فیدیبو نماینده قانونی انتشارات لیوسا و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .

کتاب پيمان پنجم

نسخه الکترونیک کتاب پيمان پنجم به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است. تنها لازم است اپلیکیشن موبایل و یا نرم افزار ویندوزی رایگان فیدیبو را نصب کنید.

درباره کتاب پيمان پنجم

از لحظه‌ای که متولد می‌شوید، پیامی را به دنیا ارسال می‌کنید. آن پیام چیست؟ آن پیام شما هستید، همان بچه. این حضور یک فرشته است، پیام‌آروی از بی‌نهایت در جسم آدمی. لایتناهی، نیروی مطلق، برنامه‌ای فقط برای شما و آنچه نیاز دارید تا همان کسی باشید که در نظر گرفته شده است، خلق می‌کند. شما به دنیا می‌آیید، بزرگ می‌شوید، جفت انتخاب می‌کنید، پیر می‌شوید و در پایان به لایتناهی بازمی‌گردید. هر سلول بدن شما برای خودش یک جهان است؛ باهوش است، کامل است، و برنامه‌ریزی شده است تا همان چیزی باشد که هست.
شما برنامه‌ریزی شده‌اید که شما باشید، هرچه هستید، و برای برنامه هم فرقی ندارد که ذهنتان گمان می‌کند که کیستید. برنامه در ذهن فکور نیست؛ در جسم است، جایی‌که آن را دی‌ان‌ای می‌خوانیم و در شروع، به‌طور غریزی خِرد آن را دنبال می‌کنید. به‌عنوان بچه‌ای خردسال، می‌دانید که چه چیزی را دوست دارید و چه چیزی را نه. چه وقت آن را دوست دارید و چه وقت نه. آنچه را دوست دارید دنبال می‌کنید و از آنچه دوست ندارید، دوری می‌کنید. شما غرایزتان را دنبال می‌کنید و آن غریزه‌ها شما را به سمت شادکامی، لذت بردن از زندگی، مهرورزی و رفع نیازهایتان راهنمایی می‌کند. بعد چه اتفاقی می‌افتد؟

ادامه...
  • ناشر انتشارات لیوسا
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 0.86 مگابایت
  • تعداد صفحات ۱۶۸ صفحه
  • شابک

معرفی رایگان کتاب پيمان پنجم

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



مقدمه ی نویسنده

چندین سال پیش چهار پیمان منتشر شد. اگر این کتاب را خوانده باشید، اکنون می دانید که این پیمان ها چه کار می کنند. آنها این قابلیت را دارند که با شکستن هزاران پیمانی که با خود، مردم دیگر و زندگی بسته اید، شما را متحول کنند.
از اولین باری که چهار پیمان را بخوانید، جادوی آن عمل می کند و بسیار عمیق تر از واژه هایی که می خوانید، در اعماق وجودتان جا می گیرد. احساس می کنید که پیش از آن تمام واژه های آن کتاب را می شناختید. آن را احساس می کنید، اما شاید هرگز آنها را در قالب کلام نگنجانید. اولین بار که این کتاب را بخوانید، تمام باورهایتان را به چالش می کشد. اما بعد، چالش جدیدی می بینید. وقتی برای دومین بار آن کتاب را بخوانید، احساس می کنید که کتابی کاملاً متفاوت را می خوانید، زیرا دیگر محدودیت های ادراکی تان رشد کرده اند. یک بار دیگر، این کتاب شما را به آگاهی عمیق تری از خودتان می رساند و به حدی می رسید که فقط در آن لحظه به آن دست خواهید یافت. هنگامی که برای سومین بار آن کتاب را بخوانید، گویی در حال خواندن کتابی دیگر هستید.
درست همچون جادو، زیرا آنها جادو هستند، چهار پیمان به آرامی کمکتان می کند تا خود واقعی تان را بهبود بخشید. با تمرین، این چهار پیمان ساده شما را به جایی خواهد رساند که واقعا هستید، نه آنچه وانمود می کنید هستید، و این دقیقا همان جایی است که می خواهید باشید: آنچه واقعا هستید.
اصول موجود در کتاب چهار پیمان با قلب همه ی نوع بشر، از جوان گرفته تا پیر، حرف می زند. با افرادی با فرهنگ های متفاوت در سراسر جهان صحبت می کنند ـ آدم هایی که به زبان های مختلف حرف می زنند، افرادی که مذهب و عقاید فلسفی شان کاملاً متفاوت است. آنهایی که در انواع متفاوتی از مدرسه، از دبستان گرفته تا دبیرستان و دانشگاه درس خوانده اند. اصول چهار پیمان به هر کسی می رسد زیرا عقل سلیم خالص هستند.
اکنون زمان اهدای هدیه ای دیگر است. پیمان پنجم در کتاب اول من نبود زیرا در آن زمان چهار پیمان اولیه برای چالش کافی بود. البته پیمان پنجم از واژه ها شکل گرفته است اما مفهوم و نیت آن ورای واژه هاست. درنهایت، پیمان پنجم درباره ی دیدن تمام واقعیت وجودی تان از جنبه ی حقیقت بدون واژه ها است. نتیجه ی تمرین پیمان پنجم، پذیرش تمام و کمال خودتان است درست به همان صورتی که هستید، و پذیرش کامل دیگران درست به همان صورتی که هستند. پاداش آن، خوشبختی ابدی شماست.
چند سال پیش تدریس بعضی از مفاهیم این کتاب را به شاگردانم شروع کردم. اما سپس از این کار دست برداشتم زیرا به نظر نمی رسید که کسی حرف هایم را بفهمد. اگرچه به دانشجویانم پیمان پنجم را نیز آموزش داده بودم، دریافتم که هیچ کس واقعا آمادگی آموختن زمینه ی آن را ندارد. سال ها بعد، پسرم دون خوزه(۴) شروع کرد به تدریس همان اصول به گروهی از دانشجویان و در جایی که من شکست خورده بودم، او پیروز شد. شاید دلیل اینکه دون خوزه موفق شد این بود که به در میان گذاشتن این پیام ایمان کامل داشت. او حقیقتی را می گفت که باورهای افرادی را که در کلاسش شرکت می کردند به چالش می کشید، و تفاوتی عظیم در زندگی آنها پدید آورد.
دون خوزه روئیز از بچگی، از همان زمانی که حرف زدن را آموخت، شاگرد من بود. در این کتاب افتخار دارم که پسرم و جوهره ی تدریسی را که در دوره ای هفت ساله به همراه یکدیگر عرضه کردیم، معرفی کنم.
برای اینکه این پیام حتی الامکان به صورت فردی دنبال شود و همچون مجموعه کتاب های خرد تولتک ها با صدای اول شخص پیش برود، تصمیم گرفتیم که پنجمین پیمان را نیز به همان شیوه ی اول شخص ادامه دهیم. در این کتاب، ما با صدا و قلبی واحد با خوانندگان حرف می زنیم.

بخش اول:نیروی نمادها 

در آغاز، همه در برنامه است

از لحظه ای که متولد می شوید، پیامی را به دنیا ارسال می کنید. آن پیام چیست؟ آن پیام شما هستید، همان بچه. این حضور یک فرشته است، پیام آروی از بی نهایت در جسم آدمی. لایتناهی، نیروی مطلق، برنامه ای فقط برای شما و آنچه نیاز دارید تا همان کسی باشید که در نظر گرفته شده است، خلق می کند. شما به دنیا می آیید، بزرگ می شوید، جفت انتخاب می کنید، پیر می شوید و در پایان به لایتناهی بازمی گردید. هر سلول بدن شما برای خودش یک جهان است؛ باهوش است، کامل است، و برنامه ریزی شده است تا همان چیزی باشد که هست.
شما برنامه ریزی شده اید که شما باشید، هرچه هستید، و برای برنامه هم فرقی ندارد که ذهنتان گمان می کند که کیستید. برنامه در ذهن فکور نیست؛ در جسم است، جایی که آن را دی ان ای می خوانیم و در شروع، به طور غریزی خِرد آن را دنبال می کنید. به عنوان بچه ای خردسال، می دانید که چه چیزی را دوست دارید و چه چیزی را نه. چه وقت آن را دوست دارید و چه وقت نه. آنچه را دوست دارید دنبال می کنید و از آنچه دوست ندارید، دوری می کنید. شما غرایزتان را دنبال می کنید و آن غریزه ها شما را به سمت شادکامی، لذت بردن از زندگی، مهرورزی و رفع نیازهایتان راهنمایی می کند. بعد چه اتفاقی می افتد؟
بدن شما کم کم رشد می کند، ذهنتان بالغ می شود و استفاده از نمادها را برای ارسال پیامتان شروع می کنید. درست همان طور که پرندگان زبان پرندگان را می فهمند و گربه ها زبان گربه ها را، انسان ها نیز از طریق نمادشناسی قادر به درک یکدیگرند. اگر شما در یک جزیره به دنیا می آمدید و تمام مدت به تنهایی زندگی می کردید، شاید ده سال طول می کشید، اما به هرحال روی هرآنچه می دیدید اسمی می گذاشتید و از آن زبان برای ارسال پیام استفاده می کردید، حتی اگر تنها به خودتان بود. چرا این کار را می کنید؟ خوب، درک آن ساده است و دلیلش باهوش بودن انسان ها نیست. علتش این است که ما برنامه ریزی شده ایم تا یک زبان خلق کنیم، تا نمادشناسی کاملی برای خودمان بیافرینیم.
همان طور که می دانید، مردم سراسر جهان به هزاران زبان مختلف حرف می زنند و می نویسند. آدم ها تمام انواع نمادها را ابداع کرده اند تا نه تنها با انسان های دیگر، بلکه مهم تر از آن با خودشان ارتباط برقرار کنند. نمادها می توانند اصواتی باشند که بر زبان می آوریم، اشاراتی که می کنیم یا دستخط و امضایی که در اصل گرافیک هستند. برای موضوع ها، منظورها، نظریه ها، موسیقی و ریاضی، نمادهایی وجود دارد. اما عرضه ی اصوات اولین گام و به معنای آموختن استفاده از نمادها در حرف زدن است.
افرادی که پیش از ما آمده اند، تقریبا روی هر چیزی اسمی گذاشته اند، و آنها مفهوم اصوات را به ما می آموزند. اسم این را میز گذاشتند و اسم آن را صندلی. آنها همچنین برای هر آنچه در ذهن ما وجود دارد، اسمی گذاشته اند، مثل پری دریایی و تک شاخ. هر واژه ای که یاد می گیریم، نمادی است از چیزی واقعی یا تخیلی، و هزاران واژه برای آموختن وجود دارد. اگر بچه های یک تا چهار ساله را زیر نظر بگیریم، می توانیم تلاش آنها را برای یاد گرفتن یک نمادشناسی کامل ببینیم. این تلاشی بزرگ است که اغلب آن را به خاطر نمی آوریم زیرا هنوز ذهن ما رشد نکرده بود. اما با تکرار و تمرین، سرانجام حرف زدن را آموختیم.
به محض اینکه حرف زدن را بیاموزیم، افرادی که از ما نگهداری می کنند آنچه را بلدند به ما یاد می دهند، یعنی ما را با این دانسته ها برنامه ریزی می کنند. انسان هایی که ما با آنها زندگی می کنیم، دانسته های زیادی دارند که شامل تمام قوانین اجتماعی، مذهبی و اخلاقی فرهنگ شان می شود. آنها توجه ما را با قلاب می گیرند، اطلاعات را به ما منتقل می کنند و یادمان می دهند که همچون آنها باشیم. یاد می گیریم که چطور مرد یا زنی طبق اصول اجتماعی باشیم که در آن زاده شده ایم. یاد می گیریم که چطور رفتاری درست در جامعه داشته باشیم، یعنی چگونه انسان خوبی باشیم.
در حقیقت، ما به همان روشی اهلی می شویم که سگ، گربه یا هر حیوان دیگری اهلی می شود: از طریق روش تنبیه و پاداش. وقتی کاری را انجام دهیم که بزرگ ترها می خواهند، به ما پسر خوب یا دختر خوب گفته می شود و وقتی کاری را که آنها می خواهند انجام ندهیم، آن وقت پسر بد یا دختر بدی هستیم. گاهی تنبیه می شویم بی آنکه بد باشیم و بعضی وقت ها نیز به ما پاداش می دهند بدون اینکه خوب باشیم. به دلیل ترس از تنبیه شدن یا ترس از اینکه پاداش نگیریم، می کوشیم طوری رفتار کنیم که خوشایند دیگران باشد. می کوشیم خوب باشیم زیرا آدم های بد پاداش نمی گیرند؛ آنها تنبیه می شوند.
در راه اهلی شدن، تمام قانون ها و ارزش های خانواده و اجتماع به ما تحمیل می شود. فرصت نمی یابیم که باورهایمان را برگزینیم؛ به ما گفته شده است که به چه اعتقاد داشته باشیم و به چه چیزی نه. افرادی که با آنها زندگی می کنیم، عقایدشان را به ما می گویند: چه چیزی خوب و چه چیزی بد است، چه چیزی درست و چه چیزی غلط است، چه چیزی زیبا و چه چیزی زشت است. درست مانند رایانه، تمام اطلاعات در مغز ما بارگذاری می شود. ما بی گناهیم؛ همان چیزهایی را باور داریم که والدین یا سایر بزرگ ترها به ما می گویند؛ آنها را قبول می کنیم و اطلاعات در ذهنمان ذخیره می شود. هر چه می آموزیم از طریق پیمان به ذهنمان می رود و به صورت پیمان در ذهنمان می ماند، اما ابتدا از طریق توجه ما در ذهنمان فرو می رود.
توجه برای آدم ها بسیار مهم است، زیرا بخشی از ذهن ماست که تمرکز بر موضوع یا فکری خارج از حوزه ی امکانات را مقدور می سازد. از راه توجه، اطلاعات از خارج به داخل و بالعکس، منتقل می شود. توجه کانالی است که از طریق آن به دیگر انسان ها پیام می فرستیم یا پیامی از آنها دریافت می کنیم. به پلی می ماند میان یک ذهن به ذهن دیگر؛ این پل را با اصوات، علائم، نمادها، آموزش ـ با هر حادثه ای که ذهنمان را به قلاب انداخته است ـ باز می کنیم. این روش آموزش و آموختن ماست. بدون جلب توجه کسی، نمی توانیم به او آموزش دهیم؛ بدون توجه کردن، نمی توانیم چیزی یاد بگیریم.
بزرگ ترها با به کارگیری توجه، روش خلق واقعیت محض را با استفاده از نمادها در ذهنمان به ما می آموزند. پس از اینکه نمادشناسی را با آوا به ما آموختند، با حروف الفبا به ما تمرین می دهند و همان زبان را اما به صورت اَشکال می آموزیم. قوه ی تصور کم کم توسعه می یابد، حس کنجکاوی مان قوی تر می شود و پرسش را شروع می کنیم. می پرسیم و می پرسیم و به پرسیدن ادامه می دهیم؛ از همه جا اطلاعات جمع می کنیم و هنگامی که قادر شدیم از آن نمادها برای حرف زدن ذهنی با خودمان استفاده کنیم، می فهمیم که در زبان استاد شده ایم. این زمانی است که اندیشیدن را یاد می گیریم. پیش از آن، ما فکر نمی کنیم؛ اصوات را تقلید و برای برقراری ارتباط از نمادها استفاده می کنیم، اما پیش از اینکه به مفهوم یا حس نمادها وابسته شویم، زندگی آسان تر است.
به محض اینکه به نمادها مفهوم دهیم، می کوشیم تا با استفاده از آنها به هر اتفاقی که در زندگی مان می افتد، معنا بدهیم. از نمادها برای اندیشیدن درباره ی هرآنچه واقعی هست یا واقعی نیست، استفاده می کنیم. اما آنچه به ذهن می آوریم و تصور می کنیم، واقعی است، مثل زشت و زیبا، لاغر و چاق، باهوش و کودن. اگر توجه داشته باشید، فقط به زبانی می توانیم فکر کنیم که در آن استادیم. من چندین سال فقط به زبان اسپانیایی صحبت می کردم و سال ها طول کشید که در نمادهای انگلیسی استاد شدم و توانستم به زبان انگلیسی فکر کنم. استاد شدن در یک زبان کار آسانی نیست. اما در زمانی معین، خود را در حالی می بینیم که با نمادهایی فکر می کنیم که آن را آموخته ایم.
وقتی پنج ـ شش ساله می شویم و به سن مدرسه رفتن می رسیم، معنای مطلق مفاهیمی همچون درست و غلط، برنده و بازنده، کامل و ناقص را درک می کنیم. در مدرسه روش خواندن و نوشتن نمادهایی را یاد می گیریم که به تازگی آموخته ایم و زبان نوشتاری به ما امکان می دهد که اطلاعات بیشتری کسب کنیم. مفهوم بخشیدن به نمادهای بیشتر را ادامه می دهیم و اندیشیدن نه تنها دیگر نیازی به تلاش ندارد، بلکه کاملاً به صورت خودکار درمی آید.
حالا نمادهایی که آموخته ایم، تمام توجه مان را به خود قلاب کرده اند. دانسته هایمان است که با ما صحبت می کند و ما به دانش خود گوش می دهیم. من آن را صدای معلومات می نامم زیرا دانش و معلومات ماست که در ذهنمان صحبت می کنند. بارها این صدا را با آهنگ های متفاوت می شنویم؛ صدای مادر، پدر، برادران و خواهران را می شنویم و این صدا هرگز از حرف زدن باز نمی ایستد. این صدا واقعی نیست؛ این آفریده ی ماست. اما ما بر این باوریم که واقعی است زیرا با نیروی اعتقادمان به آن حیات بخشیده ایم. یعنی بدون هیچ تردیدی آنچه را آن صدا به ما می گوید، باور می کنیم. در این زمان است که عقاید افراد دور و برمان شروع می کنند به صحبت کردن در ذهن ما.
هر کسی نظری درباره ی ما دارد و آنها به ما می گویند که کیستیم. خردسال که هستیم، نمی دانیم که چیستیم. تنها راهی که می توانیم خودمان را ببینیم، از طریق آیینه است و دیگران برای ما نقش آیینه را ایفا می کنند. مادرمان به ما می گوید که چیستیم و ما حرف او را باور داریم، که کاملاً با آنچه پدر، برادر یا خواهرمان می گوید، متفاوت است. اما حرف آنها را نیز قبول می کنیم. مردم به ما می گویند که چگونه به نظر می آییم و وقتی کودکی بیش نیستیم، کاملاً واقعی به نظرمان می رسد.
«ببین، چشمانت به مادرت رفته، دماغت به پدربزرگت.»
عقاید همه ی اعضای خانواده، معلمان و بچه های بزرگ تر در مدرسه را می شنویم. تصویر خود را در آن آیینه ها می بینیم، می پذیریم این همان چیزی است که هستیم و به محض اینکه پذیرفتیم، آن عقیده تبدیل می شود به بخشی از نظام باورهای ما. کم کم تمام آن نظریات رفتارمان را تغییر می دهند و اصلاح می کنند و در ذهنمان تصویری می سازیم براساس آنچه دیگران می گویند که ما هستیم.
«من زیبا هستم؛ من خیلی زیبا نیستم. من باهوشم؛ من خیلی باهوش نیستم. من برنده ام؛ من بازنده ام. در این کار خوبم؛ در آن کار بدم.»
در نقطه ای معین، تمام نظریات والدین و معلمان، مذهب و اجتماع، این باور را در ما به وجود می آورند که برای پذیرفته شدن باید رفتاری مشخص داشته باشیم. آنها به ما می گویند که چطور باید باشیم، چطور باید نگاه کنیم، و رفتارمان چطور باید باشد. باید این طور باشیم؛ نباید آن طور باشیم ـ و چون از نظر ما مناسب نیست همانی باشیم که هستیم، شروع می کنیم به تظاهر به آنچه نیستیم. ترس از پس زده شدن، تبدیل می شود به ترس از به اندازه ی کافی خوب نبودن. آن گاه شروع می کنیم به جستجوی چیزی که آن را کمال می نامیم. در این جستجو تصویری از کمال می سازیم، همان طور که دلمان می خواهد باشیم و می دانیم که نیستیم و بابت آن، خودمان را محاکمه می کنیم. از خودمان خوشمان نمی آید و به خود می گوییم: «ببین چقدر احمق به نظر می رسی، چقدر زشتی. ببین چقدر چاق، چقدر کوتاه قد، چقدر ضعیف، چقدر ابلهی.» این زمانی است که فاجعه آغاز می شود، زیرا حالا آن نمادها علیه ما کار می کنند. هرگز متوجه نمی شویم که آموخته ایم تا از آن نمادها علیه خودمان استفاده کنیم.
پیش از اهلی شدن، اهمیتی نمی دهیم که کیستیم و چگونه به نظر می آییم. تمایل ما این است که کشف شویم، خلاقیت خود را ابراز کنیم، به جستجوی شادی بپردازیم و از درد دوری کنیم. ما به عنوان بچه هایی کوچک، سرکش و آزادیم؛ بی هیچ پروایی این طرف و آن طرف می رویم بدون اینکه شرمسار شویم یا خودمان را محاکمه کنیم. حقیقت را می گوییم زیرا در واقعیت زندگی می کنیم. توجه مان به زمان حال و لحظه است. از آینده نمی ترسیم و بابت گذشته شرمنده نیستیم. پس از اهلی شدن، می کوشیم تا برای هرکس دیگری خوب باشیم، اما دیگر برای خودمان خوب نیستیم زیرا هرگز نمی توانیم مطابق آن کمالی زندگی کنیم که در ذهنمان ترسیم کرده ایم.
در فرآیند اهلی شدن، تمام تمایلات طبیعی ما گم می شوند و شروع می کنیم به جستجوی آنچه گم کرده ایم. شروع می کنیم به جستجوی آزادی، چون دیگر آزاد نیستیم همانی باشیم که واقعا هستیم؛ شروع می کنیم به جستجوی شادکامی، زیرا دیگر شاد نیستیم؛ شروع می کنیم به جستجوی زیبایی، زیرا دیگر باور نداریم که زیباییم.
به رشد کردن ادامه می دهیم. در دوران بلوغ، بدن ما برنامه ریزی شده است ماده ای تولید کند که آن را هورمون می نامیم. جسم فیزیکی ما دیگر بچه نیست و مناسب نیست به روشی زندگی کنیم که در گذشته می کردیم. دیگر نمی خواهیم از زبان پدر و مادرمان بشنویم که چه کار بکنیم و چه کار نکنیم. ما آزادی می خواهیم. می خواهیم خودمان باشیم، اما از اینکه خودمان باشیم وحشت داریم و این برای اغلب آدم ها دوره ای سخت به حساب می آید. وقتی نوجوان شویم، دیگر نیازی نداریم که کسی ما را اهلی کند. یاد گرفته ایم که درباره ی خودمان قضاوت کنیم، خودمان را مجازات کنیم و براساس همان نظام عقیدتی که به ما داده شده است، به خودمان پاداش دهیم. شاید اهلی شدن برای برخی از مردم در بعضی جاها ساده تر و در نقاطی دیگر سخت تر باشد. اما به طور کلی هیچ یک از ما این شانس را ندارد که از اهلی شدن رهایی یابد. هیچ کدام از ما.
سرانجام بدن ما به رشد کامل می رسد و دوباره همه چیز عوض می شود. یک بار دیگر شروع می کنیم به جستجو. اما این بار، آنچه بیشتر از همه دنبالش می گردیم، خودِ ما است. دنبال عشق می گردیم زیرا به این باور رسیده ایم که عشق جایی بیرون از ماست؛ دنبال عدالت می گردیم زیرا در آن نظام عقیدتی که به ما آموخته شده است، عدالت جایی ندارد. دنبال حقیقت می گردیم زیرا تنها به معلومات و دانسته هایی اعتقاد داریم که در ذهنمان ذخیره کرده ایم و البته، هنوز هم دنبال کمال می گردیم زیرا حالا به همراه بقیه ی انسان ها می پذیریم که «هیچ کس کامل نیست.»

نظرات کاربران درباره کتاب پيمان پنجم

بنظرم خواندن کتاب‌های روئیز بر می‌گرده به باور هر فرد، باید کتاب را بدونِ هیچ انتظاری خواند و اگر قصد خواند این کتاب را کردید، حتماً چهار میثاق همین نویسنده رو بخونید. 🍀
در 1 روز پیش توسط
با خوندن کتاب های دن میگوئل رویز، حقیقت زندگی رو بیشتر درک میکنی. کتایی که به نظرم چندین چند بار هم که بخونی باز از مطالعه اش لذت میبری. پیمان پنجم در حقیقت تکمیل کننده ی اثر چهار میثاق اوست.
در 6 روز پیش توسط
من نسخه نمونه رو خوندم و خوشم نیومد.
در 4 هفته پیش توسط
هرکسی ک میخواد درمورد خودشناسی و معنویت بدونه این کتاب عالیه ، به همه توصیه میکنم ، من کامل خوندمش و واقعا از سطر سطرش لذت بردم ، البته یک کتابیه ک نیاز ب تامل داره
در 9 ماه پیش توسط
فوق العادس کتابش
در 10 ماه پیش توسط