فیدیبو نماینده قانونی گروه انتشاراتی ققنوس و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب چند داستان کوتاه همراه با تحلیل ۴

کتاب چند داستان کوتاه همراه با تحلیل ۴

نسخه الکترونیک کتاب چند داستان کوتاه همراه با تحلیل ۴ به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است. تنها لازم است اپلیکیشن موبایل و یا نرم افزار ویندوزی رایگان فیدیبو را نصب کنید.

درباره کتاب چند داستان کوتاه همراه با تحلیل ۴

داستان‌های این مجموعه از روی یک خط فکری واحد و سلیقه خاص انتخاب نشده‌اند. صد البته این نویسندگان صاحب‌نام هستند و این ممکن است به نوعی انگیزه توجه به اثر آن‌ها باشد. اما این مطلق نیست.
بعد از هر داستان تحلیلی در باره آن آمده است. در این تحلیل‌ها، تأکید بر نکاتی است که ممکن است به درک شایسته‌تر اثر کمک کند. برخی از نکات مستقیم به داستان مربوطند و برخی غیر مستقیم. نکات غیر مستقیم هرچند به‌طور عمده برای خوانندگانی است که به تازگی با آثار نویسنده آشنا شده‌اند و از این رو می‌بایست مقداری با فضای فکری و یا شیوه‌های نویسندگی او آشنایی پیدا کنند، در مواردی به کار خوانندگان حرفه‌ای نیز می‌آید

ادامه...
  • ناشر گروه انتشاراتی ققنوس
  • تاریخ نشر
  • زبانفارسی
  • حجم فایل 1 مگابایت
  • تعداد صفحات ۱۷۴ صفحه
  • شابک

معرفی رایگان کتاب چند داستان کوتاه همراه با تحلیل ۴

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

پیشگفتار

تصور می کنم آنچه را باید می گفتم در جلدهای اول تا سوم گفته ام. تنها اشاره کنم که شیوه انتخاب داستان ها و شیوه تحلیل همان است که قبلاً توضیح داده ام. خوشحالم که روی هم رفته جامعه ادبی و هنری ما به این شیوه روی خوش نشان داده است. بدیهی است که خطا و ضعف وجود دارد و بدیهی است که هنوز برای رویکردهای تخصصی، چه در انتخاب نویسنده و چه در یکسان سازی نوع تحلیل ها، زود است. امیدوارم دیگر صاحب نظران با توجه به ظرفیت های آینده و شکوفایی هرچه بیشتر استعدادها و، از همه مهم تر، نیاز جامعه شیوه های دیگر را بیازمایند. اما آنچه به طور خاص به این جلد مربوط است:
داستان ساندرا سیس نروس اندیشه محور است یا بهتر بگویم می تواند باشد. می توان به واسطه چنین داستانی دیدگاه هایی را مطرح کرد که آمیزه ای از ادبیات، فلسفه، علوم طبیعی و روان شناسی هستند. طرح سوال و آن هم به شکل چندوجهی در این داستان به مراتب بیشتر از آنچه تاکنون به صورت تقریبا سطحی و نه چندان بااهمیت گفته شده می تواند اندیشه خواننده را درگیر کند. در خصوص روت پراوار جاب والا، نوع نگرش و بن مایه آثارش در یک دید کلی و البته ویژگی های خاص داستان «وصیت قاضی» (به عنوان آخرین اثر وی) مد نظر بوده است. نوعی معرفی توام با حرکتی گذرا بر کلیت داستان و اشاره به چند نکته خاص که از طریق آن خواننده با نویسنده ای که در جهان مشهور و در ایران ناشناخته است آشنایی پیدا کند. در خصوص داستان آلکس رودریگز البته آن قدر در مورد مبانی نظری رئالیسم جادویی مطلب نوشته شده است که نیازی به تکرار مکرر نیست. شاید تمرکز بر مقوله واقعیت و اتخاذ رویکرد هستی شناختی مطابق الگوهای جدید در تعریف دیگری از واقعیت، به عنوان نوعی خروج از علوم انسانی صرف، دیدگاهی به نسبت تازه تر باشد که بتوان به خواننده ارائه کرد. داستان مالامود داستانی است که عمده توجه را در زمان خود و البته تا زمان حاضر به درونمایه نهفته در خود اختصاص داده است. هرچند بی تردید مالامود استاد ساختار در داستان کوتاه است، این داستان خاص را بیشتر از دید درونمایه آن نگاه می کنند. به هر دو وجه اشاره هایی داشته ام و از چند نظریه تحلیلگران خارجی هم استفاده کرده ام. هرچند با برخی از آن ها موافق نبوده ام.
روی هم رفته تصور می کنم این همه در کنار هم و در کنار دیگر رویکردهایی که در جلدهای اول تا سوم انتخاب کرده ام بتواند تا حدی برداشت خواننده را کامل کند. بسیار خوب است که این اهداف به طور مطلق و بدون انحنا و اعوجاج به خواننده منتقل شود، ولی این مربوط به حوزه مقالات دانشگاهی است و واگرایی طیف خواننده در ایران به حدی است که نمی توان از توضیحات تکمیلی، ولو دور از منظور نظر، پرهیز کرد. آوردن این بخش ها در وضعیت فعلی اجتناب ناپذیر است. ممزوج کردن این همه با هم و فشرده کردن آن در صفحات محدود دشوار است و احتمال خطا را زیاد می کند، اما بسیار خوشحالم، چنان که اشاره کردم، بازتاب آن در مجموع مثبت بوده است. این را بر مبنای تماس هایی که با شخص خودم و نیز با ناشر محترم گرفته شده است ادعا می کنم. خوانندگان ایرانی فهیم هستند، چه در داخل و چه در خارج کشور. بازخوردهای شایسته ای از خوانندگان خارج از کشور نیز گرفته ام که امیدوارکننده بوده است، هم درباره نقاط ضعف و به همان اندازه در مورد نقاط قوت. بی شک ذکر نقاط ضعف اگر منطقی و با در نظر گرفتن شرایط و با توجه به ارزش های هر کار هنری باشد دلگرم کننده است. هرچند متاسفانه افرادی بسیار معدود هم وجود دارند که چندان شایسته قضاوت نمی کنند. برای ایشان هم احترام قائلم، ولی ساده ترین کار در دنیا ایراد گرفتن های کلی، بی محتوا، به حد افراطی ریزبینانه و درهم ریخته است. این کاری است که از عهده همه برمی آید و البته مختصری تجربه به انسان نشان می دهد که وزن هر ادعایی چقدر است.
بی تردید چنین کتاب هایی در وضع فعلی کتاب های پرفروشی نخواهند بود. به همین سبب، همچون جلدهای قبل، باید از ناشر محترم که جنبه غیرانتفاعی کار را در نظر گرفتند و با پذیرش مسئولیتْ فشار بیشتری متحمل شدند به نهایت سپاسگزار باشم. از آقای شهاب شکروی به سبب اصلاح ترجمه ها سپاسگزارم. البته سپاس ویژه از هنرجویان مرکز نویسندگی خلاق جهاد دانشگاهی دانشگاه شهید بهشتی به سبب جلسات پرشوری که در بحث راجع به داستان ها داشتیم و سبب شد چیزهای زیادی بیاموزم ضروری است.

شادمان شکروی
شهریور ۱۳۹۳

پرنده سیاه

برنارد مالامود

پنجره باز بود. پرنده ای کوچک با بال های سیاه رنگ، هراسان و خسته، به داخل آمد. شاید هم اگر این طور شروع شود، مناسب تر باشد. پنجره باز است. اهل خانه نشسته اند و در حال و هوای خودشان هستند. در این موقع است که پرنده ای از روی خستگی از پنجره باز آشپزخانه منزل هری کوهن(۱) یعنی طبقه آخر آپارتمانی واقع در خیابان یکم در نزدیکی بخش انتهایی رودخانه ایست(۲) به داخل پرواز می کند. از میله ای که در دیوار فرو رفته است یک قفس خالی قناری با دری باز آویزان است، اما این پرنده سیاه با منقار بلند، سری با پرهای ژولیده، و چشمانی همچون چشم های عروسک ها و البته کمی لوچ، که بیشتر او را به کلاغ های آواره شبیه کرده است، صاف می آید و روی میز غذا در کنار گوشت بره کبابی کوهن می نشیند. آخر ماجرا به حدود یک سال پیش برمی گردد. در شبی از شب های گرم ماه اوت. فروشنده مواد غذایی منجمد سر میز شام در کنار همسر و پسر کوچکش نشسته بود. کوهن مردی چاق و سنگین با سینه ای پشمالو و باسنی بزرگ بود، ادی(۳) همسرش شلوارکی زردرنگ و کمربندی قرمز به تن داشت، و پسر ده ساله شان موریس، که مائوری(۴) صدایش می کردند، در کنار پدرش نشسته بود؛ پسری بانمک اما نه چندان باهوش.(۵)
تازه از سفر دوهفته ای که دلیل آن هم فوت مادر کوهن بود برگشته بودند. کینگستون(۶) را خیلی دوست داشتند. به دلیل بیماری مادربزرگ مجبور شده بودند به آپارتمان او در برانکس(۷) بروند. کوهن گفت: «درست زد وسط میز!» در حالی که گیلاس را روی میز می گذاشت و دستش را به طرف پرنده می برد تا او را بگیرد گفت: «مادر...»
ادی نگاهی به مائوری که همه چیز را خوب زیر نظر داشت انداخت و بعد رو کرد به کوهن و گفت: «مواظب حرف زدنت باش کوهن!»
پرنده با صدای گرفته قارقاری کرد و، در حالی که با بال های کثیفش پرپرزنان به این طرف و آن طرف می رفت، آخر کار روی لبه در آشپزخانه نشست و گفت:
«چه آشوبی!»(۸)
ادی با تعجب گفت: «این پرنده حرف می زنه!»
مائوری گفت: «عبری صحبت می کنه!»
کوهن با صدای آرام گفت: «آفرین پسر باهوش من.» گازی به گوشت بره اش زد و استخوانش را روی میز انداخت و گفت: «خیلی خوب جناب، حالا که این قدر خوب حرف می زنی بگو ببینم کار و کاسبیت چیه و این جا چی می خوای؟»
پرنده جواب داد: «اگر از گوشت بره تون نمی تونید به من بدین، یک تکه ماهی(۹) هم خوبه، با یک کمی نان. باور کنید دیگه نمی تونم الکی به خودم قوت قلب بدم.»
کوهن گفت: «این جا که رستوران نیست. من فقط ازت اینو پرسیدم که روی چه حسابی اومده ی این جا؟»
«پنجره باز بود.» پرنده آهی کشید و گفت: «پرواز می کنم. اما در کل قصدم فراره.»
ادی با کنجکاوی پرسید: «از کی فرار می کنی؟»
«از ضدیهودها.»
همه با تعجب گفتند: «ضدیهودها؟!»
«آره، از دست اون ها فرار می کنم.»
ادی پرسید: «چه جور ضدیهودهایی می تونن واسه یک پرنده دردسرساز باشند؟»
پرنده جواب داد: «همه جورش. عقاب ها، کرکس ها، شاهین ها، حتی بعضی وقت ها کلاغ ها هم می خوان چشم هاتو از کاسه دربیارن.»
«اما مگه تو خودت کلاغ نیستی؟»
«من؟ نه من یک پرنده یهودم.»(۱۰)
کوهن خنده ای از ته دل کرد و گفت: «منظورت از این مزخرفات چیه؟»
پرنده شمرده شروع کرد به دعا خواندن، با احساس قلبی و بدون هیچ کتابی. ادی سرش را خم کرده بود، اما کوهن این کار را نکرد. مائوری هم با خواندن دعا به جلو و عقب می رفت و هرازگاهی یک چشمی به اطراف نگاهی می انداخت. دعا که تمام شد، کوهن رو به پرنده کرد و گفت: «نه کلاهی داری، نه بازوبندی!»
«من تندرو نیستم.»
«تو مطمئنی شیطانی، روحی، چیزی نیستی؟»
پرنده گفت: «نه. من این چیزهایی که شما می گین نیستم.(۱۱) اگرچه یکی از فامیل هام یک بار همچی تجربه ای رو داشته. خدا رو شکر که همه چیز تموم شد. اون رو از دست یک کشاورز که خیلی هم بهش علاقه داشت نجات دادند. یه مرد حسود و دیوانه. حالا اون مادر دو تا بچه خوشگله.»
کوهن موذیانه پرسید: «منظورت پرنده ست؟»
«آره، چرا که نه؟»
«چه جور پرنده ای؟»
«مثل من، پرنده یهود.»
کوهن به صندلی اش تکیه داد و قاه قاه خندید: «یهودماهی(۱۲)شنیده بودیم، اما پرنده یهود نه!»
«خب، می شه گفت ما یکباره نسلمون منقرض شد.»
پرنده روی یک پا و بعد روی پای دیگرش ایستاد:
«می شه خواهش کنم یک کم ماهی با یه تیکه نون به من بدید؟»
ادی از پشت میز بلند شد. کوهن پرسید: «چه کار می خوای بکنی؟»
«می خوام ظرف ها رو تمیز کنم.»
کوهن رو به پرنده کرد و پرسید: «اسمت چیه؟ اگه گفتنش برات مشکلی نداره.»
«من رو شوارتز(۱۳) صدا کنید.»
ادی در حالی که داشت بشقاب ها را پاک می کرد گفت: «شاید یه یهودیه که جادویی چیزی اون رو به پرنده تبدیل کرده؟»
هری که داشت سیگاری روشن می کرد گفت: «راست می گه؟»
شوارتز پاسخ داد: «کی می دونه؟ خدا که ما رو از همه چیز آگاه نکرده.»
مائوری از روی صندلی بلند شد و با هیجان پرسید: «چه جور ماهی ای می خوای؟»
کوهن رو به مائوری کرد و گفت: «بگیر بشین مائوری. می افتی ها!»
ادی گفت: «فقط گوشت بریون داریم. با پیاز سرخ کرده برای ماهی که توی ظرف شیشه ایه.»
«اگه در شیشه رو باز کنید، بدم نمی آد یک کم بخورم. اگر دارید، یک تکه هم نان چاودار می خواستم.»
ادی فکر کرد و یادش آمد که دارد.
کوهن گفت: «توی بالکن بهش غذا بدید» و در حالی که رو به پرنده کرده بود گفت: «بعد هم ولش کنید بره.»
شوارتز چشم هایش را روی هم گذاشت و گفت: «من خیلی خسته م. راه زیادی اومدم.»
«مقصدت کجاست؟ شمال یا جنوب؟»
شوارتز به نشانه بی اطلاعی شانه هایش را بالا انداخت.
«تو خودت هم نمی دونی کجا داری می ری؟»
«هر کجا که لطفی در حقم کنند.»
مائوری گفت: «بذارید بمونه. اون تنهاست.»
کوهن گفت: «باشه، اما فقط برای یک شب. نه بیشتر.»
صبح روز بعد کوهن گفت که پرنده دیگر باید برود، اما گریه مائوری باعث شد تا پرنده چند روز دیگر آن جا بماند. هنوز تعطیلات تابستانی مائوری تمام نشده بود و از دوستانش دور بود. تنها بود و ادی از این که می دید پسرش با آن پرنده سرگرم است خوشحال بود.
ادی به هری گفت: «اون پرنده مشکلی برای ما درست نمی کنه. خواسته های ناجور هم که نداره.»
«اگر کثیف کاری کنه چی؟»
«می ره تو خیابون و وقتی کسی نبود روی درختی چیزی کارشو می کنه.»
«باشه. اما من که ته دلم از این وضعیت راضی نیست. باز هم دارم می گم. اگه این جا نمونه بهتره.»
«آخه تو از جون یه پرنده بیچاره چی می خوای؟»
«پرنده بیچاره؟! عجب! اون یه حرومزاده حقه بازه که فکر می کنه یهودیه.»
«چه فرقی می کنه که اون چی فکر می کنه؟»
«پرنده یهود! چه مزخرفاتی! یه غلطی کردیم. سرمون اومد. حالا نتیجه ش رو تحویل بگیر. یارو اون بیرون با اون پاهای قناسش همین طوری واسه خودش وایساده.»
به اصرار کوهن، ادی مجبور شد یک لانه چوبی بخرد و آن را در بالکن بگذارد تا شوارتز در آن زندگی کند.
شوارتز گفت: «بالاخره اومدم زیر سقف خونه یه آدم! می دونید چند ساله که منتظر همچین روزی ام؟ گرما، پنجره باز، بوی غذا! چه لذتی! منم بدم نمی آد یه نگاهی به روزنامه های صبح یهودی بیندازم. نوشیدنی هلندی! می گن نفس آدم رو باز می کنه. وای! خدایا شکرت. البته شما هر چیزی به من بدید شکایتی نمی کنم.»
اما وقتی کوهن یک ظرف غذا پر از ذرت خشک شده برای شوارتز آورد شوارتز گفت: «امکان نداره من اینو بخورم!»
کوهن که بهش برخورده بود گفت: «چته چپول عوضی؟ انگار زیادی بهت خوش گذشته؟! یادت رفته از کجا اومده ی؟ حاضرم شرط ببندم که همه کلاغ ها، که حتم دارم از قضا تو هم خوب می شناسی شون، یا همه پرنده های یهود یا هر کوفت و زهرمار دیگه ای حاضرن جونشون رو واسه این ذرت ها بدن.»
شوارتز جوابی نداد.
«به کسی که دنبال دردسر می گرده چی می شه گفت؟»
اما بعدها شوارتز برای ادی توضیح داد: «برای وضع مزاجی ام نیست که می گم. ماهی خیلی بهتره. حتی اگر تشنه ت کنه. دیگه باران که مجانیه» و به دنبال قارقاری آرام لبخند غم آلودی زد. این شد که مواقعی که ادی به فروشگاه می رفت مقداری ماهی، کمی پنکیک سیب زمینی و حتی کمی سوپ گوشت برای شوارتز برمی داشت. البته به دور از چشم کوهن.
با شروع مدارس در ماه سپتامبر، پیش از آن که کوهن دوباره پیشنهاد رفتن پرنده را بدهد، ادی او را متقاعد کرد که تا تنظیم شدن برنامه های مائوری پرنده را پیش خود نگاه دارد:
«اگر بخوایم مائوری رو از داشتن پرنده محروم کنیم، ممکنه به برنامه های درسیش آسیب بزنه. یادته که سال پیش چه گرفتاری هایی داشتیم؟»
«باشه، قبوله. اما بدون، دیر یا زود، اون پرنده باید گورشو گم کنه. جدی دارم می گم.»
شوارتز بدون این که کسی از او بخواهد وظیفه کمک به مائوری در انجام دادن تکالیفش را بر عهده گرفت. در عوض ِ لطفی که در حقش کرده بودند، در یکی دو ساعتی که اجازه داشت به داخل خانه بیاید، بیشترِ وقتش را به رسیدگی به درس های مائوری اختصاص می داد و در کنار میز تحریر او روی کمد لباس ها می نشست تا کم کم شروع به آموزش او کرد. همیشه به صدای گوشخراش ویولن او وقتی که تمرین می کرد گوش می داد. و هرازگاهی چند دقیقه به دستشویی می رفت تا گوشش کمی استراحت کند. بعد از تمرین با هم دومینو بازی می کردند. پسرک علاقه ای به شطرنج نداشت. به همین دلیل امکان آن نبود که به او شطرنج یاد بدهد. وقتی که او مریض بود، شوارتز برایش کتاب های بامزه ای می خواند که البته خودش اصلاً به آن ها علاقه ای نداشت. اما واقعیت این بود که ویولن مائوری پیشرفت کرد، تا جایی که استاد ویولن او تصدیق کرد که کارش بهتر شده. ادی از پرنده به خاطر پیشرفت پسرش تشکر کرد، اگرچه پرنده در جواب فقط صدای پف پفی درآورد.
شوارتز از این که در کارنامه مائوری نمره ای پایین تر ازC نبود خیلی خوشحال بود و در نتیجه به اصرار او و به افتخار این موفقیت با چند شیشه نوشیدنی جشن کوچکی گرفتند. کوهن گفت: «اگر همین طور پیش بره، می برمش به دانشکده ایوی لیگ».(۱۴) ادی آهی کشید و گفت: «خدا کنه!»
شوارتز سرش را تکان داد و گفت: «اون پسر گلیم خودشو از آب بیرون می کشه. لازم نیست نگران باشید. خدای نکرده خلافکاری، هوس بازی چیزی از کار درنمی آد. اما واقعیت اینه که، قبول کنید هیچ وقت هم دانشمند یا محقق و متفکر و از این چیزها نمی شه. می فهمید که چی می گم؟ حالا که فکرشو می کنم، شاید مکانیک خوبی بشه. این هم که تو این دوره و زمونه چیز بدی نیست.»
کوهن با عصبانیت فریاد زد: «اگه من جای تو بودم، ان قدر تو زندگی دیگران دخالت نمی کردم.»
ادی گفت: «هری، آروم باش. خواهش می کنم.»
«دیگه صبرم داره تموم می شه. این چشم چپول لعنتی خودشو نخود هر آشی می کنه.»
اگرچه شوارتز ابتدا به عنوان میهمان در خانه مورد احترام نبود، کم کم جایی برای خودش باز کرده بود. همیشه کثیف و خاک آلود بود و پرهایش همیشه ژولیده بود، انگار که به تازگی توی طوفان و کولاک گیر کرده باشد. در کل زیاد به خودش توجه نمی کرد. به ادی می گفت: «اون بیرون سیستم لوله کشی نداره.» هنوز در چشمان پرنده درخششی وجود داشت و اگرچه کوهن او را چپول خطاب می کرد، زیاد به این مسئله اهمیت نمی داد. فقط، با توجه به موقعیت، سعی می کرد که زیاد دم دست کوهن نباشد، اما یک شب که ادی در حال تماشای فیلم و مائوری در حمام بود، فروشنده مواد غذایی منجمد شروع کرد به مشاجره با پرنده.
«تو رو خدا! چرا تو خودت رو نمی شوری؟ چرا همه ش باید بوی ماهی مرده بدی؟!»
«آقای کوهن، معذرت می خوام. اگه کسی همه ش سیر بخوره، بوی سیر می گیره. من روزی سه بار ماهی می خورم. به من گل بده بخورم، اون وقت بوی گل می گیرم.»
«اصلاً کی مجبوره که به تو غذا بده؟ برو خدا رو شکر کن که همین ماهی رو هم بهت می دیم بخوری.»
پرنده پاسخ داد: «معذرت می خوام، ولی من شکایتی ندارم. شما همه ش شکایت می کنید.»
کوهن گفت: «بعدشم، اون خر و پف های مثل خوکت روی بالکن تا صبح نمی ذاره بخوابم.»
شوارتز پاسخ داد: «خدا رو شکر که خر و پف کردن گناه نیست.»
«اصلاً می دونی چیه؟ تو مثل طاعون افتاده ی به جون ما. حالا هم که قراره بری تو اتاق پیش زن من بخوابی.»
شوارتز گفت: «از این بابت خیالتون راحت باشه آقای کوهن. یه پرنده همیشه پرنده ست.»
«آره. تو این رو می گی، اما من از کجا مطمئن باشم که تو واقعا پرنده ای و شیطانی چیزی نیستی؟»
«اگه شیطان بودم، قطعا زودتر از این متوجه می شدید. ولی در کل این حرف ها اصلاً برای من مهم نیست. اون چیزی که مهمه اینه که پسرتون داره نمره های خوبی می گیره.»
کوهن فریاد زد: «خفه خون بگیر پرنده تخم حروم!»
شوارتز قارقاری کرد و گفت: «دنبال دردسر می گردی؟» و روی پنجه هایش ایستاد و بال هایش را باز کرد.
کوهن خودش را آماده کرده بود که حمله کند و گردن باریک پرنده را بگیرد. اما مائوری از حمام بیرون آمد و بقیه روز، تا ساعتِ خواب شوارتز برسد، از روی مصلحت صلح برقرار بود. اما جر و بحث با کوهن حال شوارتز را خیلی آشفته کرده بود و این باعث شد تا صبح خواب خوبی نداشته باشد. از خر و پف خودش بیدار شد و در بیداری در این فکر بود که چه بر سرش خواهد آمد. اگر می خواست از دست کوهن در امان باشد، بایست بیشترِ وقت خود را در لانه می ماند. کلافه شده بود و هر شب تا صبح روی لبه بالکن به این طرف و آن طرف می رفت و هرازگاهی روی سقف لانه می نشست و به جایی خیره می شد و در عوض وقتی که داشت به مائوری در کارهای مدرسه اش کمک می کرد دائم چرت می زد و ناگهان با نگرانی چشم هایش را باز می کرد و به چهار گوشه اتاق نگاهی می انداخت.
بیشترِ وقت خود را در کمد لباس های مائوری سپری می کرد و اغلبْ کشوهای میز تحریر او را که باز مانده بودند بررسی می کرد، و هر وقت یک پاکت کاغذی آن جا بود سرش را با کنجکاوی به داخل آن می برد. پسربچه از این که می دید پرنده سرش را توی پاکت کاغذی می کند تعجب می کرد. به مادرش می گفت: «به نظرم اون پرنده می خواد برای خودش لونه ای چیزی درست کنه.»
ادی، که به ناراحتی شوارتز پی برده بود، یک بار با او صحبت کرد و گفت: «شاید اگر یک کارهایی رو انجام بدی، شوهرم از تو خوشش بیاد و روابطتون با هم بهتر بشه.»
شوارتز گفت: «مثلاً چه کاری؟»
«مثلاً بری حمام.»
«من برای حمام رفتن پیر شده م. پرهام به حمام نرفتن عادت کرده.»
«اما اون می گه تو بوی بدی داری.»
«همه یه بویی دارن. بعضی ها به خاطر اون چیزهایی که در موردشون فکر می کنند و بعضی هام به خاطر اون چیزی که هستند. من هم بویی دارم به خاطر اون چیزی که می خورم. این چه آزاری به اون می رسونه؟»
ادی گفت: «بهتره ازش نپرسم. ممکنه عصبانیش کنه.»
در اواخر ماه نوامبر بال های شوارتز شروع کرد به یخ زدن. به خصوص در روزهای بارانی با دست و پایی خشک از خواب بیدار می شد و به سختی می توانست بال هایش را تکان بدهد. چند وقتی هم می شد که درد روماتیسم آزارش می داد. دوست داشت که بیشتر اوقات در گرمای خانه باشد. به خصوص وقتی که مائوری مدرسه و کوهن سر کار بود. اگرچه ادی زن خوش قلبی بود و اگر شوارتز خواهش می کرد، ممکن بود برای باز شدن یخ هایش او را به داخل خانه ببرد، ولی می ترسید که از او درخواست کند. در این میان، کوهن سخت در حال مطالعه مطالب مختلف راجع به مهاجرت پرندگان بود. یک شب که از سر کار برگشته بود و ادی در آشپزخانه در حال آماده کردن غذا(۱۵) زیرچشمی حواسش به لانه پرنده بود، به شوارتز هشدار داد که هرچه زودتر آن ها را ترک کند و به دنبال کار خودش برود:
«دیگه وقت رفتنه.»
پرنده پرسید: «آقای کوهن، شما برای چی این قدر از من بدتون می آد؟ مگه من چه بدی در حق شما کرده م؟»
«چون تو یه شر به معنی واقعی کلمه ای. آره. برای این. در ضمن، کدوم آدمی تا حالا اسم پرنده یهود به گوشش خورده؟ حالا اگه هرچه زودتر گورتو گم نکنی، به این معنیه که می خوای وارد جنگ بشی!»
اما شوارتز سرسختانه از رفتن خودداری می کرد و در نتیجه کوهن به دور از چشم ادی و مائوری مبارزه خودش را با آزار رساندن به پرنده آغاز کرد. مائوری از جنگ و دعوا نفرت داشت. برای همین کوهن نمی خواست شخصیت بدی در ذهن او از خودش به جای بگذارد. با خودش می گفت که اگر دست به شیطنت هایی بزند، بدون این که نیاز باشد به پرنده آسیب جسمی بزند، او خواهد رفت. تعطیلات تابستانی تمام شده بود و بهترین فرصت بود که اهدافش را عملی کند. البته کوهن از تاثیرهای منفی رفتن پرنده در وضعیت درسی مائوری آگاه بود، اما به دو دلیل تصمیم داشت که شانسش را امتحان کند. اول این که از صدقه سری پرنده حالا دیگر مائوری فوت و فن های درس خواندن را آموخته بود و دوم این که شوارتز حتی در خواب او را آسوده نمی گذاشت. برایش راستی راستی به خفاشی خون آشام تبدیل شده بود.

نظرات کاربران درباره کتاب چند داستان کوتاه همراه با تحلیل ۴