فیدیبو نماینده قانونی انتشارات محراب قلم و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب افسانه‌های هزار و یک شب

کتاب افسانه‌های هزار و یک شب

نسخه الکترونیک کتاب افسانه‌های هزار و یک شب به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب افسانه‌های هزار و یک شب

در گذشته‌های بسیار دور، در مشرق زمین سلطان قدرتمندی به نام شهریار زندگی می‌کرد. شهریار، جوان، باوقار، زیبا و دانا بود؛ امّا عیب بزرگی داشت که موقع عصبانیت بسیار بی‌رحم و سنگ دل می‌شد. اطرافیان و هم چنین مردم سرزمین‌های همسایه، همه از او می‌‌ترسیدند و سعی می‌کردند اسباب ناراحتی‌اش را فراهم نکنند. او در آرامش زندگی می‌کرد، مورد توجه همه بود، عده‌ای چاپلوسی او را می‌کردند و عده‌ای دیگر هم با او مدارا می‌کردند؛ این خوش‌بختی می‌توانست همیشه دوام داشته باشد؛ اگر سرنوشت طور دیگری رقم نمی‌خورد. یک روز فرستاده‌ای از سرزمین پارس نزد شهریار می‌رود و با احترام به او می‌گوید: عالی‌جناب، پادشاه غصیب، ارباب من، مایل است با شما ملاقات کند. همان طور که می‌دانید، او بیمار و پیر است و می‌خواهد در فرصتی که هنوز در اختیار دارد، درباره‌ی انتخاب جانشینش با شما مذاکره کند. از شما خواهش می‌کنم دعوت ایشان را بپذیرید. شهریار گفت: بسیار خوب، امروز حرکت می‌کنم. هنوز خورشید در بالاترین نقطه‌ی آسمان قرار نگرفته بود که لشکری از هزار سوارکار که اسب‌هایشان با زره‌های طلایی آذین بندی شده بود، شمشیر به دست و سوار بر اسب‌های کرند سیاه، پشت سر تخت روان سلطان راه افتادند. لحظه‌ی خداحافظی فرا رسید؛ شهریار با ملکه‌ دینا، یعنی همسرش ـ که بسیار دوستش می‌داشت ـ در حالی که اشک از چشم‌هایش جاری بود، خداحافظی کرد و زیر لب گفت: اوه نور چشم من، از این که از پیشم می‌روی، بسیار اندوهگینم! منتظر برگشت شما هستم! سپس دستور داد تا هم در روز و هم در شب اسپند دود کنند تا خداوند راه را برای سلطان هموار و تمام خطرات را از او دور کند. شهریار تا طلوع آفتاب در راه بود و تصمیم گرفت در مکانی اردو بزند تا اندکی استراحت کند. هنگامی که در چادر استراحت می‌کرد، از لای چادر صحبت‌های دو نگهبان را شنید. یکی از آن‌ها گفت: دینا اکنون دیگر راحت است. دیگری گفت: بله، همین طور است. او حتماً به پادشاه خیانت می‌کند. صدای خنده‌ی این نگهبانان، مثل خنجری در دل شهریار فرو رفت. شهریار بلافاصله دستور داد: این دزدها را دستگیر و زبانشان را قطع کنید!

ادامه...

بخشی از کتاب افسانه‌های هزار و یک شب

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



۲. شاهزاده ای که میمون شد



در شهر دمشق شاهزاده ی جوانی به نام حبیب زندگی می کرد که علاقه ی زیادی به شکار داشت.
یک روز در حالی که در اعماق جنگل دنبال ماده غزالی بود، از همراهانش فاصله گرفت و دور شد. او هم چنان به اسبش مهمیز می زد تا این که شب فرا رسید. وقتی شاهزاده قصد کرد به قصر برگردد، متوجه شد راه را گم کرده است.
به امید پیدا کردن راه مرتب به چپ و راست می رفت که ناگهان صدای عجیبی شنید.
شاهزاده حبیب، زیر نور ماه زنی را دید که از ته دل گریه می کرد.
به او نزدیک شد و مودبانه پرسید:
ـ خانم، چرا ناراحتید؟ به من بگویید. من سعی می کنم به شما کمک کنم.
وقتی زن حرف های او را شنید، از جایش بلند شد. شاهزاده فقط سایه ی او را در تاریکی می دید.
زن پاسخ داد: مرد مهربان، اسم من زُبید است و دختر بازرگان ثروتمندی هستم. من در زمین های پدرم گردش می کردم که اسبم با دیدن یک ببر وحشت زده شد و مرا از زین پایین انداخت و پا به فرار گذاشت. اکنون بدون اسب نمی دانم چگونه به خانه برگردم.
شاهزاده گفت: اصلاً نگران نباشید؛ من با کمال میل شما را به منزل می رسانم.
شاهزاده حبیب، دختر جوان را روی اسب سوار کرد و به سمتی که او نشان داد، به راه افتادند. به زودی به عمارت باشکوهی رسیدند که اطراف آن چشمه و گل های زیبایی دیده می شد.
زُبید وقتی از اسب پایین آمد، به شاهزاده گفت: به من افتخار می دهید میزبان شما باشم؟ اکنون دیر وقت است و مایلم از شما قدردانی کنم.
حبیب با اشتیاق دعوت او را پذیرفت و هنگامی که دختر جوان به برده هایش دستور می داد، به باغ رفت تا از طراوت و خنکی هوا در شب لذت ببرد.
در این هنگام وقتی به یک بوته گل رز که زیر پنجره ی اطاقی قرار داشت، نزدیک شد تا عطر گل را بو کند، صدای گفت و گویی را شنید:
ـ پدر عزیزم، خوش حال باشید؛ برای غذای شما مرد جذابی را آورده ام.
ـ متشکرم دخترم، بسیار مشتاقم که او را بخورم. از گوشت او خوراک راگو با سس درست می کنیم.
شاهزاده با شنیدن صدای زُبید ترسید و به سرعت پا به فرار گذاشت. هنگام فرار به زن پیری برخورد.
پیرزن در حالی که شال روی سرش را پایین می کشید، به اوگفت: هی! مرد جوان، با این عجله و شتاب کجا می روی؟
صدای آن زن به قدری ملایم و نگاهش به قدری خوب بود که شاهزاده حبیب به او اعتماد کرد و گفت: من از جانم می ترسم؛ چون این جا شنیدم که می خواهند مرا بکشند و گوشت مرا بخورند.
وقتی پیرزن حرف های او را شنید، غم عمیقی در چهره اش نشست و آهی کشید و به شاهزاده گفت: افسوس از بخت بد. من با یک دیو ازدواج کردم و یک دیو هم به دنیا آوردم... در این لحظه، صدای فریادی بلند شد. صدای زُبید بود که می گفت:
ـ آن سوار کار لعنتی را پیدا کنید. یا بدون معطلی آن را نزد من بیاورد یا این که جانتان را خواهم گرفت!
بلافاصله برده ها در تمام باغ پراکنده شدند.
حبیب زیر لب گفت: آن ها به دنبال من هستند و من نمی توانم از دست آن ها نجات پیدا کنم. خوب نگاه کنید خانم، آن ها از همه طرف می آیند!
شاهزاده خود را برای مردن زیر چاقوی جلاد آماده کرده بود که پیرزن به آسمان نگاه کرد و با صدای بلند فریاد زد:
ـ ای جن هایی که در میان ابرها هستید، این مرد را به میمون تبدیل کنید!
درست همان لحظه شاهزاده به میمونی پر سر و صدا تبدیل شد.
او به حبیب گفت:
ـ برو و خودت را نجات بده؛ بهتر است میمون باشی تا شاهزاده ای مرده.
میمون با جیغ و دادهای گوش خراش روی درختی پرید و همان جا ماند؛ بی آن که نگران برده ها باشد.
او از شاخه ای به شاخه ی دیگر پرید و به شهری در همان نزدیکی رسید.
آن شهر کنار دریا بود. در بندر، کشتی پر از کالایی دیده می شد که در حال رها کردن طناب هایش بود. میمون به سرعت برق، به دور از چشم ملوانان که بی کار روی عرشه بودند، وارد کشتی شد.
او دو روز در انبار کشتی پنهان شد؛ امّا چون گرسنه بود، به امید پیدا کردن آذوقه، به آشپزخانه رفت. آشپز کشتی او را دید و کارکنان کشتی را خبر کرد و آن ها به سرعت او را به دام انداختند؛ امّا حبیب بیچاره به کمک طنابی خود را به بالای دکل کشتی کشید... از آن بالا دشمنانش را که زرنگ تر از او نبودند، مسخره کرد و با صدای بلند به آن ها گفت:
ـ من پسر سلطان دمشق هستم! اگر کوچک ترین آسیبی به من برسانید، باید از خشم پدرم بترسید!
امّا چون او صورت آدم ها را نداشت، فقط باعث خنده و شادی ملوانان شد.
ناخدای کشتی که سر و صدا را شنیده بود، سر رسید؛ از خوش شانسی میمون او مرد خوب و مهربانی بود.
وقتی کارکنان کشتی را دید که میمونی را آزار می دهند، از میمون حمایت کرد و او را نزد خود برد. در ادامه ی راه، شاهزاده ی جادو شده در کابین ارباب جدیدش ماند و اربابش را سرگرم کرد. ارباب هم او را نوازش می کرد و به او غذا می داد.
چند ماه از سفر آن ها گذشت. کشتی در ساحل جزیره ای لنگر انداخت که خلیفه ی قدرتمندی در آن حکومت می کرد. خلیفه بلافاصله ناخدا را نزد خود احضار کرد و به او گفت:
ـ اخیراً خطاط من مرده است و من از این بابت بسیار ناراحتم؛ چون او فردی استثنایی بود. خط زیبایی داشت و با مهارت هر چه را به او دیکته می کردم، می نوشت. در تمام این جزیره بیهوده به دنبال کسی بودم که جایگزین او شود. آیا تو در کشتی کسی مثل او سراغ داری؟
ناخدا گفت:
ـ تصور نمی کنم عالی جناب. افراد کشتی من آدم های ساده و معمولی هستند، نه دانشمند. امّا برای جلب رضایت شما، می خواهم آن ها بخت خود را آزمایش کنند و اگر کسی از میان آن ها بتواند شما را راضی کند، من او را به شما خواهم داد.
همین کار انجام شد و از سرملوان تا آخرین جاشوها بخت خود را امتحان کردند؛ امّا هیچ یک شایسته ی این کار نبودند.
خلیفه با ناراحتی گفت:
ـ افسوس، آیا باید برای همیشه جای یک خطاط در این جا خالی بماند؟
در این لحظه میمون که روی شانه ی اربابش بود، با علامت به اطرافیان فهماند که قلم را به او بدهند.
خلیفه ابتدا از این درخواست خندید و گفت:
ـ این حیوان را ببینید؛ می خواهد ادای آدم ها را دربیاورد!
امّا میمون با پررویی آن ها را سرگرم کرد و توانست به خواستش برسد.
شاهزاده حبیب در بارگاه پدرش، هنر و ادبیات را به خوبی آموزش دیده بود و خطاطی را به خوبی می دانست. او در برابر تماشاچیان که با تعجب و ناباوری او را نگاه می کردند، با خطی که هزاران بار از خطّ آن خطاط مرحوم زیباتر بود، سوره ای از قرآن را که به خاطر داشت، نوشت!
خلیفه با تعجب گفت: این حیوان دوست داشتنی را به من بفروش! من به اندازه ی وزنش به تو الماس می دهم.
ناخدا با این که به میمون انس گرفته بود، پیشنهاد خلیفه را پذیرفت و ثروتمندتر از پیش به کشتی برگشت و به راه افتاد.
خلیفه وقتی تنها شد، دخترش را صدا کرد تا میمون را به او نشان دهد. شاهزاده خانم شتابان نزد پدرش رفت.
خلیفه در حالی که می خندید، به او گفت: ساسکیای عزیز، می خواهم خطاط جدید مرا ببینی. فکر می کنم از دیدن او بسیار تعجب کنی!
شاهزاده خانم گفت: من نمی توانم بدون روبنده جلوی یک مرد ظاهر شوم!
خلیفه گفت:
ـ فرزندم، خطاط من یک مرد نیست، بلکه یک میمون است و اکنون می خواهد مهارتی را که به طور معجزه آسا در اختیار دارد، به شما نشان بدهد.
حبیب که در جلد یک میمون بود، به محض دیدن شاهزاده خانم، دیوانه وار دل باخته ی او شد. وقتی ساسکیا دست هایش را نزدیک برد و از پدرش تقاضا کرد میمون را به او بدهد، حبیب بسیار خوش حال شد و ساسکیا به پدرش قول داد مثل بچه اش از میمون مراقبت کند.
پادشاه که نمی توانست با دخترش مخالفت کند، درخواست او را پذیرفت و از او قول گفت که نگذارد میمون فرار کند.
ساسکیا به پدرش قول داد و گفت: من او را با زنجیری طلایی به کمربندم می بندم؛ به این ترتیب هر جا بروم، او همراه من است.
از همان موقع هر کجا ساسکیا می رفت، حتی موقع غذا خوردن و تفریح هم حبیب همراه او بود؛ حتی موقع خواب. به این ترتیب میمون تنها همدم و هم بازی ساسکیا شد. ساسکیا هر زمان او را می دید، خوش حال بود؛ او را نوازش می کرد و به کارهای او می خندید؛ به او غذاهای خوش مزه می داد و با هزاران شیوه علاقه ی خود را به او ابزار می کرد. در این شرایط، بدون شک، هر روز که می گذشت، عشق و علاقه ی شاهزاده حبیب نیز به او بیشتر می شد.
به نظر می رسید این خوشی ها همیشگی است؛ تا این که یک روز فرستاده ای از کشور همسایه نزد خلیفه آمد و به او گفت:
ـ پادشاه دمشق مرا فرستاده تا دختر شما را برای پسر کوچکش شاهزاده مامولیان خواستگاری کند؛ در ضمن چون جانشین سلطنت هنگام شکار مفقود شده، احتمالاً یک روز شاهزاده مامولیان به جای او بر تخت می نشیند، به این ترتیب ساسکیا هم ملکه ی آینده ی دمشق می شود.
خلیفه پیشنهاد او را پذیرفت و کشتی مجللی برای بردن شاهزاده خانم مهیا شد. ساسکیا از پدرش درخواست کرد میمون را همراه خود ببرد و پدر نیز با کمال میل پذیرفت. حبیب در طول راه حالت ثابتی نداشت؛ گاهی آرام و گاهی در تلاطم بود. از یک سو خوش حال بود که بعد از مدت ها نزد خانواده اش برمی گردد؛ امّا از طرفی هم چون می دانست قرار است برادرش با ساسکیا ازدواج کند، احساس حسادت می کرد.
شاهزاده خانم ساسکیا هم فکر می کرد رفتار عجیب میمون در اثر دریازدگی است و مرتب او را نوازش می کرد. وقتی به نزدیکی دمشق رسیدند، جمعیت زیادی برای استقبال شاهزاده خانم آمده بود و میمون بیچاره نمی دانست خوش حال باشد یا گریه کند.
اوضاع بدتر هم شد؛ چون وقتی مامولیان به استقبال ساسکیا آمد، میمون به شدت او را گاز گرفت. شاهزاده مامولیان از این کار میمون به قدری عصبانی شده بود که علی رغم گریه و التماس های ساسکیا، بلافاصله دستور داد میمون را بکشند.
بلافاصله به دنبال جلاد فرستادند؛ امّا وقتی جلاد شمشیرش را بالا برد تا سر از تن حیوان بیچاره جدا کند، شاهزاده خانم ساسکیا دخالت کرد و گفت:
ـ اگر می خواهید او را بکشید، مرا هم باید بکشید!
مامولیان آدم مغرور و بدگمانی بود. از این که ساسکیا او را به یک میمون ترجیح داده بود، دیگر عصبانیتش به اوج رسید و دستور داد:
ـ او را هم بکشید!
مردم اعتراض کردند و از او خواستند که به ساسکیا رحم کند. جلاد شمشیرش را بالا گرفت. شاهزاده خانم غمگین و ناراحت، میمون را بغل گرفت و آماده ی مرگ شده بود که معجزه ای رخ داد. حبیب دوباره به شکل اولیه درآمد. چون همان طور که در کتاب علما و دانشمندان آمده، هیچ جادویی در برابر یک عشق صادقانه دوام نمی آورد. جلاد از دیدن این صحنه شگفت زده شد و شمشیر را به زمین انداخت. مردم هیجان زده شده بودند و آن دو را تشویق می کردند.
امّا مامولیان بی رحم وقتی برادر بزرگش را دید، خود را زیر پای او انداخت و از او تقاضای بخشش کرد. در این میان پادشاه با همه ی جاه و جلالش سر رسید. حتماً می توانید حدس بزنید که او با چه هیجانی از پسر گم شده اش استقبال کرد! حبیب و ساسکیا هم همان ساعت با هم ازدواج کردند و خطاط های شهر داستان آن دو را در کتاب تاریخ قصر نوشتند تا به این ترتیب این ماجرا الگویی برای نسل های آینده شود.



نظرات کاربران درباره کتاب افسانه‌های هزار و یک شب

چرا نسخه اصلی و کامل هزار و یک شب رو نمی گذارید نسخه ترجمه آقای محمد رضا مرعشی پور که در چهار جلد هستش و توسط نشر نیلوفر منتشر شده یا نسخه ترجمه آقای ابراهیم اقلیدی که ۵ جلد هست و توسط نشر مرکز ارائه شده. این نسخه ها به نثر امروزی هستند و نسخه ترجمه عبداللطیف طسوجی هم که معروف هست و ترجمه ۱۵۰ سال پیش هست. واقعا جای این کتاب توی فیدیبو خالیه
در 1 سال پیش توسط حسین جعفری
khobe
در 2 سال پیش توسط Mohammad younes Danyali
عالیه
در 1 سال پیش توسط www...378
aliw bod????????
در 2 سال پیش توسط hos...i10
برای من صفحات باز نشده، با اینکه خریداری کردم!!!!!!
در 1 سال پیش توسط masoumeh akbari
این کتاب چجوریه؟
در 1 سال پیش توسط نگار صبور
عالی
در 1 سال پیش توسط علی شهرابی
لطفا داستان کامل هزار و یک شب رو بذارید
در 10 ماه پیش توسط bar...514
با سلام کتاب خوبی برای نوجوانان است
در 2 سال پیش توسط علیرضا واحدپور
کتاب خوبیه ساده روان قصه های متفاوت و کوتاه در غالب ۱۳ داستان اگه میخواید چن تا قصه بلد باشید که برای بچه ها تعریف کنید پیشنهاد میشه
در 11 ماه پیش توسط zahra khomami