فیدیبو نماینده قانونی انتشارات محراب قلم و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .

کتاب افسانه‌های جادوگری

نسخه الکترونیک کتاب افسانه‌های جادوگری به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است. تنها لازم است اپلیکیشن موبایل و یا نرم افزار ویندوزی رایگان فیدیبو را نصب کنید.

درباره کتاب افسانه‌های جادوگری

یکی بود، یکی نبود. غیر از خدا هیچ‌کس نبود. مرد دهل‌زنی بود که سه تا پسر داشت. دهل زن، پیر و زمین‌گیر شده بود و چیزی از عمرش باقی نمانده بود. یک روز که حالش خیلی خراب بود، پسرانش را صدا زد و گفت:
ـ من در این دنیا به غیر از شما سه پسر، هیچ کسی را ندارم. دلم می‌خواهد بعد از من با هم خوب و مهربان باشید و قدر هم را بدانید.
بعد به گوشه‌ی اتاق اشاره کرد و گفت:
ـ در آنجا یک آسیاب دستی و یک دهل است. یک گربه‌ی کوچک هم دارم. به غیر از این‌ها چیز دیگری ندارم که به شما بدهم. آن‌ها را بین خودتان تقسیم کنید.
این را گفت و سرش را گذاشت زمین و از دنیا رفت...

ادامه...
  • ناشر انتشارات محراب قلم
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 1.71 مگابایت
  • تعداد صفحات ۱۹۲ صفحه
  • شابک

معرفی رایگان کتاب افسانه‌های جادوگری

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



پسر ننه پیرزن

در روستایی پیرزنی با تنها پسرش زندگی می کرد. تمام دل خوشی و امید پیرزن، فقط این یکی یکدانه پسر بود. پسر خوش قلب و مهربان بود و کارش، پُوش کشی (۱) حیوانات که جوال می کرد و به این و آن می فروخت.
روزی از روزها که پوش جمع کرده بود، خواست جوال پوش را کول بگیرد، زورش نرسید. با خود گفت: «شاید از روی حواس پرتی، چند تا سنگ قاطی پوش کرده ام.» جوال را خالی کرد، جز پوش چیزی نبود. دوباره پوش ها را جمع کرد و توی جوال ریخت. خواست کول بگیرد، دید باز هم زورش نمی رسد. سر در نیاورد.
ناامید روی جوال نشست و نگاه به مقابل دوخت، قدری دورتر چشمه ای بود، مردی را دید که لب چشمه نشسته است. پا شد و به طرف چشمه به راه افتاد. مرد، چیزهایی روی کاغذ می نوشت و بعد کاغذ را به چشمه می انداخت. پسر ننه پیرزن پرسید:
ـ چه کاره ای؟
ـ تقدیر نویسم!
پسر گفت:
ـ پس تقدیر مرا هم بنویس!
ـ نوشته ام.
ـ چی نوشته ای؟
ـ مرد جواب داد:
ـ تو در مغرب زندگی می کنی، اما دختر سلطان مشرق زمین، مال توست.
پسر ننه پیرزن خنده اش گرفت و گفت:
ـ مسخره ام می کنی، من کجا و دختر سلطان مشرق زمین کجا؟! من که از دار دنیا به غیر از یک مادر پیر، چیزی ندارم.
و ادامه داد: دست از تقدیر نویسی بردار، حالا پاشو! برای رضای خدا هم که شده، کمکم کن تا این جوال سنگین را روی کولم بگذارم!
تقدیر نویس جواب داد:
ـ آنچه گفتم، پاداش کارهای خوب توست، می خواهی باور کن، می خواهی باور نکن!
پسر ننه پیرزن به جوال نگاه کرد دید گاوی آن را شاخ مال می کند.با عجله به طرف گاو دوید اما هر چه های و هوی کرد و به گاو نهیب زد،فایده ای نکرد یک دفعه چشم گاو به او افتاد و به طرفش حمله کرد و او را با شاخ هایش از جا کند. پسر ننه پیرزن بین دو چله ی شاخ گاو گیر افتاده بود. از شدت ترس جیغ بلندی کشید و بی هوش به زمین افتاد.
پس از مدتی به هوش آمد. دور و برش را نگاه کرد؛ نه از گاو، نه از جوال پوش و نه از تقدیر نویس ، اثری و نشانی نبود. به جای آن دورنمای شهری بزرگ و زیبا را دید. داخل شهر شد و به گردش پرداخت. مدتی که اینجا و آنجای شهر را گشت، خسته شد.
در این شهر، سلطانی حکم رانی می کرد که دختری بسیار زیبا داشت. از امیرزاده ها ی لشکری گرفته تا اشراف زادگان کشوری، همه خواستگارش بودند. در جمع خواستگاران، پسر وزیر، بیشتر از دیگران مورد توجه سلطان بود. او مایل بود دخترش را به وزیر بدهد. با این که اطرافیان سلطان در گوشش می خواندند: «پسر وزیر نه خوش قد و قامت است نه صاحب جمال و کمال، و لیاقت دختری به این زیبایی را ندارد.»، او به وزیر جواب مثبت داد و از او خواست تا سه روز دیگر بساط عروسی را فراهم سازد.
وزیر از اینکه پسرش داماد سلطان می شود خوشحال بود، اما حرف های اطرافیان سلطان را هم شنیده بود و وحشت داشت که مبادا دختر سلطان، پسر زشت و بی لیاقتش را قبول نکند. پس، به فکر چاره افتاد. از قضا چشمش به قد و قامت کشیده ی پسر ننه پیرزن افتادکه در آن لحظه از گرسنگی و تشنگی رنگ به چهره اش نداشت. نزد او رفت و پرسید:
ـ چه کاره ای؟
پسر ننه پیرزن جواب داد:
ـ غریبم و بی کس، گرسنه و تشنه.
ـ یک شبانه روز تو را اجیر می کنم که در اختیار من باشی، در مقابلش به تو صد تومان می دهم، آن وقت از چشم، کور، از گوش، کر، از زبان، لال و از دست و پا، شل می شوی. شتر دیدی، ندیدی!
پسرننه پیرزن قبول کرد.
وزیر او را به قصر خودش برد. پسر ننه پیرزن از دیدن ساختمان بسیار زیبا، میدانچه ی سرسبز و پر درخت کاخ و اتاق های پر از قالی و آینه کاری، حیرت زده شد زیرا همچون جایی را در عمرش ندیده بود.
وزیر می خواست که پسر ننه پیرزن را جای پسر خودش که از هیکلش صد تا ارزن می ریختی یکیش هم پایین نمی آمد، جا بزند تا مقبول دختر سلطان واقع شود. بعد در شب عروسی، پسرش را عوض پسر ننه پیرزن، روانه ی خانه ی عروس کند.
وزیر، موضوع عروسی را با پسر ننه پیرزن در میان گذاشت. او را با شاباش و ساز و دهل به حمام فرستاد و وقتی شب شد، به پسر ننه پیرزن گفت:
ـ تو را امشب برای پسند می فرستم نزد دختر سلطان؛ پشت در اتاق دختر کشیکچی می گذارم. اگر دست از پاخطاکنی، زبانت را از پس کله ات بیرون می کشم. آراسته برو، آراسته هم برگرد!
پسر ننه پیرزن قبول کرد. شبانه، رخت و لباس پسر وزیر را به او پوشاندند و به قصر سلطان بردند. ملکه، به استقبال آمد و به گمان این که او پسر وزیر است، به او خوش آمد گفت. و بعد راهش را کشید و رفت.
پسر ننه پیرزن را به سوی اتاق دختر سلطان هدایت کردند. از بس نمای اتاق ها و راهروهای کاخ زیبا بود، او جابه جا خشکش می زد، نگاه می کرد و قادر نبود جلوی حیرت خود را بگیرد، تا این که یکی از ندیمه ها او را به اتاق دختر سلطان برد. دختر سلطان، خودش را در پشت پرده ای پنهان کرده بود. قصد و نیتش این بود که اگر پسر وزیر را پسندید، از پس پرده بیرون بیاید. وگرنه از همان جا او را براند.
پسر در گوشه ی اتاق نشست و منتظر دختر سلطان شد، غافل از این که دختر سلطان او را از پس پرده زیر نگاه خود گرفته و در همان نگاه اول، یک دل نه صد دل خاطر خواه او شده است.
دختر سلطان از پس پرده بیرون آمد و در کنارش نشست؛ اما پسر ننه پیرزن از ترس کشیکچی وزیر خودش را عقب کشید و صورتش را به طرف دیگر کرد. دختر سلطان گفت:
ـ شما اگر خواهان ازدوج با من نبودید، پس برای چه آمدید؟ چرا خودتان را بی توجه نشان می دهید؟
پسر ننه پیرزن از ترس وزیر حرفش را خورد و دم نزد و در برابر اصرار دختر که چرا چیزی نمی گویی، فقط گفت:
ـ قرار ما، شب عروسی!
دختر سلطان قبول کرد و به نشانه ی پسند، یک روسری توری به او داد. پسر ننه پیرزن از جا برخاست و همین که به بیرون قصر رسید، همان گاو را در برابر خود دید. گاو به او حمله ور شد و با دو چله ی شاخش، او را بلند کرد و به زمین زد. پسر ازهوش رفت.
مدتی گذشت تا پسر ننه پیرزن به هوش آمد. کنارش همان جوال پوش را دید. دستی به لباسش کشید، فهمید لباس خودش نیست، مال وزیر زاده است. در دستش روسری توری را دید. چشمانش را مالید و با خود گفت: «خدایا! خوابم یا بیدار، اگر بیدارم این لباس اعیان زاده ها و این روسری زنانه چیست؟ و اگر خوابم پس این جوال پوش چیست؟»
آن گاه رو به رویش را نگاه کرد. خانه های آشنا ی آبادی خودش، را دید. برخاست، راه آبادی را در پیش گرفت.
در حال رفتن به خود گفت:«اگر من با این سر و وضع بروم به ده، مردم به من می گویند: «یا کسی را کشتی یا جایی را زدی و دزدی کردی، اگرنه، این رخت و لباس اعیانی را از کجا آورده ای؟»
اما، حالا بشنوید از حال و روز ننه پیرزن:
ننه پیرزن، پس از آن که پسرش به خانه برنگشت و ناگهانی غیبش زد، این ور آبادی، آن ور آبادی، آبادی های همسایه، جنگل، کوه و کتل و هر جا را سر زد، اما پسرش را نیافت. شب تا روز، روز تا شب، کارش گریه و زاری بود و هی دعا و نذر و نیاز می کرد که یک دانه پسرش پیدا شود، اما نشد. جستجوی کدخدا و اهالی آبادی هم به نتیجه ای نرسید. حالا، پس از آن همه خون دل خوردن ها، نمی دانست که یک دانه پسرش با پای خود به سویش می آید.
پسر ننه پیرزن وقتی به خود اندیشید که به صلاح نیست با آن ریخت و قیافه وارد ده شود، راهش را کج کرد و خود را در شکاف درختی پنهان ساخت تا هوا تاریک شود و او شبانه به خانه برود.
شب که شد. از شکاف درخت بیرون خزید. جوال خالی را روی دوشش انداخت و یکسر به خانه رفت. ننه پیرزن از دیدن پسرش که صحیح وسالم پیدا شده بود، بسیار خوشحال شد و چشمانش از شادی برق می زد. اما همین که چشمش به لباس افتاد، با ناراحتی پرسید:
ـ آدم کشتی؟ دزدی کردی؟ این ها را از کجا آوردی؟
پسر ماجرایی را که به سرش آمده بود از سیر تا پیاز برای مادرش تعریف کرد و بعد لباس اعیانی را در آورد و آن را با روسری توری در بقچه ای پیچید و توی صندوق آهنی کهنه ای گذاشت و در صندوق را قفل کرد. از فردای آن شب باز با همان ریخت و قیافه ی سابقش به پوش کشی پرداخت.
از آن طرف وزیر از گم شدن پسر ننه پیرزن که او را به جای پسرش قالب کرده بود، دچار شگفتی شد. دستور داد وجب به وجب شهر را به پاشنه بکشند. ولی مامورانش هر چه شهر را زیر و رو کردند، کوچکترین ردپایی از پسر نیافتند. از سوی دیگر، قرار بر این بود که آن شب، شب عروسی باشد. وزیر که از عاقبت کار می ترسید و نگران بود که رازش فاش شود، نمی دانست چه بکند و چه نکند؟ بالاخره، فکری کرد و عده ای از امیران لشکری و کشوری را به دربار فرستاد. تا آن ها دختر سلطان را به کاخ پسرش بیاورند، اما دختر سلطان زیر بار این دعوت نرفت و گفت:
ـ من شاه زاده هستم. باید پسر وزیر به کاخ من بیاید.
وزیر وقتی این جواب را شنید و از یافتن پسر ننه پیرزن هم نا امید شد، ناچار، پسرش را به حمام دامادی فرستاد. لباس پر زرق و برق و گران بهایی به تنش پوشاند و پاسی از شب رفته، او را به کاخ شاه زاده روانه کرد.
دختر سلطان مثل دفعه ی قبل، خود را پس پرده ی اتاق پنهان کرده بود و همین که پسر وزیر وارد اتاق شد، بلافاصله فهمید که این پسر بد قیافه و بی قواره، آن خواستگار قبلی نیست. پس عصبانی شد و نهیب زد:
ـ زود برگرد به همان جایی که بودی.
پسر وزیر به فرمان شاه زاده عقب عقب رفت و سرافکنده و مغبون به کاخ خودش بر گشت. وزیر که با دل واپسی منتظر بود، وقتی پسرش را دمغ دید، بدون این که به روی خود بیاورد، به او گفت:
ـ ای فرزند عزیز! چرا تنها برگشتی، پس عروسم کو؟
ـ شاه زاده مرا از قصر خود بیرون کرد.
وزیر فوراً برای سلطان نامه ای نوشت که: «ای قبله ی عالم! تصدقت گردم! شاه زاده خانم دفعه ی اول پسرم را پسندید؛ ولی امشب که شب عروسی است او را به دامادی قبول ندارد و از کاخ بیرونش کرده است.»
از طرف دیگر، دختر هم به پدرش نامه ای نوشت که: «ای پدر! تو مرا می خواهی به چند نفر شوهر دهی؟ دفعه ی قبل کس دیگری آمده بود و امشب کسی دیگر.»
به این ترتیب، ازدواج شاه زاده با پسر وزیر به هم خورد.
مدت زیادی از این ماجرا گذشت. در این مدت، دختر سلطان که خاطرخواه پسر ننه پیرزن شده بود، از غم دوریش روز به روز لاغرتر و رنجورتر گشت و دائم چشم انتظار بود. سلطان هم از حال و وضع دخترش حال و خلق خوشی نداشت و نگران بود.
دختر به امید پیدا شدن پسر، نامه ای به پدرش نوشت و از او در خواست پیدا کردن پسر را کرد. سلطان جواب داد:«من که او را ندیده ام و نمی دانم چه شکل و قیافه ای دارد، چه کاری از دستم برمی آید؟»
دختر سلطان که چنین جوابی دریافت کرد، از پدرش خواست که چند قاطر، چند کیسه پر از دو قرانی، صد سکه ی طلا و چند تن از سپاهیان محرم و رازدار، در اختیارش گذاشته شود تا خود به دنبال پسر برود و پیدایش کند. خواستش برآورده گردید و او لباس سیاهی پوشید و برای یافتن دل داده اش، کاروان کوچکش را به راه انداخت. شهر به شهر رفتند. به هر شهر که می رسیدند، سپاهیان جار می زدند که هر کسی سرگذشت خود را بگوید، دو قران پول می گیرد. دختر، سر گذشت ها شنید، ولی مطلوبش را نیافت. او و کاروان کوچکش خسته شدند و دیگر می خواستند به شهر خودشان برگردند که در سر راه، به آبادی پسرننه پیرزن رسیدند. دختر سلطان گفت:
ـ ما که این همه شهر و دیار را دیدیم، بد نیست به این آبادی هم سری بزنیم.
به میدانچه ی آبادی رفتند. جارچی جار زد.
پسر ننه پیرزن در آن موقع، جوال پوش را روی کول گرفته و به میدانچه ی ده رسیده بود. جار را شنید. پس از فروش پوش به خانه آمد. جوال را به مادرش داد و گفت:
ـ می خواهم بروم.
ننه پیرزن پرسید:
ـ کجا می خواهی بروی، ننه؟
پسر موضوع جار را تعریف کرد. مادر ناراحت شد و گفت:
ـ عاقبت، کار دست خودت می دهی. نرو و برای دو قران پول، سر گذشتت را پیش غریبه ها نگو!
اما پسر، حرف مادر پیرش را گوش نکرد و به میدانچه ی ده، رفت. دختر سلطان با لباس سیاهی توی چادر نشسته بود و پسر ننه پیرزن با لباس پوش کشی، داخل چادر شد و از دختر سلطان پرسید:
ـ شما چی می خواستید؟
او گفت:
ـ هرکس سرگذشتش را بگوید، دو قران می گیرد.
پسر ننه پیرزن بنا کرد به تعریف کردن سر گذشت خود و ماجرای وزیر و دخترسلطان.
ـ می توانید لباس دامادی و روسری توری را نشانم بدهید؟
پسر ننه پیرزن جواب داد:
ـ چرا نتوانم، بیایید خانه مان، تا از صندوق ننه ام در بیاورم و نشانتان بدهم.
دختر سلطان غیر از دو قران، چند سکه ی طلا هم به او داد و گفت:
ـ برو خانه، تدارک شام ببین،که ما امشب مهمان تو هستیم.
پسر ننه پیرزن قبول کرد و نشانی خانه اش را داد و برگشت به خانه. سکه های طلا را به مادرش داد و گفت:
ـ ننه! امشب مهمان داریم، سفره ی شام را مهیا کن.
ننه پیرزن با همان دو قران، غذای مفصلی تدارک دید. دختر سلطان با کاروان کوچکش، به خانه ی ننه پیرزن آمد. پیشاپیش، پسر ننه پیرزن در صندوق آهنی کهنه را باز کرده و بقچه ی لباس را درآورده بود. به محض آنکه، مهمانان وارد اتاق شدند، پسر ننه پیرزن، دختر را شناخت و با تعجب گفت:
ـ ننه! این مهمان، همان دختر سلطان است، نگفتم که خواب ندیده بودم، این هم از بیداری!
دختر سلطان گفت:
ـ بالاخره تو را یافتم، همانی که می خواستم.
صبح شد. کاروان کوچک دختر سلطان در حالی که پسر ننه پیرزن و ننه پیرزن را همراه خود داشت، راه شهر سلطان مشرق زمین را در پیش گرفت.
به این ترتیب همان طور که تقدیرنویس، نوشته بود،پسرننه پیرزن با دختر سلطان مشرق زمین عروسی کرد و زندگی شیرینی با هم آغاز کردند.

نظرات کاربران درباره کتاب افسانه‌های جادوگری

فوق العاده
در 2 سال پیش توسط
عالیه
در 2 سال پیش توسط