فیدیبو نماینده قانونی گروه انتشاراتی ققنوس و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب خط تیره ، آیلین

کتاب خط تیره ، آیلین

نسخه الکترونیک کتاب خط تیره ، آیلین به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است. تنها لازم است اپلیکیشن موبایل و یا نرم افزار ویندوزی رایگان فیدیبو را نصب کنید.

درباره کتاب خط تیره ، آیلین

هفته بعد مادر علف‌ها را که سوزاند گفت: «خوب نیست توی باغچه گل حنا بکاریم؟» پرده را کنار کشید. پروانه‌های خامه‌دوزی توی چین‌ها جمع شدند. پدر روی پایین‌ترین پله حیاط نشسته بود. از پنجره اتاق فرانک، او کوچک به نظر می‌آمد. مادر قوطی نقره‌ای سیگار را باز کرد. سیگاری در آورد، آتش زد و از اتاق بیرون رفت. بهنام تا آشپزخانه همراهم می‌آید. صندلی را عقب می‌کشم. می‌نشینم. گوجه و خیار را روی آدم‌های کوچک و رنگی کاسه چینی خرد می‌کنم. آبغوره و روغن زیتون می‌ریزم. بهنام کاهوهای خرد شده را توی ظرف خالی می‌کند و قاشق می‌کشد به آدم‌های کوچک و رنگی بشقاب، بعد بی‌آن که حرفی بزند می‌نشیند. برایش چای می‌ریزم. انگشتش را به لبه لیوان می‌کشد. حرفی نمی‌زند. سه بشقاب روی میز می‌گذارم. نانسی پای بهنام را بو می‌کشد. پف می‌کند و یکی از چشم‌هایش را می‌بندد. شیر ته پارچ را توی ظرف سفالی‌اش خالی می‌کنم. توی بشقاب فرانک سیب‌زمینی سرخ شده و دو تکه کوچک ماهی می‌گذارم. شعله گاز را خاموش می‌کنم. روی سررفته سوپ نمک می‌ریزم. می‌گویم: «این بار اگر آمد...»

ادامه...
  • ناشر گروه انتشاراتی ققنوس
  • تاریخ نشر
  • زبانفارسی
  • حجم فایل 1.66 مگابایت
  • تعداد صفحات ۲۰۸ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب خط تیره ، آیلین

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

سومین ماه است که ما زن ها دور هم جمع می شویم و از هر دری حرف می زنیم. یکی دوتامان توی آشپزخانه می پلکند. یکی از ما که رژیم لاغری گرفته، می نشیند روبروی مادر. نرمه انگشتش را می کشد به خیسی گوشه چشم او و همیشه اصرار دارد باور کنم مادر هنوز ناله می زند. فال قهوه هم که می گیریم، سرش را نزدیک آن که فال می گیرد می آورد، می گوید: «اول خبرهای خوب!» بوی دهانش حالم را به هم می زند. شاید به خاطر همین بوی لعنتی است که چند تا از ما سرهامان را کنار می کشیم. توی فنجان یکیمان همیشه چند تا صلیب هست که نگرانش می کند. آن که خوب عربی می رقصد، فنجان قهوه را در جهت عکس قلبش سر و ته می کند و به اسم شوهرش فال می گیرد. می گوید: «شوهرم برای این که از زندگیش چیزی نفهمم قهوه اش را نمی خورد یا تا ته سر می کشد. هیچی نیست که دستش را رو کند الاّ چند تا نقطه اندازه سر سوزن.»
چند تا از ما دخترهاشان را همراهشان آورده اند. آن که فال می گیرد با سر تیز چاقوی میوه خوری جایی را توی فنجان یکی از دخترها نشان می دهد و می گوید: «یک حرفِ اسم کسی که دوستت داره این جاست.» دختر از ما جدا می شود. گوشی را برمی دارد. شماره می گیرد. یکیمان چشمک می زند. داد می کشد که: «باز تو درگوشی حرف زدنت را شروع کردی؟» وقتی می خندد دندان های بزرگ سفیدش بیش تر پیدا می شوند. همیشه بلند می خندد و هی چشمک می زند. هر وقت ته فنجانش را انگشت می زند، نقش پله یا ستاره می افتد یا کلاه. آن که فال می گیرد فنجان قهوه را می چرخاند و شکل ها را تعبیر می کند. با هر یکی دو تعبیری که می کند فنجان را برمی گرداند رو به ما. آن که عربی می رقصد اشاره می کند به آن که دندان های بزرگ سفید از پشت خنده اش بیرون زده اند و با دست چپ رعشه دائم دست راست را پوشانده است. می پرسد: «چه می کنی با این همه خوشبختی؟!»
یکی دیگر از ما که مثل مردها لباس می پوشد نانسی را گرفته روی سینه اش و صورتش را هی می مالد به گوش و سر او. می گوید: «چه گربه مامانی داری!» انگشت اشاره را می اندازد زیر پنچه نانسی.
زنی که از همه ما چاق تر است می آید می نشیند کنار من، می گوید: «عسلم! اسم مرض مادرت چی بود؟» موهایش را می برد پشت گوشش. می گوید: «یک روز بیدار شدی دیدی چیزی یادش نمی آد؟ یا این که...»
می گویم: «یواش یواش یادش رفت. فکر می کنم خودش هم نفهمید. هنوز هم نمی فهمه.»
می گوید: «من هم شاید بگیرم.»
می پرسم: «چی بگیری؟» نگاه می کنم به صندل های قرمزش.
می گوید: «همین مرض مادرت را. به خدا من هم خیلی فراموشکار شده ام.»
می گویم: «شوخی می کنی؟ مادر من ریزریز عوض شد. گاهی بداخلاقی می کرد. گاهی گم می شد. گاهی هم...»
گفتم: «مادر، اگر این دفعه راه را گم کردی بگو من آلزایمر دارم، شماره تلفنمان را نشانشان بده.» شماره را نوشتم.
گفت: «چی؟» کاغذ را تا زدم.
گفتم: «بگو آلزایمر داری، بعد این شماره را نشان بده.»
گفت: «آلزایمر؟»
گفتم: «پس چی باید بگی؟!»
گفت: «در مورد چی؟»
تلفن زنگ زد. فردین بود.
گفت: «صدات چرا گرفته؟»
گفتم: «مادر امروز گم شده بود. اتفاقی پیداش کردم.»
پرسید: «کجا بود؟»
«حیاط قدیمی.»
«بعد این همه وقت چه طور آن جا را یادش بوده؟»
«شاید عادت.»
«تو چه جوری پیداش کردی؟»
«حدس زدم. فکر کن اگر گم می شد و پیدا نمی شد چی؟»
«براش پلاک می فرستم. از خانه که دور بشه آلارم می فرسته.»
«نمی خواد.»
خندید. «پس اسم و آدرسش را بنویس روی مقوا، بچسبان به سینه اش.»
گوشی را گذاشتم.
مادر گفت: «کی بود؟»
گفتم: «فردین.»
گفت: «کی؟»
تلفن باز زنگ زد.
فردین گفت: «قطع کردی یا قطع شد؟»
گفتم: «حوصله شوخی ندارم.»
گفت: «برای خودت گفتم.»
گفتم: «لازم نکرده.»
گفت: «روی کاغذ بنویس آلزایمر داره، بگذار توی کیف دستیش.»
گفتم: «تا حالا پنج بار کیفش را گم کرده.»
گفت: «پس فعلاً هر چند روز یک بار با خودکار روی دستش بنویس.»
گفتم: «این یکی شاید بشه.»
پوست مادر زیر نوک خودکار سیاه چروک می خورد. روی مچ دستش نوشتم: «من آلزایمر دارم.» مادر هی دستش را پس می کشید. روی دست دیگرش آدرس خانه را نوشتم. مادر با دستی که رویش نوشته بودم: «من آلزایمر دارم» از دستم نیشگون می گرفت و فحش می داد.
آن که از همه ما چاق تر است، می پرسد: «برای بچه کاری نکردی؟»
می پرسم: «چه کار کنم؟»
می گوید: «ای کلک!» دست بزرگ و سفیدش را می کوبد روی پایم. می خندد. لم می دهد روی مبل. می گوید: «این همه پیردختر، یکی را برای شوهرت صیغه کن.» می خواهم بگویم «تو هم یکیشان.» نمی گویم.
می گوید: «بعد وقتی زایید بفرست بره پی زندگیش.» می خندد. «پول حلاّل مشکلاته، بگذار کف دستش، خلاص.»
سر تکان می دهم. پول حتما یک روز او را توی خودش حل می کند و از همه هیکل سفیدش جز پیراهن حریر سیاه و یک جفت صندل قرمز چیزی نمی ماند. سیگارش را روشن می کند. با دو انگشت از لبش دور می کند و با دست دیگر بازویش را بغل می کند.
غروب که می شود، بهنام می آید. زن ها می روند. فنجان های قهوه روی دستمال های کاغذی کف سینی دمر مانده اند. بهنام بی آن که لباس هایش را عوض کند می نشیند. یکی یکی نعلبکی هایی را که به فنجان ها تکیه دارند برمی دارد و نقش ها را نگاه می کند. فنجان ها را توی سینی می گذارد. نعلبکی ها را روی هم می چیند کنار فنجان ها. فنجان مرا برمی دارد.
می پرسد: «مال تو بوده؟»
من، همان طور که بساط شام را آماده می کنم، برایش هرچه را که زن توی فنجانم دیده می گویم. بعد از شام روی کاناپه دراز می کشد. فنجان ها را که توی وایتکس گذاشته ام، یکی یکی درمی آورم. از همان جا که ایستاده ام حرف های زن چاق را تعریف می کنم. صدای آب بلند است. بلند بلند می گویم و به ته مانده رژلب هایی که با وایتکس از لب فنجان پاک نشده اند کف و ابر می مالم. دست هایم را چرب می کنم. کوسن مخمل سبز را از روی گوش بهنام برمی دارم. چشم ها را باز می کند. می پرسد: «تو هنوز بیداری؟» غلت می زند. پشت به تلویزیون می کند. پتو را از روی پای مادر پس می زنم. دست می اندازم زیر بازوهاش. سرش را به سینه ام می گیرم. تا دم تخت، پاهایش روی زمین کشیده می شوند. از بیرون بوی گازوئیل و دود می آید و صدای پت پت موتور. روی تاریکی پنجره طبقه سوم خانه روبرو مرد همسایه دارد حصیر آویزان می کند. پرده را می کشم. چراغ را خاموش می کنم. از لای پرده بیرون را تماشا می کنم. مرد رفته تو. حصیر مانده و قفس خالی کنار پنجره که حتما با یکی دو میخ به دیوار نصب شده است. صدای چکه های آب شیر هرز حمام پیچیده توی خانه. ملافه را می کشم تا روی گردن مادر. بهنام را صدا می زنم. پی اش چند قدم می روم. لکه ها را که روی زمین می بینم برمی گردم. تی را توی حمام می شویم و جای پنجه های شیری نانسی را تی می کشم و به صدای چکه های شیر هرز حمام محل نمی گذارم.

از خودم می پرسم: «من سنجاق قفلی فرانکم یا فرانک سنجاق قفلی من؟» نور لامپ شمعی دیوارکوب افتاده روی تارهای سفید و ته مانده بلوطی موهاش. نشسته روی زمین. سرش را گذاشته روی دسته صندلی کنار میز تلفن. خیره مانده به جایی روی دیوار. دستم را روی شانه اش می گذارم. پس می زند. بلند می شود. صدای لخ لخ دمپایی هایش توی هال می پیچد. به اتاق مادر می رود. دوباره به هال می آید. برمی گردد به اتاقش. می نشیند لب تخت. جای اندام باریک و لاغرش روی تخت گود مانده. بالای تخت، لب های باریک روشنا توی قاب حصیری از هم باز شده. می خندد. بهنام می گفت باید سعی کنم اهمیت حادثه را از بین ببرم. می گفت: «این طوری فراموش می کنه.» اما فرانک هر روز تصادف را تکرار می کرد. هر روز چند بار اتوبوس از جاده می گذشت. هر روز سرعت داشت. هر روز جاده لغزنده بود و سرد و شیشه ها را بخار خیس و مات کرده بود. هر روز چند بار اتوبوس از جاده منحرف می شد. چپ می کرد. پر صدا از شیب کوه پایین می آمد. شیشه ها خرد می شدند. ظرف های بنزین قاچاق آتش به پا می کردند. حمید می سوخت. فرانک چشم ها را هم می گذاشت. چشم که باز می کرد، جلوی رویش آب بود و بالای سرش گُله به گُله آتش. هر روز روشنا بعد از پانزده روز پیدا می شد. هر روز لای لجن های رودخانه بود و هر روز تقصیرها را فرانک به گردن می گرفت.
دمپایی ها را کنار می اندازد. دم پنجره، پشت به من، رو به غروب می ایستد. از بیرون صدای گربه می آید. شاید از حیاط همسایه است. بهنام می گوید: «از کجا معلوم، شاید توی حیاط ما آمده!» روزنامه های تا شده را می اندازد روی میز. می گوید: «کاری به کارش نداشته باش. اگر توانسته بیاد بگذار باشه.»
لم داده روی مبل. نانسی را گذاشته روی پاهاش. همین طور که تلویزیون تماشا می کند، کیلکا به او می دهد. نانسی تازگی ها خرخر می کند. بهنام می گوید: «عادت همه گربه هاست.» سراغ مادر می روم. آهسته می گویم: «تمام مبل ها بوی کثافت گرفته. جای گربه که روی مبل نیست.»
بهنام می گوید: «چی گفتی؟» جواب نمی دهم. ماهی کیلکایی را که زیر پا له شده، از زمین برمی دارم. نانسی پی ام می دود. به پس مانده خون زبان می کشد. با پا آهسته به پهلوش ضربه می زنم: «گم شو.» دمش را بالا می گیرد و خودش را به پاهای مادر می مالد. یکی از زن ها می گفت: «این یعنی تشکر.» پس نانسی از مادر تشکر می کند. مادر عین عکس، خیره مانده به روبرو. بهنام می گوید: «برای کسی که زندگی نباتی داره فرقی نمی کنه این جا باشه یا خانه سالمندان.» روی دیوار اتاقش را نقاشی کرده ام. درخت کشیده ام با تنه قهوه ای تیره. جای نور رنگ شیری زده ام. مثل این که آفتاب شب و روز از پنجره بتابد. برگ ها توده سبز تیره اند، فقط سبز تیره. پرنده ها را فرانک با زغال کشیده. هفت های بازند، سیاه و بزرگ، روی دیوارهای اتاق خودش و همین دیوار. بهنام می گوید: «خیال کن کلاغند!»
فرانک لبه تیز زغال را به شیشه می کشد. صدای جیغ شیشه و زغال توی اتاق می پیچد. گوش هایم را می گیرم. کف دستش را می کشد به لکه سیاه روی شیشه.

نظرات کاربران درباره کتاب خط تیره ، آیلین

بسیار زیبا بود.
در 2 سال پیش توسط