فیدیبو نماینده قانونی انتشارات محراب قلم و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب افسانه‌های گرگ‌ها

کتاب افسانه‌های گرگ‌ها

نسخه الکترونیک کتاب افسانه‌های گرگ‌ها به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

با کد تخفیف fdb40 این کتاب را در اولین خریدتان با ۴۰٪ تخفیف یعنی ۱,۲۰۰ تومان دریافت کنید!

درباره کتاب افسانه‌های گرگ‌ها

در یک روز پاییزی، ماتیو تایفر، با زحمت زیاد در حال شخم زدن مزرعه‌اش بود. با این که پاییز بود، هوا هنوز گرم بود و آخرین جیرجیرک‌ها در میان علف‌ها جیر جیر می‌کردند. ماتیو هم ناراحت بود؛ چون گاوها به سختی گاو آهن را می‌کشیدند. با این که آن دو گاو قوی هیکل، سالم و چاق بودند اما ترجیح می‌دادند در طویله بمانند و در کارها به اربابشان کمک نکنند. بلانشارد و روسو [منظور همان دو گاو است] به آرامی حرکت می‌کردند و گاو آهن را می‌کشیدند. ماتیو که دیگر کاسه‌ی صبرش لبریز شده بود، بالاخره فریاد زد و به گاوها گفت: - بروید به جهنم، خدا کند گرگ شما را بدرد! در همان نزدیکی، گرگ بزرگ لاغر اندامی پرسه می‌زد. گرگ حرف دهقان را شنید و به این فکر افتاد که آن دو گاو زیبا و چاق و چله را شکار کند؛ بنابراین در میان بوته‌ها پنهان شد و تا غروب آفتاب صبر کرد. ساعت‌ها گذشت و گرگ هنوز منتظر بود. وقتی کار روزانه تمام شد، دهقان به سراغ گاوها رفت تا آن‌ها را از گاوآهن جدا کند. ناگهان گرگ از بیشه‌زار بیرون آمد و به طرف دهقان رفت و گفت: - من آمده‌ام گاوهایی را که قول داده‌ای، ببرم! دهقان با تعجب گفت: مگر من به تو قولی داده بودم؟ من هرگز تو را ندیده‌ام! چه گونه باید به تو قولی داده باشم؟ اما گرگ پافشاری کرد و گفت: این قدر طفره نرو! من باید آن چه را به من قول داده‌ای، به دست آورم و گرنه تو و گاوهایت را با هم می‌خورم. دهقان و گرگ مدت زیادی با هم جر و بحث کردند. ماتیو با حرکت دادن دست و پا به گرگ اعتراض می‌کرد و گرگ هم دهانش را باز می‌کرد و دندان‌های تیزش را به او نشان می‌داد.

ادامه...

بخشی از کتاب افسانه‌های گرگ‌ها

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



۲. سر گرگ



در زمان های گذشته، پیرمردی با همسرش در کلبه ی کاه گلی کوچکی در اعماق جنگل زندگی می کرد. کلبه ی آن ها کوچک ولی راحت بود؛ به خصوص برای گربه ای که در آن خانه زندگی می کرد. گربه بیشتر اوقات کنار بخاری می خوابید.
پیرمرد و پیرزن گوسفندی هم داشتند که از گیاهان اطراف کلبه تغذیه می کرد. همه چیز خوب پیش می رفت و هر کدام از آن ها از زندگی ای که داشتند، راضی بودند؛ تا این که یک روز گربه مرتکب خطایی شد. او به سراغ ظرف خامه رفت و مخفیانه به خامه لیس زد و ظرف خامه افتاد و … شکست.
پیرمرد همیشه با گربه خوش رفتاری می کرد؛ اما این بار عصبانی شد و با صدای بلند به همسرش گفت: باید این گربه را از خانه بیرون کنیم. او به درد هیچ کاری نمی خورد. خامه ها را می خورد و همه ی اسباب ها را می شکند.
گربه وقتی حرف های پیرمرد را شنید، ترسید و تصمیم گرفت فوراً از خانه فرار کند و به جنگل برود. اما تغییر عقیده داد؛ چون تنهایی جنگل رفتن، کار محتاطانه ای نبود. بنابراین به سراغ گوسفند رفت و به او گفت:
- گوسفند، دوست من! ما باید خیلی زود فرار کنیم و به جنگل برویم! همین الآن، پیرمرد و همسرش در کنار بخاری دیواری با هم حرف می زدند و فکر می کردند من خوابیده ام. نمی توانی حدس بزنی که آن ها چه نقشه ای کشیده اند!
گوسفند گفت: زود بگو ببینم؛ چه نقشه ای!
گربه گفت: آن ها تصمیم گرفته اند ما را بکشند! آن ها از پوست تو خمره درست می کنند و گوشتت را برای شب عید کباب می کنند و سر میز غذا می گذارند.
گوسفند با تعجب گفت: اما … اما! من نمی توانم از این جا فرار کنم؛ چون حصار بسته است!
گربه گفت: صبر کن، من آن را باز می کنم.
سپس گربه چِفت حصار را با دست های ماهرش باز کرد و در را فشار داد!
ابتدا گوسفند و گربه آهسته قدم برمی داشتند تا کسی متوجه فرار آن ها نشود؛ سپس به سرعت دویدند و از آن جا دور شدند. همین طور که دوان دوان حرکت می کردند، در پیچ و خم یک بوته زار، با سر بریده ی گرگی برخورد کردند که روی زمین و در میان برگ های خشک افتاده بود. گوسفند و گربه از دیدن این منظره ترسیدند؛ اما وقتی دیدند که آن سر، گردن و بدن ندارد، خیالشان راحت شد.
گوسفند گفت: چه عجیب! پس بقیه ی بدن گرگ کجاست؟
گربه گفت: حتماً حیوانی درنده تر از گرگ به او حمله کرده و آن را خورده است. حالا بیا این سر را با خودمان ببریم، شاید به دردمان بخورد.
گوسفند گفت: هر چه تو بگویی!
سپس گربه و گوسفند به راه افتادند؛ آن قدر راه رفتند تا این که دیگر خورشید در بالای درختان ناپدید و به زودی جنگل تاریک شد. چند لحظه بعد آن دو، نوری را در مقابل خود دیدند و به طرف آن حرکت کردند. در وسط جنگل که درختی نداشت، دوازده گرگ دور هم کنار آتش زیبایی نشسته بودند.
گوسفند و گربه با دیدن این صحنه وحشت کردند؛ سپس زیر لب با هم صحبت کردند و تصمیم گرفتند به آتش نزدیک شوند. آن دو حالتی مطمئن به خود گرفتند و به گرگ ها گفتند:
- شب بخیر، گرگ های عزیز!
گرگ ها آن چه را می دیدند و می شنیدند، باور نمی کردند. اما بالاخره در کمال ناباوری به آن ها گفتند:
- سلام، گربه! سلام گوسفند!
گرگ ها بی آن که نگاهشان را از آن دو برگردانند، همگی دهانشان را لیسیدند؛ چون معمولاً وقتی گرگ ها طعمه ای را می بینند، بی اختیار آب از دهانشان سرازیر شود.
گربه که وانمود می کرد چیزی ندیده، با خیال راحت نزدیک آتش رفت و کنار گرگ ها نشست و به آن ها گفت:
- دوستان عزیز، من تصور می کنم که همگی گرسنه باشید …
گرگ ها با حالتی که نشان می داد گرسنه اند، به گربه نگاه کردند.
سپس گربه خطاب به گوسفند گفت: خب، دوست من، اکنون آن چیزی را که چند ساعت پیش شکار کردیم، بیاور تا از مهمانانمان پذیرایی کنیم!
سپس رو به گرگ ها گفت: از این که غذا کم است، مرا ببخشید؛ چون من فقط باقی مانده ی غذای ساده ی خودمان را می توانم به شما تعارف کنم!
گوسفند موضوع را فهمید. از آن جا دور شد و لحظه ای بعد با سَر گرگ نزد آن ها برگشت. وقتی گرگ ها سر هم نوعشان را دیدند، نزدیک بود از فرط تعجب زبانشان را قورت بدهند! ناگهان سکوتی در میان آن ها حکم فرما شد. در این لحظه گربه با اعتراض به گوسفند گفت:
- اوه، نه، این را نمی گویم! این سر خیلی کوچک است! خواهش می کنم برو و سر بزرگ تری برایمان بیاور! گوسفند دستور گربه را اطاعت کرد. سر را برداشت و در میان بوته ها ناپدید شد؛ لحظه ای در آن جا ماند و سپس همان سر را دوباره برگرداند. گربه با حالت تحقیر آمیز دوباره به گوسفند گفت:
- نه! گفتم سر بزرگ تر را بیاور! دوستان گرگ ما گرسنه هستند!
گوسفند دوباره سر را برداشت و دوباره وانمود کرد که می خواهد به دنبال سر دیگر برود و البته دوباره همان سر را نزد آن ها برگرداند. اما گربه این بار با رضایت گفت:
- خیلی خب، این یکی به نظرم مناسب است! آن را زود کباب کنید؛ حتماً دوستان ما برای خوردن آن عجله دارند!
دیگر گرگ ها دهانشان را نمی لیسیدند. آن ها لحظه ای تجسم کردند که گوسفند و گربه سرشان را جدا کرده و روی سیخ کباب روی آتش به آرامی می گردد … از ترس مو بر تنشان راست شد، اما جرئت نمی کردند حرکت کنند و سعی می کردند ظاهرشان را حفظ کنند. بالاخره چهار گرگ از جا بلند شدند و در حالی که پاهایشان می لرزید، به گرگ های دیگر گفتند:
- دوستان، برای آتش هیزم کم داریم؛ اگر اجازه می دهید، ما برویم و کمی چوب بیاوریم …
گربه گفت: فکر خوبی است؛ اما زود برگردید!
به محض این که گرگ ها در تاریکی جنگل قدم گذاشتند، با تمام قوا دویدند. کمی بعد چهار گرگ دیگر به بهانه ی این که دوستانشان تاخیر کرده اند، پیشنهاد کردند دنبال آن ها بروند. گربه هم بعد از این که وانمود کرد، پیشنهاد آن ها را پذیرفته، گفت:
- بروید و زود آن ها را برگردانید!
مدتی گذشت و البته واضح است که هیچ کدام برنگشتند. سپس چهار گرگ دیگر از جا بلند شدند و در خواست کردند که به دنبال دوستانشان بروند.
گربه گفت: بسیار خوب، اما وای به حالتان اگر برنگردید!
گرگ ها بلافاصله پا به فرار گذاشتند. در فاصله ی بسیار دورتر از آتش، گرگ ها به دوستانشان که هنوز از وحشت می لرزیدند، ملحق شدند. گرگ سیاه بزرگی از آن نزدیکی عبور می کرد. گرگ سیاه، گرگ نر پیر، تنها و با تجربه ایی بود که در زندگی همه چیز دیده بود و از هیچ چیز نمی ترسید. وقتی گرگ های دیگر را وحشت زده و پریشان دید، با تعجب از آن ها پرسید:
- چه اتفاقی افتاده؟ شکارچی دیده اید؟
یکی از گرگ ها گفت: از آن هم بدتر! نزدیک بود یک گربه و یک گوسفند ما را بکشند. گرگ سیاه بزرگ ابتدا تصور کرد حرف آن ها را خوب نشنیده؛ اما وقتی بقیه ی گرگ ها ماجرا را برایش تعریف کردند، خنده ی بلندی سر داد و گفت:
- یک گربه و یک گوسفند، گرگ ها را بخورند! حتماً شوخی می کنید! یا این که توهم دارید! بیاید همه با هم برویم؛ من به شما ثابت خواهم کرد …
گرگ سیاه بزرگ در جلو و بقیه پشت سر او حرکت کردند تا به جایی که گربه و گوسفند آن جا بودند، بروند.
در این فاصله، گربه و گوسفند با خیال راحت، نزدیک آتش خود را گرم می کردند و از این که گرگ ها را فریب داده بودند، خوش حال بودند. اما وقتی دیدند که دوباره گرگ ها برگشتند، وحشت زده شدند. گربه روی نزدیک ترین درخت پرید و گوسفند هم که نمی توانست از درخت بالا برود، فقط یک پا را روی پایین ترین شاخه گذاشت و همان جا در همان وضعیت آویزان ماند. وقتی گرگ ها رسیدند، فقط سر گرگ را که روی زمین باقی مانده بود، در میان علف ها دیدند. گرگ سیاه بزرگ از این که کسی آن جا نبود، ناراحت شد؛ اما گرگ های دیگر آرام شدند.
ابتدا کنار آتش ایستادند تا برای ادامه ی کار تصمیمی بگیرند …
در این فاصله، مورچه ها که روی پای گوسفند رژه می رفتند، طاقتش را طاق کردند. گوسفند زیر لب گفت:
- بدرود، گربه، احساس می کنم که در حال سقوطم!
گربه او را تشویق کرد و گفت: کمی تحمل کن، تحمل کن! آن ها به زودی از این جا می روند! اما در همین لحظه شاخه ی درخت شکست و گوسفند مستقیم روی سر گرگ سیاه بزرگ افتاد. گربه بی آن که از جایش تکان بخورد، فریاد زد و گفت:
- زود باش، گوسفند، او را بکش! او را برای شام می خوریم!
گرگ سیاه که وحشت کرده بود، خیال کرد که دیگر لحظات پایان عمرش سررسیده. گرگ سرش را آن چنان تکان داد که گوسفند درون بوته ها افتاد. سپس از ترس فریاد زد و پا به فرار گذاشت. گرگ های دیگر هم زودتر از او فرار کردند. آن ها به محض دیدن گوسفند پا به فرار گذاشته بودند!
وقتی اوضاع آرام شد، گربه و گوسفند تصمیم گرفتند به خانه برگردند.
گربه به گوسفند گفت: دیگر ماجراجویی بس است! می خواهم روی بالشتک خودم نزدیک بخاری بخوابم.
گوسفند هم گفت: من هم می خواهم به محوطه ی پر از علف سبز خودم برگردم! جنگل به درد حیوانات وحشی می خورد.
آن دو بلافاصله راه افتادند تا به خانه برسند. نزدیک صبح به کلبه رسیدند. وقتی پیرمرد و پیرزن فهمیدند که آن ها برگشته اند، خوش حال شدند. آن ها دیگر شکستن کوزه ی خامه را از یاد برده بودند و دلشان برای دوستان چهار پایشان تنگ شده بود.
به این ترتیب دوباره زندگی آن ها در آن کلبه و در میان جنگل از سر گرفته شد. اما در اعماق جنگل هر وقت گرگ ها به یاد گربه و گوسفند و می افتادند، مدت زیادی از ترس بدنشان به لرزه می افتاد.

نظرات کاربران درباره کتاب افسانه‌های گرگ‌ها