فیدیبو نماینده قانونی انتشارات محراب قلم و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .

کتاب افسانه‌های گم‌شدگان

نسخه الکترونیک کتاب افسانه‌های گم‌شدگان به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است. تنها لازم است اپلیکیشن موبایل و یا نرم افزار ویندوزی رایگان فیدیبو را نصب کنید.

درباره کتاب افسانه‌های گم‌شدگان

کتاب «افسانه‌های گمشدگان» نوشته آن جوناس است.
در این کتاب نویسنده، ۱۰ افسانه از افسانه‌های قدیمی مردمان نقاط مختلف جهان را کنار هم گردآوری کرده است.
هر کدام از این افسانه‌های پیشینه‌ای به قدمت تاریخ دارند که می‌تواند برای هر خواننده‌ای جذاب باشد.
در بخشی از کتاب «افسانه‌های گمشدگان» می‌خوانیم:
«آیا می‌خواهید افسانه‌ی شهر ایس را بدانید؟ شهری با هزاران شکوه و جلال که در اعماق دریا مثل یک کشتی طوفان زده غرق شد.
این داستان از سرزمین کیمپر آغاز می‌شود؛ جایی که گرادلون حاکم کورنوآی در آن زندگی می‌کرد.
گرادلون در دوران جوانی، حاکمی نترس، شجاع و قدرتمند بود؛ امّا اکنون مثل سایه‌ای بود که تاج بر سر داشت. تنها چیزی که او می‌خواست این بود که در اتاقش همراه خاطرات شومش تنها بماند. درباریان همه تلاش می‌کردند که او دوباره سرحال شود؛ امّا هیچ کدام از کارهایی که انجام دادند، مثل برپایی مسابقات، جشن‌ها و مجالس شعر و فایده‌ای نداشت و او به هیچ کدام توجهی نمی‌کرد؛ چون همه اموال او را می‌خواستند و بعد درست مثل دوران جوانی‌اش از شدت خشم و عصبانیت بر سر آن‌ها فریاد می‌کشید. او می‌خواست که او را تنها بگذارند! و هر کس که دستور او را انجام نمی‌داد، مجازات سختی نصیبش می‌شد...
باید به سال‌های گذشته‌ی او رجوع کنیم».

ادامه...
  • ناشر انتشارات محراب قلم
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 1.14 مگابایت
  • تعداد صفحات ۹۶ صفحه
  • شابک

معرفی رایگان کتاب افسانه‌های گم‌شدگان

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

۱. باغ طول عمر



(قصه ای چینی)

در گذشته های دور، در چین، در عصر اژدهای باران و شاهزاده های جید (سنگ یشم) کوهی به نام کان لان وجود داشت. امروز یاد و خاطره ی این کوه فقط در خاطر تعداد اندکی از مردم چین باقی مانده است و دیدن آن در خواب امکان پذیر است.
کوه کان لان آن قدر مرتفع بود که هیچ انسانی هرگز نتوانسته بود قله ی آن را ببیند. چون قله ی کان لان به قدری در عمق آسمان بالا رفته بود که به نظر می رسید شب ها با ستاره ها در تماس است. البته نسل های زیادی آرزوی بالا رفتن از شیب های آن و پی بردن به راز آن را داشتند. بعضی ها سعی کردند از این کوه صعود کنند، امّا نتوانستند اطلاعاتی درباره ی آن برای دیگران بیاورند؛ چون دیگر به سطح زمین بازنگشتند. چه بلایی بر سر آنها آمد؟ مرگ تنها انتخاب آن ها بود. در واقع اطراف کوه کان دان آب های سیاه و خروشانی جریان داشت که گفته می شد، هیچ چیز، حتی یک دستمال، هم نمی توانست در این آب ها شناور بماند.
به نظر می رسید سواحل رودخانه های اطراف این کوه، از شن های ظریف پوشیده شده است؛ امّا بیچاره کسی که پا روی این شن ها می گذاشت! این شن ها متحرک و ترسناک بودند و هر کسی که روی آن ها پا می گذاشت، شانس زنده ماندن نداشت.
این کوه وحشتناک مانند ستونی عمودی که آسمان را نگه می دارد، قد برافراشته بود. با این که باریک و کم عرض بود، نُه طبقه ارتفاع داشت که هر چه به قله نزدیک می شد، باریک تر می شد. هر طبقه از این کوه نوعی بالکن داشت که دور تا دور آن دیواری مرتفع که روی آن درهای غول پیکری از جنس مفرغ تعبیه شده بود، دیده می شد. از درهای طبقه ی اول، آب های غلیظی از چهار رودخانه ی بزرگ چین فوران می کرد. از درهای طبقات بالاتر، بی وقفه باد و انواع طوفان ها به سمت امپراطوری میلیو می وزید و در برابر تمام راه های کوه کان لان، اژدهایی با پوزه ی آتشین و سوازن تر از گدازه های آتشفشان نگهبانی می داد.
آن چه که آسمان همیشه از چشم های قربانیان پنهان می کرد، آخرین طبقه ی این کوه عجیب بود. در آن بالا، مرتفع ترین قصر دنیا قرار داشت. در این قصر که از جید(سنگ یشم) ساخته شده بود، زی وانگمو ملکه ی غرب - که آن را مادر طلای غرب شگفت انگیز یا مادر امپراطوری آسمانی جید می گفتند - زندگی می کرد. رازی که در اطراف ملکه وجود داشت، با ترسی که در وجودش احساس می کرد، برابری نمی کرد.
هزاران خدمتکار بی وقفه مثل سایه های بدون کلام در خدمت ملکه بودند و او هر روز با آواز خواندن و بافتن یک تکه پارچه خود را مشغول می کرد؛ پارچه ای که انتهای آن را نمی شد تشخیص داد؛ چون بسیار بلند بود. در هر ساعت از روز و شب، پرنده های بزرگ آبی رنگ سه پا برای نگهبانی به بالای قصر پرواز می کردند. ملکه ی غرب اغلب این پرنده ها را تماشا می کرد و از خود می پرسید:
- چرا این پرنده ها این قدر خودشان را خسته می کنند؛ هیچ کس نمی تواند تا این ارتفاع و به این مکان که بیش از زمین به آسمان نزدیک است، بالا بیاید.
بسیار دورتر از این مکان خدایان امپراطوری میلیو زندگی می کردند. هزاران هزار سال بود که آن ها بدون هیچ مشکلی به زندگی خود ادامه داده بودند. هر روزشان مثل روزهای قبل گذشته بود؛ درست مثل یک نخ ابریشمی که تا بی نهایت کلاف می شود.
امّا یک روز اتفاق عجیبی رخ داد. یکی از الهه ها که در حال آرایش بود و صورت خود را در آب فیروزه ای رنگ دریاچه نگاه می کرد، تار موی نقره ای رنگی در موهای سیاهش پیدا کرد. ابتدا آن چه را که به چشم می دید، باور نکرد؛ چون خدایان هرگز پیر نمی شدند و این غیر ممکن بود! چون گذشت عمر که از یک کودک چاق می تواند پیری فهمیده بسازد، فقط مخصوص انسان های روی زمین بود. بنابراین خواهرانش را صدا کرد و نگرانی اش را با آن ها در میان گذاشت. آن ها بلا فاصله بعد از شنیدن این خبر ناراحت شدند. یکی از آن ها به او گفت:
- من نمی خواستم این مطلب را زودتر به تو بگویم؛ چون فکر می کردم تنها کسی هستم که چنین بد اقبالی نصیبم شده است. امّا اگر خوب به صورت من نگاه کنی، به خوبی سختی روزگار را در گوشت و صورت من می بینی و دیگر آرایش نمی تواند آن را پنهان کند.
یکی دیگر از خواهرها به او نزدیک شد و دستکش هایش را از دست بیرون آورد و گفت:
- می بینی که مدتی است لکه هایی روی پوستم ظاهر شده است.
خواهر اول گفت: باید در این باره با برادرانمان صحبت کنیم.
همگی به طرف قصر - که می دانستند مطمئناً مردان در آن جا مشغول تمرین شمشیر بازی هستند - به راه افتادند. وقتی آن ها به تالار تمرین رسیدند، متوجه شدند که این اتفاق فقط گریبان آن ها را نگرفته است. برادران بزرگ ترشان روی زمین نشسته بودند و با چهره هایی در هم ریخته از درد، زانوهایشان را در میان دست ها گرفته بودند. آن ها بلافاصله بعد از دیدن خواهرانشان سعی کردند به سرعت از جا بلند شوند. یکی از خواهران به آن ها نزدیک شد و لبخند زنان گفت:
- دیگر لازم نیست دردت را پنهان کنی. ما همگی درگیر چنین دردی هستیم. زمان که تا این جا ما را فراموش کرده بود، تصمیم گرفته قانون انسان ها را برای ما اجرا کند. بدن ما خمیده، موهایمان سفید و پوستمان چروک شده است.
- کاملاً درست است. نمی دانم چرا این طور شده است. من سعی کردم از ستاره ها دلیل آن را بپرسم و علامت هایی را که روی لاکِ لاک پشت مقدس است، رمز گشایی کنم؛ امّا هیچ چیز به من الهام نشد. می ترسم که عمر جاویدان که در سرنوشت ما بوده است، نصیبمان نشود و در کم ترین زمان با عصایی از جنس عاج این راه را به پایان ببریم.
- چه باید کرد؟ اگر ما که خدایان هستیم، راه حلی پیدا نکنیم، چه کسی می تواند این کار را انجام دهد؟

نظرات کاربران درباره کتاب افسانه‌های گم‌شدگان