فیدیبو نماینده قانونی گروه انتشاراتی ققنوس و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .

کتاب نباید گفته شود

نسخه الکترونیک کتاب نباید گفته شود به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است. تنها لازم است اپلیکیشن موبایل و یا نرم افزار ویندوزی رایگان فیدیبو را نصب کنید.

درباره کتاب نباید گفته شود

انگار سی سال را پس‌پسکی از تهران تا به این‌جا دویده و حالا ایستاده‌ام پشت این پنجره رو به دشت؛ منتظرم مونا و عاطفه بیایند و همه‌چیز را بگویم و خودم را خلاص کنم. این پنجره سال‌ها پیش درِ ورودی خانه مادربزرگم بود. پشت این در منتظر می‌نشست تا همه بچه‌هایش بیایند و با هم غذا بخورند. برای شوهرعمه‌ام قورمه‌سبزی درست می‌کرد. برای شوهرخاله‌ام سوپ جو و برای زن‌دایی هرچیزی که او دوست داشت. من فکر می‌کردم مادربزرگ زن‌دایی را بیشتر از همه دوست دارد، اما بعدها فهمیدم دایی را بیشتر دوست داشته و همیشه با خودم می‌گویم پیرزن بیچاره برای دوست داشتن چه‌ها که نمی‌کرده. از درد موذی و مرموز درون او هیچ‌کس خبر نداشت. او باور داشت که بهشت زیر پای مادران است.
از پنجره فاصله می‌گیرم و کنار عکس پدرم می‌ایستم. اخم‌آلود است، اما وقتی زیاد نگاهش می‌کنم لبخند می‌زند، انگار بخواهد بگوید ناراحت نیستم. می‌گویم گندش بزنند زندگی را! آدم وقتی متوجه می‌شود که دیگر فایده‌ای ندارد. شاید به همین دلیل است که ناگفته‌ها مقدس‌اند. مقدس! این کلمه مرموز و موذی دوست‌داشتنی.

ادامه...
  • ناشر گروه انتشاراتی ققنوس
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 1.45 مگابایت
  • تعداد صفحات ۲۶۴ صفحه
  • شابک

معرفی رایگان کتاب نباید گفته شود

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



۱

انگار سی سال را پس پسکی از تهران تا به این جا دویده و حالا ایستاده ام پشت این پنجره رو به دشت؛ منتظرم مونا و عاطفه بیایند و همه چیز را بگویم و خودم را خلاص کنم. این پنجره سال ها پیش درِ ورودی خانه مادربزرگم بود. پشت این در منتظر می نشست تا همه بچه هایش بیایند و با هم غذا بخورند. برای شوهرعمه ام قورمه سبزی درست می کرد. برای شوهرخاله ام سوپ جو و برای زن دایی هرچیزی که او دوست داشت. من فکر می کردم مادربزرگ زن دایی را بیشتر از همه دوست دارد، اما بعدها فهمیدم دایی را بیشتر دوست داشته و همیشه با خودم می گویم پیرزن بیچاره برای دوست داشتن چه ها که نمی کرده. از درد موذی و مرموز درون او هیچ کس خبر نداشت. او باور داشت که بهشت زیر پای مادران است.
از پنجره فاصله می گیرم و کنار عکس پدرم می ایستم. اخم آلود است، اما وقتی زیاد نگاهش می کنم لبخند می زند، انگار بخواهد بگوید ناراحت نیستم. می گویم گندش بزنند زندگی را! آدم وقتی متوجه می شود که دیگر فایده ای ندارد. شاید به همین دلیل است که ناگفته ها مقدس اند. مقدس! این کلمه مرموز و موذی دوست داشتنی.
من هم عکس ها را زده ام به سینه دیوار که لابد بگویم فرزند خلفی هستم و ببینید که چقدر از زحمات آن ها سپاسگزارم. وای که این ناگفته ها حالم را به هم می زنند.
اما من تصمیمم را گرفته ام؛ این بار دل به دریا می زنم و در یک کلام می گویم تو بچه واقعی من نیستی و حالا بهتر است با پیدا شدن مادر واقعی ات بروی و با او زندگی کنی. نمی گویم که دیگر هیچ چیز برایم مهم نیست و دیگر دلم نمی خواهد مردم مرا به این و آن نشان بدهند و بگویند این برای خیر و ثواب یا انسان دوستی و از این مزخرفات...
اما نباید این طوری بگویم. باید خیلی آرام و با متانت بگویم تو فرزند واقعی من نیستی و حالا بهتر است... این جمله خیلی خوبی است.
چشم دوخته ام به دشت. فرش مخمل سبزی سرتاسر دشت را پوشانده و نسیم تار و پود فرش را به چپ و راست می کشاند. دشت موج آرامی دارد. حالا دیگر هیچ چیز برایم مهم نیست، حتی خود کلمه مهم. اصلاً مهم نیست که ایران صدایم کنند یا ایراندخت، خانم مرادی یا فقط مرادی یا دخی؛ همان دختر کوچکی که از بس بیخود می خندید کمی به خنگی می زد. حالا فقط یک چیز برایم مهم است، این که بتوانم این مسئله پیچیده را به مونا بگویم و خودم را خلاص کنم و از هفت دولت آزاد شوم و بعد...
منتظرم بیایند. انتظار! این کلمه قشنگ که معانی مختلفی دارد. من هم انتظار می کشم. مادربزرگم هم انتظار می کشید. بهتر است تا آمدنشان نوشتن داستان را شروع کنم. شاید انتظار بتواند حال روزی را به من بدهد که همین جا منتظر عاطفه بودم.
فکر می کنم فقط با نوشتن می توانم خودم را برای گفتن این موضوع آماده کنم. پس بهتر است اول از همان سال ها شروع کنم، سال هایی را که همین دیروز پس پسکی به عقب دویده ام و همه چیز را لگد کرده ام. درست نمی دانم این داستان موناست یا خودم. شاید داستان عاطفه باشد یا داستان پدرم چون واقعا می توانست بهتر از این زندگی کند. یعنی حقش بود. حق! شاید خود داستان این را بگوید، فقط باید از یک جایی شروع کنم. شروع خیلی مهم است. یادم می آید، قدیم ها موقع نوشتن انشا، جمله اول خیلی سخت بود. همیشه به پدرم می گفتم جمله اول را بگوید. وقتی جمله اول را می شنیدم، راه می افتادم و شروع می کردم به نوشتن و اصلاً به این فکر نمی کردم که باید ده خط بشود. آن موقع ها نمی دانستم که همه چیز را نباید نوشت و گفت. بعدها که فهمیدم، چند جمله کلیشه ای را که انگار زبان آدم را باز می کرد، یاد گرفتم. مثل «البته بر ما واضح و مبرهن است که...» یا «به به! چه کلمه زیبا و قشنگی» یا «چه موضوع جذاب و وسیعی!» و بعد باید می شمردم تا ده خط بشود.
دستم را از میله های پنجره ول می کنم و پشت میز می نشینم. دفترم را روی میز می گذارم و شروع می کنم به نوشتن.
ساعت چهار بعدازظهر بود. توی دلم گفتم: «گنده دماغ، هفت خط سیاست باز...» از اداره زدم بیرون. ساعت پنج و نیم از تهران درآمدم. تهران یک چیز خیلی خوب دارد که آدم ها در آن گم می شوند و یک چیز خیلی بد که آدم ها در آن خودشان را گم می کنند. شاید همیشه این طور باشد، جاهای کوچک آدم ها را بزرگ می کند و جاهای بزرگ آدم ها را کوچک. از این بزرگی و کوچکی حالم به هم می خورد.
تا امروز برای خودم برو بیایی داشتم. اصلاً فکرش را هم نمی کردم که دنیا حساب و کتاب داشته باشد و این عقربه های لامصب که روی صفحه سفید راه می روند، چیزی را بشمارند. اصلاً نمی دانستم همین ساعت کوچک لعنتی که الآن از آن اتاق هم صدای تیک تاکش می آید و اعصابم را خرد می کند، همان ساعت پاندول دار خانه آقای اربابی باشد که اولین بار در تهران دیدم.
ما آن موقع ها ساعت داشتیم چون پدرم معلم بود و می بایست سر ساعت به مدرسه می رفت، اما ساعت ما آن قدرها بزرگ نبود و آن قدرها هم صدا نداشت. شاید هم من صدایش را نشنیده بودم. اولین بار بود که تهران را می دیدم. ساعت دیواری سر هر ساعت مثل ناقوس زنگ می زد. از صدایش خوشم می آمد، چه کیفی داشت! ساعت یازده شب یازده بار زنگ ساعت نواخته می شد. همین که از خواب می پریدم و می فهمیدم در جایی غریبه و در تهران خوابیده ام، انگار پرنده ای توی دلم پرپر می زد و دوباره با خوشحالی خوابم می برد.
از پشت میز بلند می شوم. به اتاق کناری می روم تا ساعت را در جایی بگذارم که صدایش نیاید. به آشپزخانه می روم و کتری را روی گاز می گذارم تا اگر عاطفه و مونا آمدند چای دم کنم. خب همین طور خشک و خالی که نمی شود یکراست رفت سر اصل مطلب. اول پذیرایی و کمی مقدمه چینی، بعد موضوع را مطرح می کنم و خیالم راحت می شود. مطمئنم پشت داستان را عاطفه می گیرد و بعد به مونا می گوید که چقدر من برایش زحمت کشیده ام.
پشت پنجره، دخی را می بینم که در حیاط مشغول بازی است. سعی می کنم به او فکر نکنم. چیزی بین ترس و انتظار فضای سالن را پر کرده است. نباید از این قسمت شروع کنم. هیچ کس باورش نمی شود، حتی خاتون که سال هاست مرا می شناسد. یعنی باورشان نمی شود که آدم عاقل بتواند چنین کاری بکند یا اصلاً چنین کاری کرده باشد.
پشت میز رو به دشت می نشینم. نگاهم را در دشت رها می کنم تا روی سبزه ها سر بخورد، بدود، پرواز کند و کنار آلونک بایستد. می نویسم.

انگار همین دیروز بود. من و عاطفه قدم زنان از کنار آلونک گذشتیم. رمضان، چوپان ده، به دیوار آلونک تکیه داده بود. گوسفندها کنار هم لمیده بودند و آفتاب طلایی روی زمین پهن شده بود. سگ گله همان دور و بر پرسه می زد. عاطفه از رمضان پرسید که چقدر حقوق می گیرد. انگار می خواست بپرسد این جا خوب است یا تهران.
یادم نیست حقوقش را چقدر گفت اما یادم است که چشم های هردویمان گرد شد و انگار از خودمان سوال کردیم: «پس چرا این مردم این قدر بی تاب رفتن به تهران اند؟» من تا آن ساعت در مورد این موضوعات فکر نکرده بودم، و این چیزهایی بود که در دانشگاه یاد گرفته بودم. این یعنی شعار. شعار! این کلمه خیلی زیبا و مرموز که آدم را می لرزاند و بدنش را داغ می کند، طوری که آدم حاضر می شود تا آخرین قطره خون...
زل می زنم به ته دشت، آن جا که زمین و آسمان به هم چسبیده اند. زمین قاچ قاچ است و در آسمان ابرهای پنبه ای مثل کپه های برف روی هم تلنبار شده اند. آن جا که خط زیگزاگی کوه های خاکستری زمین و آسمان را به هم دوخته است. دلم می خواهد بروم آن طرف کوه ها. چشمم را برمی گردانم با خودم می گویم: نباید تا تهش می رفتیم. تا این فکر به ذهنم خطور کرد، خیالم مثل نور آن طرف کوه ها بود، همان زمانی که با عاطفه انگار یک روح بودیم در دو بدن.
شیب تند را بالا می رفتیم. آن چنان تشنه بودیم که با شنیدن صدای آب، قدم هایمان تندتر می شد. اما می رفتیم و نمی رسیدیم. به هوای ساعت رسیدن سرود می خواندیم، سرودهای تند و کوبنده مثل وقتی که آدم قله را می بیند و احساس می کند الآن است که بنشیند و خستگی در کند. حدود یک ساعتی می شد که صدای آب را می شنیدیم و نمی رسیدیم. انتظار این جور موقع ها گذشت زمان را شیرین تر می کند.
بالاخره از سر قله آب را دیدیم؛ آبشار کف آلودی که خودش را به صخره ها می کوبید و از روی سنگ ها می پرید. ما هم با همان هیجان به طرفش می دویدیم. عاطفه پرسید: «چرا رنگ آب قرمزه؟» گفتم: «عیب نداره، صافش می کنیم و می خوریم، کثیف که نیست. مسیرش از کوه ها و بیابون هاست.» اجازه نمی دادم عاطفه همه احساسش را بگوید. اما وقتی نزدیک آب رسیدیم، یک جوری دلم خالی شد. نمی دانستم چه بگویم. به نظرم آدم اول به خودش دروغ می گوید. دروغ که نه، اما وقتی آدم نمی خواهد باور کند، همان دروغ است. نمی خواستم چیزهایی را که توی آب می دیدم باور کنم. سیلاب بود نه رود. سیلابی که در سر راهش تمام آب ها و فاضلاب های روستاها را کنده بود و با خودش آورده بود. حال تهوع جای تشنگی مان را گرفت. راه گلویم خشک شده بود. لب هایم را به هم مالیدم و آب دهانم را قورت دادم، اما چیزی نگفتم. پایه زندگی بر همین ناگفته ها استوار است. حالا می گویم چه شعار مزخرفی!

از پشت میز بلند می شوم. میله های پنجره را با غیظ می گیرم و می گویم اصلاً به من چه ربطی دارد؟ این زندگی استوار باشد یا نباشد. نباید تا تهش می رفتیم. دیروز توی دلم همین را به خاتون گفتم. گفتم خدا کند نیایی. می آیی و دوباره و ده باره و صدباره می گویی، یادت هست خستک بازی می کردیم؟ با زغال پنج خانه روی زمین می کشیدیم و سنگ سفالی را خانه به خانه با یک پا می بردیم. برد و باختمان همان خانه های زغالی بود که با بارش باران از بین می رفت. خاتون سال هاست این خاطره را می گوید و غش غش می خندد. نمی دانم بگویم خوش به حالش یا بد به حالش. اما امروز اصلاً حوصله اش را ندارم. می ترسم دوباره بیاید و با همان هیجان تعریف کند و من مات نگاهش کنم و دوباره بشوم همان دوست قدیمی که هروقت دلتنگ می شد به او فکر می کرد.
از دیروز صدایش توی گوشم می پیچد: «دخی جان، نمی دونی چقدر دلم برات تنگ شده. دلم می خواد ببینمت، یه سر می آم پیشت.» توی دلم گفتم نیا. با خودت این کار را نکن. خیال نکن من همان دخی ای هستم که اگر بیایی خوشحال می شود و از تو پذیرایی می کند و به حرف هایت گوش می دهد. نیا. می آیی و منِ مات جای آن دوست قدیمت را می گیرم و بعد تو دیگر چیزی نداری که در خلوت به آن فکر کنی. دلم برایت تنگ شده، دوستت دارم. دلم می خواهد ببینمت. این کلمات مدام توی گوشم می پیچد. اما بگذارید از دیروز شروع کنم. دیروز ساعت هفت و نیم بود، که از اتوبوس پیاده شدم. مینی بوسی که در ترمینال دیده بودم، همان لحظه رد شد. سعی کردم به نوشته اش فکر نکنم. سعی کردم به مونا هم فکر نکنم. چون با یاد خاطرات زمان دانشجویی، حسابی رفته بودم توی حال و هوای آن دوران؛ دورانی که سرمان باد داشت و مردم این جور موقع ها می گویند کله شان بوی قورمه سبزی می دهد. دست عاطفه را گرفته بودم، گپ زنان راه می رفتیم و خاطراتمان را مرور می کردیم: یادت است هندوانه را تا سر قله می کشاندیم و آن را به سی و دو قسمت مساوی تقسیم می کردیم؟ یادت است برای کودکان فلسطینی و خیابانی چقدر اشک می ریختیم؟ یادت است برای رئیس جمهور بورکینافاسو به خاطر تصویب یک لایحه به نفع زنان چقدر کف زدیم؟ یادت است برای دیکتاتورهای جهان چقدر خط و نشان می کشیدیم؟ یادت است...؟ یادت است...؟

نظرات کاربران درباره کتاب نباید گفته شود

کشدار و خسته کننده
در 1 سال پیش توسط
خوب شروع می شد ولی در میانه مبهم و در پایان، بی سرانجام است.
در 2 سال پیش توسط