فیدیبو نماینده قانونی گروه انتشاراتی ققنوس و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .

کتاب من خنگ‌ترین دختر رو زمینم

نسخه الکترونیک کتاب من خنگ‌ترین دختر رو زمینم به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است. تنها لازم است اپلیکیشن موبایل و یا نرم افزار ویندوزی رایگان فیدیبو را نصب کنید.

درباره کتاب من خنگ‌ترین دختر رو زمینم

کتاب «من خنگ‌ترین دختر روی زمینم»‌ نوشته رویا هدایتی است.
این کتاب از چهار داستان کوتاه به هم پیوسته تشکیل شده است. داستان اول ، داستان چند روز از زندگی یک دوختربچه دهه شصتی است. دخترک با روحیات خا و حساس خود با تنهای های پیرامونش مواجه می‌شود که پر است از تخیلات کودکانه او چون قادر نیست در واقعیت اتفاقات را با ذهنیاتش تطبیق دهد در خیالش آن را انطور که می‌خواهد می‌سازد.

ادامه...

  • ناشر: گروه انتشاراتی ققنوس
  • تاریخ نشر:
  • زبان: فارسی
  • حجم فایل: 0.78 مگابایت
  • تعداد صفحات: ۱۳۵صفحه
  • شابک:

چند صفحه از کتاب من خنگ‌ترین دختر رو زمینم

من خنگ ترین دختر رو زمینم

۱

وای دارم خفه می شم. فک کنم دارم می میرم. آخه این جا خیلی بوی گند می ده. این جا همیشه بوی گند می ده. نمی دونم چرا تموم نمی شه؟ فک کنم الآن دیگه ظهر شده. من گیر کردم تو این دستشویی. دارم دعا می کنم سال بعد که مدرسه می آم دستشویی مون دیگه بو نده. وااای! اگه مامانم بفهمه تو دستشویی دعا کردم حتما منو می کشه.
پاهام درد می کنه، شکمم قار و قور می کنه، گشنه مه.
صبح که با مامانم اومدیم مدرسه کارنامه بگیریم، یهو دستشوییم گرفت. نمی دونم چرا؟ من زیاد آب نمی خورم.
مامانم می گه همه کارات یهوییه. تازه، شلبارمو هم خیس کردم. مامانم بازم منو می کشه. من تو دستشویی هم شلبارمو خیس می کنم.
آخه وقتی اومدم تو این دستشویی، درو محکم بستم. ترسیدم. حالا دیگه باز نمی شه. همین یه دونه تمیز بود. تو بقیه شون دستشویی کرده بودن اما آب نریخته بودن. من می دونم اینا همه ش کار آقای مقیسه ایه. اون تو همه دستشوییا عَن می کنه بعدم آب نمی ریزه، تا همه بچه ها که می آن این جا مریض بشن بمیرن. خودم شنیدم یه بار که داشت این جاها رو می شست، گفت: «ایشالا همه تون از درد و مرض بمیرین راحت شیم.»
اگه مامانم بفهمه گفتم «عَن» دوباره منو می کشه، اون هِی منو می کشه.
حوصله م سر رفته.
من گیلاس خیلی دوس دارم. کاش یه کم از درختمون گیلاس می کندم می ریختم تو یه چیزی که الآن بخورم. خیلی دوس دارم. مامانم می گه خاک تو سرت! همیشه وقتی گیلاس می کنم از درختمون می گه، وقتی شلبارمو خیس می کنم هم می گه، وقتی هم که بالای لبمو لیس می زنمَم...
مزه ش شوره.
صدای مامانم داره می آد. داد می زنم: «مامان! مامان اعظم! من این جام.» مامانم در دستشوییا رو باز می کنه و می بنده. من که تو اونا نیستم. داد می زنه: «پس کدوم گوری هستی؟ ذلیل بشی الهی که منو با این پادردم سرگردون کردی!»
من یهو ذلیل می شم...!
مامانم درِ دستشویی ای رو که من توش گیر کردم با یه هُل باز می کنه. دستای مامانِ من کوچولواَن اما زورشون زیاده.
«خاک تو سرت!» اینو مامانم می گه، یه دونه هم می زنه پس کله م. از دستشویی که دارم می آم بیرون، شلبارمو که خیس کردم می بینه می گه: «الهی بی مادر بشی، تو دستشویی هم شلوارتو خیس می کنی؟! مرده شور ببرتت ایشالا، حالا باید تا خونه آبروت بره، بیا گم شو بیرون.» یه دونه محکم می زنه پشتم.
حیاط مدرسه ما خیلی گنده س. من با ثریا که کلاس دومه تو حیاطِ مدرسه مون همیشه چام چام بازی می کردیم. ثریا سالِ بعد می ره سوم، منم می رم دوم.
ثریا خنگ تر از منه. مامانم می گه من خنگ ترین دخترِ رو زمینم. اما من می دونم ثریا از من خنگ تره. خونه اونا چسبیده به خونه ما تو کوچه هفتمه. همیشه هم انگشتشو تا ته می کنه تو دماغش. من بلد نیستم. چند بار خواستم تا ته انگشتمو بکنم تو دماغم، اما تا ته نمی رفت که. نمی دونم ثریا چه جوری بلده؟
سرِ کوچه ما یه شیر فشاری هست.

من موهام فرفریه. یکی از دندونای جلوییمم افتاده. مامانم می گه موش برده سالمشو برام بیاره.
نمی ذارم مامانم موهامو شونه کنه. آخه دردم می آد. مامانم آروم بلد نیست. محکم شونه می کنه. موهام گیر کرده به گلوبندم. گلوبندمو از شانسی درآبردم.
داریم از جلوی سکوی حیاط مدرسه مون با مامانم رد می شیم. دارم موهامو از گلوبندم باز می کنم. حالا باید از جلوی درِ راهروی مدرسه مونَم رد بشیم. خانوم سماباتی، معلمم، جلوی در راهرو وایستاده، داره به من نگاه می کنه. من از خانوم سماباتی خوشم نمی آد. اون از من بدش می آد. تو کلاس هِی منو اذیت می کرد. حالا می خوام براش زبونمو دربیارم، اما هم می ترسم هم روم نمی شه.
مامانم به خانوم سماباتی سلام می کنه.
مامانم وایستاده داره با خانوم سماباتی پچ پچ می کنه. من دارم کش دمپاییمو می ندازم دورِ پام. از پام دراومده. مامانم به پشتِ دمپاییام کش می بنده تا از پام درنیاد، اما بازم درمی آد.
مامانم یه چیزی به خانوم سماباتی می گه، خانوم سماباتی هم بلند می گه: «نهههه! دختر خوبیه، فقط بعضی وقتا اصلاً حواسش تو کلاس نیست، یه کمی شیطونه دیگه، ایشالا تا سال بعد خانوم تر می شه.»
تف می کنم رو زمین.
خانوم سماباتی به من نگاه می کنه. من خودمو باسه ش می گیرم و رومو می کنم اون بَر. من از این خانوم سماباتی اصلاً خوشم نمی آد. اون از من بدش می آد.
یه بار من تو کلاس یهو هبس آش کرده بودم. خانوم سماباتی داشت جمله سازی درس می داد. من خیلی هبس آش کرده بودم، گفته بودم: «خانوم، ما هبس آش کردیم.» خانوم سماباتی گچو انداخته بود پای تخته، اومده بود دست منو محکم گرفته بود و کشونده بود تا دم در. منو انداخته بود بیرون. من فک کرده بودم شاید می خواد بندازتم تو سیاهچال. بعد قلبم هُرّی ریخته بود پایین. ریخته بود تو شلبارم. شلبارم خیس شده بود. خانوم سماباتی زده بود تو سرم. آبِ توی قلبم شلبارمو خیس کرده بود. گلوم درد گرفته بود وقتی خانوم سماباتی زده بود تو سرم. من گریه کرده بودم.
تا حالا سیاهچال مدرسه مونو ندیده م. هیچ کدوم از بچه ها هم ندیده ن. اما سمیه می گه خانوم برجی یه بار انداختتش تو سیاهچال، اون جا با یه منگنه بزرگ دستاشو سوراخ کردن. اما هیچ جای دستش سوراخ نیست. فقط خال خالیه!
سمیه آخر کلاس می شینه، خیلی درازه. بچه ها می گن اون چاخان می کنه. مرضیه و شیرین و ستاره می گن. می گن سمیه چاخانه. خانوم برجی ناظم ماس.
اون روز خیلی هبس آش کرده بودم.

خانوم سماباتی می آد دستشو می کشه رو موهام می گه: «خوبی پری جون؟ کارنامه تو دیدی؟ نمره هات همه ش خوبه. ایشالا سال بعد بهتر درس می خونی و کمتر شیطونی می کنی.» می خواستم دستشو گاز بگیرم، روم نشد، ترسیدم.
«چشم خانوم.»

زنگِ نقاشی بود. خانوم سماباتی گفته بود: «بچه ها، دفتراتونو دربیارین، می خوام یه موضوع نقاشی بهتون بدم.»
من دفترمو درآبُرده بودم. داشتم یه قورباغه سبز روی طاقچه می کشیدم. تو خونه مون یه قلک قورباغه ای دارم رو طاقچه مون. من خیلی نقاشی کردنو دوست دارم، همّه چی اَم بلدم بکشم. مامانم می گه هزار ماشالا.
خانوم سماباتی گفته بود: «حالا بچه ها، من می شینم روی میزم شما هم شروع کنید به کشیدن تصویرِ من!»
من داشتم قورباغه مو رنگ می کردم. اون یه قورباغه قرمز بود. رنگشو عبض کردم.
نزدیک زنگ بود. خانوم سماباتی به شیرین که میز اول می شینه، گفته بود دفترا رو جَم کنه. شیرین همیشه خودشو باسه من می گیره. فک کنم خیلی پول دارن. همیشه تو مدرسه ساندبیچ می خوره. اما یه بار منو برده بود تو دستشویی مدرسه، یه لقمه که مامانش دُرس کرده بود داده بود به من گفته بود: «بیا بخور از گشنگی نمیری.» اون از ما بزرگ تره.
شیرین دفترا رو جَم کرده بود. شیرین خودشو باسه من گرفته بود.
من داشتم از گشنگی می مردم.
زنگ بعد خانوم سماباتی منو تو کلاس راه نداده بود. وقتی داشتم می رفتم تو کلاس منو هل داده بود بیرون. گفته بود: «پری، بیرون باش ببینم.» بهم گفته بود: «فردا با مامان یا بابات می آی مدرسه.» من با مامانم رفته بودم. بابا ندارم. اون یه شب خوابید دیگه پا نشد. بابای من دستای خیلی بزرگ و پاهای خیلی گنده داشت. اون منو با دستای بزرگش بغل می کرد، هِی منو می برد پارک، هی می برد باغ وحش، هی منو همه جا می برد...
مامانم می گه از بس دروغ می گی و فُش می دی دورِ دهنت سیاه شده. دور دهنم همیشه سیاهه، خُشکه.
اما من وقتی بزرگ بشم با یه مردِ خیلی گنده عروسی می کنم که دستای خیلی بزرگ و پاهای خیلی دراز داشته باشه، مثل علیرضا!
خانوم سماباتی درباره نقاشی من به مامانم گفته بود. گفته بود: «خانوم، این دخترتونو باید ببری پیش دکترِ روانپزشک، مشکل داره این بچه.» تو دلم خونده بودم «مشکل پِشکل مشکل پِشکل».
مامانم تو خونه گفته بود: «یعنی دکترِ دیوونه ها، یعنی تو یه دختر خل و چلی.» مامانم گفته بود: «چرا به جای عکس معلمت قورباغه کشیدی؟ جلوی معلمت آب شدم از خجالت.» و هِی منو بگشون گرفته بود و گفته بود: «خاک تو سرت!» دردم اومده بود.
من گیلاس چیده بودم، گیلاس می خوردم...
با مامانم داریم از مدرسه می ریم بیرون. خیلی گرممه. تو راه آبروم هی می ریزه پایین، من هی خم می شم از رو زمین جمش کنم، مامانم دستمو می کشه.
هی به مامانم می گم: «مامان از اسدآقا فالوده بخریم.» مامانم هی نمی خره. مامانم همه ش پول نداره. می گه: «می ریم خونه خودم برات بستنی دُرس می کنم، تو همون جابستنی ها که برات از نمکی خریدم.»
ما می رسیم تو کوچه مون. من می دُوَم زنگ ثریا اینا رو می زنم تا کارنامه مو بهش نشون بدم، تا اگه پفک کامک خریده باشه باهاش بخورم. مامانم می گه: «از حیاط که صدات کردم بیا مامان، حرفمو گوش کن. وقتی می گم بیا همون موقع بیا، ثریا رو می بینی؟ تا مامانش صداش می کنه اونم می ره.»
«باشه مامان، می آم.»
ثریا با پفکش درو باز می کنه. من پفک حلقه ای خیلی دوست دارم. دستمو تا ته می کنم تو پاکت. انگشتامو پر از پفک حلقه ای می کنم. تو هر انگشتم یه دونه پفک حلقه ای. من خیلی دوست دارم.
می گم: «سلام ثریا، کارنامه تو گرفتی؟» ثریا پاکت پفکشو می کشه عقب. ثریا هم خنگه هم خسیسه. خاک تو سرش.
ثریا کارنامه شو هنوز نگرفته. کارنامه مو از دستم می گیره. می گه: «تو که ممتاز نشدی، تازه دیکته ت شده پونزده، اما من همه نمره هام بالای هیژده می شه.»
می گم: «گم شو بابا! چاخان.»
می خوام دستمو بکنم تو پاکتِ پفکش، ثریا سر پاکتو می گیره دیگه نمی ذاره بردارم. من پَنش تا بیشتر نخوردم...
دستمو مشت می کنم محکم می کوبم تو کله پوک ثریا. کله ثریا فرو می ره تو گردنش. ثریا دستاشو تو هوا هی تکون می ده، پاکت پفکش از دستش می افته زمین. مثل مرغ شده. ثریا اِن قد دستاشو تکون تکون می ده که از زمین بلند می شه می ره تو آسمون، اما یهو یادم می افته مرغا که نمی تونن پرواز کنن. ثریا یهو می افته زمین. می شه مثلِ کدو قل قله زن، هی قل می خوره رو زمین.
من قاه قاه می خندم.

ثریا داره دستمو فشار می ده: «هوووی! چقد دله بغاضی! همه پفکامو خوردی حالاشم می خندی؟»
من همیشه خوراکیامو با ثریا می خورم. مامانم بهم خوراکی می ده می گه برو با ثریا بخور. زمستون پارسال من از انباریِ طبقه دوم یه پارچه توری پیدا کردم. توش یه عالمه آلوهای خوشمزه بود. خیلی خوشمزه. زیرِ کمد آبیه بود. هر روز اونا رو با همون توری می ذاشتم تو کیفم می بُردم مدرسه با همین ثریا خپله می خوردیم. بعد که می اومدم خونه بقیه شو می ذاشتم سر جاش. فرداش دوباره می بردم مدرسه، هی می خوردیم و هی می خوردیم. یه روز همه ش تموم شد بجز یازده تاش! مامانم فهمیده بود.
من یادم رفته بود، به خدا یادم رفته بود، به قرآن مجید. اونا همون آلوهایی بودن که تابستون پارسال مامانم با زری خانوم از میدون خریده بودن نشسته بودن از صُب تا شب پوست همه شونو کنده بودن. بعدَم مامانم اون همه رو ریخته بود تو چَنتا سبد روشونو تور کشیده بود، بعدم سبدا رو گذاشته بود بالاپشت بوم تا خشک بشن. اونا تا مدرسه ها باز بشن رو بالاپشت بوم مونده بودن.
من یادم رفته بود...
مامانم گفته بود: «پری مامان، به خدا کاریت ندارم فقط بگو اینا رو تو خوردی تموم کردی؟» بعد به زری خانوم نگاه کرده بود گفته بود: «زری جان، به خدا می ترسم این خونه جن داشته باشه.»
قلبم هُرّی ریخته بود تو شلبارم. زری خانوم خندیده بود. اون مامانِ ثریاس.
من گفته بودم: «آره من خوردم.» بعد دوییده بودم تو انباری بالا درو بسته بودم رفته بودم زیر رختخوابا.

به ثریا می گم: «دوچرخه تو بیار دونفری سوار بشیم.» ثریا می گه: «مامانم نمی ذاره، دوچرخه م خرابه.»
ثریا هم خنگه، هم خسیسه، هم چاخانه.
می دُوَم وسط کوچه، بلند می خونم: «ثریا خره گاوِ منه، سوارش می شم رام می بره، تا دَم ایسگاه می بره.»
ثریا با پفکش می افته دنبالم. من فرار می کنم. اون از عقب تف می کنه رو موهام. من برمی گردم تف کنم رو صورتش. ثریا پشتم نیست. من تف می کنم رو چادر سلطان خانوم.
سلطان خانوم یه دونه می زنه تو صورتم. می گه: «دختره نکبتِ بی تربیت! از وحشی خونه اومده انگار. عصری می آم درِ خونه تون ببینم این ننه ت چه جوری تربیتت کرده؟! گم شو اون ور ببینم!» منو هل می ده اون بر. تو دلم می خونم: سلطان خره گاوِ من...
من دختره نکبتِ بی تربیت می شم.
گلوم درد می کنه. وقتی سلطان خانوم زد تو صورتم گلوم درد گرفت. انگار یه هلو گیر کرده تو گلوم. جلوی درمون، رو پاهام می شینم. دستامو می ذارم رو زانوهام. سرمو می ذارم رو دستام. من گریه می کنم.
ثریا انگشتشو تا ته کرده تو دماغش. منو نگاه می کنه. تو دلم می خونم: «ثریا برو گم شو، برو تاکسی سوار شو، اگه تاکسی گرونه اتوبوس یه قرونه.»
گرممه. ثریا رفته. فکر کنم رفته گم بشه. خوابم می آد. مامانم منو صدا نمی کنه. مامانم هیچ وقت منو صدا نمی کنه. می رم خونه.
آآآخخخ جون! ما ناهار آش داریم. همه جای خونه مون بوی آش می ده. می دُوَم مامانمو بغل می کنم. اون نشسته گوشه اتاق داره انگشتشو فرومی کنه تو ورم پاهاش. پاهای مامانم همیشه ورم داره. همیشه درد می کنه. مامانم بعضی وقتا گریه می کنه. فک کنم پاهاش خیلی درد می کنه.
مامانمو بو می کنم. بوی آش می ده. می خوام مامانمو بخورم اما می ترسم، خجالت می کشم.
مامانمو چند تیکه می کنم می ریزم تو یه قابلمه خیلی گنده. دارم همش می زنم. موهای مامانم مثل رشته آشه. من تندتند مامانمو هم می زنم. اون کیف می کنه. بعد می رم از کمد آبیه یه عالمه کاسه می آرم. تو همه شون یه خرده از مامانمو می ریزم می برم به همسایه هامون نذری می دم می گم نذرِ امام حسینه. مامانم کیف می کنه. همسایه هامون جیغ می زنن. مامانم گریه می کنه، چون اونا کاسه ها رو می ندازن زمین می شکنن.

مامانم می گه: «چون کارنامه تو گرفتیم و نمره هات خوب شده واسه ت آش دُرُس کردم.» دستشو می ندازه دور کمرم. مامانم منو بغل کرده.
می گم: «مامان، بستنی چی پس؟» می گه: «باید تا عصر صبر کنی یخ بزنه.»
من صبر ندارم. هیچ وقت صبر نمی کنم.
کمرم درد می کنه. بابامَم همه جاش درد می کرد. دمرو می خوابم رو پاهای مامانم می گم: «مامان، کمرم...» مامانم دستای داغشو از زیرِ لباسم می ذاره رو کمرم. داره کمرمو می ماله. کیف می کنم.

مامانم چادرشو کشیده روش. کشیده رو سرش. داره خُروتُف می کنه.
من که صبر ندارم. می رم تو آشپزخونه. در یخچالِمونو باز می کنم. جابستنیا رو برمی دارم. می خوام درشو باز کنم. خیلی سفته. اونا هنوز یخ نزده ن. درشو یهو می کنم. این جابستنیا دوتایی اَن. دو تا لیوانن که به هم چسبیدن. یه لیوانشو سر می کشم. اون وَرشم خالی می شه رو صورتم. من که صبر ندارم، یخ می زنم. همه جام مزه شربتِ آبلیمو می ده.
این بستنیا همیشه مزه شربت آبلیمو می دن!
مامانم داره صدام می کنه. می گه: «پری، اون جا چی کار می کنی؟ اون آشو یه هم بزن زیرشو خاموش کن.»
جابستنیا رو می ندازم زیر ظرفشویی...

دارم می رم ثریا رو صدا کنم بیاد آش بخوره. مامانم گفته برو بگو اونم بیاد. هر وقت آش داریم اونم می آد.
من باهاش قهرم. درشون بازه. می رم تو حیاطشون جیغ می کشم: «زری خانووووم! مامانم می گه به ثریا بگین بیاد آش بخوره.»
ثریا داره بدوبدو از پله هاشون می آد پایین. خاک تو سرش.
من رومو می کنم اون بَر...

نظرات کاربران
درباره کتاب من خنگ‌ترین دختر رو زمینم

سمانه
در 8 ماه پیش توسط