فیدیبو نماینده قانونی انتشارات محراب قلم و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب افسانه‌های غول‌ها

کتاب افسانه‌های غول‌ها

نسخه الکترونیک کتاب افسانه‌های غول‌ها به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب افسانه‌های غول‌ها

این قصه ممکن است حقیقت نداشته باشد، اما خیلی‌ها عقیده دارند که پسر بچه‌ای به نام جک مشهورترین غول‌کش دنیا بوده است. جک پسر کشاورز ثروتمندی بود که در یکی از شهرهای انگلستان زندگی می‌کرد. در آن زمان شاه آرتور بر انگلستان حکومت می‌کرد و غول عظیم الجثه‌ای باعث ترس و وحشت مردم شده بود. غول در غار بزرگی زندگی می‌کرد و آن‌قدر زشت و وحشتناک بود که هیچ‌کس حتی آن‌هایی که خیلی شجاع بودند، جرئت نزدیک شدن به غار را نداشتند. جک داستان‌های وحشتناکی از غول شنیده بود. او شنیده بود که چگونه غول مردم را می‌کشد و می‌‌خورد. چگونه گله‌های کشاورزان را می‌دزدد و آن‌ها را در غار بزرگش انبار می‌کند، انباری که به اندازه‌ی خزانه‌ی شاه ارزش داشت. غول زندگی را برای مردم آن شهر غیرقابل تحمل کرده بود، به طوری که روزی مردم شهر جلسه‌ای تشکیل دادند تا شاید راه حلی پیدا کنند. جک و پدرش هم در این جلسه حضور داشتند. پس از بحثی طولانی و بی‌نتیجه جک پرسید: «به کسی که این غول را بکشد، چه جایزه‌ای می‌دهید؟» حاکم شهر جواب داد: «تمام گنجینه‌ی غول مال کسی است که او را بکشد.» جک فریاد کشید: «چه جایزه‌ی خوبی! من شما را از شر این غول بدجنس راحت می‌کنم.» جک به همان اندازه که شجاع و دلیر بود، باهوش هم بود. او کلنگ و بیل و شیپوری فراهم کرد و فردای آن روز صبح خیلی زود به طرف غار رفت.

ادامه...

بخشی از کتاب افسانه‌های غول‌ها

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



۲. شکارچی و سه غول

روزگاری مرد جوانی بود که دوست داشت شکارچی شود.
روزی مرد جوان که جان نام داشت به پدرش گفت: «در این جا کسی نیست که بتواند شکار کردن را به من یاد بدهد و من مجبورم به سفر بروم تا بلکه کسی را برای این کار پیدا کنم.»
او قول داد هرگز پدر و مادرش را از یاد نبرد و اگر اقبال به او رو کرد، به نزد پدر و مادرش برگردد و با آن ها زندگی کند.
بعد به راه افتاد. به همه جا سر زد و همه جا را گشت تا سرانجام به شکارچی پیری رسید. شکارچی پیر به او گفت: «من هر چه را که بلدم به تو یاد می دهم. به شرط آن که تو هم تلاش خودت را بکنی و تنبلی نکنی.»
جان قول داد که به حرف های استادش گوش کند. به این ترتیب آموزش سخت و طولانی شروع شد. جان سه سال نزد شکارچی ماند و چیزهای زیادی درباره ی شکار جانوران وحشی آموخت.
موقع رفتن که شد شکارچی پیر تفنگی به جان داد و گفت: «این یک تفنگ معمولی نیست. چون هرگز تیرش به خطا نمی رود.»
جان تشکر کرد و به راه افتاد. رفت و رفت و رفت تا به جنگل بزرگی رسید. درختان انبوه و بلند جنگل را تاریک کرده بودند. جان مطمئن بود که می تواند راهش را در جنگل پیدا کند. اما او اشتباه می کرد، چون شب از راه رسید و او هنوز در جنگل سرگردان بود. چاره ای نبود و باید شب را در جنگل به سر می برد. به همین دلیل از ترس جانوران درنده و وحشی بالای درختی رفت و در آن جا ماند.
مدتی نگذشته بود که ناگهان چشمش به شعله های آتشی افتاد که در دوردست ها می سوخت. در کنار آتش سه غول، گاوی را کباب می کردند.
جان با خودش فکر کرد: «باید هر طوری شده از این جنگل بیرون بروم. اما فکر نمی کنم این سه غول به من کمکی بکنند، مگر آن که به آن ها نشان بدهم چقدر قوی هستم.»
در حالی که پایین می آمد، ادامه داد: «این طوری هدیه ی پیرمرد را هم امتحان می کنم.»
آن وقت همان طور که پیرمرد به او یاد داده بود، سینه خیز به طرف غول ها رفت و پشت درختی پنهان شد و منتظر ماند. ناگهان یکی از غول ها نعره ای زد و گفت: «خیلی گرسنه ام. حالا تکه ای از این گوشت را می کنم و می خورم.»
و بلند شد و تکه ای از گاو سرخ کرده را کند. اما تا آن را به دهانش نزدیک کرد، جان گلوله ای شلیک کرد و گوشت از دست غول به زمین افتاد. غول نعره ای از خشم کشید. بعد خندید و گفت: «باد از آنچه که فکر می کردم قوی تر است.»
بعد از بلایی که سر اولین تکه گوشت آمده بود، دومین تکه گوشت هم به هوا پرید.
یکی از غول ها با تعجب گفت: «این باد نیست، کودن! تیرانداز ماهری است که به طرف ما شلیک می کند.»
سومین غول زمزمه کرد: «هر که هست، خیلی در کارش استاد است!» بعد صدایش را بلند کرد و فریاد زد: «آهای، هر که هستی خودت را نشان بده! اگر این کار را نکنی، می گردیم و پیدات می کنیم و حسابت را می رسیم!»
با این حرف جان از پشت درخت بیرون آمد، به غول ها نزدیک شد و تفنگش را بالا گرفت.
اولین غول گفت: «آن تفنگ را کنار بگذار و پیش ما بنشین و غذا بخور. بعد برای ما تعریف کن در جنگل ما چه کار می کنی؟»
جان گفت: «راهم را گم کردم، و از شما ممنون می شوم اگر مرا از این جا بیرون ببرید.»
غول دوم چشمک شیطنت آمیزی به رفیقش زد و گفت: «آه، خیلی خب، فقط یک شرط دارد!... می بینم که تفنگ با قدرتی داری.»
جان منظور غول را فهمید و فوری گفت: «این به درد شما نمی خورد چون وقتی تیرش خطا نمی رود که من شلیک کنم.»
غول سوم گفت: «اشکالی ندارد. تو با کمک این تفنگ می توانی مشکل ما را حل کنی و شاهزاده خانمی را که زندانی است، نجات بدهی و پیش ما بیاوری. ما هم در عوض، آن قدر به تو طلا می دهیم تا بقیه ی عمرت را در رفاه و آسایش زندگی کنی.»
غول ادامه داد: «درست بیرون جنگل، دریاچه ی بزرگی است و وسط آن جزیره ای و توی جزیره قصری است. در این قصر شاهزاده ای به دست پدرش زندانی شده است. پدری که پادشاهی دیوانه است.»
غول دوم گفت: «هیچ کس نمی تواند به آن قصر نزدیک شود. برای این که سگی وحشی، شب و روز پارس کنان از آن مواظبت می کند. تو باید با آن تفنگ، سگ را از بین ببری.»
جان با ناراحتی گفت: «اما من دوست ندارم سگ ها را بکشم.»
غول اول گفت: «ناراحت نباش. این سگ جادو شده است. یقیناً سرنوشت یک شاهزاده خانم از یک سگ طلسم شده مهم تر است.»
جان که تا حدودی قانع شده بود گفت: «شاید.»
غول دوم در حالی که داستان را ادامه می داد، گفت: «پادشاه اعلام کرده است، هر کسی بتواند دخترش را از قصر بدزدد، شاهزاده خانم همسر او خواهد شد. ظاهراً پادشاه از دست دخترش خیلی عصبانی است، چون شاهزاده خانم نافرمانی کرده و همسر مردی که پدرش انتخاب کرده نشده است.»
جان پرسید: «شما با او چه کار می خواهید بکنید؟»
غول ها یک صدا گفتند: «این دیگر به خودمان مربوط است.» و آن چنان به او چشم غره رفتند که جان فوری قبول کرد.
آن وقت آتش را خاموش کردند و خوابیدند. روز بعد، صبح زود، جان و سه غول راهی دریاچه شدند. وقتی به دریاچه رسیدند سوار قایق غول ها شدند و به طرف جزیره رفتند.
به محض این که به نزدیکی قصر رسیدند، سگ نگهبان پیدایش شد و درست زمانی که دهانش را برای پارس کردن باز کرد، جان با یک گلوله کارش را تمام کرد.
غول اول گفت: «آفرین!» و چنان با شدت به پشت جان زد که نزدیک بود نقش زمین شود. غول ادامه داد: «حالا می توانیم قایق را به ساحل ببریم و آن ها را غافلگیر کنیم.»
مرد جوان نفسی کشید و گفت: «این قدر عجله نکنید، شما سه نفر فعلاً در ساحل بمانید تا من بروم و سر و گوشی آب بدهم. ممکن است باز هم کسی آن جا باشد.»
غول ها با بی میلی قبول کردند. جان به تنهایی وارد قصر شد. هیچ کس در قصر نبود. جان وارد سالن بزرگی که اثاثه ی مجللی داشت، شد. روی دیوار خنجر نقره ای قشنگی آویزان بود و زیر آن نوشته شده بود: «هر کسی این خنجر را داشته باشد می تواند تمام مخالفینش را نابود کند.»
جان فوراً خنجر را برداشت و زمانی که داشت آن را به کمرش آویزان می کرد، نام پادشاه را که روی آن حک شده بود، دید. بعد سالن را ترک کرد و به اتاق دیگر رفت و در آن جا شاهزاده خانم را دید.
شاهزاده خانم در رختخواب بزرگی به خواب رفته بود. مرد جوان، وقتی او را دید، یک دل، نه صد دل عاشقش شد. با خودش گفت: «من راضی نمی شوم چنین موجود دوست داشتنی ای را به دست این سه غول وحشی بسپارم؛ نه، او در این جا امن تر است. حتی اگر پدرش دیوانه باشد.»
اما نتوانست او را ترک کند، بدون آن که یادگاری از او داشته باشد. به همین دلیل خم شد و یکی از دمپایی های نقره ای کوچکش را که ستاره های طلایی داشت و اسم دخترک رویش بود، برداشت. بعد از روی صندلی روسری ابریشمی را برداشت، که در یک طرف اسم پادشاه با طلا قلابدوزی شده بود و در طرف دیگر هم اسم شاهزاده بود. روسری و دمپایی را در کوله پشتی اش گذاشت.
شاهزاده خانم همچنان در خواب بود که جان آهسته و سینه خیز از اتاق بیرون رفت و در را به آرامی پشت سرش بست. با سرعت و بدون معطلی به طرف در قصر دوید و به جایی که غول ها منتظرش بودند، رفت.
غول ها پرسیدند: «شاهزاده خانم را دیدی؟ حالا در را باز کن، بگذار ما هم داخل شویم.»
جان گفت: «نه، نه، این کار خیلی خطرناک است، چون سر و صدا بلند می شود، تازه خیلی هم وقت می گیرد. من شکافی پیدا کردم که از راه آن شما می توانید تک، تک داخل شوید.»
سپس آن ها را به طرف شکافی که کمی بزرگ تر از قد یک آدم بود برد و گفت: «حالا یکی یکی وارد شوید.»
اولین غول زانو زد و سرش را داخل شکاف کرد. جان فوری با خنجر نقره ای سرش را برید. بعد تمام قدرتش را جمع کرد و جسد را از جلوی شکاف کنار کشید و منتظر ماند. غول دوم و سوم هم به همین ترتیب از بین رفتند. جان وقتی هر سه غول را کشت، با عجله سوار قایقش شد و از آن جا دور شد.
زمانی که پادشاه و درباریان از خواب بیدار شدند و سر غول ها را دیدند، خیلی خوشحال شدند و شادی فراوانی در قصر به راه افتاد.
وقتی شاهزاده خانم برای خوردن صبحانه حاضر شد، پادشاه به او گفت: «تو باید با قهرمانی که غول ها را کشته است، ازدواج کنی.»
و بعد ادامه داد: «او فرمانده ی سپاه من است. همان مرد شجاعی که یک بار از تو خواستگاری کرده است. او می گوید، غول ها را در حالی که می خواسته اند به زور وارد قصر شوند با خنجر نقره ای کشته است.»
رنگ از روی شاهزاده خانم پرید، چون فرمانده ی سپاه همان مردی بود که از او نفرت داشت. این مرد یک چشم نه تنها خیلی زشت بود، بلکه خیلی هم پست و بی رحم بود و سه برابر دخترک سن داشت.
شاهزاده خانم پاهای کوچکش را به زمین کوبید و گریه کرد:
- هرگز پدر! هرگز با او ازدواج نخواهم کرد، اگر صد سال دیگر هم مرا زندانی کنید، باز هم راضی نخواهم شد.
پادشاه از شدت عصبانیت کبود شد و فریاد: «چطور جرئت می کنی باز هم از حرف های من سرپیچی کنی؟»
شاهزاده خانم با تحکم گفت: «اگر بخواهید مرا به زور به آن مرد بدهید، باز هم این کار را خواهم کرد.»
فرمانده ی سپاه که در آن جا بود، آهسته در گوش پادشاه گفت: «عالی جناب به نظر من باید او را مدتی از قصر دور کنید تا سختی بکشد و سر عقل بیاید. او به زودی خواهد فهمید که چه نعمتی را از دست داده است.»
پادشاه کمی فکر کرد و گفت: «بله، پیشنهاد خوبی است. آن قدر به او سختی می دهم تا سر عقل بیاید.»
بعد دستور داد، شاهزاده خانم لباس های ظریف و زیبایش را درآورد و لباس های کهنه ی یک دختر دهاتی را بپوشد.
وقتی که این دستور اجرا شد، سربازان پادشاه دخترک را به خرابه ای در میان جنگل بردند و به او گفتند: «تو باید از هر رهگذری که از این جا می گذرد، پذیرایی کنی و آن ها را مثل ارباب خودت بدانی، تا این که اطاعت کردن از پدرت را یاد بگیری.»
شاهزاده خانم مجبور شد از آن به بعد برای آن هایی که به کلبه اش می آمدند مثل یک خدمتکار کار کند. به زودی این خبر در تمام شهر پیچید و به گوش جان رسید.
جان به جنگل رفت. دخترک مشغول جمع کردن هیزم بود. جان به او نزدیک شد و به او در بردن چوب ها کمک کرد. سپس غذا و نوشیدنی خواست و دخترک با فروتنی به او خدمت کرد. وقتی که غذایش تمام شد از این که مبلغی دریافت کند، خودداری کرد. جان پرسید: «تو کی هستی؟ به نظرم خیلی آشنایی. نمی دانم کجا تو را دیده ام.»
شاهزاده خانم، که از مهربانی جان خوشش آمده بود، تمام ماجرا را برای او تعریف کرد. جان دیگر طاقت نیاورد و فریاد زد: «ولی، آن کسی که غول ها را کشت من بودم.»
البته واضح بود که شاهزاده خانم حرف او را باور نکرد و خیره خیره به او نگاه کرد، ولی زمانی که او دمپایی نقره ای و روسری ابریشمی را نشان داد حرف او را باور کرد.
آن وقت با هم به نزد پادشاه رفتند و تمام ماجرا را برایش تعریف کردند.
پادشاه که ظاهراً اخم کرده بود، گفت: «که اگر می خواهی تو را دوست داشته باشم، باید با این شکارچی جوان ازدواج کنی.»
دخترک با شرمساری گفت: «می دانم و با او ازدواج خواهم کرد.»
به این ترتیب جان و شاهزاده خانم با هم ازدواج کردند و سال های خوبی را در کنار هم گذراندند.
جان به دنبال پدر و مادرش فرستاد و آن ها را هم پیش خود آورد. به این ترتیب به قول خودش وفا کرد. از آن طرف پادشاه دستور داد فرمانده ی لاف زن و دروغگو را در عمیق ترین و تاریک ترین سیاه چال بیندازند و او را به سزای اعمالش برسانند...



نظرات کاربران درباره کتاب افسانه‌های غول‌ها