فیدیبو نماینده قانونی گروه انتشاراتی ققنوس و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب باغ‌های کیوتو

کتاب باغ‌های کیوتو

نسخه الکترونیک کتاب باغ‌های کیوتو به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است. تنها لازم است اپلیکیشن موبایل و یا نرم افزار ویندوزی رایگان فیدیبو را نصب کنید.

درباره کتاب باغ‌های کیوتو

کتاب «باغ‌های کیوتو» نوشته کیت والبرت است. در این کتاب راوی دختر جوانی است که از عشقی تراژیک که در دوران نوجوانی برایش رخ داده می‌گوید. از جنگ جهانی دوم و «راندال» که سخت او را دوست می‌داشت. راندال در جزیره یوجیمای ژاپن کشته می‌شود و کتابی بنام باغ‌های کیوتو را برایش به یادگار می‌گذارد که شرح حال باغ های مینیاتوری زاپن است که نابودی آنها در دوران جنگ رخ می‌دهد. ماجرای خانواده «راندال» و زندگی «آلن» شخصیت اصلی داستان و خانواده‌اش و صدمه‌ای که جنگ به زندگی انسان وارد می‌کند در این کتاب به زیبایی به تصویر کشیده شده است.

ادامه...
  • ناشر گروه انتشاراتی ققنوس
  • تاریخ نشر
  • زبانفارسی
  • حجم فایل 1.58 مگابایت
  • تعداد صفحات ۳۴۴ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب باغ‌های کیوتو

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



کتاب اول

۱

پسردایی ام راندال را توی یوجیما کشتند. قبلاً بهت گفته بودم؟ آخرین نفری بود که در آن جزیره کشته شد. می گفتند بعد از آتش بس و بعد از انتقال باقی سربازها به بیمارستان ها یا به کیسه های اجساد کشته شده بوده؛ حین پاکسازی منطقه یا به قول خودشان عملیات پاکسازی.
یادم می آید وقتی مادرم خبرها را می خواند پشت میز آشپزخانه نشسته بود. نامه را دایی بزرگمان استرلینگ، پدر راندال، نوشته بود با مرکب سیاه و حروفی کج و معوج و با حالتی عصبی، انگار که کلمات از معنیشان آگاه باشند. وقتی مادرم نامه را باز کرد من هم توی آشپزخانه بودم، بعد گرفتم و خودم خواندمش. می گفت که خبر مرگ راندال قطعی است، گرچه اطلاعی در مورد محل احتمالی جسدش ندارند و این که بعد از تسلیم شدن ژاپنی ها گزارشش را به هر کسی که خودش در نظر داشت داده اند و این که کلاً مفقودالاثر شده بود.

من او را خیلی خوب نمی شناختم فقط آن وقت ها که دختر جوانی بودم چند بار دیده بودمش. آن ها در حاشیه خلیج بالتیمور زندگی می کردند، بیرون سادلرزویل. در واقع شهرکی درست و حسابی نبود، فقط یک تقاطع عبوری و یک دفتر پست احاطه شده با مزارع ذرت. عمارتی بزرگ و آجری که به فاصله دوری پشت جاده قرار داشت و برای آن چشم انداز کاملاً بی قواره بود. انگار خواسته باشند آن فاصله را زورکی به ساوانا یا لوئیزویل بچسبانند. لابلای سایه هایی دائمی در انتهای مسیری از درختان انبوه بلوط، اولین دیدارمان را یادم می آید که چطور آهسته از میان تونل بلوط ها رد شدیم. عجب روز خنکی بود، باد هم می آمد. استرلینگ دیگر آن آدم سال هایی که ما به آن دوران سرمستی می گفتیم نبود. زنش سال قبل مرده بود، تنهایش گذاشت تا همین یک بچه شان را تنهایی بزرگ کند و حالا آن قدر پیر شده بود که پدربزرگ بچه به نظر می رسید. در گذشته مدام دعوت های مادرم را رد می کرد، ولی آن سال به دلایلی یک کارت کریسمس بدخط برایمان فرستاد ــ این جریان برمی گردد به قبل از جنگ سال ۳۹ یا ۴۰ ــ و از ما خواست تا برای شام عید پاک برویم آن جا.
مادر همان کلاه مخصوص عید پاک را سرش گذاشت و کت بهاری اش را پوشید که همیشه توی جالباسی برزنتی پشت راهرو نگهشان می داشت، ولی برای هر کدام از ما یک لباس عید پاک جدید دوخت و تاکید کرد پدر پیراهن تمیز تنش کند و کراوات بزند که برای پدرم نوعی فداکاری به حساب می آمد. ریتا به شوخی می گفت ممکن است موقع نفس کشیدن درز لباس پدر بترکد و از هم وا برود.
پدر موتور ماشین را خاموش کرد. نشسته بودیم و گوش می دادیم تا این که ماشین از سر و صدا افتاد. اگر مادر از تصمیمش منصرف می شد و پیشنهاد برگشتن می داد، همه ما سریع قبول می کردیم. ولی فقط لباسش را مرتب کرد و گفت: «خُب.» می خواست جلوِ اتلاف وقت را بگیرد. ما دخترها از جایمان جُم نخوردیم. مسیر طولانی رانندگی پنسیلوانیا تا آن جا آن قدر که باید خسته مان کرده بود.
ریتا گفت: «وقتی تموم شد بیدارم کنید.» همیشه این طور رفتار می کرد. بدنش را حلقه کرد و پاهای درازش را بین من و بتی فشار داد و دعوا راه افتاد. بتی پایش را گرفت و پیچاند و صدای ریتا به هوا رفت که «تو رو جون هرچی سگه ولم کن». مادر نشنیده گرفت، به لبش رژ مالید و لبه آستین کت بهاری اش را تا زد. از پنجره بیرون را نگاه می کردم. مطمئن نبودم توی دل پدرم چه می گذرد. هیچ کس نمی خواست اولین حرکت را بکند، بتی محکم تر پای ریتا را پیچاند و ریتا جیغ کشید: «تو رو جون هرچی سگه، اون دست های لعنتیت رو از پاهام بردار!» مادر برگشت عقب و گفت که از این جور حرف زدن دست بردارد و مطابق سن و سالش رفتار کند.
این توبیخ آخری ریتا را به خودش آورد. سریع سر جایش نشست و با ضربه شدیدی در ماشین را باز کرد.

گفتم درخت بلوط؟ شاید هم گردو بود، این طور فکر می کنم. وقتی بیرون ماشین ایستاده بودیم، صدای افتادن گردو به زمین را شنیدم و صدای آدامس بادکنکی ریتا موقع راه رفتن به طرف درِ ورودی، جایی که راندال منتظرمان ایستاده بود.
سرش را آب و شانه کرده بود و موهایش بویی با طعم شیرین می داد. این اولین چیزی بود که نظر آدم را جلب می کرد. موهای سرش هم مثل مال من قرمز بود و صورتی کک مکی داشت. جلوِ در ورودی ایستاده بود و با دست تکان دادن به ما خوشامد می گفت. هرگز ندیده بودم پسری چنان انگشت های ظریفی داشته باشد، گرچه آن زمان نوجوانی بیش نبود. به نظرم رسید که لاک ناخن زده است؛ بس که ناخن هایش براق و خیس به نظر می آمد. یادت باشد آن پسر مادر نداشت که چیز وحشتناکی است و این که دایی بزرگمان، استرلینگ، هم به زمختی اسمش بود.
به هر حال ریتا و بتی توجه زیادی به او نکردند، دنبال پدر و مادر وارد خانه شدند تا استرلینگ را پیدا کنند و ما کاملاً ناگهانی تنها ماندیم. راندال شانه بالا انداخت و انگار به او پیشنهاد بازی داده باشم پرسید دلم می خواهد که اتاقش را ببینم. ظاهرا کسی حواسش به ما نبود، پس گفتم «باشه». وارد راهروِ نموری شدیم که راندال به آن می گفت گالری نقشه ها. پر از نقاشی های آبرنگ عهد واتیکان بود که مربوط به قبل از پیدایش جهان و گرد شدن آن می شد. به هر حال کمی که جلوتر رفتیم ایستاد و کشورهای مختلف را نشانم داد؛ جاهایی روی نقشه اولیه دنیا که بعدها به کشورهای بزرگ تبدیل شدند.
هنوز می توانم آن انگشت ها را مجسم کنم، باریک و قلمی و رنگ پریده و سفیدی سرانگشت ها. انگار که مدتی طولانی توی حمام مانده باشد.
به راهمان در آن راهروِ نمور و بین وسایل قدیمی اش ادامه دادیم که مخصوص استفاده خدمتکارها بود. راندال چند اهرم عجیب روغنی را بالا و پایین کرد. بعد یک بلندگوی دستی برداشت و جلوِ دهانش گرفت و با لحنی محکم گفت: «من چیزی بجز خون، اشک، رنج و عرق ندارم که تقدیم کنم.» جمله معروف چرچیل است البته، ولی آن موقع این را نمی دانستم. فقط همان جا ایستادم و تماشا کردم. راندال بلندگو را سر جایش آویزان کرد، دوباره شانه بالا انداخت و دری را باز کرد که به مسیری پلکانی می رسید، آن قدر باریک که باید یکوری از آن رد می شدیم.
راندال گفت: «قبلاً اون ها کوچیک تر بودن.»
و بعد، شاید به این دلیل که من جوابش را ندادم ایستاد و به طرف من برگشت.
گفتم: «کی ها؟»
گفت: «آدم ها.»
گفتم: «آها.» و منتظر جوابش ماندم. قبل از آن هیچ وقت با پسری به سن و سال او در تاریکی تنها نمانده بودم.
گفت: «بریم...»
رسیدیم به دری باریک که به راهروِ طولانی تر دیگری باز می شد و به سمت بالا ادامه داشت. به نظر می رسید خانه از صدها جعبه کوچک تشکیل شده که هر کدام با دری ظریف و راهرو و پلکان به هم وصل شده اند؛ کاملاً تاریک، با این که ظاهرا راندال اهمیتی به آن نمی داد. او تمام مدت درباره برده ها می گفت که چطور از مسیرهای زیرزمینی سفر می کردند و از لوئیزیانا به این جا می آمدند، و این که چطور خانواده ای پشت دیوارهای کاذب این خانه زندگی می کرد و او همچنان سعی داشت پیدایشان کند. گفت که هیچ کدام این حرف ها اَلَکی نیست و همه چیز را می داند. گفت، گاهی اشباح آن ها را می بیند، آن ها پنج نفرند، مادر و پدر و سه فرزندشان. و نمی تواند بگوید چطور، ولی محل اختفایشان را پیدا می کند. از روی غریزه.
مطمئن نیستم علاقه زیادی به شنیدن زندگی برده ها در آن اتاق های مخفی یا درباره اشباح آن ها از خودم نشان دادم یا نه. یادت باشد که آن جا مریلند بود، بخش شرقی اش. در آن زمان اگر با قایقی به آناپولیس می رفتی، رنگین پوست ها باید در ردیف های جدا از سفیدپوست ها می نشستند و تفاوت محسوسی با دیگران داشتند. اما در پنسیلوانیا رنگین پوست ها فقط رنگین پوست بودند. یکی از بهترین دوستان پدربزرگت، دکتر رنگین پوستی بود به نام تیت ویلیامز که همه تیت ویلی صدایش می زدند و همیشه اسمش من را به خنده می انداخت، چون هیچ وقت نشنیده بودم لقب کسی را خلاصه کنند.
به هر حال راندال بالاخره یک درِ دیگر را هُل داد که به راه پله دیگری می رسید و بعد اتاقش بود. یک جعبه بزرگ پر از کتاب روی قفسه ها و کپه های بلندی که روی زمین چیده شده بود. پشت سر این جعبه ردیفی از پنجره های زیر شیروانی بود که رو به درختان بلوط باز می شد، یا گردوها. از آن جا سر و صدای گنگ خواهرهایم را می شنیدم، رفتم نگاهی بیندازم اما ارتفاع زیاد بود، به علاوه پنجره ها چرک و کثیف بودند. تا جایی که یادم است بیشتر نوشته های روی دیوارها راجع به دروغ، خیانت، ترس، یا شناخت معرفت بود.
گفتم: «این ها چی ان؟»
راندال از پشت سرم جواب داد: «واژه هایی که باید یاد گرفت.»
گفتم: «آها.» این ابدا چیزی نبود که انتظار شنیدنش را داشتم. حس می کردم انگار از کوهی بالا رفته ام که قله اش را مه پوشانده. ظاهرا راندال حواسش نبود، شروع کرد به ور رفتن با کتاب هایش. مدتی نگاهش می کردم، بعد دیدم که روی پنجره نوشته «کمک». از راندال پرسیدم چه می کند، گفت که صبور باشم. گفت که دنبال گذرگاه درست است. می خواست به من هنر «بیان دراماتیک» را یاد بدهد.
بامزه نیست؟ یادم نمی آید آخرش چه چیزی پیدا کرد. با این که هنوز می توانم صدایش را بشنوم که می گفت آن ها کوچک تر از ما بودند، ولی اگر از من بپرسی در آن ساعات و قبل از این که برای شام عید پاک صدایمان کنند سر پا توی آن اتاق، کنار پنجره های غبارگرفته رو به درختان پیر که برگ هایشان داشتند از خواب زمستانی بیدار می شدند، ایستادیم و چه حرف هایی بینمان رد و بدل شد، باید بگویم که چیزی یادم نیست. می دانم یادآوری چیزهایی که راندال در آن اتاق سرد و نمور می گفت با چیزهایی که معلم ها با سختگیری یادمان می دادند، زیاد قابل مقایسه نیست، ولی او با آن اشتیاق طبیعی و خواندن کتاب ها با صدای بلند، انگار که هر کلمه اش را به من هدیه می داد و کلمات در ذهنم حک می شد. این را می دانم، گاهی زانوهایمان با هم تماس پیدا می کرد و سریع خودمان را پس می کشیدیم و شاید هم نه. خیلی دلم می خواست یک عکس از آن زمان داشتم. لابد در آن نور ضعیف اتاق زیرشیروانی خیلی دیدنی می شدیم، با کتاب هایی در دست هایمان نشسته بودیم زیر لبه پنجره.
***
نامه نگاری عادتمان شده بود. راندال یکشنبه اول هر ماه نامه می نوشت. درباره کتاب های جدیدی که می خواند و چیزهایی که علامت گذاشته بود تا نشانم بدهد برایم می گفت. و من درباره روزهای خاص برایش می نوشتم. مثل روزی که پدر حیاط پشتی را پر از آب کرد تا استخر یخی بسازد، گرچه به مادر گفتیم لوله آب ترکیده و این تنها کاری بود که می توانستیم قبل از پر شدن زیرزمین با آب باران انجام دهیم. البته با غروب خورشید پیش بینی هایمان درست از آب در نیامد و باغچه مادربزرگت به گل نشست و پدر باید حقیقت را به او می گفت.
مادر عاشق باغچه اش بود که ما آن زمستان ما تمام ریشه ها را به گند کشیدیم. اما فصل بهار همه چیز دوباره رشد کرد و گل های صورتی رنگ مادر طبق برنامه شکوفه دادند. دیگر به آن دریاچه نمی گفتیم یا از سیل های زمستانی نمی ترساندیمش.
راندال در نامه بعدی اش از آخرین کتابی که خوانده بود نوشت؛ راجع به باغ های کیوتو. این که چطور این باغ ها از ماسه و سنگریزه و صخره ها ساخته شده اند. می گفت هیچ گُل و گیاهی در کار نیست. زمانی از خزه استفاده می کردند، ولی حتی آن رنگ سبزی که ما می شناسیم نیست. نوشته بود نه چمنزار و نه برگ های سبز، فقط نوعی سبز خاکستری رنگ. حتی نمی توانی در این باغ ها قدم بزنی، چون بیشتر شبیه تابلوهای نقاشی اند. نوشته بود آن ها را از فاصله دور می بینی، قطعاتی که به هم وصلند.
این ها چیزهایی است که هنوز یادم مانده، گرچه آن زمان خواندنش گیجم می کرد. می دانستم که با ژاپنی ها در جنگیم، توی کلاس های درس مدام ضعف های شخصیتی ژاپنی ها را به ما تعلیم می دادند. ما راجع به مصائب مسیح می خواندیم و فهمیده بودیم ژاپنی ها شیطانند، نه تنها به زبانی حرف می زنند که کسی از آن سر در نمی آورد، بلکه کارهایی می کنند که معلم هایمان از بازگویی اش شوکه می شوند. فکر می کردیم لابد یک جور راز است؛ رازی که ما نمی بایست می شنیدیم. اما حالا دیگر چیزهای عجیبی درباره باغ هایشان می دانستم.
***
آخرین باری که او را در خانه شان دیدم، عید پاک سال ۱۹۴۴ بود. هنوز هفده سالش تمام نشده بود. تصورش را می کنی؟ برای اعزام و سربازگیری خیلی زود به نظر می رسید، ولی او فکر کرد بهتر است به جنگ برود، کاری که استرلینگ از او انتظار داشت، از آن کارهایی که پسرها بدون هیچ پرسشی انجام می دادند. هرگز راجع به رفتن حرفی نزده بود و من بعدا همه چیز را فهمیدم. در عوض زمستان آن سال نامه هایش لبریز از کشف های جدید بود، خبرهای شگفت آوری که قصد داشت در عید پاک با من شریک شود و نه پیشاپیش. باور نمی کنی چه فکرهایی توی سرم بود. قصد داشتم هنوز پدر موتور ماشین را خاموش نکرده، از ماشین بپرم بیرون. باید از همه آن راهروهای باریک و گذرگاه ها رد می شدم تا به شجره نامه روی دیوارها و آن پنجره های چرک و کثیف می رسیدم، اما سنگینی نگاه مادر را روی صورتم حس کردم. از من خواست عجله نکنم و در کنارشان بمانم. در واقع سفر غمگینی داشتیم، ریتا به تازگی ازدواج کرده بود و با راجر در کالیفرنیا زندگی می کرد، بتی هم به طور عجیبی ساکت بود. از اولین دیدارمان چند سالی می گذشت، ماجراهایی لذت بخش تر از چیزی که واقعا بود، یک سفر خانوادگی تمام عیار وقتی که هنوز یک خانواده کامل بودیم و البته مهمان هایی با نقاط مشترک خیلی کم در یک مهمانی.
منتظر ماندم تا همه از ماشین پیاده شوند، تا این که مادر در خانه را باز کرد و داد زد سلام. بعد من دویدم به طرف اتاق راندال. راه را بلد بودم. می توانستم چشم بسته از گذرگاه ها رد شوم و از پله ها پرواز کنم. در مسیر به کشورهای روی گالری نقشه ها دست می کشیدم، به نقاط خطر و شهرهای پایتخت. بلندگوی دستی را از روی دیوار برداشتم و با صدای بلند ادای روزولت را درآوردم ــ «من از جنگ بیزارم، الینور از جنگ بیزار است و سگمان فالا هم از جنگ بیزار است.» ــ فقط چون کس دیگری صدایم را نمی شنید.
وقتی به اتاق راندال رسیدم دیدم در باز است، پس بدون در زدن وارد شدم. جلوِ پنجره ایستاده بود، پشت به من. حالتی کاملاً ناآشنا داشت و بزرگ تر از سنش به نظر می رسید، طوری که لحظه ای فکر کردم اشتباها سرزده وارد جای دیگری شده ام، یا این که راندال قدیمی خودمان در اتاق بغل دستی زندگی می کند.
گفتم: «بووو...» این جور دختری بودم.
برگشت، یکه خورد و از جا پرید و من دیدم دارد اسم مرا روی دوده شیشه پنجره می نویسد.

خیلی لاغر بود، صدایش می زدیم نیِ قلیان یا لاغرمردنی؛ فقط دست و پا و گردنِ دراز. تصور می کنم اگر زندگی اش ادامه داشت، باید با کسی ازدواج می کرد که دائم نگران سلامتی اش می بود، برایش غذاهای خاصی می پخت و مواظب لباس پوشیدنش در زمستان می بود. مهم نیست، از آن طرف اتاق به طرفم آمد.
گفت: «حدس بزن.»
سرخ شدم و گفتم: «نمی دونم.» سن و سالِ علاقه به ستاره های سینما و مجلات بود. فکرهای زیادی به سرم زد و هر کدام احمقانه تر از آن یکی، ولی آن قدر می فهمیدم که چیزی بروز ندهم.
از اتاقش بیرون رفتیم، راه پله آشپزها و دالانی باریک و بعد یک در دیگر که همیشه گمان می کردم به آبدارخانه می رسد؛ این راه ما را به گالری نقشه ها برگرداند. مکثی کرد، انگار بخواهد عکس العمل مرا ببیند. گفتم «خب؟» خودش را به نشنیدن زد. دستم را گرفت و به قسمت تاریک تری از گالری رفتیم، یک ساعت شنی در انتهای راهرو دیدم که پشت در یک اتاق نمور و کپکزده بود.
راندال در را بست و به تارعنکبوت های گوشه اتاق اشاره کرد؛ جایی که قطب جنوب نقشه قرار داشت.
راندال گفت: «ببین.» و بعد من دیدم: یک رشته باریک مشکی به طور افقی که زمانِ باقیمانده را از زمانِ سپری شده جدا می کرد و در جهت خلاف هم ترک های دیگری روی دیوار دیده می شد، شکاف هایی که مثل رگ های بدن در آن خانه قدیمی جریان داشت. راندال گفت: «یک سرنخ.»
***
گاهی وقت ها که به آن ایام فکر می کنم خودمان دو نفر را، یعنی خودم و راندال را، از منظره متفاوتی می بینم. از نگاه مادر که یکدفعه در را باز می کند تا برای شام خبرمان کند و ما دو نفر را با هم تنها می بیند، فامیل های موقرمز، که سریع خودمان را جمع و جور می کنیم. می ماند که چه بگوید. یکی از ما که هرگز بزرگ نمی شود، پیر نمی شود. یکی که هرگز گوجه فرنگی نمی کارد، پشت فرمان هیچ اتومبیلی نمی نشیند و به مهمانی های آن چنانی نمی رود. یکی از ما که هرگز بیش از حد نمی نوشد و در تنهایی نمی نشیند و در تاریکی خیالبافی نمی کند.
راندال روی دیوار تقه ای زد و من صدای پوکی عجیبی شنیدم.
گفت: «درست همین جا، درست زیر دماغم.»
راندال فشاری آورد و دیوار مثل کیسه بکس پایین رفت و بعد چهار دست و پا خزید داخل. من هم دنبالش راه افتادم و بدون تردید بی خیال کثیف شدن شلوارکشی سفیدرنگی بودم که مادر اصرار داشت هر سال زیر لباس عید پاکم بپوشم.
دیوار یکدفعه بسته شد و ما را توی سیاهی گذاشت. مشکل می شد نفس کشید، تاریکی غیرقابل تحمل بود و همه جایش سرد. انگار سرمای سایر اتاق ها همه می ریخت توی آن غار. زمین زیر دست ها و زانوهایم خاکی و نمور بود.
صدایش زدم: «راندال؟»
گفت: «همین جاست.» بعد دوباره. «همین جاست.»
صدایش انگار از ته چاه بالا می آمد. ترسیده بودم، حس وحشت از همه طرف آوار می شد روی سرم. جیغ کشیدم و در آن لحظه راندال چاره دیگری بجز روشن کردن کبریت نداشت. درست کنارم نشسته بود، نزدیک و قابل لمس. همین که کبریت کشید و شمع را روشن کرد و روی زمین گذاشت، من هم نشستم.
به هیچ وجه شبیه غار نبود، فقط یک اتاق کوچک که دیوارهایش با صفحه های زرد روزنامه ها پوشانده شده بود؛ کاغذهایی که اعداد را در خود مدفون کرده بودند. هر جایی را که نگاه می کردی، صدها شماره روی دیوارها و سقف دیده می شد. و عجیب ترین چیز این که بعضی با مداد نوشته شده بودند و بقیه با چیزی شبیه به مدادشمعی نارنجی کثیف یا کمرنگ و آن قدر عمیق که کاغذها را پاره کرده بود. ظاهرا نظم یا برنامه خاصی در نوشتنشان وجود نداشت. فقط شماره روی شماره و عدد بالای اعداد دیگر.
صدای نفس های راندال را می شنیدم. گفتم: «فکر می کنی چه چیزهایی رو می شمردن؟»
او گفت: «ضربان قلب ها رو.»
البته آن جا مخفیگاه برده ها بود. چهاردست و پا خزیدم گوشه اتاق و کف دستم به چیز سختی خورد: یک قرقره نخ قرمز، رنگش را خوب به یاد دارم. دو چیز دیگر هم بود که راندال یکی یکی برشان داشت و نشانم داد. یک سوزن زنگزده که هنوز رشته ای نخ قرمز که آخرش گره داشت به آن وصل بود و یک دکمه چرمی. و جعبه ای کوچک شامل کارت هایی عجیب و غریب که احتمالاً کارت های فالگیری باستانی بود، یک دندان که به مرور زمان زردرنگ شده بود، یک دستمال با حروف گلدوزی شده آربی پی با نخ آبی رنگ روی حاشیه و یک تکه کاغذ تاشده. راندال آهسته بازش کرد و برای یک لحظه باورم شد که داستان برده ها داخلش نوشته شده است؛ سرنخی دیگر. اما چیزی برای خواندن وجود نداشت، فقط اعداد و شماره هایی که بی استفاده مانده بود.
راندال کاغذ را به دستم داد، وقتی گرفتم نرمی انگشت هایش را روی انگشت هایم حس کردم.
گفتم: «احتمالاً تنها چیزهایی که می دونستن همین ها بوده.»
و زُل زدم به شماره های روی کاغذ، حس می کردم انگشت هایم داغ شده است.
راندال گفت: «یا این که باید یاد می گرفتن.»
کاملاً نفهمیدم منظورش چه بود، اما گفتم: «درسته.»
گفت: «ببین.» یک شانه برداشت، دندانه های چوبی اش ناهموار بود.
گفت: «شرط می بندم ازش استفاده می کردن.»
گفتم: «آره، منم شرط می بندم.» رفتارم احمقانه بود. مثلاً می خواستم حرف مهمی زده باشم، چیزی که با کشف او جور دربیاید. اما در آن تاریکی محض و سایه هایی که نور شمع از ما می ساخت چیز دیگری به ذهنم نمی رسید. پاهایم را در خودم جمع کردم، همچنان سردم بود. وانمود کردم دارم شماره ها را می خوانم. بعد از مدتی وقتی فهمیدم حواسش نیست سرم را بالا آوردم. خم شده بود و سوزن را به نور شمع نزدیک می کرد، داشت چیزی را می دوخت، دیدم که لبه پارچه شلوارش را می دوزد. توانستم حروف آربی را ببینم و حالا داشت انتهای حرف پی را به پارچه کوک می زد.
جا خورد. مطمئنم تا آن زمان هرگز آن قدر به هم نزدیک نشده بودیم، چشم در چشم و نفس در نفس. نور شمع سن و سالمان را بیشتر از آن چیزی که بود نشان می داد، یک جورهایی ابدی شده بودیم، با روش خاصی توضیح داد: «به گمانم خیلی وقته این شلوارو دارمش.»

تا وقت شام در مخفیگاه برده ها ماندیم، روبروی هم نشستیم و سعی کردیم اعداد را بشماریم و آخرسر دست برداشتیم. راندال یکی دو لطیفه تعریف کرد و با هم خندیدیم. بعد با ته مدادی که همیشه به بند کفشش گره می زد چند عدد به شماره های روی دیوار اضافه کرد ۲۳ /۵ /۱۹۲۷، روز و ماه و سال تولد خودش. یک دقیقه به شماره ها خیره شد، بعد یک خط فاصله پشت سرشان کشید، آن طور که توی کتاب ها بعد از اسم و تاریخ تولد نویسنده ها می بینی، خط فاصله ای به شکل داس.
گفتم «نکن.» بعد انگشتم را تف زدم تا بتوانم خط و نوشته را پاک کنم. شاید هم کمی دیوار لک شد، نمی دانم. همین موقع راندال مچ دستم را گرفت، از قدرت دستش غافلگیر شدم. حرکت عجیبی بود. دستم را به طرف صورتش برد و کف دستم را نگاه کرد، شک ندارم بابت سینه خیزی که روی زمین رفته بودم کثیف و چرک شده بود. ظاهرا برایش اهمیتی نداشت. مدت زیادی طول کشید، نمی دانستم دستم را پس بکشم یا همان طور نگهش دارم، نفسم بند آمده بود و به ضربان قلب خودم گوش می دادم.

یک بار دیگر هم بود. منظورم ملاقاتمان است. صبحی که راندال، در مسیر رفتنش به جبهه، به فیلادلفیا آمد. می خواستند سوار کشتی یونیون پاسیفیک بشوند. در آن روزها سربازها از همه جا سرازیر می شدند تا به اروپای شرقی اعزام شوند، بقیه هم راهی غرب و اقیانوس آرام می شدند. مادربزرگت داستان های بدی از روزهای اول رکود اقتصادی برایم تعریف می کرد. می گفت همان قطار بچه هایی را می برده که خانواده هایشان توانایی پر کردن شکم هایشان را نداشتند یا می گفت پسربچه موسیاهی را یادش می آید که همراه خانواده اش آمده بود، توقف کردند تا پسرک آب بخورد؛ می خواستند او را تحویل قطار ایتام بدهند، اسمش همین بود، پسرک را به شرق می فرستادند و در آن جا سازمانی محل جدیدی برای زندگی کردنشان پیدا می کرد. می گفت بدترین چیزی بود که تا به آن زمان دیده. بدتر از این پسرهای جوان در اونیفرم های روشن که می خواستند دنیا را از فاجعه پیش ِ رو نجات دهند. او حالت بچه ها را در قطار توصیف می کرد، نشسته روی چمدان مقواییشان و از پنجره بیرون را نگاه می کردند، با چشم های باز و پف کرده و جیب سنگین که بجز چند یادگاری از پدر و مادرشان چیز دیگری داخلش نبود، گنج های شخصی؛ چیزهایی که بدون شک در طول سفر طولانیشان گم می کردند. چند بار خواستم درباره راندال با او صحبت کنم، اما نشد. مدام به فکر گرسنگی بچه ها بودم و حسی غریب آزارم می داد.
نمی دانم، فقط موقعی را که راندال از پله های واگن قطار بالا می رفت به یاد می آورم. کت گل و گشادی که تنش بود، پوتین سربازی اش که مثل ناخن هایش برق می زد. می توانم بگویم لحظات سختی بود. من و مادر برای دیدنش به ایستگاه رفتیم. تنها ملاقاتمان که در ایامی بجز عید پاک انجام گرفت و آن لباس مخصوص تنم بود. اگر می دیدی خنده ات می گرفت. دامن پشمی صورتی رنگ پوشیده بودم و بلوز کشمیر صورتی که حروف اول اسم خودم روی قلبش دوخته شده بود؛ هدیه ای از طرف ریتا. به آن لباس خیلی می نازیدم، با رژلب مادر و دستمال معطر تازده ای که در جیب کتم گذاشته بودم.
و اما دیدن راندال روی پله های واگن قطار. آن سال حتی بلندقدتر به نظرم آمد، ما چهره لاغر و نگرانش را در میان باقی سربازها می دیدیم. آن روز صبح باد می آمد و انگار می خواست برف ببارد. باقی دخترها روی سکوها ایستاده بودند و دست تکان می دادند، کنار برادرها و دوست هایشان. شده بودیم مجموعه ای از زن ها و پسرها. مادر یک قدم به جلو برداشت و صدایش کرد و راندال برگشت، لبخندی زد و با دست های باز به سمت ما آمد.
ولی به خاطر مادر بود. وقتی که رفتم تا باهاش دست بدهم، دوستانه بغلم کرد. همان طور که قبلا گفتم پالتوی نظامی پشمی تنش بود و دستمال قرمزی دور گردنش گره زده بود، وقتی نزدیک تر شدم، بوی سرما می داد و عطر یاس آبخورده و دود تنباکو که همه یکباره به دماغم خورد.
محکم تر بغلم کرد و با هیجان گفت: «نگاهش کن.»
مادر گفت برویم آن نزدیکی ها و شام بخوریم. رفتیم. باید منتظر می ایستادیم تا میزی خالی شود، رستوران موج می زد از پسرهای اونیفرم پوش. متوجه شدم که راندال نگاهم می کند، گرچه وانمود کردم که حواسم نیست. به سنی رسیده بودم که به چشم پسرها زیبا می آمدم و همیشه حس می کردم انگار روی صحنه ام و تماشاچی ها از توی تاریکی تماشایم می کنند. مادر تندتند حرف می زد، واضح بود که در آن سالن پر از سرباز عصبی شده، پیشخدمت ها با فنجان های قهوه که لب پَر می زد در رفت و آمد بودند، با لبه پیشبند عرق پیشانیشان را پاک می کردند، صورتحساب می نوشتند و برای دادن سفارش ها دریچه کوتاه آشپزخانه را به هم می کوبیدند. در تمام مدت برق نگاه راندال را روی خودم حس می کردم، انگار که بخواهد چیزی به من بگوید. مثل آن وقت ها دنبال سرنخ می گشت و فرصتی برای حرف زدن.
اما فرصت زیادی نداشتیم. خیلی زود حس جدایی روی آن مکان سایه انداخت. سربازها صندلی هایشان را کنار زدند و در صف پرداخت حساب ایستادند. همه شان مسافر یک قطار بودند. مادر دامنش را مرتب کرد و گفت کم کم باید برگردیم. بعد بهانه تراشید که می خواهد به دستشویی خانم ها برود و ما را با هم تنها گذاشت.
من و راندال دیدیم که او لابلای شلوغی سربازها ناپدید شد. یکدفعه کاملاً تنها شده بودیم.
بهت گفته بودم که او پسر خوش قیافه ای بود؟ خیلی خوب نمی شناختمش ولی موهای قرمزرنگی داشت؛ مثل من، و صورتی لاغر و مهربان. احتمالاً زیباترین چهره ای که تا حالا دیده ام. باید این را به خودش می گفتم، ولی خیلی خجالتی بودم. این طور فکر می کردم: شاید منتظر نیست تا فرصتی پیش بیاید و چیزی به من بگوید، ولی منتظر است تا حرفی از من بشنود.
احتمالاً جرعه ای دیگر از قهوه ام نوشیدم. بعدش این را می دانم که هر کاری کردم، بجز این که مستقیم به چشم هایش نگاه کنم.
بالاخره گفت: «توی قطار بغل دست یکی اهل لوئیزویل نشسته بودم، یک نفر به اسم هاج فلپز.»
گفتم: «هاج؟»
گفت: «تنها هاج توی فامیلشون نیست، یه صف طولانی از هاج دارن.»
به راندال نگاه کردم و شانه بالا انداختم. بعد هر دو خندیدیم. ظاهرا چیز خنده داری به میان آمده بود.

بعد از آن فقط یک نامه از راندال به دستم رسید. قبل از این که با کشتی به شرق دور برود نوشته بود و مبدا پست مهر سان فرانسیسکو را داشت. یادم می آید تمبر روی پاکت مربوط به حال و هوای همان ایام بود، عکس تدی روزولت سوار کالسکه اش بالای تپه سانت جان و راندال یک حباب بالای دهانش کشیده بود که می گفت: «ادامه بده.» با حالتی بین هیجان و دلهره نامه را باز کردم. جوان تر و احمق تر از آن بودم که بفهمم راندال می خواهد چه کند. تصور می کردم همه افکارش منحصر به من می شود، این که نامه اش لبریز از شعرهای عاشقانه است، همان چیزهایی که از لابلای صفحات مجله ستارگان سینما می بلعیدم. در عوض او سان فرانسیسکو را توصیف کرده بود، هوای مه آلود اوایل غروب خلیج، پل گلدن گیت و این که چطور صدای شیرهای دریایی از خیابان های اطراف اسکله شنیده می شود و منظره هایی کشف کرده که شبیه تابلوهای نقاشی است، و این که تنها در شهر قدم می زند. نوشته بود که چطور علاقه اش به کتاب ها را از دست داده و دیگر حوصله شان را ندارد. نوشته بود فرصت ندارد که بنشیند، دلش می خواهد راه برود و هرگز توقف نکند. نوشته بود: «لعنت،» ــ یادم می آید نحوه نوشتن این کلمه را، این که چطور راندال سعی داشت عصبانیتش را نشان بدهد ــ «وقتی کارم این جا تمام شد می خواهم تمام دنیا را پای پیاده بگردم.»
سعی کردم او را موقع نوشتن نامه مجسم کنم، نشسته پشت یک میز فلزی بزرگ در مرکز عرشه کشتی، چیزی شبیه عکسی که در مجله لایف دیده بودم. مجسم می کردم دولا شده روی کاغذ و قلمش را طوری فشار می دهد که انگار رو در رو با هم صحبت می کنیم و روی هر کلمه تمرکز می کند. او را در لباس غیرنظامی می دیدم، بلوز و شلواری که هر سال عید پاک می پوشید. همان لباس همیشگی، بلوز پشمی خاکستری روشن که هر سال کمی به تنش تنگ تر می شد و حالا پاچه شلوارش به بالای قوزک پاهایش می رسید و با همان حروف همیشگی آربی پی بالای زانویش. احتمالاً هرازگاهی قلم را پایین می گذاشت، تکیه می داد و به حالت خاصی فکر می کرد و آن قدر نوک قلم را فشار می داد که انگشت هایش قرمز می شد. برایم واضح بود مثل پسرهایی که دوست دارند نویسنده بشوند، روی آن نامه زور زده بود. از کلمه هایی استفاده کرده بود که لحن واقعی کلامش را می شکست و سعی داشت آن ها را جا بیندازد، ولی آن کلاه به سرش خیلی گشاد می آمد، راندال دمدمی مزاجی که من می شناختم کجا و آن راندالی که خودش می خواست بشود کجا. همان طور که گفتم نوشته بود، «لعنت» و خطی از یک شعر قدیمی.
«من به هزاران چیز فکر می کنم، پایدار و دوست داشتنی، و به آهستگی طعمشان را می چشم.»
این شعر را بیش از صد بار توی اتاقش برایم خوانده بود و کلمات دیگر که همه را به خوبی می شناختم. ظاهرا می خواست همه چیزها را داخلش پر کند.
هنوز هم نامه زیبایی است. سال هاست که پیش خودم حفظش کرده ام. وقت های غریبی راهش را به دستانم پیدا می کند و این جور مواقع همیشه مدتی با آن کلنجار می روم و بارها می خوانمش. تدی روزولت داد می زند: «ادامه بده.» و من بَد و بیراه نثارش می کنم؛ به همه شان. بعد نامه را از لفاف مخصوصش بیرون می آورم، آن قدر آهسته تای کاغذ را باز می کنم که انگار بخواهم هدیه ای را برای اولین بار باز کنم. گاهی در خیال خودم نگران می شوم، نکند کلمه هایش گم شده باشند، نظمش به هم ریخته باشد یا نامه به شکلی کشف نشدنی عوض شده باشد.
اما نه، قبل از سلام و احوالپرسی و هر چیزی اسم خودم و شیرینی کلمه «عزیزم» را می بینم و دوباره می شوم همانی که بودم. شاید او موقع نوشتن نامه مرا مجسم می کرده، پشت آن میز فلزی براق، کنار پنجره و هوای تازه اقیانوس و عطر اکالیپتوس و صدای شیرهای دریایی. آخر نامه امضاء کرده بود: «باعشق، راندال.» و زیر امضاء شاخه گلی زیبا به شکل کمان.

نظرات کاربران درباره کتاب باغ‌های کیوتو

داستان زیبایی از عشق پاک دو جوان و بیهودگی جنگ
در 1 سال پیش توسط