فیدیبو نماینده قانونی گروه انتشاراتی ققنوس و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .

کتاب چه دیر...

نسخه الکترونیک کتاب چه دیر... به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است. تنها لازم است اپلیکیشن موبایل و یا نرم افزار ویندوزی رایگان فیدیبو را نصب کنید.

درباره کتاب چه دیر...

ساعت یه ربع به شش بود. خودم این طور تنظیم کرده بودم، چون می‌دانستم همه این ربع ساعت‌ها وقتش آزاده. نشستم رو مبل و نگاه کردم به موتزارت که تو یه باغ وایساده بود و داشت ویولن می‌زد. قابش قهوه‌ای سوخته بود. به رنگ بژ دیوار می‌آمد. شاگردی تو اتاق داشت زرزر می‌کرد. معلوم بود هنوز مبتدیه. وقتی از اتاق آمد بیرون، بلند شدم. تا منو دید یه لحظه ابروهاش رو برد بالا و با اون چشم‌هاش به من زل زد. موهاش همان طور بلند و نامرتب بود. ولی... ولی نمی‌دانم چرا بهش می‌آد. قیافه خاصی داره. یه جور خوش‌تیپیِ... چه جوری بگم؟ خوش‌تیپیِ وحشی ولی در عین حال معصومانه داره. شبیه... وای خدایا شبیه... یه هنرپیشه زمان ماست. اسمش یادم رفته. همون که تو فیلم لاو استوری بازی می‌کرد. به نسترن بگم یادش می‌آد. آمد جلوم، وای چه قدی داشت. سر من تا شانه‌اش می‌رسید. بگذریم از این که، سر من فقط تا شانه همه می‌رسه! گفتم، برای چه آمدم. روی یه ورقه، اسم کتاب رو نوشت و وقتی داشت می‌داد به من، بفهمی، نفهمی لبخند زد و باز یه نگاه عمیق...

ادامه...
  • ناشر گروه انتشاراتی ققنوس
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 1.46 مگابایت
  • تعداد صفحات ۲۱۶ صفحه
  • شابک

معرفی رایگان کتاب چه دیر...

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



توضیح ۱

غروبِ روز چهارشنبه بود. در پی یک روز پرکار، روی کاناپه دراز کشیده بودم و کتاب می خواندم. صدای زنگ در را شنیدم. نیکو بود. در راهرو را باز کردم و به انتظارش ایستادم. پله ها را سنگین و لَخت، مثل زنان باردار، بالا آمد. قلبم از دیدنش فشرده شد. بعد از آن ماجرا، هر وقت او را می دیدم، چنین حالی به من دست می داد. حاضر بودم هر کاری که از توانم برمی آید، انجام دهم تا او را این طور خسته و غمگین نبینم.
جلو رفتم و صورت رنگ پریده و سردش را بوسیدم و حالش را جویا شدم. سرش را پایین انداخت و گفت که بد نیست، اما هنوز نمی تواند چهارشنبه ها عصر در خانه بند شود. بغلش کردم. سرش را روی شانه ام گذاشت. پشتش را نوازش کردم و به او اطمینان دادم که گذشت زمان همه چیز را عادی خواهد کرد.
روپوش و روسری سیاهش را درآورد و روی کاناپه انداخت. دستم را دور شانه باریکش حلقه کردم و او را به آشپزخانه بردم. کتری آب را روی شعله گذاشتم و روبرویش نشستم و دستش را که مثل پرنده ای اسیر، بی قراری می کرد، توی مشتم گرفتم. دستش را کشید و زیپ کیفش را باز کرد و دفتری را روی میز گذاشت. اول به دفترِ جلد سیاه و بعد به او نگاه کردم.
گفت: «دفتر خاطراتم است. خاطرات این سه سال و پنج ماه!»
نیکو عادت داشت هر شب قبل از خواب یادداشت های روزانه اش را بنویسد، اما بعد از ازدواج و به خصوص بعد از بچه دار شدنش، به ندرت این کار را می کرد و می دانم که این اواخر، ده ـ پانزده سال اخیر، تقریبا چیزی نمی نوشت.
دفتر را برداشتم و ورق زدم. از دستم گرفت و گفت دلش می خواهد آن ها را در تنهایی و با دقت بخوانم!
خواستم بگویم، وقتی همه چیز را می دانم، چرا باید بخوانم؟ نگفتم. گفتم: «چشم.» و ایستادم که چای دم کنم. دیدن چشم های پر از اشکش وادارم کرد برگردم و سرش را به سینه بچسبانم و موهایش را ببوسم.
چند روزی دفتر در کشو پاتختی ماند. نه این که فراموش کرده باشم، بلکه کارهای روزمره وقتم را گرفته بود و اگر صادقانه بگویم، تمایلی هم به خواندن نداشتم، اما بنا به قولی که به او داده بودم، می بایست می خواندم.
بعد از ظهر یکی از روزهایی که تنها بودم، روی تخت دراز کشیدم و مشغول خواندن شدم. به نیمه نرسیده، دفتر را بستم و به فکر فرو رفتم.
نثر ساده، روان و محاوره ای نیکو و شعرهایی که لابه لای آن ها آورده بود، سخت شگفت زده ام کرد و نطفه فکری را در ذهنم بارور ساخت. فکری که من را به آرزویی دیرین، نزدیک می کرد. آرزوی چاپ یک کتاب!
من از دوران دبیرستان، با توجه به این که رشته تحصیلی ام ادبی بود، نوشتن را تجربه کرده بودم و حتی دوره ای کوتاه، زمانی که دانشجو بودم، نزد یکی از استادان اصول داستان نویسی را فرا گرفته بودم و چند داستان کوتاه در مجلات ادبی آن زمان هم به چاپ رسانده بودم. اما، هیچ وقت ذوقم را در نوشتن رمان آزمایش نکرده بودم.
فکرم را با نیکو در میان گذاشتم. با بی حوصلگی گفت که هر کاری دوست دارم می توانم بکنم.
اواخر پاییز ۸۳ شروع کردم و اواخر پاییز ۸۵ بعد از چهار بار بازنویسی، به پایان رساندم.
نمی دانم موفق شدم حق مطلب را ادا کنم یا نه؟

نسترن صداقت

چهارشنبه ۱۳تیر ۸۰

از امروز تصمیم گرفتم خاطراتم رو بنویسم. مثل قدیم ها. چرا؟ نمی دانم! شاید هم می دانم! حالا می خواستم چه بنویسم؟ می خواستم بنویسم از خودم بدم می آد. چرا؟ چون زن بدی شدم و کارهای بد می کنم! نه بابا! شوخی کردم! می خواستم بنویسم که اسم نریمان رو نوشتم کلاس ویولن. هر هفته روزهای چهارشنبه از ساعت هفت تا یه ربع به هشت. می برمش و همون جا منتظر می شم و بعد هم برش می گردانم. خیلی دلم می سوخت که سنتور رو ول کرده بود. این بچه استعداد موسیقیش معرکه است. بعد از امتحاناش افتادم به جانش که باید بری دنبال سنتور. قبول نمی کرد. می گفت: «مامان! بی خیالِ سنتور. سنتور خز! گیتار کره است.» گفتم: «محاله!» می گفت: «ای بابا! تو هم گیر دادی ها!» یه هفته، شب و روز، به قول خودش، مخش رو جویدم تا آخرش گفت: «پس ویولن یاد می گیرم.» فکر کنم می خواست سنگ بندازه که نخورد به هدف، چون فورا گفتم: «باشه، می گردم برات پیدا می کنم.» دست به دامن نسترن شدم. چون می دانستم، هم پسر یکی از همکاراش و هم دختر همسایه بالاییشون می ره کلاس ویولن. دو نفرو معرفی کرد و گفت هر دو عالی هستن. آموزشگاه یکی گیشا بود و اون یکی، دربند. به خاطر نزدیکی راه، دربندی رو انتخاب کردم.
خانه اش تو کوچه یاسه، همان اوایل خیابان، پلاک هفت. پنج شنبه پیش با نریمان رفتم برای ثبت نام. در باز بود. رفتیم تو، وارد یه حیاط بزرگ و سنگفرش شدیم. از اون حیاط های قدیمی، پر از گل و درخت های میوه و سبزی کاری. وای! یه دفعه از دیدن اون همه گل و گیاه پام شل شد. چقدر به کریم اصرار کردم به جای این برج غول پیکر بریم مهرشهر یه خانه حیاط دار بگیریم، مگه زیر بار رفت؟ همش گفت: «اون جاها امن نیست. من صبح می رم و شب برمی گردم.» و از این حرف ها. من هم هر دفعه می رم گل فروشی، یه گلدان می خرم و می ذارم رو بالکن. بالکن خودم رو کردم باغچه.
بالکن اونم پر از گلدان بود. حالا نمی دانم سلیقه خودشه یا زنش؟ یه نگاه هم به پنجره های سرتاسری بالا کردم. پرده هاش کیپ تا کیپ کشیده شده بود. اون هم چه پرده های ضخیمی، رنگ سرمه ای. آموزشگاه، تو زیرزمین بود. راستش، اولش تو ذوقم خورد، ولی وقتی رفتم تو سالن و دیدم چقدر تر و تمیزه خوشم آمد. مبل های چرم قهوه ای، میز چوبی گرد، میز تحریر، تابلو، خلاصه همه چیزش خوب بود.
تابلوهاش به قول نریمان خیلی باحال بودن. همه عکس های موسیقیدان ها، که من نمی شناختم. نریمانِ وروجک همه رو می شناخت. روح الله خالقی، بدیعی، موتزارت، پاگانی نی. صدای ویولن می آمد. حالی به حالیم کرد. یکی داشت آهنگ الهه نازو می زد. نریمان با دست هاش ادای ساز زدن در می آورد و هی سرش رو کج و راست می کرد. گفتم: «مسخره بازی درنیار. تا چند ماه دیگه تو هم باید بزنی.» گفت: «تا چند ماه؟ نه بابا دیره. تا چند هفته دیگه برات بیژن مرتضوی می زنم. اگه راضی نیستی، یاحقی می زنم!» کجکی نگاش کردم و جوابش رو ندادم.
صدا قطع شد و استاد همراه یه پسر جوان آمدن بیرون. ما بلند شدیم. پسره خداحافظی کرد و رفت. استاد هم رفت پشت میز تحریرش نشست. فکر می کردم استاد مرادی یه پیرمرده. جوان بود. خوش قیافه هم بود. موهاش خرمایی بود و بلند و تابدار تا پایین گردن. به نسترن که گفتم، گفت، هنرمندِ دیگه! وقتی سرش رو بالا آورد و به ما نگاه کرد، انگار درِ یه شیشه عسل رو باز کرده باشی، یه عسل غلیظ و درجه یک! وقتی به نسترن گفتم از حرفم خنده اش گرفت. یه فرم داد دست نریمان که پرش کرد. اسم، اسم فامیل، آدرس، سابقه موسیقی و از این چیزها. شهریه اش هم جلسه ای چهار تومن. ماهیانه هم می گیره. به نظرم گران آمد ولی چیزی نگفتم. خب، همه چیز گرانه دیگه! بعد... بعد روز دوشنبه... یه کارِ بد کردم. نمی دانم بنویسم یا نه؟ خب می نویسم. دفتر خاطرات یعنی هر چیزی رو توش بنویسی دیگه. جاش امنه. گذاشتم لای کتاب های پزشکی کریم. دوشنبه عصر رفتم تجریش، می خواستم کلاهک پوست پیازی واسه آباژورهای پذیرایی بخرم. به خاطر هماهنگی با رنگ فرش های جدیدی که خریدم. همین که رسیدم اول بازار، یه دفعه به سرم زد برم آموزشگاه و ببینمش، به این بهانه که ازش بپرسم، چه کتابی برای نریمان بخرم؟ روز پنج شنبه گفته بود: «دستور مقدماتی ویولن آقای خالقی رو بخرید.» ولی گفتم اگه حرفی زد، می گم فراموش کردم. وقتی رسیدم، ساعت یه ربع به شش بود. خودم این طور تنظیم کرده بودم، چون می دانستم همه این ربع ساعت ها وقتش آزاده. نشستم رو مبل و نگاه کردم به موتزارت که تو یه باغ وایساده بود و داشت ویولن می زد. قابش قهوه ای سوخته بود. به رنگ بژ دیوار می آمد. شاگردی تو اتاق داشت زرزر می کرد. معلوم بود هنوز مبتدیه. وقتی از اتاق آمد بیرون، بلند شدم. تا منو دید یه لحظه ابروهاش رو برد بالا و با اون چشم هاش به من زل زد. موهاش همان طور بلند و نامرتب بود. ولی... ولی نمی دانم چرا بهش می آد. قیافه خاصی داره. یه جور خوش تیپیِ... چه جوری بگم؟ خوش تیپیِ وحشی ولی در عین حال معصومانه داره. شبیه... وای خدایا شبیه... یه هنرپیشه زمان ماست. اسمش یادم رفته. همون که تو فیلم لاو استوری بازی می کرد. به نسترن بگم یادش می آد. آمد جلوم، وای چه قدی داشت. سر من تا شانه اش می رسید. بگذریم از این که، سر من فقط تا شانه همه می رسه! گفتم، برای چه آمدم. روی یه ورقه، اسم کتاب رو نوشت و وقتی داشت می داد به من، بفهمی، نفهمی لبخند زد و باز یه نگاه عمیق، حس کردم سرخ شدم. خوبه که پوستم تیره است وگرنه حتما آبروم می رفت. الان هم کم نرفته! سرم که پایین بود، به کفش هاش نگاه کردم. از اون چرم های ایتالیایی بود. می میرم واسه مردهایی که کفش های شیک می پوشن. اصلاً چه مرد چه زن، از کفش شیک خوشم می آد.
بی ماشین بودم، همچین سرازیری دربند رو دویدم، انگار که باتریم رو شارژ کردن، کلاهک هم یادم رفت بخرم. نمی خوام جریان امروز رو به نسترن بگم. راستش خجالت می کشم! چرا من این طوری ام؟ چرا هر چیزی، هر چیز ساده ای، حالی به حالیم می کنه؟ چرا یه نگاه، یه لبخند می تونه زیر و روم کنه؟ از بس که ضعیفم. لعنت بر من! خب، البته نه هر نگاهی، نه هر لبخندی، نه هر کسی! صدای نیما می آد. برم شامش رو حاضر کنم. این روزها دوروبر دانشگاه نپلکه، اگرچه اهل این کارها نیست، ولی خوب، گاهی جوزده می شه. چقدر هم که به حرفم گوش می ده! هر چه نریمان نرمه، این عوضش سخت. به مادربزرگش رفته!

نظرات کاربران درباره کتاب چه دیر...

خوب بود و تلخ. ارزش خواندن دارد.
در 2 سال پیش توسط
سلام ممنون از اینکه کتابهای خوبی رو در اختیار ما میذارید که به صورت رایگان بخونیم ????????????????
در 2 سال پیش توسط