فیدیبو نماینده قانونی گروه انتشاراتی ققنوس و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .

کتاب رسواخانه

نسخه الکترونیک کتاب رسواخانه به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است. تنها لازم است اپلیکیشن موبایل و یا نرم افزار ویندوزی رایگان فیدیبو را نصب کنید.

درباره کتاب رسواخانه

کله سحر بلند می‌شوم و کمی این‌طرف و آن‌طرف می‌زنم. چیزهایی را به آقا حیدر، که بدجور سحرخیز است، گوشزد می‌کنم و همراه مهندس برمی‌گردیم سمت شهر. تا برسم خانه ساعت نزدیک نُه صبح است. بی‌سر و صدا کلید می‌اندازم و می‌روم تو. مهران هنوز خواب است. لحظه‌ای زیر دوش آب داغ می‌روم و خاک و عرق و آشفتگی را از سر و تن می‌ریزم پایین. حوله به تن می‌روم سر یخچال و یک لیوان شیر می‌خورم. این دیگر چیست؟ مهران چلومرغ درست کرده و اضافه‌اش را، که کم هم نیست، گذاشته توی یخچال. خیالم از بابت ناهار راحت می‌شود. خیلی مردی پسرخاله! سرم کمی گنگ است. بهتر است تا مهران بیدار نشده من هم چرتی بزنم. دیشب توی کانتینر سرد بود و هوای چرب و نمور آن خوابم را سبک می‌کرد. به محض این‌که نور سربی سحرگاه ابهت آسمان اخمو را شکست، پریشانیِ ذهنم کمی آرام گرفت، احساس بدخوابی از سرم پرید و سرحال بلند شدم. با این همه، حالا نبض رخوت توی تنم می‌زند. می‌روم روی تخت ولو می‌شوم. شاید خوابم ببرد... شاید خوابم ببرد...

ادامه...

  • ناشر: گروه انتشاراتی ققنوس
  • تاریخ نشر:
  • زبان: فارسی
  • حجم فایل: 1.06 مگابایت
  • تعداد صفحات: ۱۸۴صفحه
  • شابک:

چند صفحه از کتاب رسواخانه



رسواخانه

محمد علی مهمان نوازان





حق انتشار الکترونیک برای فیدیبو محفوظ است



۱

دوباره مادام یاد جوانی کرده. چشم ژانت و ژاکلین را دور دیده، یکی از آن آهنگ هایی را که من حتی یک کلمه شان را هم نمی فهمم گذاشته و اولِ صبحی برای خودش جشن گرفته. آن هم توی چنین روز ابری و دلگیری. هرچند باران سمج و لجوج دیشب حالا کمی کوتاه آمده، اما بوی نمناکیِ هوا تنِ تهران خواب آلود را آغشته کرده و روزی خیس و خاکستری را نوید می دهد.
بعد از بیدارخوابیِ این چند ساعت، یک لحظه سرِ جا به غلت و واغلت افتاده ام و دلم نمی خواهد بستر گرم شده ام را رها کنم. می دانم بی فایده است. کم کم دارم به این نتیجه می رسم که نباید شب ها ساعت کوک کنم. هر بار که ساعت بیدارباش موبایلم را برای صبح روز بعد فعال می کنم خوابم سبک می شود و هر بار ناخواسته قبل از زنگ خوردنِ ساعت بیدار می شوم. نمی دانم، انگار وقتی قرار است سر ساعت مشخصی بلند شوم اضطراب جنون آمیزی در رگ هایم به جریان می افتد و نمی گذارد مغزم فرمان خوابی عمیق و دلچسب را صادر کند. مانده ام چه کنم، ساعت کوک نمی کنم خواب می مانم، کوک می کنم خوابم آشفته می شود.
امروز صدای آهنگی که مادام گذاشته بیدارم کرده، اما نه... می دانم از وقتی روز خودش را پهن کرده و شرشر باران بهاری کمی فروکش کرده، فقط دارم ادای خوابیدن را درمی آورم و سعی دارم به زور خودم را گول بزنم که هنوز خواب خرابم ادامه دارد. چشم هایم به سقف خیره مانده و احساس می کنم تک تک سلول هایم را با سریش به زمین چسبانده اند. برخلاف همیشه، تنها جایی از بدنم که به شدت به کار افتاده مغزم است. تمام اعضا و جوارحم، لس و لخت، بی حرکت مانده و چند دقیقه ای می شود که مثل افلیجی مفلوک در یک سکونِ تمام قد مانده ام و دیگر از آن دنده به دنده شدن های لحظه های قبل هم خبری نیست. ذهنم اما روز را زودتر از من شروع کرده و در تکاپویی احمقانه خودش را به طبقه پایین رسانده. مادام را در حالی تصور می کنم که روی آن صندلیِ ننوییِ همیشگی نشسته و در هپروت سُکرآور آن آهنگ غوطه می خورد. قبلاً چند باری او را در این حالتِ وهم و خواب آلودگی دیده ام. با چشم هایی رمیده و یخ زده در هاله ای از غبار بی خبری فرو می رود و طوری که انگار نغمه ها او را مسخ کرده اند، با لبخند گنگی بر لب، خیره به یک نقطه می ماند. امروز، بی آن که ببینمش، می دانم دوباره آن حیرت و حیرانی را تجربه می کند. آهنگ ها یکی پس از دیگری موسیقی متن فضایی می شوند که او به آن تعلق ندارد و در خیالی سبکسرانه به آن جا که نمی دانم کجاست و چه حال و هوایی دارد، نقب زده است.
وقتی ژاکلین و ژانت خانه هستند، مادام آدم دیگری می شود. در واقع آدمی معمولی می شود و سعی می کند خودش را با کارهای خانه سرگرم کند. این را در چند باری که به خانه شان رفته ام فهمیده ام. ظاهرا دخترها نمی گذارند خلوتخانه او شکل بگیرد. به تک و تعریف می افتند و از این جا و آن جا سخن می گویند تا خانه فراموشخانه نشود، تا زندگی جریان یابد و همه چیز روال طبیعی خود را طی کند. و بعد... روزهایی فرا می رسند که دو دختر صبح از خانه بیرون می زنند و من یکی دو بار به طور اتفاقی دیده ام که در این روزها چگونه مادام با چشمانی خالی و لبخندی محزون، روی آن صندلیِ چوبی، غرق در ترنم موسیقی می شود و دیگر نه چیزی می گوید و نه چیزی می بیند.
یک بار با پویه او را دیدیم که با چهره ای مات و چک و چانه ای آویزان خودش را به رویای نغمه ها سپرده بود و نه ما را می دید و نه صدامان را می شنید. درِ خانه شان مثل خیلی از اوقات دیگر نیمه باز بود. پویه رفته بود چیزی از او بگیرد یا چیزی به او بدهد. آها! رفته بود بگوید ما یکی دو روزی خانه نیستیم. من داشتم درِ واحدمان را قفل می کردم که پویه آمد توی راه پله و صدایم کرد؛ آرام، انگار که نیمه شب است و همه همسایه ها در خواب عمیقی فرورفته اند که برهم زدن آن گناهی نابخشودنی خواهد بود. چند لحظه به هم خیره ماندیم و بعد پویه با دست اشاره کرد که بروم پایین. انگشت اشاره اش را هم لحظه ای روی بینی اش گذاشت. لبخندزنان کنارش رفتم و وقتی مادام را از میان درِ نیمه باز خانه شان دیدم لبخند روی صورتم ماسید. چشم های مادام انگار ته نداشت. نشسته بود روی همان صندلی و تاب می خورد و صورتش به سمت ما بود. اما بدیهی بود که ما را نمی بیند. نگاهش از میان ما عبور می کرد و از گوشه شیشه های رفلکس ِ نمای آپارتمان به لایتناهی آن صبح خزان زده فراموش ناشدنی می سُرید.
به سختی تکانی به خودم می دهم و می نشینم. هنوز زنگ بیدارباش موبایلم به صدا درنیامده و این یعنی هنوز فرصت دارم که به رخوتم ادامه دهم. به این فکر می کنم که اصلاً چرا می خواسته ام سر ساعت مشخصی بیدار شوم. لحظه ای یادم نمی آید. اما بعد، کم کم حالی ام می شود که اوضاع از چه قرار است. خورشید نم نمک گوشه می زند و با دل زدگی خودش را بالاتر می کشد. نرمه باران صبحگاهی همراه با نور نرم تاب خورشید جهان افروز! به قول خاله هَدی وقتی آفتاب و باران با هم توام می شوند گرگ ها دارند می زایند! عجب! بی چاره گرگ های آبستن چقدر باید صبر کنند تا این اتفاق بیفتد که بتوانند بارشان را زمین بگذارند و فارغ شوند. راست و دروغش را نمی دانم، این را از خاله هَدی شنیدم. صحت و سقم آن پای راوی. اما چه سود؟! راوی این جمله حالا بیش از یک سال است که از این دنیا رخت بربسته و جایی آن بالابالاها در گستره ناشناخته ارواح برای خودش چرخ می زند و شاید با دیدن این هوا به یاد نظریه زایمان گرگ ها لبخندی بر لب دارد.
خاله هدی... خدا بیامرزدش. چقدر دوستش داشتم. چقدر زیبا بود خاله ام. هر بار که یادش می افتم اول از همه آن نگاه نافذ سال های دورش را به خاطر می آورم. مردمک هایی که توی نور برق می زدند و حتی وقتی، در معدود دفعاتی، من و مهران را دعوا می کرد، مهربانی را در آن ها می دیدم و می دانستم برخلاف خاله مَلی دلیلی ندارد از او بترسم. این دو خواهر هیچ شباهتی به هم نداشتند و با آن که فقط هفت سال اختلاف سنشان بود، انگار به اندازه یک قرن فاصله بینشان وجود داشت. به واقع افکارشان فرسنگ ها فاصله میانشان انداخته بود و گویی این بی شباهتی کم کم روی چهره شان هم تاثیر گذاشته بود. هر روز هم که می گذشت شباهت ظاهریشان، که به گمانم وقتی بچه بودم چیزهایی از آن را مشاهده کرده بودم، کم و کم تر می شد. مامان فاطی هم که چیزی بین این دو بود. نه به آن نازک پروردگی و خوش تیپی و زیبایی و قِر و فِر خاله هدی و نه به آن زمختی و خشکه مقدسیِ خاله مَلی. گمانم مامان فاطی پل واسط این دو بود و ناگزیر باید در مرزی میان هر دو خواهر زندگی می کرد تا آن رشته های پوسیده و نخ نماشده ارتباطات فامیلی به طور کل از هم نگسلد و همچنان باریکه راهی اتصال ها را حفظ کند. و اما آن یکی خواهر... خاله پری در رفته بود آن ور دنیا تا از این بازی های خسته کننده و گرگیجه آورِ خاله زنکی در امان باشد. با فلسفه دوری و دوستی توی سرسبزی و نمناکیِ غرب اروپا برای خودش صفا می کرد و در معدود تماس های سرسری و کوتاه، فقط دلتنگی هایش را برای خواهرها رو می کرد و گهگاه با صدایی بغض آلود و حالتی بغمه زده به عرض مبارک می رساند که دلش پر می زند برای وطن و تجدید دیدار با خواهرها و بقیه زاد و رودِ فامیل. آخرش هم ختم می شد به صد افسوس از این که طفلک آقا داود، شوهر ساعی و خانواده دوستش، آن قدر درگیر کار و پیچیدگی های زندگی غربت زده شان است که امسال هم نمی توانند سری به وطن بزنند. این رویه هر بار تکرار می شد و اواخر وقتی در تماس اینترنتی می دیدیمشان که از بدبختی و نکبت اروپا روزبه روز غمباد بیش تری می گیرند و لپ هاشان گلی تر و چهره هاشان سوگلی تر و چهچهه هاشان بلبلی تر می شود، می ماندیم حیران که دم خروسشان را باور کنیم یا...
آن زمان مامان فاطی حلقه اتصال خواهرها بود و هم او بود که گهگاه با برپایی مهمانی هایی به مناسبت های مختلف، هدی و ملی و بقیه را لحظاتی دور هم جمع می کرد تا شعله های بی دلیل کدورت کمی فروکش کند و بچه ها پسرخاله دخترخاله هاشان را ببینند. شاید قرار بود سماور احساسات فامیلی از قُل قُل نیفتد و نفس خانم جان شهید نشود که مدام عتاب و خطابش به راه بود که مبادا خدای نکرده فرزندان دلبندش از هم رو بگردانند و سراغ از هم نگیرند. هر بار هم در انتها، کلام ختم به دوری و غربت نشینی آن دختر معصومش، یعنی خاله پری می شد که رفته آن سر دنیا و معلوم نیست چه روزگاری دارد و چگونه تاب می آورد غم هجران را بچه ام!
من و مهران، تنها پسرِ خاله هدی، از همان بچگی قرابت های زیادی با هم داشتیم. رابطه خاله هدی و مادر من همیشه خوب بود. به واقع مادر پناهگاه خاله هدی بود و هر بار که او و آقا بهمن به تیپ و تاپ هم می زدند، که البته دفعاتش هم کم نبود، خاله هدی دست مهران و مهتاب را می گرفت و یکراست می آمد خانه ما. در حالی که دو خواهر توی آشپزخانه با چشمانی تب زده و نگاهی سرگردان پچ پچشان به راه بود، عیش ما بچه ها جور می شد و حسابی برای خودمان آتش می سوزاندیم. من و مهران با هم جورِ جور بودیم و در هر بلاهتی همدست. مهتاب و خواهرانم، لاله و دلارام، هم هر طور بود با هم کنار می آمدند و برخلاف ما پسرها در سکوت سر می کردند و بازی های پرلفت و لعابشان را پیش می بردند.
کتری را روی گاز می گذارم و دست و صورتم را می شویم. هنوز صدای آهنگ های مادام بلند است. وقتی دارم با حوله صورتم را خشک می کنم، زنگ بیدارباش موبایلم بلند می شود. بلافاصله خاموشش می کنم و می روم لباس بپوشم. خدا کند پیراهن تمیز و مناسبی گیر بیاورم. از وقتی پویه رفته چرک و چروک دست از سر لباس هایم برنمی دارد. هر کار می کنم چرکمردگی پیراهن ها به خصوص در بخش یقه و سرآستین کوتاه نمی آیند و مجبور می شوم یا کلاً از خیر پوشیدن آن پیراهن بگذرم یا مثل دفعات اخیر با سرافکندگی توده ای از رخت های زردی زده و بویناک را باشتاب روی پیشخان خشکشویی بگذارم و قبضش را توی هوا قاپ بزنم و فلنگ را ببندم.
خدا را شکر! یک پیراهن نجات بخش پیدا می کنم که آبرویم را می خرد. جلوِ آینه به خودم نگاه می کنم، بد نیست. بهتر است حالا که دوباره پس از یک سال قرار است مهران را ببینم طوری بروم که توی ذوق بنده خدا نخورد و در همان نگاه اول پی نبرد که پسرخاله اش بدجور دارد با چرک و چغالِ زندگی همزیستی پیدا می کند. در چند تماس اخیرمان کم و بیش به او فهمانده ام که پویه رفته و شاید دیگر برنگردد. برای همین وقتی فهمیدم دارد می آید ایران به اصرار خواستم که تمام مدت اقامتش را پیش من باشد. اولش کمی ملاحظه و رودربایستی خرجم کرد اما بعد که فهمید تنهایی دیگر دارد برایم حال به هم زن می شود قبول کرد. با هم خرده بُرده ای که نداریم. همبازی بچگی ها و رازدار و همدست نوجوانیِ آدم همیشه محرم است، حتی اگر پنج شش سال باشد که به اندازه یک اقیانوس بینتان فاصله افتاده باشد و در این مدت تنها یکی دو بار یکدیگر را ملاقات کرده باشید.
آب کتری جوش می آید. وقت زیادی دارم. می توانم یک قهوه ترک غلیظ درست کنم و با عسل یا نبات قندم را ببرم آن بالا بالاها. از خیرش می گذرم. وقتی نسکافه آماده و مِیت به این خوبی و مهیایی روی پیشخان آشپزخانه هست دیگر چه نیازی به قهوه جوش و دنگ و فنگ منوط به آن؟
مسیر را توی ذهنم مرور می کنم؛ از اتوبان آزادگان می روم به سمت جاده قم و... فکر کنم چهل پنجاه کیلومتر که بروم می رسم به فرودگاه، شاید هم کمی بیش تر. نسکافه داغِ خوشبو مثل همیشه حس و حالم را بهتر می کند.
لحظه ای پنجره آشپزخانه را باز می کنم. عجیب است، سوزِ سرتقی توی هوا هست که برای این موقع سال نابجا به نظر می رسد. اشعه های آفتاب دوباره دارند می روند زیر ابرهای سربی و عبوسی که به شتاب پیش می آیند. خاله هدی خدا رحمتت کند. پسرت دارد از فرنگ می آید و من امروز همه اش یاد تو می افتم. به گمانم گرگ ها دیگر از اتاق زایمان مرخص شده اند و برای همین است که خورشید بی رمق دارد تسلیم ابرها می شود تا پهنه آسمان را دودستی تقدیم آن ها کند و برود دنبال عشق و حال خودش. مثل خاله پری. یا حتی همین پسرخاله ام، مهران. راستی مهران هم دارد آن سر دنیا صفا می کند یا واقعا مشکلاتی برای این مهاجرینِ بی پناه وجود دارد که من از آن سر درنمی آورم؟ فکر می کنم حال و روز مهران چندان بد نباشد. کسی که همسر خارجی نسبتا مرفهی اختیار کند فکر نمی کنم شرایط نافرمی داشته باشد. مهران خان دارد از فرنگ برمی گردد. به این فکر می افتم که به کل کشورهای خارجی فرنگ می گویند یا صرفا به اروپا؟ اگر صرفا منظور اروپا باشد نمی شود گفت مهران همه این مدت را در فرنگ سر کرده. یادم نرفته که اوایل، همبازی سال های دور من خیلی آن طرف تر از اروپا زندگی می کرد. اول اروپا درس می خواند اما بعد که با یکی از هم دانشکده ای ها آشنا شد همه چیز تغییر کرد. به اصرار خوستینا مهران رفت به سرزمین قهوه و فوتبال. فکر کنم سه چهار سالی آن جا ماندند. دفعه قبل از ریودوژانیرو آمد. نمی دانم از برزیل تا این جا هواپیما یک کله می آید یا نه، بعید می دانم. حالا هم که چند ماهی است دوباره برگشته اروپا.

نظرات کاربران
درباره کتاب رسواخانه