فیدیبو نماینده قانونی انتشارات درسا و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب آدم‌های سمی

کتاب آدم‌های سمی

نسخه الکترونیک کتاب آدم‌های سمی به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است. تنها لازم است اپلیکیشن موبایل و یا نرم افزار ویندوزی رایگان فیدیبو را نصب کنید.

درباره کتاب آدم‌های سمی

محتوای این کتاب در دو بخش کلی دسته‌بندی شده است. قسمت اول شامل آزمون تشخیص و شناسایی افراد سمی و دسته‌بندی افراد سمی به سی نوع متفاوت است، که شما را قادر به تشخیص افراد سمی اطرافتان می‌کند. همچنین با مطالعه‌ی این بخش شما تا حدی در می‌یابید که چرا این افراد این‌گونه‌اند. در بخش دوم، به شما ده فن آموخته می‌شود تا با به‌کارگیری آنها قادر باشید به شکل مؤثر با یک فرد سمی مقابله کنید و دیگر ناچار به درون‌ریزی احساسات منفی خود نباشید. همچنین شما بعد از مطالعه و به‌کارگیری این کتاب قادر خواهید بود روابط خود را با یک فرد سمی بهبود بخشید یا برای همیشه او را از دایره‌ی معاشران خود کنار بگذارید. مطالعه‌ی این کتاب می‌تواند اشک به چشمان شما بیاورد یا حتی باعث خنده‌ی شما شود زیرا این مطالب شما را به یاد تجربیات تلخ خود در برخورد با چنین افرادی می‌اندازد. نهایتا این کتاب طوری تدوین و طراحی شده که به شما کمک کند از خود فرد بهتری بسازید و خود نیز برای دیگران یا خود فردی سمی نباشید. با دانستن اینکه چگونه افراد سمی اطراف خود را هدایت کنید و چگونه از تشویش و فشار عصبی خود بکاهید و چگونه از گفتار مؤثرتری استفاده کنید، در روابط شغلی و کاری خود نیز فردی موفق‌تر خواهید بود. دانستن اینکه چگونه با افراد منفی در اطراف خود برخورد کنید و چگونه خود را از انرژی‌های منفی آنها در امان نگه دارید باعث بالارفتن اعتمادبه‌نفس شما می‌شود و درنتیجه احساس کامیابی بیشتری خواهید کرد.

ادامه...
  • ناشر انتشارات درسا
  • تاریخ نشر
  • زبانفارسی
  • حجم فایل 2.19 مگابایت
  • تعداد صفحات ۳۷۶ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب آدم‌های سمی

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



۱. آیا فردی سمی در زندگی شما وجود دارد؟

آزمون تشخیص و شناسایی افراد سمی

  • نشانه های حسی
  • نشانه های رفتاری
  • نشانه های بدنی
  • نشانه های گفتاری
  • نتیجه ی پاسخ های شما

آزمون تشخیص و شناسایی افراد سمی

برای اینکه بتوانیم در تشخیص و شناسایی افراد سمی به خودمان کمک کنیم، آزمونی برای تشخیص این گونه افراد تدوین و طراحی کرده ام. این آزمون می تواند به شما نشان دهد که این قبیل افراد می توانند چه تاثیرات گوناگونی در شما و جنبه های مختلف زندگی و سلامت تان داشته باشند.
بعد از مطالعه ی این کتاب حتی بدون انجام این آزمون نیز شما قادر خواهید بود افراد سمی حاضر در زندگی و اطراف خود را شناسایی کنید. برای انجام این آزمون، نخست فردی را تصور کنید که دوستش ندارید، کسی که باعث می شود شما احساس درماندگی کنید و کسی که شما در کنارآمدن با او دچار مشکل هستید. حال به پرسش هایی که در ادامه می آید با پاسخ بلی یا خیر در چهار طبقه بندی: علایم عاطفی، علائم رفتاری، علائم جسمی، و علائم گفتاری، پاسخ دهید.

علائم عاطفی

۱. آیا بعد از صحبت با این فرد احساس کمبود انرژی می کنید؟
۲. آیا بعد از تماس و گفتگو با این شخص روحیه تان خراب می شود؟
۳. آیا حس می کنید که این فرد از صمیم قلب شما را دوست ندارد (حتی با اینکه هیچ گاه حرف نامناسبی به شما نمی زند؟)
۴. آیا بعد از تماس با این فرد احساس کم ارزشی می کنید؟
۵. آیا بعد از ارتباط با این شخص احساس پلشتی می کنید؟
۶. آیا پس از وقت گذراندن با این فرد احساس تخلیه ی عاطفی می کنید؟
۷. آیا بعد از دیدن این فرد احساس کودن بودن یا بی کفایتی می کنید؟
۸. آیا اغلب در زمان حضور این شخص یا پس از رفتن او احساس افسردگی و غم می کنید؟
۹. آیا بعد از تماس با این فرد احساس می کنید که شما فرد دل انگیزی نیستید؟
۱۰. آیا زمانی که این فرد حضور دارد شما احساس عصبی بودن یا خشم می کنید؟
۱۱. آیا در زمان بودن با این شخص احساس رنجش و آزردگی به شما دست می دهد؟
۱۲. آیا بعد از بودن با این فرد شما احساس می کنید که از پا افتاده اید؟
۱۳. آیا این فرد باعث می شود شما حس ناخوشایندی نسبت به خود داشته باشید؟
۱۴. آیا برای تحمل این فرد ناخودآگاهانه به مصرف مواد روانگردان، دارو، یا پرخوری تمایل می یابید؟
۱۵. آیا در زمان حضور این فرد ناخودآگاهانه برای عکس العمل نشان دادن در قبال او از غذا خوردن خودداری می کنید؟
۱۶. آیا این شخص در زمان حضور دیگران شما را نادیده می گیرد و شما احساس بی هویتی می کنید؟
۱۷. آیا این شخص با مسخره کردن شما در مقابل دیگران باعث آزردگی شما می شود و سپس می گوید: «شوخی کردم؟»
۱۸. آیا بر این باورید که این شخص با شما صادق نیست؟
۱۹. آیا این فرد دائما در مورد شما قضاوت می کند طوری که باور کرده اید هیچ کاری را نمی توانید درست انجام دهید؟
۲۰. آیا این فرد دائما شما را در مقابل دیگران کوچک یا تحقیر می کند؟
۲۱. آیا شما برای این فرد احترامی قائل نیستید و او هم به شما احترام نمی گذارد؟
۲۲. آیا این فرد عواطف شما را به بازی می گیرد؟
۲۳. آیا بعد از بودن در کنار این شخص در انجام کارهایتان احساس ناامیدی می کنید؟
۲۴. آیا وجود این شخص در زندگی شما باعث می شود در بیشتر مواقع احساس کنید دلتان می خواهد گریه کنید؟
۲۵. آیا زمانی که از این فرد دورید احساس آرامش می کنید؟
۲۶. آیا گاه در تخیلتان دلتان می خواهد که این فرد دچار مشکل و گرفتاری شود و رنج ببرد؟
۲۷. آیا اگر بدانید که این فرد را دیگر دوباره نخواهید دید احساس شادمانی می کنید؟

نشانه های رفتاری

۲۸. آیا از نظر جسمانی دلتان می خواهد از تماس با این فرد خودداری کنید؟
۲۹. آیا بعد از بودن در کنار این فرد به مصرف مواد روانگردان یا داروی آرام بخش روی می آورید؟
۳۰. آیا در زمان بودن یا بعد از آن در کنار این شخص شما به پرخوری یا بی اشتهایی دچار می شوید؟
۳۱. آیا گاه اتفاق افتاده که فکر کنید دلتان می خواهد این فرد را کتک یا مشت بزنید یا به نحوی جسما او را تنبیه کنید؟
۳۲. آیا دائم در پی طرح نقشه برای دوری کردن از این فرد هستید؟
۳۳. آیا این فرد سعی می کند پشت سر شما پاپوش دوزی یا در کارتان کارشکنی کند؟
۳۴. آیا این فرد با بی شخصیت کردن شما سعی در نفی اهمیت شما دارد؟
۳۵. آیا این فرد در هنگام تنها بودن با شما رفتاری متفاوت با زمانی دارد که در جمع هستید؟
۳۶. آیا شما در زمان حضور این فرد ناخودآگاهانه رفتارهای خشم آلود یا برعکس، رفتارهای بیش از حد متواضعانه نشان می دهید؟

نشانه های جسمی

۳۷. آیا حضور این فرد باعث می شود سردرد بگیرید؟
۳۸. آیا هرگاه که این شخص حضور دارد یا حتی یادآوری حضورش، باعث انقباض عضله های صورت شما یا گره خوردگی ابروان یا تند شدن تنفس شما می شود؟
۳۹. آیا شما در حضور این فرد در معده تان احساس آشفتگی می کنید؟
۴۰. آیا در حضور این فرد احساس می کنید ناخودآگاهانه دچار انقباضات عضلانی شده اید؟
۴۱. آیا در حضور این فرد ناخودآگاهانه دچار مشکل تنفسی می شوید؟
۴۲. آیا در حضور این فرد دچار تنش و درد در ناحیه ی گردن و پشت می شوید؟
۴۳. آیا در حضور این شخص قلب شما تندترمی زند گویی در آستانه ی بروز حملات اضطرابی هستید؟
۴۴. آیا در مدت آشنایی با این فرد و حضور او در زندگی تان، دچار میزان قابل توجهی اضافه وزن یا کاهش وزن شده اید؟
۴۵. آیا در حضور این فرد بیشتر از مواقع عادی عرق می کنید؟
۴۶. آیا در حضور این فرد احساس گرفتگی در گلو و صدایتان می کنید؟
۴۷. آیا در کنار این فرد احساس کمبود انرژی یا ضعف و خستگی می کنید؟
۴۸. آیا زمانی که این شخص حضور دارد شما احساس خارش در گلو یا سرفه می کنید؟
۴۹. آیا وجود این فرد باعث بروز جوش و لک های پوستی یا کهیر در شما می شود؟
۵۰. آیا زمانی که این فرد شما را لمس می کند باعث واکنش ناگهانی در شما نظیر واپس زدن یا از کوره دررفتن می شود؟
۵۱. آیا این شخص شما را به شکل خشنی لمس می کند؟
۵۲. آیا شما تمایل ندارید این فرد شما را لمس کند یا حتی دلتان نمی خواهد وی از نظر جسمی نزدیک شما باشد؟
۵۳. آیا زمانی که در کنار این فرد هستید دچار پرش عضله ی چشم (برهم خوردن غیرارادی پلک) می شوید؟
۵۴. آیا شیوه ی رفتارهای این آدم باعث آزار یا دگرگونی حال شما می شود به طوری که نزد دیگران از رفتارهای او شرمنده می شوید؟
۵۵. آیا دلتان می خواهد از این فرد بگریزید و دیگر هم او را نبینید؟

نشانه های گفتاری

۵۶. آیا در کنار این فرد احساس می کنید که باید بسیار محتاط باشید و از اینکه خودتان باشید هراس دارید؟ و حتی زمانی که با او صحبت می کنید در انتخاب کلمات تان دقت می کنید؟
۵۷. آیا حضور این فرد شما را وادار به تمکین و اعلام موافقت می کند؟
۵۸. آیا زمانی که در حال گفتگو با این فرد هستید عضلات صورت تان منقبض می شود؟
۵۹. آیا این فرد با شما غیردوستانه یا خشن حرف می زند؟
۶۰. آیا شما در مکالمه با این فرد ناخودآگاهانه از لحنی خشن و تند استفاده می کنید؟
۶۱. آیا این فرد در گفتگو با شما از عبارات زشت و نامناسب استفاده می کند؟
۶۲. آیا آهنگ و شدت صدای این فرد باعث بروز حس بیزاری در شماست؟
۶۳. آیا هنگامی که در حال صحبت با این شخص هستید، به گونه ای او را نادیده می گیرید؟
۶۴. آیا در حضور این فرد دچار لکنت زبان می شوید؟
۶۵. آیا اغلب بر سر این فرد فریاد می کشید؟
۶۶. آیا حالتی که این فرد در هنگام گفتگو دارد (مانند ژست ها، طرز نشستن یا حرکات چهره اش) باعث نفرت یا آزردگی شما می شود؟
۶۷. آیا این فرد خطاب به شما عبارات منفی و استهزاآمیز می گوید و زمانی که ناراحتی شما را می بیند بلافاصله می گوید: «داشتم شوخی می کردم؟»
۶۸. آیا در هنگام صحبت با این شخص کلمات را گم یا فراموش می کنید؟
۶۹. آیا تمایلی برای صحبت با این فرد طی تماس تلفنی ندارید؟
۷۰. آیا در هنگام گفتگو با این فرد احساس انقباض می کنید؟
۷۱. آیا متوجه شده اید که شما با هرچه که این فرد می گوید مشکل دارید؟
۷۲. آیا این فرد سعی می کند هرچیزی را که هنگام گفتگو بر زبان می آورید بی اثر و خنثی کند؟
۷۳. آیا وقتی که برای مدتی از این فرد دورید و با وی در تماس نیستید احساس آرامش می کنید؟
۷۴. آیا این فرد از طریق کلامش باعث آزار روحی شما می شود؟
۷۵. آیا زمانی که این فرد در اطراف شماست اغلب از کلمات نامناسب استفاده می کند؟
۷۶. آیا شما در حضور این فرد اغلب از کلمات نامناسب استفاده می کنید؟
۷۷. آیا ارزش ها و معیارهای این فرد طوری نقطه ی مقابل ارزش ها و معیارهای شماست که حتی نمی توانید با او گفتگو کنید؟
۷۸. آیا حس می کنید که شما و این فرد به دو زبان متفاوت صحبت می کنید و نمی توانید با این فرد ارتباط کلامی مناسب برقرار سازید؟

نتیجه ی پاسخ های شما به مجموع پرسش های این آزمون چه معنایی می تواند داشته باشد:

اگر پاسخ شما حتی به بعضی از این پرسش ها مثبت بوده باشد، به این معناست که شما با فردی سمی در حال کلنجار هستید. از این پرسش ها درمی یابید که افراد سمی به اشکال مختلف دارای تاثیرات مخرب در دیگران هستند و حتی می توانند رفتار شما یا احساستان را دچار تغییر و تحول کنند.
شما از این آزمون می توانید دریابید که اگر گاه جسما یا روحا حال خوشی ندارید، نتیجه ی سروکار داشتن با چنین فردی است.
در فصل بعدی به شرح رفتارهای افراد سمی و اینکه چگونه بر شما اثر می گذارند خواهیم پرداخت. اگر تشخیص افراد سمی برای تان آسان نیست، مطالعه ی فصل بعدی این کتاب به شما در شناسایی این افراد کمک بیشتری خواهد کرد.

مقدمه ی مترجم

چه نزدیک است جان تو به جانم
که هرچیزی که اندیشی بدانم

ضمیر همدگر دانند یاران
نباشم یار صادق گر ندانم

ـ مولانا

بر هیچ یک از کارشناسان علوم انسانی پوشیده نیست که انسان موجودی است اجتماعی، رابطه گرا، و در جستجوی برقراری ارتباط و عشق و دوستی. او از روابطِ سالم و صمیمانه شادمان می شود و شکوفا، و برعکس، بر اثر روابط ناسالم و مسموم تشویش و اضطراب و اندوه وجود او را فرا می گیرد. سوال بزرگ این است که آیا می توان برای روابط خوب و سالم تعریف واحدی بیان کرد که بر ارتباطات بین همگان دلالت کند؟
در کنار تمام تفاوت هایی که بین انسان ها، فرهنگ ها، و باورهای مختلف در دنیا وجود دارد، وجوه مشترک و جهان شمولی نیز وجود دارد که میان همه ی انسان ها در هر جای جهان که باشند حاکم است. لذا رابطه ی سالم و رابطه ی ناسالم و مسموم را بر محور این عناصر مشترک می توان شکل بخشید.
نودونه درصد دی ان آی انسان با شمپانزه مشترک و انسان و شمپانزه تنها در یک درصد باهم متفاوت هستند؛ اما به دلیل همان یک درصد، انسان چنان گامی در رده ی تکامل برداشته است که فکر و احساس و شیوه ی زندگی او دیگر با هیچ یک از دیگر جانداران قابل قیاس نیست و جالب تر اینکه تقریبا تمام ویژگی های انسانی او به بخشی از مغز (پی اف سی) برمی گردد که ویژگی های آن به اختصار در همین مقدمه ذکر خواهد شد.
اجازه دهید از یک تجربه ی شخصی شروع کنم.
دخترم نیلوفر که خود فارغ التحصیل رشته ی روان شناسی و دارای فوق تخصص روان شناسی کودکان است، هنوز دانشجوی دوره ی دکتری بود و رساله ی خود را می نوشت که شبی دیروقت به من زنگ زد و با هیجان بسیار گفت: «امروز یک کشف جالب کردم و آن اینکه بالاخره مفهوم وصل و فصل مولانا را که همیشه دکتر حقی تعریف می کرد فهمیدم. چون وقتی دکتر نیجل در نظریه های دلبستگی دو مفهوم ارتباط و تمایز را توصیف می کرد، من مفهوم رشد و رابطه را تنها در سطح فعالیت سلول های مغزی درک کرده بودم.»
باید توضیح دهم که دکتر محمد حقی، مدرس دانشگاه برکلی بودند و متخصص تجربیات عرفانی و تجربیات شهودی، و دکتر نیجل استاد دانشگاه استانفورد و پژوهشگر سلامت روان در هنگام فقدان و جدایی. زمانی که دخترم در پژوهش های خود به منظور نوشتن رساله ی دکتری موضوع «دلبستگی و فقدان و فراق» را دنبال می کرد ایشان رئیس کمیته ی تز دکترای او بودند.
برای منِ مادر کشف و اشتیاقی که آن شب نیلوفر از آن هیجان زده بود، مرا نیز مسرور و هیجان زده می کرد ولی دراصل برای خود من که با مفاهیم عرفان و عقل و جان آشنایی بیشتری دارم تازگی چندانی نداشت.
شعری که در ابتدای این مقدمه از حضرت مولانا نقل شد گواه این است که عرفان از سالیان دور به مفهوم دوست، رابطه، صمیمیت، دلبستگی، دل بیمار، دل سلامت، جان شیرین، جان تلخ، دل آرام، طوفان دل، و ده ها مفهوم عمیق حسی توجه داشته و به توصیف دقیق آن نیز پرداخته است.
دلبستگی و رابطه ی سلامت و صمیمانه که دوای درد هر دل تنهاست، فقط بین دو جان خالص و شفاف و در برخورد دو خویشتن واقعی و سالم ایجاد می شود. به میزان ناخالصی و سمی که در وجود هریک از دو طرف وجود داشته باشد، این رابطه و صمیمیت میان آنها و همچنین دو جان آسیب می بینند و به جایی می رسند که یک دل از دل دیگر بی خبر است. یا یکی حتی به شکل خواسته یا ناخواسته با دیگری دشمنی می ورزد: «دل من ز غصه خون شد / دلِ تو خبر ندارد».
دوستی های بی محتوا، رفاقت های ناامن، عشق های بی دوام، خانواده های پریشان و ازهم گسسته، از محصولات روابط مسموم و ارتباط میان «جان های ناخالص» و ارتباطات سطحی یا نمایشی است. آدم هایی که شناخت کافی حتی نسبت به خویشتن خویش ندارند وارد ارتباط با فردی دیگری می شوند که برای شان غریبه تر از خود است. با یکدیگر دوست می شوند و به دوستان صمیمی تبدیل می شوند، به یکدیگر عشق می ورزند یا حتی ازدواج می کنند بدون اینکه از خصوصیات پایه ای شخصیت یکدیگر شناخت صحیح داشته باشند؛ و پس از گذر زمانی گاه نه چندان طولانی، با تناقضات یا تفاوت های یکدیگر رخ به رخ می شوند؛ پس دچار تضاد می گردند. گاه در گذر زمان یکی از دو طرف رشد می کند و تغییر، و دیگری جا می ماند؛ پس دچار تناقض می شوند. سمی شدن یک رابطه گاه الگوی خاصی ندارد بلکه به همان گونه که انسان ها دارای پیچیدگی های خاص خود هستند رابطه ها را نیز دچار همان پیچیدگی می کنند. اما این بدین معنا نیست که این روابط را نتوان در دسته های کلی تر گنجاند.
وقتی دو نفر ژرف ترین بخش وجود خود یعنی دنیای حس و عاطفه را از یکدیگر پنهان یا نقش بازی می کنند، درک متقابل در این رابطه عمق پیدا نمی کند و روابط سطحی محکوم به فنا و نابودی است.
سال هاست که چه متفکران غربی و چه اندیشمندان شرقی در تلاش برای پیوند و برقراری موازنه ی دو دیدگاه تجربی و شهودی غرب و شرق در شناخت طبیعت انسان و سلسله مراتب نیازهای او هستند. روان شناسی غرب و حکمت شرق هر یک موضوع مطالعه ی انسان را به شیوه های متفاوتی بررسی کرده است. هانس جیکوب کتابی در این زمینه نوشت. یونگ گام هایی در این زمینه برداشت. روان شناسان انسان گرا ازجمله مزلو، راجرز، ویکتور فرانکل و بسیاری دیگر پیوسته در مطالعه ی ماهیت انسان به او به چشم موجودی ویژه که عشق و آگاهی و اخلاق او را از دیگر موجودات متمایز می کند نگاه کرده اند. زنده یاد دکتر رضا آراسته، دوست و استاد من، در چند کتاب ویژگی های انسان جدامانده از خود و دیگران را بررسی کرده است.
خوشبختانه در دهه ی اخیر، اکتشافات عصب شناسیِ رفتار و تاثیر تجربیات بد و خوب در ارتباطات میان سلولی مغز دریچه های تازه ای را به روی پژوهشگران علوم رفتاری باز کرده است. کلام پرهیجان آن شب دخترم نیز که در جفت وجوری های مفهوم «وصل» و «فصل» تجربه کرده بود ناشی از نشئگی ادراک عمیق این مفاهیم بوده است و توجه وافر او به موازنه سازی واژه های علمی و عرفانی، شوقی توصیف ناپذیر در منِ مادر به وجود آورد. هرچند او نیز مانند بسیاری از هم نسلان خویش به شیوه ای متفاوت از نسل ما به ریشه های فرهنگی خود علاقه نشان می دهد و مفاهیم و موضوعاتی را که اغلب از خانواده و دوستان شنیده است از دریچه ی مفاهیم علمی و تجربی و پشتوانه ی آمار و روش علوم قیاسی به محک تجربه می گذارد و با احتیاط علمی و نه هیجان و تعصب ملی به میدان باورهای خود راه می دهد. شوق و حرارت جوانی و بی خبری دخترم از دامنه ی بسیط عرفان او را بر آن داشت که در پایان گفتگوی دونفره مان به من بگوید که تصمیم گرفته است چنانچه تا زمان نوشتن رساله ی دکترای خویش به اندازه ی کافی مولانا و مفاهیم کلیدی عرفان را دریافت، تز دکترای خود را به این موضوع اختصاص دهد.
با شنیدن این جمله از دهان او ناگهان دلم فرو ریخت، چرا که می دانستم این کاری است که مطالعه و دانشی بس عمیق می طلبد و با یکی دو سال مطالعه میسر نیست؛ و از طرفی چون مانند همه ی مادرها دلم می خواست او زودتر درسش را تمام کند، با او مخالفت کردم و گفتم که خیر! موضوع تز دکترای تو یقینا باید موضوعی بالینی و تجربی باشد و مقابله سازی عرفان و روان شناسی کاری بس پیچیده و گسترده و زمان بر است.
آن شب گذشت ولی شهد و شیرینی آن گفتگو هنوز در جان من باقی است. من هم در زمانه ی خود یعنی در روزگارانی که با شادروان جلال همایی مولوی نامه می خواندم و از طرفی دیگر در کلاس های علی اکبر سیاسی و سعید شاملو با روان شناسی غرب آشنا می شدم و همچنین به مطالعه ی کتاب های رضا آراسته می پرداختم و با او دیدارها داشتم، ارتباط بسیاری از این مفاهیم را می دیدم؛ ولی نظم فکری و دست یافته های علمی آن زمان به اندازه ی امروز نبود و روان شناسی غرب هنوز چهل سال از امروز عقب تر بود و تب فروید و یونگ و آدلر که زیربنای روانکاوی مدرن را می ساختند هنوز فروکش نکرده بود. آنها درصدد شناخت انسان بیشتر به چشم جزیره ای مستقل بودند تا موجودی در اجتماع، و می کوشیدند به شناخت اجزاء روانی او نایل آیند. اما در حدود پانزده سال اخیر روان شناسی با خیزی بلند فراسوی قصه های فروید می رود. در این فراسویی میدان اطلاعات و شناخت آدمی از سه مسیر تغذیه و آبیاری می شود:

۱. از طریق نظریه های روان شناسی و به ویژه نقش روابط انسانی از تولد تا مرگ.
۲. از راه مطالعات کاملاً تجربی و دقیق زیست ـ شیمیایی مغز و شیوه ای که سلول های مغز در شرایط مختلف باهم ارتباط برقرار می کنند.
۳. اطلاعاتی که حکمت شرق و به ویژه عرفان و تجربیات عرفانی درباره ی طبیعت انسان به دست داده است.

دستیابی به اسرار وجود انسانی و رسیدن به قوانینی که در هر سه حوزه ی اطلاعاتِ مذکور معتبر و مورد قبول باشد چیزی نیست که با شتاب زدگی و کنجکاوی سهل انگارانه مقدور باشد. یافتن پاسخ برای این سوال که انسان، این موجود روانی ـ جسمانی ـ ارتباطی درحقیقت کیست یا چیست، و اینکه چگونه روان رنجور می شود یا برعکس، چگونه به شکوفایی و تحقق می رسد، کار آسانی نیست.
به قول هانس جیکوب در میان همه ی حوزه هایی که آدمی در آن کوشش هایی کرده، قلمرو سرشت صمیمیِ انسان ناشناخته ترین است. بر اثر رشد و توسعه ی بی نظیر روش های عقلانی، طی قرون اخیر شناخت طبیعت بیرون بر شناخت طبیعت درون بسی پیشی گرفته است، تا آنجا که بعضی از جستجوگران وجود حوزه ی درونی را منکر شده یا مطرود شمرده اند.
با این تفاصیل و با تمام این محدودیت ها، توشه ی خوب علمی نیز به ویژه در مطالعات مغز و اعصاب و نقش آن در رفتارها و عواطف انسانی نیز در تاریخ امروزی ما ثبت شده و همچنان رو به افزایش است.
اشتیاق برای برقراری تماس و ایجاد و دوستی و ارتباط با سایر انسان ها در بشر اشتیاقی ریشه دار و طبیعی است. انسان بالفطره موجودی اجتماعی است و دائم درصدد برقراری دوستی و آشنایی و یافتن همدل و همزبان و همراه است. احساس داشتن جفت و همزبان و یار عاطفی، آن چیزی است که انسان ها را به سوی یکدیگر سوق می دهد و به هم مرتبط می کند. در بسیاری موارد داشتن جفت حسی و کسی که با درون ما آشناست ما را با شور احساسات آشتی می دهد و اندوه تنهایی از دلمان و وجودمان کوچ می کند. «آن که بی باده کند جان مرا مست کجاست».
ما موجوداتی رابطه گرا هستیم و در رابطه احساس تعلق و متعلق بودن می کنیم که این خود به ما احساس امنیت خاطر و آرامش می دهد. رابطه ی خوب و سالم به ما طعم خوشی را می چشاند و شور زندگی می بخشد و برعکس، روابط دشوار و سخت شور زندگی و خوشحالی را در ما ضعیف می کند و می کشد.
در روابط دشوار ما به دنبال مقصر می گردیم ولی درواقع باید به دنبال عوامل «ناساز» بود. در نظر داشته باشید که هرگاه انسان وارد یک رابطه می شود:

۱. کوله بار عاطفی و تجربیات ارتباطی دوران کودکی را به دوش می کشد.
۲. تجربه ی روابط قبلی را با خود به همراه دارد.
۳. میزان امنیت عاطفی، اعتمادبه نفس، حرمت ذات، ترس ها و حساسیت ها و تشویش هایی را که در روابط قبلی و جدایی ها تجربه کرده به همراه می آورد.
۴. شخصیت و تیپ عاطفی ذاتی خود را به همراه دارد.
۵. شیوه و سبک وابستگی های اولیه ی خود را با خود حمل می کند.
۶. میراث عاطفی ـ ارتباطی والدین و فرهنگ خانواده را در خود نهفته دارد.
۷. مثلث عاطفی اولیه و نحوه ی ورود فرد سوم نیز باید در نظر گرفته شود.

هریک از عوامل ذکرشده تاثیری مستقیم و انکارناپذیر در سه ستون و اصل مهم هر رابطه، یعنی عشق و آزادی و وفاداری دارد؛ که البته از طریق این سه اصل، اصول مهم دیگری به نام رشد و خودشکوفایی ظاهر می شود.
برقراری روابط بد و غلط به مثابه ی دانه کاشتن در شوره زار است. رابطه ی بد مانند خاک بد است که مانع رشد هر یک از طرفین می شود. روابط بد و سمی باعث بروز عصبانیت، سرخوردگی، افسردگی، و تشویش خاطر است.
در گام نخست باید خود را شناخت. خودشناسی واقعی غیر از آن شناختی است که دلمان می خواهد مردم از ما داشته باشند. باید با خود صادق بود و با دیگران نیز صادقانه روبه رو شد. باید به خاطر داشت که هرچه با دروغ به دست می آید عاقبت ازدست رفتنی است.
اگر این مقدمه برای این کتاب نوشته می شود، بی گمان باید در رابطه با موضوع کتاب که «آدم های سمی» است سخنی داشته باشد.
در متن کتاب انواع افراد سمی و شیوه های مدارا با آنها ذکر شده است ولی درباره ی اینکه چگونه انسانی سمی می شود به تفصیل بحث نشده است. سهم شکل گیری «ذهن» و سلسله اعصاب و تفاوت مغز یک انسان سالم و انسان مسموم نیاز به تفصیل دارد و مستلزم ذکر مباحث طولانی است. شاید زمانی فرصتی دست داد که این مطلب را با وسعتی که شایسته ی اهمیت آن است در کتابی جداگانه به نگارش درآورم. ولی اکنون در اینجا به این مختصر اکتفا می کنیم:
دانیال سگال، روان پزشک و پژوهشگر مغز و روابط انسانی در پاسخ محققی که از او سوال می کند: «آیا مغز همان ذهن است یا تفاوتی بین این دو وجود دارد؟» می گوید: «تردیدی نیست که ذهن در مغز و ساختار عصبی سلول های مغزی به وجود می آید؛ ولی ذهن همان مغز نیست بلکه مغز و پیش زمینه های ارثی هر انسان بر اثر تجربیاتی که از ابتدای تولد کسب می کند موجب ظهور ذهنیتی در انسان می شود که خود عنصری مستقل شده و حتی قدرت پیدا می کند که بر بعد مادی مغز و عملکرد سلول های مغزی اثرگذار باشد.»
با توجه به این باور، دریچه ای بر مبحث عناصر مسموم کننده ی انسان گشوده می شود؛ دریچه ای که عناصر بنیادی روابط معیوب را شناسایی می کند و پرده از این راز بزرگ برمی دارد که چگونه انسانی آن چنان «سمی» می شود که حتی عزیزان خویش را سخت می آزارد و زندگی را به کام خود و دیگران تلخ می کند؛ و توضیح می دهد چرا مغز این آدم ها چنین فرمان های نامساعد و دل ناچسب به او می دهد که تمام رشته های عاطفی او را می گسلد و تنها در سرزمین پشیمانی ها رهایش می کند.
حال که رابطه ی مغز و رفتار را مطرح کردیم باید به این نکته نیز اشاره کنیم که مغز انسان با بیش از یکصدمیلیارد سلول مغزی، با تمام موجودات زنده ی دیگر که دارای مغز هستند و حتی با شامپانزه که نزدیک ترین نوع به خانواده ی انسان است، بیشترین تفاوت را در قسمت پیشانی دارد. این قسمت در مغز میمون تنها ده درصد و در انسان تقریبا سی درصد مغز را تشکیل می دهد و دراصل ما ابعاد انسانی خود را به این قسمت مدیونیم چرا که فعالیت های فکری پیشرفته در انسان در قسمت پیشانی شکل می گیرد و فرمان داده می شود. این قسمت از مغز عواطف ما را تنظیم می کند، به رفتارهای هیجانی ما سامان می بخشد، و جان ما را با جان های دیگر پیوند می دهد و سرانجام به فراسویی از خودخواهی و خودمحوری هدایتمان می کند؛ البته به شرط آنکه مدیریت رفتارهای ما به این بخش واگذار شده باشد و مغز هیجانی و حیوانی ما بر صندلی مدیریت رفتاری ما تکیه نزده باشد و هدایت رفتار ما را به دست نگرفته باشد.
در اینجا این سوال مطرح می شود که چگونه و چرا مدیریت مغز انسان که به طور بالقوه برخوردار از مدیریت انسانی است به بخش های ضعیف تر یا نامربوط مغز واگذار می شود؟ آنچه در ادامه خواهید خواند پاسخی بسیار مختصر از یک بحث مفصل و جذاب است که بر محور سوالی دیگر می چرخد.
اینکه چگونه تجربیات یک کودک بعد از تولد، شخصیت و الگوهای رفتاری او را شکل می بخشد و نقش توارث در این میانه چیست، و توضیح اینکه عناصر مخرب رفتاری چیست و نظایر آن، خود هریک محتاج مباحث و گفتگوهای طولانی است.
کودک با لوح برنامه ریزی شده ای به جهان چشم می گشاید تا با موجودی به نام مادر دلبستگی و ارتباط برقرار کند. پس این دلبستگی و تجربه از مادر آغاز می شود و سپس به پدر و دیگران سرایت می کند. در روان شناسی امروز دلبستگی و وابستگی را یک نیاز بنیادی و زیست شناختی که کارش سازگاری طفل ناتوان با محیط است می دانند، که برای کودک ارزش حیاتی دارد و رمز بقای اوست. کودک به چند نفری که در اطراف او هستند و به نیازهای او پاسخ می دهند دلبسته می شود. باید توجه کرد که بعدها چگونگی شکل گرفتن این دلبستگی ها و نحوه ی پاسخ گفتن دیگران به این دلبستگی کودک، در ایجاد رابطه ی کودک با محیط نقش حیاتی دارد. نکته ی بسیار مهم دیگر اینکه کودک الگوی این ارتباط اولیه ی وابستگی را درونی می کند، به این معنا که آن را پایه ای قرار می دهد برای روابط آینده. کودک در این ارتباط اولیه، نزدیکی و همجواری با موجودی را که به آن وابسته است طلب می کند و در کنار او احساس امنیت می کند به گونه ای که در هنگام رنج در آغوش او آرام می گیرد. چنین امنیتی او را مشتاق رابطه و تجربیات بیشتری در دنیای پیش رو می کند. تجربیات روابط خوب و سالم و امن به تدریج او را قادر می سازد که به هنگام سختی و گرفتاری بتواند به بنیه ی خود تکیه کند و موجب آرامش خود شود، و این پدیده بعدها از او موجودی می سازد خودبسنده که گرایشش به رابطه از روی اشتیاق است و نه احتیاج.
اگرچه نظام دلبستگی در لوح ژنتیکی و در بخش سخت افزار مغز قرار دارد، نرم افزار آن تجربیات خود کودک است. تجربه نیز بخش های متفاوتی دارد. بخشی مسئول فعال کردن سلول های عصبی در تجربه ی محیط است و از محرکات بیرونی تاثیر می پذیرد، و دیگری مرتبط با محرکات دنیای درون است که ذهن خود خالق آنهاست و گاه به صورت تخیلی از تجربیات قبلی، موجب تحریکات تازه می شود.
حال تصور کنید یکصدمیلیارد سلول مغزی انسان با طول حدود سه ونیم میلیون کیلومتر با امکانات وسیع در زمینه ی وصل یا فصل ارتباطی در برابر محرک های بیرونی قرار دارد. البته به حقیقت نظم و ایجاد یک سامان در میان این تار عنکبوت ارتباطی وسیع از شاهکارهای طبیعت جانداران است.
ذهن ما از فعالیت های پیچیده ی این شبکه ی عظیم شکل می گیرد. بیشتر پژوهشگران بر این باورند که گروهی از این سلول های عصبی با هم در واکنش به محرک های بیرونی، الگوهای حسی و به دنبال آن الگوهای رفتاری را شکل می دهند. به همین دلیل است که امروزه می توانیم زیر دستگاه اِم آرآی نقشه ی عملکرد مغز انسان را تماشا کنیم.
اشارتا در اینجا بگوییم که ناحیه ی پیشانی در مغز انسان و در قسمت لایه ی فوقانی آن به نام قشر مغز یا «کورتکس» دارای نُه عملکرد اساسی رفتاری و هیجانی در انسان است که وجه تمایز اصلی بین انسان و حیوان است. این نه عملکرد عبارتند از:

۱. توازن و نظم بدن سالم
۲. ارتباطات عمیق و توجه حسیِ بی مانع
۳. تنظیم عواطف و متعادل سازی هیجانات
۴. انعطاف پذیری
۵. هم حسی و همدلی
۶. توانایی شناخت خود
۷. مهار و هدایت ترس
۸. حس شهودی و دریافت بی واسطه
۹. اخلاقیات

پس ملاحظه می کنید مانند ترموستات که تنظیم کننده ی درجه ی حرارت و تعیین دماست، قسمت پیشانیِ مغز نیز مسئولیت تعادل بخشی به عواطف و هیجانات و واکنش های حسی ما را بر عهده دارد. خشم های طوفانی و بنیان کن، ترس های فلج کننده، حسادت های بیمارگونه، کینه های ویرانگر، رقابت های خشونت آمیز، همه و همه حکایت از اختلال در ساز و کار این بخش دارد؛ و این آسیبی است که قویا بسیاری از افراد سمی دچار آن اند.
توجه کنید، اگر تجربیات ارتباطی اولیه ی کودک با اطرافیان و محیط خود سالم و طبیعی باشد، سبب می شود مدیریت عاطفی ـ رفتاری ما به دست این بخش سپرده شود و برعکس، اگر تجربیات ارتباطی کودک با اطرافیان و محیط، ناسالم یا دچار اختلال باشد باعث اختلال در عملکرد این بخش مغز می شود و درنتیجه چنین کودکی در بزرگسالی گرفتار انواع اختلالات عاطفی و هیجانی و ارتباطی با دیگران می شود و چه بسا به فردی مسموم یا مضر در اجتماع و برای اطرافیان تبدیل شود. افراد مسموم خود از اختلال در این بخش مغز در عذاب اند و لذا سمی عمل می کنند و زمینه ساز روابط مسموم می شوند.
افراد سمی در ارتباطات حسی، همدلی، مهار خشم، اخلاقیات، احساس خویشتنی مستقل که دارای حرمت ذات باشد و به ویژه تمرکز بر حال و احوال طرف مقابل، به مشکل برمی خورند و حتی گاه بدون قصد و نیت آزار رساندن به دیگران باعث آزار دیگران می شوند. آنها عموما از برکت حضور در فضای عاطفی بی بهره اند و دائم در درون خود و هیجانات منفی و افکار تخریبی خود غوطه می خورند. اغلب گرفتار حس بی مقداری هستند و لذا همین احساس را به دیگران فرافکنی می کنند. وقتی در اطراف آدم های سمی هستیم حس می کنیم که از آنها تراوشات تلخ بیرون می آید. در بسیاری موارد آنها نقشه نمی کشند که مردم آزاری کنند بلکه مدیریت مغز آنها در طراحی نقشه ای برای برخوردی شیرین و شادمانه با دیگران دچار درماندگی و ضعف است.
به خاطر داشته باشیم که کار ما این نیست که بر افراد سمی بتازیم یا مسئول درمانشان باشیم (البته این می تواند کار روان شناسان باشد). بلکه کار ما در برخورد با افراد سمی در درجه ی اول شناسایی آنها و دوم محافظت از خود در برابر مسموم شدن از طریق آنهاست. امیدوارم که این کتاب کمکی باشد در این مسیر.
در حین مطالعه ی این کتاب شما با مفهوم آدم سمی از دیدگاه نویسنده آشنا می شوید. در این مسیر باید سعی کنید با خود صادق باشید و بدون تعارف خود را ارزیابی کنید، چرا که شاید عملکرد خود شما هم، در مواردی نسبت به برخی از اطرافیانتان سمی باشد. پس آگاه باشید که قرار نیست همیشه انگشت اشاره ی خود را به سوی دیگران بگیریم. اجازه دهیم این انگشت در موارد لازم صادقانه به سمت خودمان بچرخد. به خاطر داشته باشیم هدف از مطالعه ی این گونه کتاب ها ارتقای رشد فکری و بهبود عملکردمان در جامعه است.
اگر خواهان جامعه ای سالم هستیم یادمان باشد که این قدم همواره از خودشناسی و خویشتن آغاز می شود.

دکتر نهضت صالحیان (فرنودی)
کالیفرنیا

نظرات کاربران درباره کتاب آدم‌های سمی

این کتاب رو بیشتر به خاطر رشتم مطالعه کردم ولی بعضی قیمت ها با نویسنده موافق نبودم!
در 1 هفته پیش توسط
به نظرم بعد از بیشعوری باید اینو خوند. ۴۰۰ صفحه اول خیلی سخت برام گذشت مجبور شدم تمام خاطرات بد رو مرور کنم ولی بعد به قسمت راهکار که میرسه اوضاع بهتر میشه. ولی درکل خیلی به برخورد با آدم‌های سمی کمک کرد.
در 2 هفته پیش توسط
دوستانی که در مورد کتاب و نویسنده حرف میزنن احتمالا دکتر فرنودی رو نمی شناسن .یکی از بهترین و تاپ ترین روانشناسای ایرانی مقیم کالیفرنیا هستن
در 3 هفته پیش توسط
کتاب کم محتواییه چیزی اضافه تر از اونی که تجربه فردیه خودمونه بهمون اضافه نمیکنه کلا وقت تلف کردنه واسه همینم نصفه رهاش کردم .
در 1 ماه پیش توسط
کتابی فوق العاده و مفید! توصیه می کنم هر کسی باید این کتاب رو بخونه، راهکارهایی واسه مقابله با افرادِ با خلق و خوی بیمار و بدرفتار ارائه میده که بیشتر وقتا خوبم جواب میده. من خودم شخصا قبل از مطالعه ی این کتاب و علم به راهکارهاش، بعضی از شگردا رو در مواجهه با افراد سمی و بداخلاق بکار بستم و انصافا نتیجه بخش بوده. مرسی فیدیبو
در 4 ماه پیش توسط