فیدیبو نماینده قانونی انتشارات روزنه و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .

کتاب ترجمه زخم

نسخه الکترونیک کتاب ترجمه زخم به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است. تنها لازم است اپلیکیشن موبایل و یا نرم افزار ویندوزی رایگان فیدیبو را نصب کنید.

درباره کتاب ترجمه زخم

نازنین زخمی من! نامه‌ات را که بر پر سیمرغ نوشته بودی خواندم و از ییلاقات اساطیری‌اش لذت بردم. پس از مدت‌های مدیدی که از هجرت مژگان تو می‌گذرد و من دیگر کم‌کم از زیارت آوازت قطع حنجره کرده بودم، احساس می‌کنم هنوز خاطره درختی در رؤیای بیابان‌ها به چشم می‌خورد. مثل مرگ، خوشحالم کردی! خبر فوت ناگهانی قلب تو غیرمنتظره بود. راستش را بخواهی من دیگر مجنون این وادی‌ها نیستم و از لب‌های خشک من تکلم چنین جنگلی برنمی‌آید. من پیرارسال دچار وفور تنهایی شدم و از آن زمان تا حالا سرطان عشق دست از قلبم برنداشته است.

ادامه...

  • ناشر: انتشارات روزنه
  • تاریخ نشر:
  • زبان: فارسی
  • حجم فایل: 0.78 مگابایت
  • تعداد صفحات: ۱۲۸صفحه
  • شابک:

چند صفحه از کتاب ترجمه زخم



ترجمه زخم

احمد عزیزی





حق انتشار الکترونیک برای فیدیبو محفوظ است



سال آخر میلادی

می خواستم به لهجه لاتی عشقم برایت نامه ای محرمانه بنویسم، نامه ای که فقط در شکوفه های لبخند تو باز شود. می خواستم یک قطره یاس شوم روی برگی که برایت می نویسم. می خواستم دلم برایت بگوید. قلبم ضربانش را بنویسد. آوازم اشتیاقش را تحریر کند. دلم می خواست روحم را برایت دوقبضه کنم.

لابد می پرسی دلیل مزاحمت دعای من در این یک شب حاجت چیست؟ البته حقیقت با واقعیت رودربایستی ندارد. عشق مثل تهمت به سراغ آدم می آید. هیچکس نمی تواند در دوست داشتن مقلد باشد. حتما باید در عشقبازی مجتهد شد. الآن تمام اشیاء عالم یکدیگر را دوست دارند. الآن تمام پدیده ها برای هم غش می روند.

انسان، قفسی ست که در آن بلبل خداوند، زندانی ست. منهم مثل همه طاووس ها عاشقم. منهم مثل همه آیینه ها به آه احتیاج دارم. منهم دوست دارم به اندازه یک پروانه، اجازه سوختن داشته باشم. منهم مثل همه گل ها، جنون تماشا دارم. بین ما و مضمون بهار، رابطه نزدیکی ست. تنها فرق ما و جنون در ویرانی ست. من وقتی بچه بودم، مثل شیخ صنعان آواز می خواندم. عمده این است که آدم رگ خواب بیداریش را تشخیص بدهد. عمده این است که ما در لحظاتی بتوانیم خود را از پشت آیینه ای پنهان ببینیم و به پستی و بلندی های ذوق خود خیره شویم.

تو به من گفتی دوستت دارم و من نام تو را فراموش کرده ام. به من گفتی قلبم پرنده توست و من از اتوبوس خط و خالت جا مانده ام. اینجا کنار خیابان زیر داروخانه عطار، زنی با طبّ سوزنی مژگانش، درد مرا می کاود. ناگهان مثل برق ناحیه خاموش می شوم، دست زکام گرفته ام را به جیب می برم، در تاریکخانه کیف بغلی ام لبخند تو ظاهر می شود.
دلم می خواست می دیدی که چگونه زمین می گرید وقتی عاشقی پیر می شود: وقتی عاشقی می گرید، اشک های جهان به لرزه می آیند و فاصله زخم های بشر افزون می شود.

من به بازار زندان خواهم رفت و برایت دستبند خواهم خرید. بگذار سال نو فرا برسد. من لباس های کهنگی ام را خواهم فروخت. من احساسات زخم خورده ام را به نشریات معتبر خواهم داد تا در قفس شعرها، به تماشا بگذارند، یا در سیرک شاعران شرکت خواهم کرد و از این وزن به آن وزن پشتک خواهم زد. اگر لازم باشد به بندبازی قافیه خواهم پرداخت. اگر لازم باشد یک قصیده هفتاد بیتی را پرس خواهم کرد. خم خواهم شد تا مثنوی سنگین معلم از روی سینه ام رد شود. گردن خواهم فراخت، تا تیغ دو پیکر حیدر نقاد، از گردنم بگذرد. بعد از راننده تقاضا خواهم کرد صدقه رفع بلا، ده تومان کسری کرایه مرا به حساب آخرت واریز کند.

امروز شاعران مجبورند پا را از پاراجانف فراتر بگذارند. شاعر امروز اگر بخواهد فردوسی سرایی کند ناچار است بجای رستم، شعبان بی مخ و عوض اسفندیار، اسمال تیغی را شخصیت پردازی کند. انصاف بدهید! با یک ششلول باندرول دار هم نمی توان اصغر لاتی را از چاه بیژنِ حماسه، بالا کشید، چرا که تخلیه چاه نفسانیت این شاعران کاری ست که از رستم هم برنمی آید. شما اگر نظری به اطراف ادبیات امروز بیندازید کم از حوادث شاهنامه نیست. عده ای با شعر آدم، برخورد اشکبوسی می کنند. بعضی سیر تا پیاز شاعر را روانکاوی می کنند. برای گیر آوردن یک پنج سیری. نَسَب نقّادان معاصر به مرحوم شیخ المشایخ آقا مایک هامرالدین اسکاتلندیاردی می رسد. البته در این میان اخانیثی که هم شاعرند و هم نقّاد و غالبا هم نه نقّادند و نه شاعر ـ بلکه شقاد و ناعرند! ـ نقطه انجماد ادبیات را دریافته اند، و شعرهای خود را برای احتراز از حدود و تعزیرات ادبی به شخصیت ها تقدیم می کنند.

من همواره در فرصت های کوتاهی که نداشته ام مجبورم درازای تاریخ ادبیات را در عملیات محیرالعقولی بنام شطحیات طی کنم. حالا هم لابد انتظار دارید که با یک حرکت سریع، کبوتر سپیدِ مطلب، از آستین تکلّم بنده بیرون بیاید. امّا متاسفانه باید به عرض برسانم که ارتفاع این بحث بیش از خیز پنج ثانیه استدلال بنده است.

در مملکت ما همواره فروش روزنامه ها به رونق اتوشویی ها بستگی داشته است. چند سال پیش وقتی که آب رودخانه راین بالا آمد و کاغذهای وارداتی ما در اقیانوس ناآرام قیمت ها خیس خورد، به علت تقاضای بیش از حد ساندویچ فروشی های معاصر تیراژ روزنامه اطلاعات سر به کیهان زد. فیلسوف پولداری را دم دانشگاه دیدم که داشت برای قفسه های مبله شخصیتش، هزار جلد کتاب به قطع وزیری سفارش می داد. اینها همه از علائم افتتاح جاده مالرو فرهنگ است. حالا می فهمم چرا لات ها هم به ادبیات علاقه مند شده اند. بنابر یک سرشماری کوتاه از مینی بوس های استان باختران، شعار «بر چشم بد لعنت» و «سر پیچ سبقت مگیر جانا مگر دیوانه ای» بیش از هفتاد بار تکرار شده بود.
در شهر به یک مورد تابلو «کله پزی ابن سینا» و دو مورد «چلوکبابی معراج» برخورد کردم. یکی از دوستان قدیمی اینجانب که از هواداران جمال عبدالناصر است جوی قدیمی در خانه اش را که اخیرا به همت شهرداری تهران بتون ریزی می شود ـ کانال سوئز نامگذاری کرده است. در خیابان «بابی ساندز» به تابلو حیرت انگیز «شلوار نسل جوان» برخورد کردم. اینها همه علامت آمپر بالای شعور در میان ما و طغیان رودخانه ادبیات است. و اینها از دلایل قوی خوش خیالی ادیبانی است که بعدها به ریش استدلال بنده خواهند خندید. شاعران سامورائی مسلکی که منتظرند اینجانب در شرح یال و کوپال ادبیات معاصر جولان امیر ارسلان نامدار بدهم.
حقیقت ماجرا زیر لگد این واقعیت هاست. البته ما شاعران و نویسندگان بیشماری داریم که هر شب، رو به قبله آمریکای لاتین می خوابند، به نیت گابریل گارسیا مارکز شدن. نویسندگانی داریم که برای دیگران ناز اکتاویوپاز می کنند. و با عینک خورخه لوئیس بورخس به عینیت ها می نگرند. درست به اندازه سیگار وینستون های ساخت افغانستان در این مملکت لورکای هیجده عیار و اگزوپری هفت سنگ، پیدا می شود. یارو حرف زدن با لوله کش محل را بلد نیست به همه زحمتکشان عالم رمانِ رهایی تقدیم می کند.

در این زمانه پلنگ صورتی، شیر ادبیات از اول پاکتی بوده است. این ادبیات برای دشمنی شاخ وشانه می کشد که خود اوست. کدام ادبیات؟ با این دخترانی که مینی روسری های سوررئالیستی می پوشند، با این شکاف عظیمی که بین ما و کرایه خانه وجود دارد، با این لامپ های پدرسوخته ای که هزینه نصب مجدّد آن را صرف باطری قلمی سالاد کرده ایم؟ این نشان دهنده بریدگی دست روشنفکران هنگام جمع آوری خورده شیشه های مردم است.

کدام ادبیات؟ وقتی که هنر معاصر زیر لب می گوید: «دختر مردم مچلم کرده / با تیغ ناست، کچلم کرده»! نسلی که غالب هنرمندانش می خواهند روزی سری به کاباره های آنکارا بزنند و سوار بر مادیان های استانبول از سواحل دریای سیاه گناه بگذرند! در این مملکت دایره منکرات وسیع تر از میدان ونک است. برای مسافرت به اعماق رویا، همراه با تور تن ـ بدون آنکه خود بلیط بدن را تهیه کنید ـ تنها کافی است با یک لبخند مایکل جاکسونی در حاشیه خیابان ویلا قدم بزنید. الآن غلط های فاحشه ای به این کتاب ها راه پیدا کرده اند. ادبیات ما ضعیفه است. شجریان از پس امیل ساین برنمی آید. من به این محللّین تحلیلگر عرض می کنم اگر فقر تنها مولّد فساد است، گوگوش و مرجان باید بچه چهارمحال و بختیاری باشند.
کافی است یک شب را از ته صبر تا سر ظفر بروید، می توانید هزار خانم هیستوریک اشرافی را به مقصد برسانید که هر کدام کوپن های اعلام نشده جنسی خود را ناشی از کمبودهای نقدی جا می زنند. اینها دروغ می گویند، زنان کشاورز ما به آبیاری عفت عادت دارند. دختران روستائی ما فرشتگانی هستند که در مزرعه تبسم عرق می ریزند.

لعنت بر این سدرهای مسموم، این گزهای بی سیمرغ، این حناهای مضطرب، این افراهای مخلوع، این سپیدارهای سرگردان، این کشاورزانی که در ظلمت آفتابگردان می کارند، این شخم زارهایی که بر دانه بیهودگی لب می گشایند، این خوش نشین های ناشاد. این رمه های از ایلغار تاریخ برگشته. این گوشواره های شیون. این الگوهای تسلیم شده. لعنت بر کارخانه هایی که برای گرسنگان، بادگیر می سازند، بر کارگرانی که از لبخند وارداتی، بادبادک تمسخر می سازند. بر مغازه هایی که ورم جنسیت می فروشند. این ناودان های ناواردی که کلمه باران را غلط ترجمه می کنند. لعنت بر دستفروشانی که لباس زیر آبراهام لینکلن را به مزایده می گذارند، بر روزنامه هایی که انحصار وراثت کمپانی آرامکو را به چاپ می رسانند، بر چتربازانی که از پایگاه هوایی هوستون، سرباز خشایارشاهی وارد می کنند.
اینها یک مشت شمرند که پول پیش می گیرند. اینها می خواهند با برگ ماموریت برای وطنم از وسط مسجد شیخ لطف الله، اتوبان تمدن بزرگ بکشند. اینها همان شیطان عینکی اند که ارز مجله فردوسی را از بنیاد افراسیاب تامین می کردند. نگاه کن چگونه مثل سگ های ساواکی که بوی اعلامیه به مشامشان خورده باشد ـ جمعیت عاشق را نگاه می کنند.

بروید ای کرکس هایی که در اطاق عمل، کبوترها را شکنجه می کردید! بروید ای عتیقه فروش هایی که مینیاتورهای ما را به قفس موزه ها انداختید! ای یهودی های مهاجری که در تابلوهای کمال الملک زراعت می کنید! ای پیرنامردهایی که رژیم شاهنشاهی دارید! ای جوجه پانکی هایی که دم شانزه لیزه نوار بهداشتی شماعی زاده می فروشید!
هر کس عکس بنگی داریوش را چاپ کند به ناموس این ملّت خیانت کرده است. باید برای مبارزه با گدایی انسان وارد بارفروشی های شیاطین شد. باید روی قیمت همه پیشانی ها اتیکت زد. باید تقوا را آورد و رفیق جان جانی نیت کرد. باید شبی یک استکان خالص برای خدا اشک ریخت. باید وقتی ماموران جهنم هجران را دید، فورا خود را به ابدیت زد. باید راست راست ایستاد و برّ و برّ به زیبایی نگریست. باید برای شادی یک توبه کوچولو دل هزاران گناه را شکست.

اصل اینست که تو از دوغ واقعیت کره حقیقت بگیری! تو معیار نیک و بد نیستی، اما نیک و بد بر سر معیار تو شرط بندی خیر و شر کرده اند! محال است این چند لیتر خون ناقابل حجاب رگ های یگانگی ما باشد. تو از رگ گردن به من نزدیکتری. مرغ خون من بر گردن رگ های توست. تو می توانی مرا از خود بگیری و تو را به من بسپاری. خدا کند پیراهن وصال تو اندازه هجران من باشد. خدا کند وقتی به تو می رسم، از من گذشته باشی. وصال، ممکن الوجودست. واجب نیست من و تو در یکدیگر حلول کنیم. لازم نیست مطلق تو به من مقید باشد. ما در هم تلاقی خواهیم کرد چون رودخانه ای و اقیانوسی، و من مثل ستاره دنباله داری نقش اول کهکشان تو را بازی خواهم کرد.

خیلی دلم از دست تو مرکورکروم است. احساس می کنم جنس گلویم باد کرده و کسی مشتری احوالپرسی ام نیست. وقتی نسیم خاطرات تو می وزد سیم های تلگراف تخیل، الفبای اردیبهشت را مخابره می کنند. من کدِ فراموشی را یاد گرفته ام. اما اکثر اوقات، خط خداوند اشغال است.
نمی دانی دمِ غروب، اینجا خطوط هوایی ملکوت، چه ترافیک عجیبی دارد. فرشته های هلال احمرِ الهی، لباس یاس می پوشند و کمک های معنوی مردم را برای اهالی اذا زلزلت الارض زلزالها جمع آوری می کنند. ساعت دوازده آفرینش، بیش از میلیاردها تخته سجاده و هزاران جعبه مُهر، از سوی هموطنان نیستان آتش گرفته ما به حساب مولانا واریز شد. مردم زیارت نامه های اضافی، دمپایی های آسمانی، کلمَن های باستانی و کمپوت های بهشتی شان را روی هم چیده بودند. دختری قلب خودش را که به طرز حیرت آمیزی با هزاران تکه زخم، شیون دوزی شده بود به یکی از معلولین حادثه عله العلل، تقدیم کرد. زنی روی جوراب هایش نوشته بود: «من با تمام کودکی هایم برای شما اشک می ریزم.»

نظرات کاربران
درباره کتاب ترجمه زخم

خدا رحمتت کنه مرد ....
در 2 سال پیش توسط