فیدیبو نماینده قانونی گروه انتشاراتی ققنوس و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب روژی‌یار

کتاب روژی‌یار

نسخه الکترونیک کتاب روژی‌یار به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب روژی‌یار

پدرم در جوانی عاشق دختر کردی بود به نام روژی‌یار. اسم او را روی من گذاشت. جوری صدام می‌زد که خیال می‌کردم با هر بار صدا زدن هنوز طعم لب‌های او را رو لب‌هاش مزمزه می‌کند. دوست داشت صدام کند، خسته نمی‌شد از این کار. صدا زدن من براش عادت شده بود، شاید هم یک جور کیف ساده و گذرا نصیبش می‌کرد. پدرم با تکرار نام من مدام یاد اولین عشقش می‌افتاد. عکسش را قاب کرده بود و بالای تختش گذاشته بود. اسم یا امضایی از نقاش زیر عکس نبود. بساطش را هر غروب که پهن می‌کرد عکس را هم می‌آورد و جلو چشمش می‌گذاشت. دو سه پیاله می‌خورد و شروع می‌کرد به بوسیدن صورت نقاشی شده. اول از همه هم چال رو لپش را می‌بوسید. می‌گفت: «همین چاله خانه‌خرابم کرد.»

ادامه...
  • ناشر گروه انتشاراتی ققنوس
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 0.78 مگابایت
  • تعداد صفحات ۱۲۸ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب روژی‌یار

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

۱

پدرم در جوانی عاشق دختر کردی بود به نام روژی یار.(۱) اسم او را روی من گذاشت. جوری صدام می زد که خیال می کردم با هر بار صدا زدن هنوز طعم لب های او را رو لب هاش مزمزه می کند. دوست داشت صدام کند، خسته نمی شد از این کار. صدا زدن من براش عادت شده بود، شاید هم یک جور کیف ساده و گذرا نصیبش می کرد.
گَنده دماغ های ملی گرا اسمم را دوست نداشتند. می گفتند پدرت باید اسم فارسی برات انتخاب می کرد، تو که کرد نیستی. اما برای من فرقی نداشت که اسمم کردی باشد یا ترکی، اصلاً ترک باشم یا تاتار، خودم که انتخاب نکرده بودم. تقدیر مرا پیش از تولدم رقم زده بودند. تره هم خرد نمی کردم برای قومیت و ملیت و این جور جفنگیات و پرت و پلاها.
تنبل ها روژی صدام می زدند. اما پدر دوست داشت اسمم را کامل بگویند. انگار با شکستن اسمم، کمر مرا می شکنند یا تحقیرم می کنند. به روژی یار مثل کلمه ای عادی نگاه نمی کرد. مثل دنیایی پررمز و راز و پرجاذبه نگاه می کرد یا پاره ای از وجود خودش. می توانست ساعت ها درباره اش حرف بزند و فلسفه و خاطره ببافد. وقتی روژی صدام می زدند گند زده می شد به همه این ها.
پدرم با تکرار نام من مدام یاد اولین عشقش می افتاد. عکسش را قاب کرده بود و بالای تختش گذاشته بود. اسم یا امضایی از نقاش زیر عکس نبود. بساطش را هر غروب که پهن می کرد عکس را هم می آورد و جلو چشمش می گذاشت. دو سه پیاله می خورد و شروع می کرد به بوسیدن صورت نقاشی شده. اول از همه هم چال رو لپش را می بوسید. می گفت:
«همین چاله خانه خرابم کرد.»
زن توی نقاشی، ژست مردکش گرفته بود، چشم های سرمه کشیده اش را خمار کرده بود، خط دور لبش را طوری کشیده بود که لب هاش قلوه ای به نظر بیاید، لبخندی گل و گشاد هم زده بود تا چاله اش حسابی گود شود و به چشم بیاید. اما پدر من که چیزی از این کلک های زنانه نمی دانست، خیال می کرد آسمان سوراخ شده و همان یک زن قشنگ افتاده پایین.
من موهام را مثل موهای او خرمایی می کردم و روی شانه هام می ریختم. جلو آینه لبخند گل و گشاد می زدم و چشم هام را خمار می کردم و دلم می خواست بدانم که به نظر پدر من خوشگل ترم یا روژی یار توی عکس. دلم می خواست پدر لحظه به لحظه خاطراتش با آن زن را برام تعریف کند. اما او همیشه جواب های سربالا و کوتاه می داد. انگار چیزی مقدس یا اسطوره ای تو خاطرات مشترکش با آن زن وجود داشت که می خواست تنها برای خودش نگه دارد. فقط می دانستم که مدت ها تو دشتی وسیع و سبز و گرم در فاصله دو رودخانه با هم زندگی کرده اند، بعد از هم جدا شده اند و هیچ کدام نمی داند آن یکی کجاست و چه می کند. عشق پدر به ستاره ها و ستاره شناسی از همان موقع شروع شده بود. عشق مشترکشان بوده.
پدرم کلک زده بود، اسمم را روژی یار گذاشته بود تا عذاب وجدان نداشته باشد. آخر پدرم از آن هایی بود که خیال می کنند فقط عشقی حقیقی است که ماندگار باشد؛ آن هایی که زمان براشان مثل پول مهم است. حتی مهم تر از پول. حسابش را هر روز نگه می دارند؛ مثل پول شمردن از شمردن زمان لذت می برند. پدر خیال می کرد اگر روژی یار را فراموش کند گناه بزرگی کرده است. نمی دانستم از چه می ترسد. شاید از این می ترسید که بخت یا فرصت تجربه عشقی همان قدر بزرگ و شورانگیز را نداشته باشد، برای همین دودستی چسبیده بود به آن گذشته مرده.
من که مطمئن بودم خیلی فرصت دارد. نمی توانستم باور کنم روزی می میرد. از بچگی خیال می کردم ازلی و ابدی است. یک چروک روی پوست صورتش نیفتاده بود، ماهیچه های بازو و رانش با گذشت این همه سال هنوز سفت و ورزیده بود، نه فشار خون داشت نه قند خون نه کلسترول. هنوز هم صبح به صبح صورتش را می تراشید و برق می انداخت، پیراهن های سفید اتو کشیده می پوشید و شلوارهای خوش دوخت با پارچه های آخرین مدل و گران قیمت انتخاب می کرد. قدش از همه مردهایی که دیده بودم بلندتر بود اما ذره ای قوز نداشت. سفیدی موهاش هم به خاطر پیری نبود، از همان موقع تولد موهاش یکدست سفید بوده. ترکیب اجزای صورتش مرا یاد سرستون سنگی تخت جمشید می انداخت. گاو نشسته ای با سر انسان. همان عضلات سرشار از نیرو، همان آرامش و همان لبخند محو اسرارآمیز. هنوز هرجا که می رفت آب از لب و لوچه زن های یائسه راه می افتاد، زیر چشمی نگاهش می کردند و با حسرت آه می کشیدند. میترا می گفت:
«پدرت هنوز هم می تواند هر زنی را که بخواهد تور کند.»
پرسیدم: «حتی تو را؟»
خندید، انگشت اشاره اش را گذاشت کنار ابروش. چشم هاش را تنگ کرد، قیافه متفکر به خودش گرفت و گفت:
«آره، حتی مرا.»
پدر سالمِ سالم بود. غیر از تب یونجه که هر سال بهار می آمد سراغش؛ مدام عطسه می کرد و آب از چشم و دماغش راه می افتاد. سینه اش خس خس می کرد. کلافه و بی حوصله می شد، به گل و گیاه فحش می داد. می گفت:
«این پنجره های لعنتی را ببند، عقرب ببینم بهتر است تا اقاقیا.»
بقیه سال سرما هم نمی خورد. حتی اگر زیر برف و باران می ماند و خیس می شد. حسی به من می گفت که او حتی بعد از این که لاشه مرا لاشخورها و سگ ها پاره پاره کنند و استخوانم بر زمین بیفتد و گَردِ استخوان هام را باد با خودش ببرد، زنده می ماند.
من برای عشق، قانون قربانی را قبول داشتم. به پدر می گفتم عشقی بزرگ تر و حقیقی تر است که حاضر باشی براش قربانی بزرگ تری بکنی. مثلاً قید درس و مدرسه را بزنی یا یک خط قرمز بکشی دور خانواده ات، یا به خاطر عشقت حاضر باشی مهاجرت کنی، از کشورت بگذری؛ این می شود خودِ خود عشق حقیقی. حتی اگر یک سال بعد یا ده سال بعد مثل خر رو یخ گیر کنی و اخ و تف بیندازی به گور جد و آباء خودت و طرف مربوطه. مهم، لحظه عاشقی است.
پدر می گفت:
«برو بچه، ما هم جوان که بودیم از این لاف های زیر لحاف زیاد می زدیم.»
اما من بارها و بارها ثابت کردم که لاف هام از سر جوانی نیست. آروغ بیجا نمی زدم. ربطی به سن و سالم نداشت. پیرتر هم که شدم سر عقل نیامدم، دیوانگی هام کم نشد. قربانی هام کوچک نشد.
مثلاً سر جریان بچه دار شدن کلافه اش کردم. گفتم عشقی است که به خاطرش هر کاری می کنم. به هر دری می زنم. لازم باشد قربانی هم می کنم. حتی سلامتیم را. عالم و آدم بگویند بچه دار نمی شوی زیر بار نمی روم. باید بچه دار شوم، سم قاطر که نخورده ام... وقتی چیزی را می خواستم، با تمام وجود می خواستم. اهل مس مس و این دست و آن دست کردن نبودم.
این که دلم می خواست بچه داشته باشم فقط به خاطر زن بودنم یا جوان بودنم نبود. بیش تر زن ها دوست دارند بچه دار شوند، به همین سادگی. از روی بی کاری. چون کار بهتری ازشان برنمی آید. مثل آب خوردن بچه دار می شوند. هیچ کدام از خودشان نمی پرسند بچه را برای چه می خواهند، قرار است با داشتن بچه چه غلطی بکنند که بدون بچه نمی شود کرد. اصلاً برای بچه دار شدن برنامه ریزی می شوند، لحظه ای هم به درستی راهی که می روند شک نمی کنند، پنج شش تا وروجک شاشو که دور و برشان را گرفت تازه چرتشان پاره می شود، شلپی می زنند پشت دست خودشان که بلای جان برای خودم آوردم، دشمن خانگی درست کردم، خوب... بیش ترشان که این طورند.
بگذریم از خانم محمدی، همکارم، همان که دبیر فیزیک بود. خانم محمدی یا محمدیان، یا یک همچه چیزی... درست یادم نیست. بچه دار شده بود که بددلی شوهرش از سرش بیفتد. از همان بار اول که می گفتی سلام، سفره دلش را برات باز می کرد. می گفت:
«از همان شب عروسی جفتک پرانی را شروع کرد، مرا بست به یکی از مردهای تو مهمانی.»
یادم نیست شوهرش چه کاره بود، درویش بود انگار، اهل خانقاه و این جور جنگولک بازی ها. خانم محمدی بی چاره تا حالا سه تا دختر شیر به شیر زاییده بود شاید اعتمادش را جلب کند ولی بی فایده. به خانم محمدی گفتم:
«این جور مردها تا دم تابوت عوض نمی شوند. بیخود خودت را حرام کردی!»
گفت: «حیف که دیر پیدات شده، نوش دارو بعد از مرگ سهراب.»
خانم رضایی... آره خانم رضایی، دبیر هندسه... بچه دار شده بود تا شوهرش پابند خانه و زندگی شود، دنبال زن های صیغه ای موس موس نکند. دنبال زن های بیوه تو کوچه و خیابان چل نزند. خیال می کرد بچه حکم لنگر را دارد، لنگ مرد را سنگین می کند، خانه نشینش می کند.
از همه خنده دارتر وضع دفتردارمان بود. بچه دار شده بود که یکی دو پرده گوشت بیاورد. شنیده بود که زن بعد از هر زایمان بخواهد یا نخواهد چهار، پنج کیلو چاق می شود، چاقی که برگشت ندارد. دو تا پسر زاغول و بور شکل شیربرنج آورده بود اما هنوز هم می شد به جای اسکلت گذاشتش سر کلاس زیست شناسی.
به پدر گفتم اشکال بچه دار شدن همین است که هر آشغال کله اشکولی می تواند بچه بیاورد. تخصص و شعور نمی خواهد، اکسیر اعظم یا پر جبرئیل لازم ندارد. هر آفتابه داری می تواند حامله شود، تو مستراح بچه اش را بزاید و با پیسی بزرگش کند. خوب... دنیا می شود همین سگ دانی که حالا هست، باید آفتابه گرفت توش...
زیر گوشش نق می زدم و می گفتم چرا هر کس از روی شکم سیری می تواند بچه بیاورد اما من که عاشق بچه دار شدنم نمی توانم؟
از بچگی عاشق زن بودن و بچه دار شدن بودم. هشت، نه سالم که بود دور از چشم پدر ماتیک می زدم، موهام را روی شانه هام می ریختم، لیمو یا انار تو یقه پیراهنم می چپاندم، عطر می زدم و کفش پاشنه بلند می پوشیدم و تق تق تق روی ایوان قرمز آجری راه می رفتم. هنوز هم اگر می توانستم کمرم را راست نگه دارم و راه بروم دلم می خواست کفش هام تق تق تق صدا بدهد و بوی عطرم بعد از خودم، هر جا که می روم بپیچد؛ مثل جوانی ها یا مثل بچگی ها... مثل آن سال های دورِ دور.
از آن بازی سیر نمی شدم. کار هر روزم بود. بعضی روزها حامله می شدم، عرق گیر یا کلاه پدر را می گذاشتم رو شکمم، زیر کش شلوارم. دستم را می گرفتم زیر شکمم، اخم می کردم و گشاد گشاد راه می رفتم. از بوی نعنا داغ و ترحلوا و کاه گل آب زده حالم به هم می خورد، بد ویار بودم، دلم فقط لواشک و تمر هندی می خواست. برنج خام تو جیبم می ریختم و مثل نخودچی کشمش می جویدم و تظاهر می کردم که می خورم اما نمی توانستم بخورم؛ عقم می گرفت. تف می کردم تو پاشویه حوض.
وقت زایمان که می رسید، تنگ غروب یا کله سحر، کولی بازی درمی آوردم و آه و ناله می کردم، بعد سر خشت می رفتم. زور می زدم و بچه می زاییدم... دوقلو. دو تا ننوی پارچه ای می کوبیدم کنج دیوار و بچه ها را لخت و عور می خواباندم تو ننوها تا خودشان بزرگ شوند، حوصله زر زر و ونگ ونگ نداشتم. چند روز بعد دوباره حامله می شدم. عاشق زن بودن و بچه دار شدن بودم آن روزها.
در جوانی اما عشق بچه دار شدنم از نوعی حس ساده، روشن و نیرومند مثل دل ضعفه یا خارش شدید سرچشمه می گرفت. حس می کردم قبل از من هیچ چیز نبوده و پس از من هیچ چیز وجود نخواهد داشت مگر این که دختری به دنیا بیاورم.
به مغزم فشار می آوردم تا تصویری از این دختر بسازم اما نمی توانستم. دهانش گاهی مثل غنچه تنگ می شد، گاهی قد گاله گشاد. چشم هاش گاهی سبز بود و شهلا، گاهی باباغوری یا پر از سنده سلام. موهاش... نه، شک نداشتم که موهاش رنگ خوشه های گندم رسیده است، لا به لاش هم رشک ندارد، مثل بچگی های خودم که موهام مثل موهای زیر بغل بز زبر بود و تو هم می پیچید.
پدر می نشست توی آفتاب، روی ایوان آجری، مرا می نشاند روی پاهاش و لا به لای موهام را دنبال آن حشره های ریز و سمج که از موهای انبوه پشم بزیم خوششان آمده بود، می گشت. دانه دانه پیداشان می کرد، روی آجرهای قرمز ایوان می گذاشت و با پشت ناخن له شان می کرد. من از صدای له شدنشان خوشم می آمد اما پدر رنگ خونشان را دوست داشت که روی ناخن هاش می ماند.
همسایه ها به پدر می گفتند باید موهاش را از ته بزنی، موهاش را باید ماشین کنی. می گفتند تا موهاش را از بیخ کوتاه نکنی این بچه از شر رشک ها خلاص نمی شود، اما پدر گوشش به حرف هیچ اوستا چسکی بدهکار نبود، ترجیح می داد خودش دانه دانه حساب آن جانورها را برسد.
خسته که می شدم یا حوصله ام که سر می رفت، از لا به لای دست های بزرگش مثل یخی که تو آفتاب کوچک شده باشد لیز می خوردم و فرار می کردم. خیال می کردم زرنگم و هر وقت بخواهم می توانم فرار کنم. پدر می گذاشت چنین حسی داشته باشم. وقتی فرار می کردم دنبالم می دوید.
دور حوض، دور درخت سرو و کاج و دور درختچه های آویشن و مورد می دویدم و جیغ می کشیدم و دلم نمی خواست که پدر به من برسد و مرا بگیرد و هم دلم می خواست که به من برسد و مرا بگیرد و با دست های درشتش تو هوا پرت کند و من چشم هام را از وحشت ببندم تا وقتی که تو بغلش برگردم و موهای سینه اش را محکم تو مشتم نگه دارم یا سبیل های زبرش را رو پوست گردنم احساس کنم؛ آن جا روی ایوان آجری، زیر آفتاب کم جان.
اسم دخترک را آفتاب گذاشته بودم. دختری که دوست داشتم به دنیا بیاورم. دختری نورانی و خوشبو که نشانه ای از گند و تاریکی در وجودش پیدا نمی شد. من هم برای مادر شدن برنامه ریزی شده بودم اما یک جای این برنامه لنگ می زد.

نظرات کاربران درباره کتاب روژی‌یار

بی سر وته بود متاسفانه. خواننده در آخر سر در گم و مبهوت رها می شد.
در 2 سال پیش توسط شهرزاد همامی