فیدیبو نماینده قانونی انتشارات بازاریابی و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب بازاریابی و زندگی باخاطره

کتاب بازاریابی و زندگی باخاطره

نسخه الکترونیک کتاب بازاریابی و زندگی باخاطره به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است. تنها لازم است اپلیکیشن موبایل و یا نرم افزار ویندوزی رایگان فیدیبو را نصب کنید.

درباره کتاب بازاریابی و زندگی باخاطره

انسان ذاتاً داستان و قصه را دوست دارد. از بچگی با قصه بزرگ می‌شویم و بزرگترها آموزه‌هایشان را با زبان قصه به بچه‌ها منتقل می‌کنند و جالب آنکه ثابت شده است بزرگترها هم با زبان داستان، مطالب را بهتر یاد می‌گیرند.
خاطرات، قصه‌های واقعی هستند؛ در کف ذهن انسان باقی می‌مانند و مرور آنها ما را به روزهای شاد یا غمگین گذشته می‌برند. در آموزش بزرگسالان تأکید می‌شود که از زبان قصه و خاطره استفاده کنیم. بزرگسال پرمشغله است و رگهای دانشی او در اثر مرور زمان و با آموزه‌هایی که به صورت خودآگاه و ناخودآگاه از محیط می‌گیرد، پر می‌شوند. بزرگسال دنبال کاربرد است، نتیجه‌گرا است و بهتر است با زبان ساده با او گفت‌وگو کنیم.
از سویی بازاریابی علم زندگی است؛ بازاریابی با تکیه بر سه کلمه‌ی شناسایی، شناساندن، و خشنودی تعریف می‌شود.
ما لازم است مخاطب هدفمان را بشناسیم، خودمان و محصولات و خدماتمان را به او بشناسانیم و با تعامل سازنده‌ای که با ایشان برقرار می‌کنیم، بتوانیم او را و تمام اعضای زنجیره‌ی ارزش‌آفرینی را و خودمان را به خشنودی برسانیم. بازاریابی در تمام ابعاد و مراحل زندگی بشر نقش‌آفرینی می‌کند. ما برای تبلیغ دین نیاز به بازاریابی مذهبی داریم. برای موفقیت در عرصه‌ی سیاست، به بازاریابی سیاسی روی می‌آوریم؛ توفیق ورزش و گسترش آن بدون بهره‌گیری از بازاریابی ورزشی امکانپذیر نیست. اگر بخواهیم مسکن رونق پیدا کند، پس به بازاریابی مسکن احتیاج داریم. و در ارتباطات درون خانواده، بازاریابی عشق و عاطفه معنادار می‌شود. می‌بینیم که بازاریابی گستره‌ی بسیار وسیعی به پهنای تمام زندگی بشریت دارد. بازاریابی به ما کمک می‌کند که زندگی بهتری داشته باشیم و بتوانیم ارزشهای انسانی شامل لذت، زندگی ایده‌آل، هیجان و آزادی را برای خودمان و عزیزانمان فراهم سازیم.‌

ادامه...
  • ناشر انتشارات بازاریابی
  • تاریخ نشر
  • زبانفارسی
  • حجم فایل 3.44 مگابایت
  • تعداد صفحات ۲۷۶ صفحه
  • شابک

معرفی رایگان کتاب بازاریابی و زندگی باخاطره

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



فصل اول: برشی از زندگی ام

اولین تجربیات بازاریابی و فروش من

تاریخ درج مطلب: ۱۱ فروردین ۱۳۸۸

بخش قابل توجهی از زندگی تحصیلی ام تا مقطع دیپلم را در منزل پدربزرگ و مادربزرگم زندگی کردم، به طوری که سال ۱۳۵۳ در دبستان جلوه در خیابان اسکندری تهران کلاس سوم ابتدایی بودم.
یک روز انباری منزل را که سالها مورد خانه تکانی جدّی قرار نگرفته بود، بیرون ریخته بودند، از لابه لای وسایل، دفترچه ای کوچک ولی سفید و دست نخورده توجهم را جلب کرد. آن را برداشتم؛ ولی وقتی در مدرسه یکی از همکلاسی ها به نام آقای کشوری از آن خوشش آمد، دفترچه را به قیمت ۲۰ ریال به او فروختم.
یادش بخیر، بیست ریالی، اسکناس بود. و این اولین تجربه ی فروش من بود و می توانستم بگویم آقای کشوری که الان هیچ خبری از او ندارم نیز اولین مشتری من بود.



سپس در زمان تظاهرات دوران انقلاب اسلامی در سال ۱۳۵۷ وقتی مدارس تعطیل شدند، چند روزی به راهپیمایی رفتم. در اینجا جرقه ای در ذهنم زده شد که این مردم چه چیزی احتیاج دارند تا من بتوانم به آنها بفروشم تا هم آنها راضی باشند و هم من درآمدی داشته باشم. به فکر عکس حضرت امام (ره) افتادم. در این ایام همراه داشتن عکس امام جرم بود، ولی کسب وکار تا حدی هم به ریسک نیاز دارد. با جستجوی فراوان توانستم فردی را پیدا کنم که عکس امام در قطع کوچک (جیبی) را در بسته های صد تایی به قیمت هر کدام ۵ ریال به من بفروشد و من هم آنها را در جیب پالتو می گذاشتم و لابه لای تظاهرکنندگان می گشتم و با صدای آهسته تبلیغ می کردم و هرکدام را به قیمت ۶ ریال می فروختم. به جایی رسید که سود روزانه ام به رقم ۴۰ تومان در روز رسید، یعنی فروش ۴۰۰ عکس در روز.
یادش بخیر پدرم که در زمستان از روستا به قزوین آمده بود و در کارخانه ی ایران دوچرخ به کار جوشکاری مشغول بود، روزانه ۲۲ تومان حقوق می گرفت و درآمد من بیشتر از ایشان بود. این تجربه برایم خیلی شیرین بود. درآمدی با رقم غیرمتعارف و بالا. یک روز پسری هم سن وسال خودم به من مراجعه کرد و درخواست کرد که کل عکسها را یکجا به او بفروشم؛ ظاهراً این عملیات برای ایشان هم جالب شده بود، من هم تمامی عکسها را با قیمت ۵ / ۵ ریال به او فروختم و پنجاه درصد درآمد روزانه با حداقل ۸ ساعت کار را در عرض چند دقیقه به دست آوردم و سریعاً به محل خرید خودم مراجعه کردم و سری دیگری عکس تهیه کردم؛ حالا سطح کار من یک طبقه افزایش یافته بود و من عمده فروش شماره ی ۲ شده بودم و در کنار تک فروشی، به دنبال مشتریان عمده هم بودم. نمی شود که در یک سطح ماند. تا زمانی که دوران دانشگاه فرا رسید و لطف الهی مجدداً مرا به شغل شریف ویزیتوری رساند. مدت ۵ سال ویزیتور موادغذایی و بهداشتی بودم که داستان آن را در پیشگفتار کتاب مدیریت فروش و فروش حضوری با نگرش بازار ایران خوانده اید و یا می خوانید. این کتاب تاکنون (سال ۱۳۹۳)، بیش از ۲۲ بار چاپ شده و افزون بر تیراژ ۵۰ هزار نسخه ای آن به فروش رسیده است. درباره ی زندگی شخصی ام بویژه تجربیات ویزیتوری ام، می توانید به کتاب "دل گفته ها و دل نوشته های معلم بازاریابی" مراجعه کنید که صفحات آغازین آن پر است از حوادث تلخ و شیرین، و مصائب لذتبخش ویزیتوری ام.

مدیریت بر دل مشتریان کوچک و مسن

تاریخ درج مطلب: ۲۴ مهر ۱۳۹۳

بیست سال پیش به جهت شغل من مدتی در یکی از شهرستانهای کوچک زندگی کردیم. در آن شهرستان هیچ پزشک خانمی وجود نداشت و این برای همسرم یک فرصت بود. چون به جهت تعصبات بالا، بسیاری از خانمها نزد پزشک مرد نمی رفتند و تمایل داشتند فرزندان خویش را هم نزد پزشکی ببرند که راحت با او گفت وگو کنند.
اما یک نکته ی جالب که در کودکی خودم هم با آن مواجه شده بودم این بود که وقتی در هنگام بیماری، برای خوردن آش و سوپ لجبازی می کردم، پدر و مادرم برای مجبور کردن من می گفتند، بخور خوب شی وگرنه مجبوریم ببریمت دکتر. آن وقت دکتر هم برایت آمپول می نویسد. متاسفانه در آن زمان این ترس از آمپول از هنگام کودکی در وجود بچه ها وجود داشت و به محض شنیدن اسم دکتر، بچه ها برای رفتن به نزد پزشک ممانعت می کردند و مادران نمی دانستند با دستپخت رفتاری خودشان چه کنند. در آن شهرستان که مدتی محل زندگی ما شده بود، این موضوع خیلی زیاد دیده می شد و همسرم هر روز با گریه های کودکان همراه بود.



روزی این موضوع را با من در میان گذاشت. من هم بلافاصله رفتم و دو بسته برای مطب ایشان خریدم؛ یکی عروسکهای پلاستیکی بسیار کوچکی که اندازه ی آنها از پنج سانتیمتر بیشتر نمی شد و دیگری یک بسته شکلات که به صورت دانه ای بسته بندی شده بودند. گفتم هر کودکی که می آید اگر سرما نخورده بود شکلات به او بدهید و اگر سرما خورده بود عروسک. پس از مدتی مادران می گفتند بچه ها خودشان را به مریضی می زنند تا به نزد خاله دکتر مهربان بیایند که با آنها گرم می گیرد و به آنها هدیه می دهد.
در مورد پیرمردها و پیرزنها هم گفتم از لفظ پدرجان و مادرجان استفاده کنید و از آنها احوالپرسی کنید، حال خانواده شان را بپرسید، چند دقیقه ای برای هر فرد بیشتر وقت بگذارید. تا دم در اتاق به استقبال آنها بروید و تا دم در اتاق بدرقه شان کنید. پس از چندی همین پیرمردها و پیرزنهای قدرشناس علاوه بر اینکه مشتری وفادار بودند، به فرزندانشان هم توصیه می کردند که به همین مطب بیایند. کم کم می گفتند کلام خانم دکتر شفاست، چون علاوه بر طبابت بیمار، برای آنها دعا هم می کند و ما با یک نسخه ی ایشان، خوب می شویم.

بازاریابی عشق و عاطفه

تاریخ درج مطلب: ۱۶ مهر ۱۳۹۳

فاطمه و حسین با قصه های من بزرگ شده اند. قصه هایی که به صورت فی البداهه ساخته می شوند و جالب اینکه پس از چند شب که با اصرار آنها مبنی بر تکرار قصه ای خاص مواجه می شدم، مچم را می گرفتند چون بعضی از جاها را طور دیگری تعریف می کردم. اما حافظه ی کودکانه ی آنها قویتر بود و می گفتند نه آنطور نبود، اینطور بود.



قصه هایی که حدود پنجاه درصد آنها مربوط به درگ می شدند و معمولاً اینگونه آغاز می شدند:
"یکی بود یکی نبود، زیر گنبد کبود، غیر از خدای مهربون هیچ کس نبود. یه ده بود، یه ده کوچک، یه ده قشنگ، مثل درگ. نه، اصلاً خود درگ." و قصه ادامه می یافت در خیلی از آنها خاطرات دوران کودکی ام بازگو می شدند و در خیلی از آنها به تناسب سن فاطمه و حسین، حیوانات ده نقش آفرینی می کردند... به دلیل همین قصه گویی ها و بازیهایی که شبها با آنها می کردم نظیر اینکه اسبشان می شدم و آنها سوار بر پشتم در درون منزل دستور حرکت می دادند، وابستگی شان به من زیاد شد و البته وابستگی من به آنها که عزیز دلم هستند. بارها در سمینارها گفته ام که بازاریابی فقط مخصوص کالا و خدمت نیست، اگر درک درستی از بازاریابی داشته باشیم و سه مفهوم شناسایی، شناساندن و خشنودی را درست و بجا به کار بگیریم، رابطه ی بین والدین با فرزندان، رابطه ی بین همسران، رابطه ی بین مدیر و کارمند و رابطه ی بین انسان و جامعه، همگی نیاز به آموزه های بازاریابی دارند. در بازاریابی عشق و عاطفه، آنچه که عرضه می شود دل است، مهر است و محبت است و آنچه دریافت می شود، توجه، لبخند، خشنودی و خوشبختی است. در این رابطه باید بتوانیم شرایط و موقعیت و ادراک طرف مقابل را بخوبی بشناسیم و خودمان را بخوبی به او بشناسانیم و این باور را در روح، دل و جان او به وجود آوریم که او را فهمیده ایم و سپس هر دو طرف به خشنودی می رسند که هدف اساسی بازاریابی است. این رابطه ی عاشقانه بین من و فرزندانم هر چه که بزرگتر می شوند، بیشتر می شود و البته نقش مادرشان در آرامش دادن و مدیریت فرزندان قابل تحسین است.
سال ۸۵ بود، بنا به دستور استاد حاج نظری عزیز که در آن زمان مدیرعامل پخش پیشگامان لیا (پخش تاژ) بودند (و حالا ما افتخار این را داریم که در خانواده ی TMBA عضو دپارتمان مشاوره هستند)، یک پروژه ی جذب منابع انسانی مورد نیاز کادر فروش را به همراه دو روز آموزش برای تمامی کارکنان شرکت پخش داشته باشیم. دو سه ماهی از اتمام پروژه گذشته بود؛ روزی جوانی به من زنگ زد و گفت از کارکنان فروش شرکت تاژ است و می خواهد برای حلّ وفصل اختلافاتشان با همسرشان که مدتی است قهر کرده اند و به منزل پدرشان رفته اند به نزد من بیایند. گفتم پسر عزیزم، من مشاور کسب وکار و بازاریابی هستم، شما باید نزد مشاور خانواده بروید. گفت می د انم اما در آن روزهایی که برای ما کلاس داشتید، آنقدر من از شما در خانه تعریف کرده بودم و می گفتم آموزه های ایشان در تمام ابعاد زندگی کاربرد دارد که همسرم هم از آن نکات لذت می برد و حال می خواهیم نزد شما بیاییم تا حکمیت کنید. به یاد آوردم پیامکی را که چند روز قبل از یکی از ویزیتورهای شرکت گلستان دریافت کرده بودم که از من خواسته بود هیچ گاه با ایشان تماس نگیرم چون خجالت می کشد صحبت کند، اما خواسته بود پیام خودش، مادرش و همسرش را به این وسیله برساند. او گفته بود تاثیر گفته های من سبب شده است که اعتیاد را کنار بگذارد و در نماز مادر و همسرشان دعاگوی من شده اند. و من نمی دانستم در مقابل این لطف پروردگار چه کنم، چون من فقط بازاریابی و فروش درس می دادم، اما همیشه سعی کرده ام بازاریابی را به تمام ابعاد زندگی بشریت وارد کنم و ظاهراً در آن مورد خاص تاثیرگذار بوده است. به ویزیتور شرکت تاژ گفتم باشد فردا عصر تشریف بیاورید.
نیم ساعت مانده به آمدن آن دو جوان، فاطمه زنگ زد و گفت بابا، حسین تب شدید دارد و سراغ شما را می گیرد. مامان می گوید اگر می توانید زودتر بیایید. گفتم: چشم دخترم قرار کوتاهی دارم، بعد از آن بلافاصله می آیم. قبل از آمدن آنها از خدا خواستم در این قضیه کمکم کند. آن دو جوان وارد شدند، آن هم با اخم به یکدیگر و با فاصله نشستند و هر یک به سویی نگاه کردند. به آنها خوشامد گفتم و عرض کردم: فرزندان من باید با شما تک تک صحبت کنم. هر یک با طعنه و کنایه به دیگری می گفت چون مشکل از توست، پس اول تو صحبت کن. به هر حال قرار شد اول دختر خانم صحبت کنند و پسر بیرون اتاق منتظر نشست. به دخترم عرض کردم، همسر شما چه ایراداتی دارد که سبب شده است شما به خانه ی پدر بروید. او شروع کرد به ایراد گفتن و من یادداشت می کردم و هر چند وقتی می گفتم دیگر چه؟ و این سوال سبب می شد تا او بیشتر ادامه دهد تا زمانی که گفت دیگر هیچی به یادم نمی آید، به نظرم تمام ایرادات او را گفتم. حال عرض کردم به نظرت همسرت نکات و ویژگیهای خوبی هم دارد یا همه اش ایراد است؟ گفت خوب البته بعضی نکات مثبت هم هست و از او خواستم آنها را بازگو کند. آرام آرام و انگار صندوقچه ی خاطراتش را باز می کند شروع به بیان کرد و من با سوالاتم او را برای گفتن بیشتر ترغیب می کردم. مثلاً اینکه خاطرات مثبت از دیدارهای اول، خاطرات مثبت از مراسم خواستگاری، خاطرات مثبت از مراسم عقد و... جالب این بود که تقریباً به همان میزان که دختر عیب همسرش را گفته بود، نکته ی مثبت هم بیان کرد و حس کردم حالش بهتر شده است. به نظرم آمد که او تمام اینها را فراموش کرده بود و حالا با یادآوری آنها از گارد خودش نسبت به او کم شده بود. وقتی حرفهایش تمام شد، از او خواستم بیرون اتاق منتظر باشد و حال همین تکنیک با همین جزئیات و همین نتایج برای پسر عزیزمان اجرا شد. سپس هر دوی آنها را به اتاق خواستم و در حضور جفتشان عرض کردم شما به هم بسیار وابسته هستید، اما بلد نیستید با هم گفت وگو کنید.
باید یاد بگیرید که گفت وگو بستر مهارت است. وقتی با هم کم حرف می زنید، در مقابل هر حرکت طرف مقابل برداشت خودتان را خواهید داشت و چون بخشی از برداشت شما و در مواردی تمام آن برداشت، اشتباه است، بر اساس آن برداشت قضاوت نادرست می کنید و قضاوت نادرست منشا رفتار نادرست است و رفتار نادرست، گلوله ی برفی غلتان است که هر چه بیشتر می رود، بزرگتر می شود. نکات مثبت را که هر یک از طرف مقابل گفته بود بازگو کردم و آنها با تعجب به هم نگاه می کردند و می گفتند آنها را این گفته است؟ و من با لبخند می گفتم بله من که علم غیب ندارم و در مراسمها و زندگی شما حضور نداشته ام و هر یک به آرامی می گفت اصلاً فکر نمی کردم یادش باشد. به آنها گفتم اگر طرف مقابل شما را نمی شناسد، ایراد از او نیست؛ ایراد شماست که نتوانسته اید خودتان را خوب بشناسانید. باید با هم حرف بزنید آن هم به آرامی و با منطق و احساس؛ به دنبال اثبات برتری خویش نباشید. باید در عشق به مرتبه ی "ما" شدن برسید. ناگاه به ساعت نگاه کردم که بیش از دو ساعت از زمانی که به منزل قول داده بودم گذشته است. به آنها گفتم حسین تب دارد و من باید بروم اما علاقه به زندگی دو جوان ایرانی باپتانسیل سبب شد بمانم. آنها از من تشکر کردند، بلند شدند و هنگامی که می خواستند از در خارج شوند، دیدم که به آرامی دست هم را گرفتند و من خوشحال بودم. ناگهان پسر برگشت و گفت ببخشید ما حق مشاوره را ندادیم چقدر می شود؟ عرض کردم من حقوق خودم را از مدیران شرکتها و کسانی که می خواهند کسب وکارشان و درآمدشان بیشتر شود می گیرم. پاداش من، دعای شماست؛ بروید. وقتی به منزل رسیدم، علت دیر آمدنم را توضیح دادم و این علت هر اعتراضی را از بین برد. حسین را نوازش کردم، قصه گفتم خنداندم و آن تب هم رفت اما خاطرات آن روز شیرین ماند.

پیشگفتار

انسان ذاتاً داستان و قصه را دوست دارد. از بچگی با قصه بزرگ می شویم و بزرگترها آموزه هایشان را با زبان قصه به بچه ها منتقل می کنند و جالب آنکه ثابت شده است بزرگترها هم با زبان داستان، مطالب را بهتر یاد می گیرند.
خاطرات، قصه های واقعی هستند؛ در کف ذهن انسان باقی می مانند و مرور آنها ما را به روزهای شاد یا غمگین گذشته می برند. در آموزش بزرگسالان تاکید می شود که از زبان قصه و خاطره استفاده کنیم. بزرگسال پرمشغله است و رگهای دانشی او در اثر مرور زمان و با آموزه هایی که به صورت خودآگاه و ناخودآگاه از محیط می گیرد، پر می شوند. بزرگسال دنبال کاربرد است، نتیجه گرا است و بهتر است با زبان ساده با او گفت وگو کنیم.
از سویی بازاریابی علم زندگی است؛ بازاریابی با تکیه بر سه کلمه ی شناسایی، شناساندن، و خشنودی تعریف می شود.
ما لازم است مخاطب هدفمان را بشناسیم، خودمان و محصولات و خدماتمان را به او بشناسانیم و با تعامل سازنده ای که با ایشان برقرار می کنیم، بتوانیم او را و تمام اعضای زنجیره ی ارزش آفرینی را و خودمان را به خشنودی برسانیم. بازاریابی در تمام ابعاد و مراحل زندگی بشر نقش آفرینی می کند. ما برای تبلیغ دین نیاز به بازاریابی مذهبی داریم. برای موفقیت در عرصه ی سیاست، به بازاریابی سیاسی روی می آوریم؛ توفیق ورزش و گسترش آن بدون بهره گیری از بازاریابی ورزشی امکانپذیر نیست. اگر بخواهیم مسکن رونق پیدا کند، پس به بازاریابی مسکن احتیاج داریم. و در ارتباطات درون خانواده، بازاریابی عشق و عاطفه معنادار می شود. می بینیم که بازاریابی گستره ی بسیار وسیعی به پهنای تمام زندگی بشریت دارد. بازاریابی به ما کمک می کند که زندگی بهتری داشته باشیم و بتوانیم ارزشهای انسانی شامل لذت، زندگی ایده آل، هیجان و آزادی را برای خودمان و عزیزانمان فراهم سازیم.
با تعامل بازاریابی، زندگی و خاطره، به کتاب "بازاریابی و زندگی با خاطره" رسیدم. از خاطرات خودم استفاده کردم؛ خاطراتی که در دوران کودکی، میانسالی، و بزرگسالی ام شکل گرفته اند. سعی کرده ام این خاطرات را با زبان داستان به همراهان عزیزم منتقل کنم. با مرور این خاطرات، نظرات خودم و یادگرفته هایم را خدمت شما عرضه می دارم.
من همواره دانشجوی بازاریابی بوده و هستم و خواهم بود و امیدوارم بتوانم این مهم را که بازاریابی فقط برای فروش کالا و خدمات نیست، به اثبات برسانم و به همراهان عالم عامل عاشق می گویم که بازاریابی برای این آمده است تا زندگی بهتری داشته باشیم. درک درست از بازاریابی به ما کمک می کند تا با بهره گیری از خاطرات، تجربیاتمان را ارزشمندتر شکل دهیم و با مرور خاطرات بتوانیم تجربیات زنده ای را برای اطرافیانمان که همگی مشتری ما هستند، رقم بزنیم. مگر نه اینکه در تعریف برند می گوییم "برند عبارت است از مدیریت کلی تجربه ی مشتریان." یادگیری از خاطرات برای دانشجوی دانشگاه سبب ارتقای برند شخصی او می شود. این کتاب با زبان ساده ی خاطره تلاش دارد این مفاهیم را به صحنه ی زندگی بیاورد.
شایسته ی یادآوری است پیش از این، از مجموعه ی "بازاریابی و زندگی" تاکنون سه عنوان کتاب منتشر شده و این چهارمین کتاب از آن مجموعه است؛ بشرح زیر:
  • بازاریابی و زندگی با ورزش
  • بازاریابی و زندگی با فروش
  • بازاریابی و زندگی با مدیریت
همه ی آنچه در این کتاب - بازاریابی و زندگی با خاطره - و سه عنوان کتاب دیگر این مجموعه آمد، قبلاً در وبلاگم به نشانی www.Dargi.ir قرار گرفته بود و اکنون با تدوینی تازه، تقدیم شما خواننده ی گرامی و علاقه مند شده است.

ساختار کتاب بازاریابی و زندگی با خاطره

"بازاریابی و زندگی با خاطره" حاوی ۵ فصل است:
  • فصل اول: برشی از زندگی ام
  • فصل دوم: یاد یار سفرکرده
  • فصل سوم: نکته های بازاریابی
  • فصل چهارم: مناسبتها
  • فصل پنجم: جدّی نگیرید؛ درددل است

فصل اول: برشی از زندگی ام

۱۱ سال پیش (۱۳۸۴)، در نخستین کتابم "مدیریت فروش و فروش حضوری با نگرش بازار ایران"، کوتاه و گزیده از خودم نوشتم که از ۱۲ سالگی با فروش عکس و پوستر در کوچه و خیابان، شغل شریف فروشندگی را شروع کردم. در این کتاب که پیش رویتان است یعنی "بازاریابی و زندگی با خاطره"، با توضیحات ریز و جزئی از خاطره ی فروشندگی ام به تفصیل نوشته ام.
خاطرم می آید که قبلاً نیز در کتاب دیگرم با عنوان "دل گفته ها و دل نوشته های معلم بازاریابی"(سال ۱۳۸۸)، از خاطرات "دوره ی فروشندگی و ویزیتوری ام" نوشتم؛ واقعیتی که جوانان بویژه دانشجویان علاقه مند به "بازاریابی" را برانگیخت فراتر از "دانشگاه علم"، حضور پررنگی در "دانشگاه بازار" داشته باشند.
خشنودم از آنکه اکنون بسیاری از این جوانان در گرایشهای متنوع مدیریت و MBA با افتخار عنوان می کنند حتماً برای "تجربه کردن"، باید ویزیتوری کرد، خیابانها و کف بازار را " گز" کرد، چرا که هم آموخته های "دانشگاه علم" را می توانند به محک تجربه زنند، و هم با یادگیریهای "تازه" و "نو"، وارد کلاس درس و دانشگاه می شوند.
در برشی از زندگی ام یعنی همین فصل از کتاب، کوشیده ام فراتر از تجربیات بازاریابی و فروش، درباره ی خانواده ام، فرزندانم، والدینم، روستایم، دوستانم، معلمهایم، همکارانم، و علائقم بنویسم با این امید که همچنان سلیقه ی جوانان را تامین کند از آن رو که "دنیای بازاریابی و فروش" را دنیای عشق و عاطفه و دلبستگیها بدانند.
با این همه، خودم از عزیزان و بزرگانی آموخته ام، هم در عمل، هم در نظر. این بزرگان و عزیزان به سرای جاودانه شتافته اند؛ شایسته بود نامی از آنان در این کتاب - بازاریابی و زندگی با خاطره - باشد.

فصل دوم: یاد یار سفرکرده

عنوان دومین فصل این کتاب، یاد یار سفرکرده است. از مجتبی کاشانی نوشته ام که مدیریت فیلسوفانه و عاشقانه داشت، از نلسون ماندلا که عالم عامل عاشق بود، از دوست عزیزم دکتر وفا غفاریان، استاد استراتژی ایران که در کمال بزرگی، بی ادعا بر زمین پای می نهاد و آسمانی شد. از دکتر داور ونوس، استاد بزرگ بازاریابی ایران نوشتم که به تمامی در خدمت پرورش دانشجویانی بود که هم اینک بسیاری از آنان سکاندار جامعه ی علمی کشور در حوزه ی بازاریابی هستند. همچنین از بیژن پاکزاد، طراح جهانی لباس، عطر، و جواهرات نوشتم که فرصت یاب جهانی بود.
چنین نگاهی به "یاد یاران سفرکرده"، مرا بر آن داشت که برخی نکته های بازاریابی را در خلال سایر رویدادها بنویسم و شد فصل سوم این کتاب.

فصل سوم: نکته های بازاریابی

وقایع، رویدادها، و اتفاقات سبب ساز شدند تا موضوعی را پرورش دهم که برای "بازاریابی" و فعالیتهای بازاریابی سودمند است نظیر "تعادل" و بسیاری از موضوعات ریز و درشت زندگی کنونی نظیر اینکه وایبر خوب است یا بد، پیامکهای تبلیغاتی خوب است یا بد، و...
پرسشهایی را مطرح کرده ام که با زندگی روزمره مان پیوند دارد نظیر اینکه کاسب کیست؟، چگونه می توان از "شاگرد مغازه" به مدیری خوشفکر تبدیل شد؟، چه ابزارهایی می تواند برای کسب وکارها در پیچ تند جاده ها و بحرانها، یار و یاور باشد؟، و بسیاری نکات ریز و ظرافتهای کسب وکاری دیگر.
مناسبتها بخشی دیگر از رویدادها و خاطره های زندگی مان هستند که فصل جداگانه ای را به خود اختصاص داده اند.

فصل چهارم: مناسبتها

آغازین مطالب این فصل با "پیامکها" برای شروع سال نو، روز مادر، و روز معلم شروع می شود و به مرور با موضوعات جهانی و اجتماعی تری پیوند می خورد نظیر "چالش سطل آب یخ" که در دنیا کمپین های فراوانی در مورد آن برپا شد، و یا ویروس ابولا که توجه جهانیان را به این بیماری معطوف کرد. از هر یک از این موضوعات می توان درسهایی برای بازاریابی آموخت.
من دانشجو و معلمم و از هر رویداد جهانی، ملی، محلی، بهره ی خودم را می برم و آن برانگیختن توجه مخاطبم، خواننده ی آثارم، و علاقه مندان و اهالی بازاریابی است برای آنکه پیامم را منتقل کنم. از این رو فصل نهایی این کتاب عنوانی دلی دارد نظیر همه ی آنچه از ابتدای کتاب تاکنون خوانده اید.

فصل پنجم: جدّی نگیرید؛ درددل است

"یک وداع باشکوه با مارکز"، نخستین مطلب این فصل است که اشاره ای دارد به دست وپنجه نرم کردن گابریل گارسیا مارکز، نویسنده ی سرشناس امریکای لاتین، با سرطان و چه باشکوه در این اوج بیماری، زندگی را می سراید و به شیواترین و رساترین بیان می گوید: اگر بدانم این دقایق، آخرین دقایقی هستند که شما را خواهم دید، به شما خواهم گفت که جمله ی دوستت دارم را بارها و بارها به زبان بیاورید و فرض نکنید که طرف مقابل از این علم آگاه است.

شایسته است از پشتیبانی همکارانم در خانواده ی TMBA، صمیمانه تشکر کنم؛ مرتضی امیرعباسی و محمدرضا حسن زاده جوانیان زحمات ارزشمندی را در گردآوری این کتاب متحمل شدند. همچنین تلاشهای آقایان احمد آخوندی و محسن جاویدموید، در تنظیم و ویرایش این کتاب ستودنی است.
خواهشمندم از طرق زیر، خانواده ی ما را از نظرات خویش در اصلاحات چاپ بعدی یاری فرمایید:
  • سایت شخصی پرویز درگی: www.Dargi.ir
  • نشانی اینترنتی: Info@TMBA.ir
  • سایت انتشارات بازاریابی: www.Marketingpublisher.ir
  • نشانی اینترنتی: Info@Marketingpublisher.ir
  • نشانی انتشارات بازاریابی: تهران، خیابان آزادی (شرق به غرب)، بعد از خوش شمالی، کوچه نمایندگی، پلاک ۱، واحد ۱۰
  • با شماره ی تلفکس: ۶۶۴۳۱۴۶۱(۰۲۱)
  • با شماره ی تلفنهای: ۶۶۴۲۳۶۶۷ (۰۲۱) و ۶۶۴۳۴۰۵۵(۰۲۱)
  • با شماره ی تلفن همراه شخصی ام: ۱۹۹۴۲۸۱-۰۹۱۲
گر بخواهید در این یک دم عمر
نیک جویای حقایق باشید

و به چشم همه نیکان جهان
بس برازنده و لایق باشید

هدفی ناب بیابید و در راه وصال
عالم عامل عاشق باشید

سبز باشید
پرویز درگی

مسئولیت پذیری - جامعیت شناسی - جامعیت نگری

تاریخ درج مطلب: ۱۷ مهر ۱۳۹۳

من کشاورززاده هستم. کشت و زرع و باغبانی و دامپروری را خوب می شناسم و از کودکی در محیط روستای زیبای درگ با کشاورزی زندگی کرده ام. من می دانم کشاورزان عزیز برای موفقیت و به دست آوردن محصول مناسب از زمینها و باغات، به نکات متعددی باید اشراف داشته باشند و عمل کنند. مثلاً باید خاک شناس خوبی باشند، بدانند که در چه زمینی، چه محصولی به عمل می آید. بذرشناس خوبی باید باشند و تفاوت بذر خوب و بذر نامرغوب را تشخیص دهند، و...
اینها همه به سواد کشاورز مربوط می شود. باز هم می گویم، منظورم مدرک نیست بلکه، دانایی است؛ چه بسا کشاورزان زیادی را می شناسم که بدون داشتن کوچکترین مدرک یا حتی بدون سواد خواندن و نوشتن، از دانایی کشاورزی بالایی برخوردار هستند. پس سواد و دانایی گام اول است. اما گام دوم، استعداد است. استعداد به هوش عقلی مربوط می شود که همان آی کیو (IQ) است. هر قدر استعداد و ضریب هوشی فرد بالاتر باشد، از دانایی بیشتری می تواند برخوردار باشد. هوش، بستر یادگیری را فراهم می سازد. انسانهای باهوش، سریعتر یاد می گیرند. از ادیسون می پرسند نبوغ چیست؟ پاسخ می دهد "نبوغ یعنی یک درصد هوش و %۹۹ آگاهانه عرق ریختن." پس گام سوم، پشتکار است، عرق ریختن آگاهانه است. حتی بعضی می گویند برای یک انسان موفق شدن در کلاس جهانی، باید ۱۰۰۰۰۰ ساعت در آن حرفه تمرین کنید.
البته به نظرم این ۱۰۰۰۰۰ ساعت در همه جا صادق نیست. مثلاً در کشاورزی خیلی سریعتر می توانیم به آن درک لازم برسیم. بله پس تا اینجای کار، کشاورزی موفق است که استعداد لازم را دارد، اهل یادگیری و سواد است و انسان با پشتکاری است. حال، کشاورزی برای موفقیت نیاز به ابزار دارد، مثل بیل، کلنگ، تراکتور، و...
بدیهی است هرچه اینها فراهم باشد، او موفقتر خواهد بود، اما وقتی همه ی عوامل جمع شوند، به یک عامل می رسیم که در دست کشاورز نیست و اسم آن آب وهوا است. از کودکی شاهد بوده ام که نگرانی، بخش جدایی ناپذیر از زندگی کشاورزان است. نگرانی از نیامدن باران به موقع، نگرانی از آمدن باران بی موقع (مثل زمانی که محصول آماده ی برداشت، روی زمین است)، نگرانی از سرمای بی موقع (مثل سرمای اوایل فصل بهار که سبب سوختن شکوفه های میوه می شود)، نگرانی از بی آبی و کم آبی و... این آب و هوا یک عامل تعیین کننده است. بله کشاورزان با درک و تلاش خویش تا حدی، بعضی از این موارد را چاره اندیشی می کنند، اما موردی چون باران یا سرما را دیگر نمی توانند کاری کنند. دکتر سعید میرواحدی که در نیوزلند از پایان نامه ی خویش دفاع کردند، تعدادی کسب وکار کوچک نیوزلندی را با تعدادی کسب وکار کوچک ایرانی مورد مطالعه و بررسی قرار دادند (یکی از آنها TMBA بود) و در نهایت به یک عاملی رسیدند که بعضی به آن شانس می گویند. مثلاً اینکه بیل گیتس که پسر یک حقوقدان ثروتمند امریکایی است، در کنار تمام صفات و توانایی، چون هوش، استعداد و پشتکار، از عامل شانس هم برخوردار بود. اگر او در یک خانواده ی فقیر در کشور یمن به دنیا می آمد، دیگر تمام عوامل قبلی به احتمال زیاد ناکارآمد می شدند. سرجیو زیمن، مدیر پیشین بازاریابی کوکاکولا، می گوید وقتی می خواهید برنامه ای را ترتیب دهید، حتماً به شرایط آب وهوایی و جغرافیایی هم توجه داشته باشید. تمام اینها را گفتم برای اینکه باز هم به اهمیت جامعیت نگری تاکید کنم. جامعیت نگری یعنی اینکه در کنار استعداد، هوش، سواد، پشتکار، نظم، و... نقش موقعیت را هم خیلی جدّی بگیریم. این موقعیتها گاهی مثل ابر بهار هستند؛ می آیند و می روند. اگر کشاورزان از قبل، سد یا استخری را پیش بینی کرده باشند، می توانند آبهای زمستانی را برای فصول بهار و تابستان جمع آوری کنند.



موقعیتها در زندگی فردی و سازمانی به دو دسته تقسیم می شوند: موقعیتهایی که بستر هستند، مثل کشوری که فرد در آن به دنیا می آید و موقعیتهایی که زودگذر هستند و من اسم آنها را فرصت می گذارم. فرصتی که در یک میهمانی برای آشنایی با یک فرد برجسته به انسان باهوش شانسی را می دهد که آن را به منفعت تبدیل کند. با این توجه، من تعریفم از شانس در چنین موقعیتهایی این است: "شانس هنر استفاده از فرصت است." اما وظیفه ی ما چیست؟ چون متاسفانه گاهی دنبال یک بهانه هستیم، یک بهانه برای اینکه تمام ناکامیها را به گردن آن بیندازیم و بگوییم اگر من ناموفق هستم، همه به خاطر این است که در اروپا به دنیا نیامده ام. این چاره ی کار نیست.
چاره این است که در ابتدا، بپذیرم عواملی را که نمی توانم تغییر دهم، و از دیگر سو، نیروهایم را برای تغییر عواملی که در اختیارم هستند، به کار بگیرم. پس مسئولیت پذیری، مقدمه ی موفقیت است. مسئولیت پذیری در شرایطی که من در آن زندگی می کنم.
حال نیاز به باور دارم، باوری که "من می توانم"، که همان ارتقای اعتمادبه نفس و در کنار آن حرمت نفس می باشد که جمع آنها می شود عزت نفس. به همین دلایل است که خیلی نمی خواهم با پذیرش شانس، خودم را بی مسئولیت کنم. من به موقعیتها باید شناخت و اشراف داشته باشم، اما با در نظر گرفتن آنها از خودم بخواهم که انسانی متفاوت باشم. آنگاه می توانم به دور و برم نگاه کنم و اگر دقت کنم، متوجه خواهم شد که چقدر الگوهای موفق در همین موقعیت که به ظاهر ما نمی توانیم برای آن کاری کنیم، به درجات توفیق بالایی رسیده اند. بله عزیزان، هر چیز باهم ایجاد ارتباط می کند.
جامعیت نگری بسیار مهم است. برای موفقیت در کنار نکته ی زیبای پاتریک لنچیونی، مولف کتاب پنج دشمن کار تیمی، که می گوید: "موفقیت یعنی شعور همراه با نظم و پشتکار"، باید جامعیت نگری را هم اضافه کرد، اما شاید مسئولیت شناسی، و اعتمادبه نفس در همان شعور خلاصه شده باشد.
پس کشاورزان باهوش، باپشتکار، بااستعداد و مسئولیت پذیر هم باید به موقعیت نگاهی متفاوت داشته باشند. آری، بخشی از موقعیت، قابل مدیریت است.
من یاد گرفته ام که برای موفقیت منتظر دیگران نمانم. یاد بگیریم در شرایط موجود، جامعیت نگری را با فرصت یابی و مسئولیت شناسی و عزت نفس و کار تیمی پیوند بزنیم، آنگاه موفق خواهیم شد.

بازاریابی فراتر از عشق و عاطفه

تاریخ درج مطلب: ۷ فروردین ۱۳۹۳

پدرم نظامی نیست، کشاورز است، اما رفتار و منش افراد نظامی را دارد. از زمانی که یادم می آید انسانی جدّی، پرکار، منضبط و منظم بود. سختگیری هایش در تربیت و کار زبانزد بود، اما با روحیه ی نظامی (و من عاشق این مرد بوده و هستم، اما هنوز هم با تمام وجود از جبروتشان حساب می برم).
مادرم صبور، صمیمی، مهربان و عاشق همسر خویش است و در تمام مدت زندگی اش، مطیع و فرمانبردار ایشان بوده است (و من با تمام وجود عاشق این زن هستم و آنچنان بچه ننه که با دوری مسافت حداقل روزی یکبار با ایشان باید صحبت کنم).



پدر زحمتکش و کوشا در اواخر سال ۱۳۹۲ به سختی بیمار می شود و نزدیک به یکماه بستری در بیمارستان عرفان تهران. پدر بشدت بداخلاق شده است. مردی که روزی ۱۶ ساعت در باغ و مزرعه بوده و کشاورزی می کرده است، حالا در تخت بیمارستان است؛ با سرم، سوند، و... و طاقتش طاق شده است.
مادر، در تمام این مدت در کنار همسرش است و با تمام عشق او را همراهی می کند و نازش را می کشد تا پدر مرخص می شود، حالا ایشان در شهرستان در منزل خودشان هستند. مادر با او چنان رفتار می کند که همه ی ما متحیر هستیم. با عشق به پدر غذا می دهد، با او حرف می زند، نوازشش می کند، و حتی یک لحظه تنهایش نمی گذارد.
و این است آنچه که از لیلی و مجنون، عذرا و وامق، عزیز و نگار، شیرین و فرهاد، خسرو و شیرین، و... می خواندم و حال به چشم می بینم. در تمام شبهایی که پدر بیمارستان بود، اگر کمی هوش و حواسش بجا بود، نمی توانستیم فرد دیگری را جایگزین مادر کنیم تا ایشان بیاید و بعد از چند شب بیخوابی و بیمارستان ماندن یک شب استراحت کند، چون پدر تحمل دوری او را ندارد و این است عشق واقعی.
دست پدر را می بوسم و اجازه می گیرم که به تهران بیایم تا ۵ فروردین سر کار باشم و در مقابل نگاهش می گویم حتماً چند روز دیگر می آیم و وقتی به تهران می رسم و احوال پرسشان می شوم، مادر می گوید پدر خوشحال است و آهسته گفته است که "پسرم می آید."
خدایا کمکم کن فرزندی صالح باشم. خدایا مواظب باش آدم باشم...

نظرات کاربران درباره کتاب بازاریابی و زندگی باخاطره