریک، درست زیر شیشه عقب اتوبوس، که جای خواب کمک راننده بود. آخرین باری را که مجبور شده بود با اتوبوس سفر کند خوب یادش مانده؛ ده سال پیش، شش ماه بعد از نامزدی با محمد و دو هفته بعد از سفر غیرمنتظره محمد به اصفهان. درست وسط امتحان های پایان ترم آخر دانشگاه بود که محمد سرزده به اصفهان آمده بود.
جلوِ ردیف صندلی های عقب چند ثانیه ای می ایستد و حساب و کتاب می کند که این وقت از روز، خورشید در کدام طرف آسمان و کاشان در کدام جهت جغرافیایی قرار می گیرند و آفتاب داغ ظهر احتمالاً از کدام پنجره حمله می کند. به نتیجه ای نمی رسد. هیچ وقت جهت یابی اش خوب نبوده. پیرزنی که زیر چادر مشکی چارقد بزرگ سفید سرش کرده و یک زنبیل پلاستیکی پر از خرت و پرت دنبال خودش می کشد، تنه می زند و روی صندلی سمت چپ کنار پنجره می نشیند و زنبیل بزرگ را جلوِ پایش جا می دهد. رها کنار پنجره سمت راستی می نشیند و کوله پشتی اش را می گذارد روی زمین و هولش می دهد زیر صندلی جلویی. توی کوله پشتی فقط شناسنامه، مسواک و خمیردندان، شارژر موبایل، یک دفترچه یادداشت و یک روان نویس گذاشته.
امتحان اخلاق، مثل همه درس های عمومی، با تقلب گذشت. آن قدر کاغذهای کوچک و هزارتا شده را دست به دست کردند که بعضی از آن ها گم شد و مجبور شدند جواب ها را روی دستمال کاغذی های مچاله شده بنویسند و دست آخر هم یکی از دستمال کاغذی ها افتاد دست استاد و به ترم آخر بودنشان رحم کرد که روی برگه هایشان خط قرمز نکشید.
دو زن دیگر کنار رها می نشینند. یکی میانسال است و دومی که دقیقا کنار رها نشسته جوان تر؛ پرسر و صداست و مدام هم می خندد. زن میانسال غر می زند که اگر زودتر می آمدند، مجبور نبودند ته اتوبوس بنشینند. زن جوان تر زانوهایش را به صندلیِ جلو تکیه می دهد و موبایلش را از کیفش درمی آورد. انگار با کسی قرار گذاشته باشد که به محض استقرار در هر جایی موقعیتش را اطلاع رسانی کند.
اگر محمد از سفرش خبر داشت، باید به محض نشستن در اتوبوس تلفن می زد و توضیح می داد که ردیف چندم است، صندلی اش کنار پنجره است یا نه، چه کسی کنارش نشسته، اتوبوس شلوغ است یا خلوت، و محمد بعد از گرفتن همه اطلاعات می گفت: «به کاشان که رسیدی سریع به من خبر بده!»
زن جوان تر برای کسی که آن طرف خط است توضیح می دهد که کارشان در تهران انجام شده و الآن هم سوار اتوبوس اند تا به کاشان برگردند. او مرتب از زمان دادگاه و نظر وکیل می گوید و امیدواری می دهد که جای نگرانی نیست و وکیل قول داده که رای قاضی به نفع آن ها خواهد بود. تلفنش که تمام می شود به زن میانسال، که هنوز غر می زند، می گوید: «بد شد ناهارتم دادم؟ اگه زودتر می اومدیم، جلو می نشستی ولی باید تا کاشان گشنگی می کشیدی.» و جوری می زند زیر خنده که انگار جوک خنده داری تعریف کرده. هر از گاهی نگاهی به رها می اندازد و انتظار دارد او هم به حرف هایش بخندد و در بحث حساس خوب یا بد بودن صندلی های ردیف عقب اتوبوس شرکت کند. معلوم است که قصد دارد سر صحبت را باز کند. رها به خودش قول داده در این سفر با هیچ کس حرف نزند و آشنا نشود. از همان صبح که روی آینه میز توالت با رژ لب نوشته بود: «با اولین اتوبوسی که این شهر را ترک کند می روم»، دلش خواسته بود با هیچ کس حرف نزند و یک بار در زندگی لال بودن را امتحان کند. این اصطلاح امیرحسین بود؛ هر وقت رها با پرحرفی هایش چیزی را که نمی بایست، در جمع بر و بچه های آموزشگاه لو می داد یا با شلوغ بازی ها و سر و صدای مخصوص خودش معرکه می گرفت، عصبانی می شد و به محض این که رها را تنها گیر می آورد می گفت: «تو اگه حرف نزنی می میری؟ این همه وراجی کردی چی شد؟ تو رو خدا یه بار هم لال بودن رو امتحان کن. به خدا نمی میری!»
آخرین بار هم چند هفته پیش بود که وقتی رها ماجرای خوردن قهوه در خانه هنرمندان و گپ زدن درباره کتاب جدید ساراماگو را، موقع ناهار روز بعد در آموزشگاه، جلوِ سارا لو داده بود، به محض تنها شدن طعنه های امیرحسین شروع شده بود. سارا دوست دوران دبیرستان رها بود و دوران دانشگاه و رفتن رها به اصفهان تنها دوران دوری شان بود که اسمش را گذاشته بودند «دوره هجران». بعد از فارغ التحصیلی هم زیرزمین ساختمانی قدیمی را در خیابان دربند اجاره کردند و آموزشگاه کنکور راه انداختند. امیرحسین نمی دانست آن ها هیچ حرف نگفته ای با هم ندارند و همین بود که از مثلاً سوتی دادن رها شاکی شد که: «سی سال حرف زدی! می شه خواهش کنم یه چند وقتی هم لال باشی؟» و رها صندلی پشت میزش را به عقب هُل داده بود تا بچرخد و پاهایش را بگذارد روی شوفاژ زیر پنجره. بعد هم خندیده بود که: «بی خیال بابا! چقدر سخت می گیری! کار خلاف که نکردیم. رفتیم کافی شاپ یه قهوه خوردیم.» امیرحسین گوشه سبیلش را با عصبانیت جویده و نشسته بود روی کاناپه کنار دیوار. حتی در آن حال عصبانیت هم یادش نرفته بود که قبل از نشستن پیراهنش را کاملاً صاف کند تا موقع تکیه دادن چروک نشود.
حالا رها می خواست لال بودن را شروع کند. زن می پرسد: «تنهایی؟» رها سر تکان می دهد یعنی بله و زن سریع نتیجه می گیرد: «حتما دانشجویی.» رها سر تکان می دهد و این بار یعنی نه. زن چشم هایش را به نشانه تعجب گشاد می کند: «کاری داری کاشان یا کاشانی هستی؟»
انگار زن ول کن ماجرا نیست. رها می گوید: «نه. می رم سفر.» و سعی می کند لحنش اصلاً صمیمی نباشد. زن آهسته با آرنج به بازوی رها می کوبد و چشمک می زند: «سفر تنهایی که حال نمی ده. لااقل یه آقا پسری، چیزی، همراه خودت می آوردی.» و غش غش می خندد. رها فقط لبخند می زند. زن ادامه می دهد: «نری از کاشان پسر پیدا کنی ها. پسرای کاشان اصلاً به درد نمی خورن.» و باز خنده بلند و غش غش. زن بی آن که متوجه بی توجهی رها باشد توضیح می دهد که عاشق شلوغی است و از تنهایی خوشش نمی آید و امکان ندارد هیچ وقت تنهای تنها به سفر برود. رها مطمئن می شود که زن تا ته قصه اش را درنیاورد کوتاه نمی آید. غر زدن های زن میانسال نیز همچنان ادامه دارد و بالاخره مردی که یک آستینش خالی است هم به داد رها می رسد و هم به داد زن: «حاج خانوم! اون وسط دو تا صندلی خالی کردم برید اون جا.» زن ها می روند و رها نفس راحتی می کشد. دو پیرزن بی سر و صدا جای زن ها را پر می کنند و رها گوشه پرده را آن قدر که آفتاب وسط صورتش ولو نشود کنار می زند و تظاهر می کند که مشغول تماشای جاده است تا پیرزن ها به فکر فضولی نیفتند. هوا گرم است ولی انگشت هایش یخ کرده. انگشت ها را می برد زیر بغلش.
نور قرمز چراغ پخش شده بود توی دانه های درشت باران. محمد محکم کوبید روی ترمز: «اَه! شِت! اینم که چراغ راهنما نیست؛ چراغ خوابه!»
قطره های آب روی شیشه سُر می خوردند. دستش رفت سمت پیچ بخاری. جهت باد گرم عوض شد و حالا رو به شیشه جلوِ ماشین می زد.
«بذار باشه! هوا خیلی سرده!»
«شیشه ها خیلی بخار گرفته عزیزم.» و کف دستش را کشید روی شیشه جلوِ ماشین. قوسی شبیه رنگین کمانی بی رنگ. توی رنگین کمانِ دستش خیابان پیدا شد. هیکلی مثل شبح از بین ماشین ها و شُرشُر باران گذشت. بارانیِ خاکستری گشاد به تن داشت و روی مقنعه کلاه بافتنی مشکی سر کرده بود. جلوِ کاپوت ماشین دستش را بالا آورد. دست های پنهان شده در دستکش سفید چرک و سه دسته گل نرگسی که نشست توی قاب پنجره. رها انگشت هایش را برد زیر بغلش. انگار تکه ای از کوه یخ بودند. محمد چرخید: «باز دستکش نپوشیدی؟»
راننده ماشین جلویی برای زن جوانی که کنارش نشسته بود یک دسته نرگس خرید.
هفت زمستان پیش از آن بود. محمد نرگس های سفید و درشت هلندی را گذاشت روی میز، کنار شمع چاق سفیدی که آهسته می سوخت. آرنج ها را به میز تکیه داد. چانه اش نشست روی انگشت های در هم قلاب شده. نور شمع روی لبخندش می لرزید. رها نوک انگشت هایش را کشید روی گل ها: «من عاشق نرگسم.»
پیشخدمت فنجان های قهوه را گذاشت روی میز. رها انگشت های یخ زده اش را پیچید دور فنجان. دست های محمد سُر خوردند روی میز تا دست هایش. حس غریبی در دلش جوشید. سَر رفت و در تمام تنش پخش شد. محمد سرش را پایین آورد. صدایش آهسته شد: «چرا انگشتات این قدر سردن؟»
خجالت کشید: «نمی دونم. زمستونا معمولاً این طوری ام.»
یک هفته بعد، در همان کافی شاپ، محمد یک جعبه سرمه ای با روبان نقره ای گذاشت روی میز. توی جعبه یک جفت دستکش چرم مشکی بود با چند شاخه نرگس.
زن گردنش را کج کرد و آمد سمت پنجره محمد. انگشت های رها هنوز زیر بغلش بود. محمد شیشه را کشید پایین. حجم بزرگی از هوای سرد ریخت توی ماشین. نور سبز چراغ پخش شد توی دانه های درشت باران. دسته نرگس را گذاشت روی پای رها: «دلم براش سوخت.»
تلویزیونِ آویزان از سقف اتوبوس روشن شده. مسافران یکی یکی از صندلی ها بلند می شوند تا بلندگوهای بالای سرشان را باز کنند و بعضی ها هم که ناواردند مرد یک دست را صدا می زنند. در یک چشم بر هم زدن، سر و صدای فیلم اتوبوس را برمی دارد.
آن سال ها عاشق سر و صدا بود. بعد از امتحان اخلاق با سیما و آرزو و مهسا توی راهروهای دانشکده کلی سر و صدا راه انداختند و به ماجرای تقلب ها و دستمالی که دست استاد افتاد خندیدند. بعد هم قرار گذاشتند که آخرین شام دوران دانشجویی را کنار زاینده رود بخورند و کلی هم آه و افسوس راه انداختند که چهار سال با هم بودن به سرعت سپری شد. آن شب، کنار زاینده رود، کفگیر انداختند ته دیگ خاطرات خوابگاه و دانشگاه و چهار سال خاطره را یک شبه زیر و رو کردند. توی دانشگاه به برادران دالتون معروف بودند، چون قدهاشان به ترتیب از کوتاه تا بلند بود و سعی می کردند وقتی با هم در دانشکده راه می روند به ترتیب قد باشند. آرزو با قد ۱۷۰ سانتیمتر عادت داشت همیشه کفش های پاشنه دار بپوشد و نه تنها از گروه خودشان، که از همه دختران دانشکده یک سر و گردن بلندتر بود. درعوض رها که فقط ۱۵۰ سانتیمتر بود و همیشه خودش را با مترهای پلاستیکی خیاطی مقایسه می کرد، با همه غر زدن های مادرش، هیچ وقت از پوشیدن کتانی های رنگی و انداختن کوله پشتی کوتاه نمی آمد. یک سال پیش که نیما در فیس بوک پیدایش کرده بود، در یکی از اولین کامنت هایش پرسیده بود که هنوز هم کتانی رنگی می پوشد و کوله پشتی می اندازد؟! نیما درسخوان ترین پسر کلاس بود که هفت ترمه فارغ التحصیل شد. در همان کامنت ها و گفتگوهای اینترنتی بود که فهمید نیما چقدر تیپ ساده و کودکانه اش را دوست داشته و یکی از پسرهای کلاس که دوست صمیمی و تنها محرم اسرار نیما بوده توی راهروهای دانشکده کشیک می داده تا سر و کله برادران دالتون پیدا شود و به رفیق درسخوان و سربه زیرش خبر بدهد. نیما تنها پسر دانشکده بود که رها از او خوشش می آمد و گاهی آرزو مسخره اش می کرد که: «زیادی تو نخ این پسره خرخون رفته ی.» و رها اَه اَه راه می انداخت که یعنی حالم به هم خورد: «آخه این منگول هم آدمه؟! جز کتاب و استاد و جزوه چیزی سرش نمی شه.»
بهترین خاطره رها از نیما جلسه انجمن علمی فیزیک بود که رها چند بار عطسه زد و چون مطمئن بود توی کیفش دستمال ندارد، زیرچشمی اتاق انجمن را برانداز کرد تا شاید جعبه دستمالی در گوشه و کنار پیدا کند که چیزی نبود. نیما نزدیکش نشسته بود و یک بسته دستمال کاغذی جیبی درآورد و آهسته تعارف کرد. رها پیش خودش حلاجی کرد که حتما نیما از او خوشش می آید و توی نخش است و بعد از آن دنبال نشانه های بیشتر بود و گاهی شب ها که توی خوابگاه روی تخت طبقه بالا دراز می کشید فکر می کرد اگر نیما یک روز توی دانشگاه به سراغش بیاید و بخواهد با او خصوصی صحبت کند چه پاسخی بدهد. بعد از ده سال، وقتی سر و کله نیما در فیس بوک پیدا شد، اولین کامنتش برای رها این بود: «شما همون رها سلیمی هستید که ورودی ۷۷ فیزیک دانشگاه اصفهان بود؟» و وقتی اعترافات عاشقانه اش شروع شد و از شرم و غرور دوران جوانی گفت، رها مدام از خودش می پرسید که اگر نیما کمی شجاع تر بود، او باز هم عاشق چشم های خاکستری محمد می شد؟
تیتراژ فیلم دختر میلیونر تمام می شود و در اولین سکانس فیلم هنرپیشه اصلی که زن جوان گمنامی است ــ یا لااقل برای رها آشنا نیست ــ با چمدان وارد سالن فرودگاه می شود. دختر یک کارخانه دار خیلی پولدار است و تنها وارث پدرش. حالا هم برای مراسم ختم پدرش از آن طرف دنیا آمده. کارگردان فیلم تمام سعی اش را کرده که با یک کلاه مشکی لبه دار، توری سیاه که جلوِ صورت زن آویزان شده، دستکش های مشکی براق و انگشترهای درشت پر از نگین، پولدار بودن و از خارج برگشتن شخصیت اصلی داستان را به رخ تماشاچی بکشد. رها فکر می کند «چه شیکیِ مصنوعی و زننده ای!» و چشم هایش را می بندد. اگر محمد بود، حتما کل فیلم را نگاه می کرد؛ چون کلاً عاشق تلویزیون بود و گاهی فیلم های خنک و بی سروته را هم دنبال می کرد و البته این بعد از عشقش به ورزش و دنبال کردن هر نوع مسابقه ای بود! رها همیشه مسخره اش می کرد و می گفت: «برای محمد فرقی نداره چه چیزی از تلویزیون پخش بشه. می خواد فوتبال باشه، فیلم سینمایی یا پلنگ صورتی! همه رو دنبال می کنه.»
می خواست درباره موضوع مهمی با محمد حرف بزند. منتظر بود فیلم سینمایی پلیسی شبکه پنج تمام شود. باران شدیدی می بارید. با نوک انگشت روی شیشه بخارگرفته پنجره آشپزخانه گربه کشید. از گوش های گربه پارچه های سیاه آویزان شده جلوِ خانه همسایه روبه رویی را دید و یادش آمد فردا مراسم هفتم آقای همسایه است. صدای زنگ اس ام اسش که بلند شد، گربه را بدون دم رها کرد و انگشت خیسش را کف دست دیگر مالید. گوشی اش را از روی اُپن برداشت و از محمد خواست صدای تلویزیون را کم کند چون دیروقت بود و همسایه ها خواب بودند. با موبایل روی تخت دراز کشید. «بزن شبکه چهار. ای تی رو گذاشته. تو رو خدا سکانس آخرش رو از دست نده.»
دکمه پاسخ را زد: «محمد داره فیلم سینمایی شبکه پنج رو می بینه.»
موبایل را گذاشت روی پاتختی. از اتاق رفت بیرون. صدای تلویزیون هنوز بلند بود: «صداش رو کم کن. مردم خوابن.» پرده آشپزخانه را کمی کنار زد تا ببیند باران بند آمده یا نه. گربه بی دم کج و معوج شده بود و از گوش ها و سبیلش رد قطره های آب تا پایین شیشه کش آمده بود. اجاق گاز را خاموش کرد و دو فنجان چای ریخت. محمد بالشی را زیر سرش تا کرده بود و با انگشت های قلاب شده بین بالش و سر، جلوِ تلویزیون دراز کشیده بود. با فنجان های چای به هال رفت و روی کاناپه نشست: «برای طرح ترافیک ثبت نام کردی؟»
عادت داشت با حرف های بی ربط شروع کند تا مطمئن شود حواس محمد با اوست. روی صفحه تلویزیون مردی با ماسک سیاه و تفنگی بزرگ که وسط دوربینش علامت به علاوه داشت روی پشت بامی کمین کرده بود.
«نه هنوز. اون کارگردانی که گربه روی شیروانی داغ رو ساخته اسمش چی بود؟»
رها کمی از چای را سر کشید: «یادم نیست. مهلتش می گذره ها.»
مردی که ماسک سیاه داشت از روی بام به هدفی شلیک کرد. محمد در جایش نیم خیز شد: «اسمش سر زبونمه ها. خیلی معروفه.»
«راستی فردا مراسم هفتم همسایه روبه روییه. حتما باید بریم.»
دست محمد به طرف چای دراز شد: «دیدی چطور زد؟ عجب هدف گیری تمیزی!»
رها مجله ای را که روی میز افتاده بود ورق زد: «مسجد نوره. میدون فاطمی.»
مردی که آدم مهمی به نظر می رسید نقش زمین شد. دست محمد به طرف میز دراز شد و فنجان برگشت توی سینی. نگاهش به صفحه تلویزیون بود: «نمی دونم کدوم یکی از این همسایه ها در حیاط رو باز می ذاره. امروز صب دوباره گربه اومده بود توی پارکینگ.»
رها به حرف های بی ربط ادامه داد: «خدا رحمتش کنه. چه مرد خوبی بود. خانمش می گفت حالش خوبِ خوب بوده. فقط صب که بیدار شده یه کمی سینه ش می سوخته.»
تیتراژ پایانی فیلم با خط ریزی روی صفحه تلویزیون رد شد. محمد بلند شد و در حال رفتن به اتاق خواب خمیازه ای عمیق کشید: «ساعت رو برای هفت کوک کن. فردا خیلی کار دارم.»
رها مطمئن بود که دیگر حرف زدن فایده ای ندارد. زنگ خواب محمد را زده بودند. کنترل را از روی میز برداشت و تلویزیون را خاموش کرد.
زن جوانی که روی صندلی جلویی رها نشسته غر می زند که کیفیت صدای فیلم خوب نیست و نمی تواند حرف هایشان را درست بشنود.

نظرات کاربران درباره کتاب تو از دست‌های من سردتری