فیدیبو نماینده قانونی انتشارات محراب قلم و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .

کتاب افسانه‌های هزار و يک روز

نسخه الکترونیک کتاب افسانه‌های هزار و يک روز به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است. تنها لازم است اپلیکیشن موبایل و یا نرم افزار ویندوزی رایگان فیدیبو را نصب کنید.

درباره کتاب افسانه‌های هزار و يک روز

در سرزمین کشمیر که در میان هند و تبت قرار گرفته، پادشاهی به نام طغرل بی حکومت می‌کرد. طغرل بی دو فرزند داشت که همه آن دو را تحسین می‌کردند. پسرش فرخ روز، پهلوانی جوان و بسیار با استعداد بود و دخترش فرخناز زیبایی معجزه آسایی داشت. در واقع، شاهزاده خانم به قدری زیبا و جذاب بود که هر مردی یک دل نه صد دل عاشقش می‌شد؛ امّا طولی نمی‌کشید که این عشق، شوم و نحس می‌شد؛ چون عاشق بیچاره دیوانه می‌شد و از ضعف و سستی غیرقابل توصیفی جان می‌باخت.
وقتی فرخناز به قصد شکار از قصر خارج می‌شد، سوار بر اسب تاتار سفید با خال‌های حنایی، در میان صد برده با لباس‌های زیبا سوار بر اسب‌های مشکی حرکت می‌کرد. با وجود این که برده‌ها هم بسیار زیبا بودند، فقط شاهزاده خانم در میان آن‌ها جلب توجه می‌کرد.
شاهزاده خانم نگهبان و محافظ‌های زیادی داشت؛ چون همه در تلاش بودند به نحوی به او نزدیک شوند. سربازان شمشیر به دست افراد جسور و گستاخی که قصد نزدیک شدن به شاهزاده خانم را داشتند، می‌زدند و می‌کشتند. امّا آن‌ها با جسارت و بدون هراس از مرگ و سرنوشت وحشتناکی که در انتظارشان بود، مشتاقانه می‌خواستند در برابر چشم‌های شاهزاده خانم بمیرند و به این ترتیب عده‌ی زیادی جان خود را از دست می‌دادند.
پادشاه از این که زیبایی دخترش چنین اوضاعی درست کرده، بسیار ناراحت بود و تصمیم گرفت او را از دید مردها پنهان کند و فرمان داد او از قصر خارج نشود. آوازه‌ی زیبایی فرخناز در سر تا سر شرق پیچیده بود و از بارگاه کشورهای آسیایی به سرعت و شتاب برای خواستگاری او سفیرانی به کشمیر اعزام می‌شد.
امّا یک شب...

ادامه...

  • ناشر: انتشارات محراب قلم
  • تاریخ نشر:
  • زبان: فارسی
  • حجم فایل: 2.83 مگابایت
  • تعداد صفحات: ۱۶۸صفحه
  • شابک:

چند صفحه از کتاب افسانه‌های هزار و يک روز

خواب فرخناز



در سرزمین کشمیر که در میان هند و تبت قرار گرفته، پادشاهی به نام طغرل بی حکومت می کرد. طغرل بی دو فرزند داشت که همه آن دو را تحسین می کردند. پسرش فرخ روز، پهلوانی جوان و بسیار با استعداد بود و دخترش فرخناز زیبایی معجزه آسایی داشت. در واقع، شاهزاده خانم به قدری زیبا و جذاب بود که هر مردی یک دل نه صد دل عاشقش می شد؛ امّا طولی نمی کشید که این عشق، شوم و نحس می شد؛ چون عاشق بیچاره دیوانه می شد و از ضعف و سستی غیرقابل توصیفی جان می باخت.
وقتی فرخناز به قصد شکار از قصر خارج می شد، سوار بر اسب تاتار سفید با خال های حنایی، در میان صد برده با لباس های زیبا سوار بر اسب های مشکی حرکت می کرد. با وجود این که برده ها هم بسیار زیبا بودند، فقط شاهزاده خانم در میان آن ها جلب توجه می کرد.
شاهزاده خانم نگهبان و محافظ های زیادی داشت؛ چون همه در تلاش بودند به نحوی به او نزدیک شوند. سربازان شمشیر به دست افراد جسور و گستاخی که قصد نزدیک شدن به شاهزاده خانم را داشتند، می زدند و می کشتند. امّا آن ها با جسارت و بدون هراس از مرگ و سرنوشت وحشتناکی که در انتظارشان بود، مشتاقانه می خواستند در برابر چشم های شاهزاده خانم بمیرند و به این ترتیب عده ی زیادی جان خود را از دست می دادند.
پادشاه از این که زیبایی دخترش چنین اوضاعی درست کرده، بسیار ناراحت بود و تصمیم گرفت او را از دید مردها پنهان کند و فرمان داد او از قصر خارج نشود. آوازه ی زیبایی فرخناز در سر تا سر شرق پیچیده بود و از بارگاه کشورهای آسیایی به سرعت و شتاب برای خواستگاری او سفیرانی به کشمیر اعزام می شد.
امّا یک شب...
ناگهان شاهزاده خانم فریاد زنان از خواب پرید. دایه اش سراسیمه به بالینش آمد. او را آشفته و پریشان حال دید که عرق بر پیشانی اش نشسته، گونه هایش سرخ شده و اشک از چشم هایش سرازیر است.
از شاهزاده خانم پرسید: چه اتفاقی افتاده؟
شاهزاده خانم گفت: کابوس دیدم؛ کابوسی وحشتناک که مرا ترساند. جنگل وسیعی را در خواب دیدم که در آن گوزنی بود. گوزن نر به دام افتاده بود. حیوان بیچاره دست و پا می زد و فریاد می کرد و کمک می خواست. او چندان فرصتی نداشت و خودش هم آن را می دانست که شکارچیان به زودی می رسند و او را می گیرند. ماده گوزنی به فریادهای او جواب داد. ماده گوزن زیبا بود و چشم های بزرگ و خماری داشت و پوست بدنش لطیف و براق بود. او بی آن که از زخمی شدن بترسد، موفق شد تله را باز کند و گوزن نر را بیرون بکشد.
دایه گفت: من که در این خواب چیز وحشتناکی نمی بینم، شاهزاده خانم.
فرخناز ادامه داد: هنوز تمام نشده! آن ماده گوزن زیبا و مهربان مدت کوتاهی بعد در دام همان تله ای که شکارچیان به سرعت در جنگل کار گذاشتند، گرفتار شد و گوزن نر با این که او را در تله دید، به جای این که او را نجات دهد، او را رها کرد و گریخت!
فرخناز فرصت نداد دایه حرف بزند و ادامه داد:
ـ این یک خواب ساده نیست! بلکه یک اخطار است. کسایا، خدای مقدس، به سرنوشت من علاقه مند است و با این خواب به من هشدار می دهد که تمام مردها خائنند و در برابر عشق و مهربانی زنان، حق نشناس. شاهزاده خانم بعد از گفتن این حرف ها، با وجود این که دیر وقت بود، نزد پدرش، یعنی پادشاه، رفت و در حالی که به پهنای صورت اشک می ریخت ـ بی آن که از خوابش کلمه ای بر زبان بیاورد ـ به او قسم داد تا او را به زور وادار به ازدواج نکند. پادشاه از ناراحتی دخترش متاثر شد و با لحنی اطمینان بخش بلافاصله به او قول داد و گفت:
ـ دخترم، من تو را مجبور نخواهم کرد. درست است که معمولاً به هم ردیفان تو یعنی شاهزاده ها و اشراف نمی توان اشکال گرفت. امّا به کسایا خدای مقدس، قسم می خورم که اگر راضی نباشی، تو را به هیچ شاهزاده ای حتی وارث سلطان هند، هم نخواهم داد.
فرخناز از این قول راضی شد و از پدرش تشکر کرد و رفت. امّا او تصمیمی گرفته بود که آن را با پدرش در میان نگذاشت. او با جدیت تصمیم گرفته بود هر کسی به او پیشنهاد ازدواج بدهد، آن را رد کند.
چند روز بعد، سفیران چندین بارگاه به کشمیر آمدند. هر کدام از لیاقت و شایستگی شاهزاده ی خود تعریف می کردند؛ امّا فرخناز که از آن پس در تصمیم گیری آزاد بود، فقط یک کلمه بر زبان داشت: «نه». او بی وقفه و بدون خستگی بی آن که اعتراضی را قبول کند، با قاطعیت و با لحنی سرد و خشک مخالفت خود را با ازدواج اعلام می کرد. به طوری که تمام سفیران ناکام به کشور خود بازگشتند.
طغرل بی از این وضعیت نگران بود. او می ترسید که شاهزاده ها از این برخورد رنجیده شوند و بی دلیل جنگی برپا کنند و درصدد انتقام جویی برآیند. به همین دلیل دایه ی فرخناز را احضار کرد و به او گفت:
سوتلومه مه! دخترم مرا نگران کرده چه اتفاقی افتاده؟ او چرا از ازدواج کردن نفرت دارد؟ حرف بزن! آیا تو این فکر را در سر او انداخته ای؟
دایه جواب داد: اوه! نه قربان! من مردان را دوست دارم. من اصلاً دشمن آن ها نیستم! دلیل این نفرت، یک خواب است.
ـ یک خواب؟ این دیگر چه داستانی است؟ چگونه یک خواب چنین تاثیری بر دخترم گذاشته است؟
دایه خواب شاهزاده را جزء به جزء برای پادشاه تعریف کرد.
او در ادامه چنین نتیجه گرفت و گفت: از این به بعد، فرخناز تمام مردها را با این گوزن نر مقایسه می کند. او معتقد است تمام مردها خائن و حق نشناسند و تصمیم گرفته تمام خواستگارها را رد کند.
حرف های دایه نگرانی شاه را بیشتر کرد و به دایه گفت:
ـ سوتلومه مه عزیز، چه کنیم تا بی اعتمادی دخترم نسبت به مردها از بین برود؟ تو فکر می کنی بتوانیم او را سر عقل بیاوریم؟
دایه بدون معطلی جواب داد: بله، اگر عالی جناب این کار را به من بسپارد، فکر می کنم بتوانم موفق شوم.
پادشاه با تعجب پرسید: چه طور؟
دایه گفت: خوب، من داستان های زیادی می دانم که اگر آن ها را برای شاهزاده خانم تعریف کنم، می تواند او را سرگرم کند و نظر او را نسبت به مردان تغییر دهد. من به او ثابت می کنم که در زمان های گذشته، معشوق های وفادار و عشاق صادق وجود داشتند و می توانم او را متقاعد کنم که این افراد امروز هم وجود دارند. او اشتباه می کند و من این مسئله را به او اثبات می کنم!
پادشاه پذیرفت. سوتلومه مه فکر کرد تا فرصت مناسبی پیدا کند و نقشه ی خود را اجرا کند. او با خود گفت: امشب بعد از شام! نه، در آن موقع شاهزاده خانم نزد پدرش هست و مشغول گوش دادن به کنسرت یا تماشای نمایش هایی است که در قصر اجرا می شود. پس فردا صبح؟ بله، بدون شک وقت مناسبی است. در آن موقع شاهزاده خانم مشغول استراحت است و ندیمه های مورد علاقه اش در کنارش هستند و او آزادانه با آن ها صحبت می کند. او در این موقع بسیار آرام است و بهترین زمانی است که می تواند به داستان های عاشقانه گوش دهد.
به این ترتیب سوتلومه مه تصمیم گرفت اولین قصه اش را برای فرخناز تعریف کند:






افسانه های هزار و یک روز

سارا کی

مترجم: رویا خوئی

تصویرگر:کارول گورات





حق انتشار الکترونیک برای فیدیبو محفوظ است



۲. داستان ابوالقاسم



من پسر جواهر فروش ثروتمند شهر بصره هستم. پدرم بعد از مرگ، ثروت زیادی برایم گذاشت. من که در آن زمان خیلی جوان بودم و چندان در قید و بند نبودم و عادت به ولخرجی داشتم، متاسفانه در کم تر از سه ماه دارایی و ثروتم را از دست دادم. وقتی بی پول شدم، تصمیم گرفتم به قاهره بروم تا در برابر غریبه ها کم تر از فقر خود شرمسار و خجالت زده باشم. روزی در کنار رود نیل قدم می زدم که به قصر سلطان رسیدم. پشت پنجره ی قصر دختر جوانی را دیدم و زیبایی اش توجه مرا جلب کرد. او وقتی مرا دید، به سرعت از کنار پنجره دور شد. از همان لحظه ای که او را دیدم، عاشقش شدم. طوری که فردای آن روز و روز بعد زیر پنجره ی اتاق او رفتم.
دختر جوان با دیدن من فریاد زد: «ای گستاخ»! مگر نمی دانی مردها نباید مقابل این قصر بایستند؟ برو! اگر سربازان سلطان تو را ببینند، دستگیرت می کنند.
به او گفتم: من این جا غریبم و قوانین قاهره را نمی دانم؛ امّا تو آن قدر زیبایی که من مجبورم آن ها را نادیده بگیرم.
دختر جوان که از حرف های من عصبانی شده بود، بلافاصله از پشت پنجره کنار رفت و من فکر کردم می خواهد سربازها را خبر کند. امّا کاری انجام نداد.
من فردا دوباره به آن جا رفتم.
او از دست من عصبانی شده بود؛ ولی فردا شب با من قرار گذاشت. قراری که برای رسیدن به آن بی قرار بودم.
وقتی زمان ملاقات رسید، دختر جوان طنابی را از پنجره بیرون انداخت که من بتوانم از آن بالا بروم و به اتاق او برسم. وقتی در کنارش نشستم، او سرگذشتش را برایم تعریف کرد و من هم خودم را به او معرفی کردم.
دختر جوان گفت: اسم من دردانه است. من در دمشق به دنیا آمده ام. بعد از مرگ پدرم، مادرم مرا مثل یک برده فروخت. مرا به شهر قاهره نزد سلطان آوردند و سلطان هم به من خیلی مهربانی کرد. از آن به بعد تمام خانم های قصر به من حسودی می کنند و در صدد فرصتی مناسب برای انتقام جویی هستند. امّا من دیگر نگران نیستم.
دختر جوان به من گفت که سلطان را دوست ندارد و من ـ اوه! چه قدر از شنیدن این حرف خوش حال شدم ـ اولین کسی بودم که در قلب او جای گرفتم. نمی توانید تصور کنید که حرف های او چه تاثیری بر من گذاشت!
درست همان لحظه نگهبان ها در اتاق دردانه را به شدت کوبیدند. آن ها وارد اتاق شدند و مرا دستگیر کردند و زیر پاهای سلطان انداختند. سلطان می خواست با شمشیرش مرا بکشد. در حالی که تیزی آهن شمشیر را زیر گردنم احساس می کردم، سلطان فریاد زد:
ـ نه، این طرز مجازات برای خائنی چون تو کافی نیست! من دستم را با خون آدم پستی مثل تو آلوده نمی کنم. باید هر دوی شما را به رودخانه ی نیل بیندازم تا طعمه ی ماهی ها شوید!
به این ترتیب بود که نگهبانان ما را از پنجره ی یک برج در کنار رود نیل، به رودخانه انداختند.
در اثر سقوط گیج شده بودم؛ امّا چون شنا بلد بودم، موفق شدم به ساحل آن سوی قصر برسم. تقریباً نیرویم را به دست آورده بودم که دوباره برای پیدا کردن دردانه در رودخانه شیرجه زدم. تصور کنید! من باعث شده بودم او بمیرد. متاسفانه هر چه تلاش کردم، موفق نشدم او را پیدا کنم و مجبور شدم به ساحل برگردم.
من که ناامید شده بودم، راهی بغداد شدم و از راه گل فروشی زندگی ساده ای را شروع کردم. در آن جا با پیرمردی دوست شدم و او مرا به فرزند خواندگی پذیرفت.
ما به بصره برگشتیم و در خانه ی او مستقر شدیم. امّا پیرمرد در بستر بیماری افتاد و مرا نزد خود خواند و گفت: تمام دارایی هایی که در طول زندگی ام جمع کردم، در برابر گنجی که در باغچه پنهان است، هیچ است. نمی دانم چه مدت است که این گنج در آن جا پنهان یا چه کسی و چگونه آن را پیدا کرده است. فقط می دانم که پدربزرگم آن را به پدرم سپرد و پدرم هم هنگام مرگ آن را به من داد. اکنون پسرم، من این را به تو می دهم و به تو توصیه می کنم که این گنج را پنهان کنی؛ چون حتی اسم این گنج می تواند پادشاه بصره و وزیرانش را تحریک کند. آن ها به تو رحم نخواهند کرد و آن را از چنگ تو بیرون می آورند.
من به پیرمرد قول دادم احتیاط کنم؛ امّا به قولم عمل نکردم. تصمیم گرفتم در خانه ام را به روی همه کسانی که به من نیاز دارند، باز کنم. من از این گنج برای کمک به بیچارگان و پذیرایی از غریبه ها استفاده کردم. فقط آن قدر خرج کردم که همه به من حسودی کردند. همان طور که پیرمرد به من هشدار داده بود، همه ی مردم از این که من گنج پیدا کردم، باخبر شدند و آدم های طماعی به سراغ من آمدند. داروغه ی شهر هر روز از من صد سکه می گرفت و تهدیدم می کرد که مرا به زندان می اندازد. ابوالفتاح وزیر از من هزار سکه می خواست و پادشاه بصره به دلیل این که مکان گنج را از او پنهان می کردم، دو هزار سکه طلا می خواست...
هارون الرشید که داستان مرد جوان را با دقت بسیار گوش می کرد، به فکر فرو رفت و بالاخره گفت:
من اصلاً نمی توانم باور کنم که چنین گنجی وجود دارد. دلم می خواهد آن را ببینم. قول می دهم از اطمینان تو سوء استفاده نکنم.
ابوالقاسم جواب داد: بسیار خب؛ امّا اول باید چشمهایت را ببندم، بعد تو را به آن جا ببرم. من شمشیری در دست دارم و اگر چشم هایت را باز کنی، بدون تردید تو را با شمشیر خواهم زد!
خلیفه بدون مکث گفت: بسیار خب، قبول می کنم!
ابوالقاسم گفت: در این صورت امشب این جا بمان. وقتی خدمت کاران خوابیدند، به سراغت می آیم. ابوالقاسم در ساعت مقرر به دنبال خلیفه رفت. چشم های او را بست و او را از پله های مخفی به حیاط برد. بعد از این که از چندین راه باریک پر و پیچ و خم گذشتند، به زیرزمینی عمیق و بزرگ رسیدند که راه ورود آن به وسیله ی سنگی پنهان شده بود. آن جا از راه طولانی و تاریکی گذشتند که به سرازیری سختی می رسید؛ سپس وارد تالار روشن و بزرگی شدند. ابوالقاسم چشم های خلیفه را باز کرد. خلیفه وسط تالار، حوض مرمری سفید رنگی دید که به اندازه ی پنجاه قدم طول و سی قدم عمق داشت و پر از سکه های طلا بود. در اطراف حوض دوازده ستون از طلا دیده می شد که به همان تعداد مجسمه هایی از سنگ های قیمتی و تراش خورده روی آن ها قرار داشت.
ابوالقاسم خلیفه را به کنار حوض برد و گفت: ببین! با همه ی چیزهایی که به اطرافیان بخشیدم و دادم، این سکه های طلا فقط به اندازه ی دو انگشت کم شده است. فکر می کنی بتوانم یک روزه همه ی این سکه ها را خرج کنم؟
هارون پاسخ داد: درست است که این ثروت بسیار بزرگ است امّا تمام نشدنی نیست. بالاخره یک روز این حوض خالی می شود.
ابوالقاسم گفت: خب، وقتی این حوض خالی شود، من سراغ چیزی می روم که به تو هم نشان خواهم داد. ابوالقاسم بعد از این حرف، خلیفه را به تالار دیگری بسیار عجیب تر از تالار اول برد. در آن تالار چندین پشتی زرباف قرمز مزّین به مروارید و الماس بود. وسط آن تالار حوض دیگری کوچک تر و کم عمق تر از حوض اول پر از یاقوت قرمز، یاقوت زرد، زمرد و انواع سنگ های قیمتی دیگر بود. هارون با تعجب و ناباورانه نگاه می کرد. مرد جوان میزی چوبی به او نشان داد که حروفی با طلا روی آن کنده شده بود:
من تمام عمر، ثروتی را که در این جا می بینید، جمع کردم؛ شهرها و قصرها را غارت کردم. من قدرتمندترین پادشاه جوان بودم؛ امّا تمام قدرتم با مرگم از بین می رود. هر کسی این ثروت را می بیند، از تمام شدن آن نهراسد؛ چون نمی تواند آن را تمام کند. از این ثروت برای پیدا کردن دوست استفاده کند و زندگی خوبی برای خود بسازد؛ چون وقتی بمیرد، تمام این ثروت هم نمی تواند سرنوشت او را تغییر دهد.
ابوالقاسم بالاخره خلیفه را به تالار سوم برد که در آن جا هم طلا و جواهرات زیادی بود؛ سپس قبل از طلوع خورشید او را به اتاقش برد.
خلیفه به ابوالقاسم گفت: از این که چنین زندگی می کنی، به تو حق می دهم. تو بدون شک خوش بخت ترین مردها هستی.
مرد جوان گفت: نه، این طور نیست. من پول دارم، برده های زیبا دارم امّا هنوز به دردانه ی عزیزم فکر می کنم. با وجود همه ی این ثروت ها، من بدون او هرگز خوش بخت نخواهم بود.
فردای آن روز خلیفه به بغداد برگشت.
او که مجذوب عقل، درایت و بیشتر از این ها سخاوت ابوالقاسم شده بود، نامه ای به حاکم بی لیاقت بصره فرستاد و به او فرمان داد از قدرت کناره گیری و جای خود را به مرد جوان بدهد.



گنج پنهان

۱. سخاوت افسانه ای

همه می دانیم که هارون الرشید پادشاه قدرتمندی بود؛ امّا در عین حال عصبانی و خودپسند. او ادعا می کرد سخاوتمندترین شاهزاده ی دنیا است.
روزی جعفر، وزیر کم روی هارون جرئت کرد با او مخالفت کند.
او به هارون الرشید گفت: در شهر بصره جوانی به نام ابوالقاسم زندگی می کند و با این که اشراف زاده نیست، زندگی مجلل و با شکوهی دارد و هیچ پادشاهی در دنیا هم به اندازه ای او سخاوتمند نیست.
هارون حرف های جعفر را نوعی توهین و بی احترامی قلمداد کرد. شمشیرش را بلند کرد و آماده شد تا وزیر را به دو نیم کند؛ امّا نظرش عوض شد و تصمیم گرفت ابتدا صحت و درستی حرف های وزیرش را بررسی کند. بنابراین با لباس مبدل و به طور ناشناس به سراغ آن مرد جوان، یعنی ابوالقاسم، رفت. او با خود عهد کرد که اگر حرف های جعفر دروغ باشد، او را بکشد و اگر واقعیت داشته باشد، به او پاداش فراوان بدهد.
وقتی خلیفه به بصره رسید، به راحتی خانه ی ابوالقاسم را پیدا کرد. ابوالقاسم در خانه ای بزرگ با دیوارهای سنگی تراش خورده زندگی می کرد که دری از جنس مرمر یشمی داشت. مستخدم خلیفه را به داخل خانه هدایت کرد؛ سپس ارباب خود، ابوالقاسم، را از ورود هارون با خبر کرد. ابوالقاسم مهمانش را پذیرفت و او را به تالار بسیار زیبایی هدایت کرد.
خلیفه خود را معرفی کرد و گفت: من بازرگان بغدادی هستم. آن قدر تعریف شما را شنیده ام که دلم می خواست شما را ببینم.
آن دو سرگرم صحبت کردن بودند که دوازده گماشته با ظروفی از جنس عقیق و کریستال پر از یاقوت و نوشیدنی های گوارا وارد تالار شدند. سپس دوازده برده ی بسیار زیبا وارد شدند که بعضی از آن ها کاسه های سرامیکی پر از میوه و گل و بعضی دیگر جعبه های طلا کاری شده مملو از خوردنی های لذیذ در دست داشتند.
سپس وقت شام رسید. شامی بسیار لذیذ که در ظروف طلا چیده شده بود.
بعد از شام، مرد جوان دست خلیفه را گرفت و به تالار دوم راهنمایی کرد.
در تالار دوم اسباب و اثاثیه ی مجلل تری نسبت به تالار اول دیده می شد؛ گلدان های طلا و سنگ کاری شده، نوشیدنی از همه نوع، ظروف چینی و سرامیکی. آوازخوان ها و نوازندگان بسیاری هم در آن جا بودند.
هارون با خود گفت عجب، چگونه یک آدم عادی می تواند چنین ثروتی داشته باشد و به این خوبی زندگی کند؟
ابوالقاسم از تالار خارج شد و لحظه ای بعد در حالی که در یک دست چوب دستی و در دست دیگر درخت کوچکی داشت، دوباره برگشت. تنه ی درخت از جنس نقره، شاخه ها و برگ ها از زمرد و میوه ها از یاقوت بودند. طاووسی طلایی که تمام بدنش با عنبر و عطرهای مختلف معطر شده بود، بالای درخت دیده می شد. ابوالقاسم درخت را زیر پاهای خلیفه قرار داد. با چوب دستی به طاووس زد و طاووس به سرعت چرخید و تمام اطاق را معطر کرد. امّا خلیفه فرصت زیادی برای لذت بردن و تحسین این صحنه ی عجیب نداشت.
وقتی دست دراز کرد تا چوب دستی را بگیرد، ابوالقاسم فریاد زنان گفت: «نه، نباید به طاووس دست بزنی!»
او ناگهان درخت و طاووس را برداشت و رفت.
هارون با تعجب از خود پرسید این چه رفتاری است دیگر؟ این بود آن سخاوت افسانه ای که به او نسبت می دادند؟!
در این موقع خدمت کاری زیبا نزد هارون آمد که لباسی از مروارید و الماس به تن داشت. او به خلیفه نوشیدنی گوارایی داد. هارون نوشیدنی را با لذت سرکشید و وقتی می خواست ظرف را به خدمت کار برگرداند، متوجه شد که ظرف هنوز پر است. بار دیگر نوشیدنی را تا آخرین قطره خورد؛ امّا متوجه شد که خالی کردن آن ظرف جادویی غیر ممکن است و باز هم پر شده است.
هارون که متحیر و متعجب شده بود، دیگر درخت و طاووس را فراموش کرد.
ابوالقاسم به او گفت: کافی است! و ناگهان ظرف جادویی را از دست او گرفت.
هارون عصبانی شد. او دیگر نمی توانست چنین رفتار توهین آمیزی را تحمل کند.
درست همین لحظه نوازنده ای وارد تالار شد و در کنار هارون نشست و شروع به نواختن طنبور کرد.
نوازنده به قدری ماهرانه می نواخت که خلیفه را دگرگون ساخته بود.
به محض این که قطعه ی موسیقی به پایان رسید، ابوالقاسم به نوازنده دستور داد و گفت: «تالار را ترک کن!» این بار دیگر خلیفه طاقت نیاورد و از ترس این که عصبانیتش بروز کند، خانه ی ابوالقاسم را ترک کرد و به کاروانسرا برگشت.
او با خود گفت درست است که شکوه و جلال ابوالقاسم از پادشاه ها بیشتر است امّا سخاوت او بیشتر از آن ها نیست! ابوالقاسم آدمی خسیس، پر مدعا و به دلیل وفور نعمت زیاد مغرور است! جعفر باید تاوان دروغ هایش را بدهد!
هارون وقتی به کاروانسرا رسید، در کمال تعجب... فرش های ابریشمی، چادرهای زیبا، حیوانات اهلی، اسب، قاطر، شتر و هم چنین درخت و طاووس و خدمت کار و ظرف جادویی، نوازنده و طنبورش را در آن جا دید. همراه همه ی این ها ابوالقاسم نامه ای به این شرح برای هارون فرستاده بود: «آن چه که برای مهمان های من خوش آیند باشد، دیگر متعلق به من نیست بلکه به آن ها تعلق خواهد داشت.»
هارون وقتی نامه را خواند، تصمیم گرفت نزد ابوالقاسم برود و از او بپرسد که این همه ثروت را چگونه به دست آورده و به این ترتیب مرد جوان داستان زندگی اش را برای هارون تعریف کرد.

نظرات کاربران
درباره کتاب افسانه‌های هزار و يک روز

چرا نسخه اصلی و کامل هزار و یک شب رو نمی گذارید نسخه ترجمه آقای محمد رضا مرعشی پور که در چهار جلد هستش و توسط نشر نیلوفر منتشر شده یا نسخه ترجمه آقای ابراهیم اقلیدی که ۵ جلد هست و توسط نشر مرکز ارائه شده. این نسخه ها به نثر امروزی هستند و نسخه ترجمه عبداللطیف طسوجی هم که معروف هست و ترجمه ۱۵۰ سال پیش هست. واقعا جای این کتاب توی فیدیبو خالیه
در 1 سال پیش توسط