فیدیبو نماینده قانونی گروه انتشاراتی ققنوس و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب یخ در جهنم

کتاب یخ در جهنم

نسخه الکترونیک کتاب یخ در جهنم به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است. تنها لازم است اپلیکیشن موبایل و یا نرم افزار ویندوزی رایگان فیدیبو را نصب کنید.

درباره کتاب یخ در جهنم

سر شب حاج ابوالقاسم روی تخت توی حیاط نشست و در حالی که گیلاس‌های نوبر قرمز را به دهان می‌گذاشت، از دختر آقا که به‌دو از پله‌ها بالا می‌رفت پرسید: «این عیال ما فارغ نشد؟» دختر آقا سرش را بالا انداخت که یعنی نه. اخم‌های حاج آقا در هم رفت. در حالی که با نگاه دختر آقا را که باعجله به سمت اتاق می‌دوید دنبال می‌کرد، زیر لب گفت: «آخه مگه یه زاییدن چقد طول داره؟» بعد چشمش به فاطمه و عزیز افتاد که جلوِ در اتاق چمباتمه زده بودند و به صدای جیغ و داد مادرشان گوش می‌دادند. صدا زد: «فاطمه خانوم، عزیز جان، بیاین آقا، بیاین بشینین این‌جا ببینم.» فاطمه که بزرگ‌تر از عزیز بود دوست داشت برای فضولی بیش‌تر هم که شده باز هم آن‌جا بماند، ولی جرئت نداشت روی حرف پدرش حرف بزند، بنابراین زود دست خواهرش را گرفت، تندی از لای پشت دری نگاهی به اتاق انداخت و بی‌آن‌که چیزی ببیند به سمت پله‌ها رفت. حاج آقا که محبتش نسبت به آن‌ها گل کرده بود، چند دانه گیلاس داد دستشان و باملایمت دستی بر سرشان کشید. دو دختربچه از روز قبل مادر بالای سرشان نبود و دختر آقا هم که همیشه حساب دست و رو شستن و لباس تمیز پوشاندنش به بچه‌ها درست بود، آن دو روز آن‌قدر حواسش پی حاج خانوم جان بود که دیگر به آن دو نرسیده بود. هر دو با صورت نشسته‌ای که رد اشک رویشان جا خوش کرده بود برخلاف همیشه نامرتب و کثیف ولی خوشحال از التفات حاج آقا گوشه تخت نشستند. حاج آقا به دو دخترش که مثل بلازده‌ها شده بودند نگاه کرد و با خودش گفت: «اگه بلایی سر مادر اینا بیاد من چی کار کنم؟» ولی زود به خودش تشر زد و استغفراللّه گفت و بلند شد رفت سر حوض، آبی به دست و رویش زد و دوباره وضو گرفت. سر راه به ننه کرده گفت که دست و روی بچه‌ها را بشوید و خودش آمد، نشست به قرآن خواندن که ناگهان صدای در کردن توپ بی‌موقعی بلند شد.

ادامه...
  • ناشر گروه انتشاراتی ققنوس
  • تاریخ نشر
  • زبانفارسی
  • حجم فایل 1.97 مگابایت
  • تعداد صفحات ۳۶۷ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب یخ در جهنم

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

۱

سر شب حاج ابوالقاسم روی تخت توی حیاط نشست و در حالی که گیلاس های نوبر قرمز را به دهان می گذاشت، از دختر آقا که به دو از پله ها بالا می رفت پرسید: «این عیال ما فارغ نشد؟» دختر آقا سرش را بالا انداخت که یعنی نه. اخم های حاج آقا در هم رفت. در حالی که با نگاه دختر آقا را که باعجله به سمت اتاق می دوید دنبال می کرد، زیر لب گفت: «آخه مگه یه زاییدن چقد طول داره؟» بعد چشمش به فاطمه و عزیز افتاد که جلوِ در اتاق چمباتمه زده بودند و به صدای جیغ و داد مادرشان گوش می دادند. صدا زد: «فاطمه خانوم، عزیز جان، بیاین آقا، بیاین بشینین این جا ببینم.» فاطمه که بزرگ تر از عزیز بود دوست داشت برای فضولی بیش تر هم که شده باز هم آن جا بماند، ولی جرئت نداشت روی حرف پدرش حرف بزند، بنابراین زود دست خواهرش را گرفت، تندی از لای پشت دری نگاهی به اتاق انداخت و بی آن که چیزی ببیند به سمت پله ها رفت. حاج آقا که محبتش نسبت به آن ها گل کرده بود، چند دانه گیلاس داد دستشان و باملایمت دستی بر سرشان کشید. دو دختربچه از روز قبل مادر بالای سرشان نبود و دختر آقا هم که همیشه حساب دست و رو شستن و لباس تمیز پوشاندنش به بچه ها درست بود، آن دو روز آن قدر حواسش پی حاج خانوم جان بود که دیگر به آن دو نرسیده بود. هر دو با صورت نشسته ای که رد اشک رویشان جا خوش کرده بود برخلاف همیشه نامرتب و کثیف ولی خوشحال از التفات حاج آقا گوشه تخت نشستند. حاج آقا به دو دخترش که مثل بلازده ها شده بودند نگاه کرد و با خودش گفت: «اگه بلایی سر مادر اینا بیاد من چی کار کنم؟» ولی زود به خودش تشر زد و استغفراللّه گفت و بلند شد رفت سر حوض، آبی به دست و رویش زد و دوباره وضو گرفت. سر راه به ننه کرده گفت که دست و روی بچه ها را بشوید و خودش آمد، نشست به قرآن خواندن که ناگهان صدای در کردن توپ بی موقعی بلند شد.
چند خیابان آن طرف تر از منزل حاج آقا در ارگ حکومتی برو و بیایی بود. خبر از چند وقت پیش در شهر پیچیده بود. همه می گفتند بعد از شاه شهید در و دیوار کاخ گلستان هم دیگر چفت و بسط ندارد و پر هم بیراه نمی گفتند. ناصرالدین شاه هشتاد نود تا زن گرفت و هیچ کس نفهمید که هر کدام کی آمدند و کی رفتند ولی این شاه جوان برای آوردن اولین همسرش به اندرون چنان سر و صدایی به راه انداخته بود که فقط خواجه حافظ شیرازی از آن بی خبر بود. همه می دانستند که آن شب احمدشاه جوان به توصیه مادرش ملکه جهان خانوم با دختر بسیار زیبای ظهیرالسلطان، بدرالملوک، وصلت می کند. صدای در کردن توپ موید این موضوع بود. حاج آقا با خودش گفت: «چه بی آبرویی! بیخود نمی گن بچه بایس زیر سایه پدر بزرگ شه، حتی اگه شاه مملکت باشه. کی دیده یه مرد برای بردن عروس به خونه ش توپ در بکنه؟»
چند روز پیش موقع طبق کشون و جهازبرون، نصف زن های شهر به خصوص آن هایی که دختر دم بخت داشتند جمع شده بودند تا پس از سال ها رونق گرفتن دوباره حرمسرای شاهی آن را نظاره کنند و آن شب هم زنانی که به اندرونی دعوت بودند، بعد از مهمانی تا مدت ها کلی موضوع تعریفی از لباس فرنگی تور و پردار و سر و شکل تازه عروس نوجوان شاه و خانواده داماد و عروس برای تعریف و قپی پیش اقوام و دوستان داشتند.
بوی محبوبه شب در همه حیاط پیچیده بود. حاج آقا عباش را روی خودش انداخت و روی همان تخت توی حیاط دراز کشید. دخترهایش را دختر آقا خیلی وقت پیش به اتاق برده و خوابانده بود، ولی هنوز حاج خانوم بارش را زمین نگذاشته بود. قابله از ظهر در اتاق پیشش بود و بقیه زنان خانه هم می رفتند و می آمدند ولی بی نتیجه. آسمان پرستاره شهر از لابه لای شاخ و برگ جوان درختان پیدا بود. نسیم ملایم بهاری گوشه عبای پشم شتری را که از تخت آویزان بود تکان می داد و عبا به صورت حاج آقا می خورد. اما این همه زیبایی شبانه حیاط هم باعث آرامشش نبود. دلش مثل سیر و سرکه می جوشید. همسر جوانش را خیلی دوست داشت و اگر او نبود هیچ گاه ازدواج نمی کرد. حاج آقا که در جوانی به او آق ابوالقاسم می گفتند یکی از دو پسری بود که بین شش هفت پسر پدر و مادرش زنده مانده و بزرگ شده بود. در جوانی پس از اختلافی که با پدرش پیدا کرد به تهران آمد و با تلاش زیاد از پادویی مغازه ها شروع کرد و در طول سال ها خودش به یکی از بازاریان و ملاکان بزرگ تهران تبدیل شده بود و البته در این پیشرفت به غیر از تلاش خودش ارثیه ای هم که به موقع از پدرش به او رسیده بود تاثیرگذار بود. به هر حال آق ابوالقاسم که سال های جوانی را به کار و حساب و کتاب گذرانده بود هیچ گاه به فکر اختیار کردن همسر نیفتاده بود یا اگر هم افتاده بود بعد از گذراندن سنین جوانی دیگر شجاعتش را نداشت و هر زمان والده خدابیامرزش حرفش را وسط کشیده بود به بهانه کار و مسافرت پیشنهادش را رد کرده بود، ولی شش هفت سال پیش زمانی که به خانه یکی از دوستان قدیمش رفته بود خواهرش را به طور اتفاقی یک نظر دیده و پسندیده بود. در ابتدا از خواستگاری اجتناب کرده بود، ولی بعد کلی فکر کرده و به این نتیجه رسیده بود که تنها ایرادی که بر خودش وارد می داند سنش است که چهل را گذرانده، که آن را هم مال و دارایی اش جبران می کند. پس این بار به موقع قبل از این که عقل باز افسار دلش را در دست بگیرد و منصرفش کند پا پیش گذاشت و دختر را به همسری گرفت. پشیمان هم نبود، همسرش زنی سیزده چهارده ساله بود و سرشار از ناز و زیبایی و البته مثل خانواده اش مومن و سربه راه. تنها ایرادش آن بود که زیاد سررشته ای در کار خانه نداشت، که آن هم با وجود خدم و حشم و به مرور زمان حل می شد. چند ماهی بعد از ازدواج، آق ابوالقاسم به خانه خدا مشرف شد و در این سفر همسر جوانش را هم با خود برد و این گونه بود که خانوم جان حاج خانوم جان شد و جانش برای حاج آقا با تشدید و مضاعف هم تلفظ می شد.
حاج آقا همین طور که روی تخت دراز کشیده بود و با انگشتان چاقش روی خراطی های لبه تخت دست می کشید با خودش گفت: «این پسرم که دنیا بیاد دیگه آخریه.» بعد دوباره با خودش گفت: «اگه پسر نبود چی؟ آدم به هر حال یه عصای دست واسه روز پیری لازم داره یا نه؟ ای بابا هرچی خدا بخواد.» در همین هنگام از داخل اتاق صدایی آمد. صدای گریه نوزاد. حاج آقا پا شد نشست. دست برد از شال کمرش مشتلق را در آورد و آماده نگه داشت، ولی هیچ کس بیرون نیامد. دیگر حسابی نگران شده بود. نوک پایش را در نعلین های جفت شده کنار تخت فرو برد و پا شد رفت دم در اتاق که دوباره صدای نوزاد بلند شد. چند دقیقه بعد مشدی خانوم قابله در اتاق را باز کرد و از دیدن حاج آقا پشت در یکه خورد. زودی رویش را سفت کرد و انگشتش را در دهانش چپاند و گفت: «وا! حاج آقا، شما این جایین. اومدم بیام خدمتتون بگم...» حاج آقا همان طور که سرش را پایین انداخته بود میان حرفش دوید: «ایشالاّ خوش خبر باشید مشدی خانوم.»
«بله. به سلامتی حاج خانوم فارغ شدن. یه پسر که ماشالاّ ماشالاّ پنجه آفتابِ و یه دختر که مث قرص ماه می مونه.»
حاج آقا چشم هاش برق زد. الهی شکری گفت و یک تومان به مشدی خانوم داد و از همان گوشه حیاط راه پلکان خرپشته را گرفت و رفت بالا. صدای ساعت سردر شمس العماره تازه افتاده بود، که حاج آقا با صدای بلند شروع کرد به اذان گفتن تا خبر تولد اولین پسرش را همان نصف شبی اعلام کند. اذان اول که تمام شد با خودش گفت: «دختره چی؟ برای دوقلوها باید دو بار اذان گفت یا همون یکی کفایت می کنه؟» بعد فکر کرد: «اذان ثواب داره.» و برای بار دوم شروع کرد. «اللّه اکبر.»

شش روز بعد از سر صبح اتاق پنج دری را جارو کرده و درها را باز گذاشته بودند. حیاط بیرونی آب و جارو شده و گلدان های شمعدانی دور حوض بزرگ چیده شده بود. نم بارانی که شب قبل زده بود گرمای بی موقع هوا را کم کرده بود؛ خلاصه همه چیز آماده آمدن مهمانان بود. همه بزرگان فامیل از عصر در خانه جمع شده بودند تا هم گل روی اولین پسر حاج آقا را ببینند و هم در مراسم نامگذاری هر دو نوزاد شرکت کنند. دوری های میوه و شیرینی این جا و آن جا آماده بود. نوکر و کلفت های خانه مدام در حال آوردن و بردن قدح شربت و چای و قلیان بودند. حاج خانوم دختر آقا را صدا کرد و گفت که بچه ها را بیاورد.
دختر آقا به اندرونی رفت و بچه ها را از ننه کرده گرفت و او را فرستاد تا برود در مطبخ وردست آق مجتبی شوهرش، که شام را زودتر حاضر کنند و خودش قنداق هر دو نوزاد را مرتب کرد. نگاهی به دخترک کرد و دلش سوخت. با خودش گفت: «الآن کی این طفل معصوم رو می بینه؟ دختر به این قشنگی. کاش من هم حداقل یه دختر داشتم.» بعد از سر دلسوزی فقط برای این که او هم توجه مهمان ها را جلب کند با سرمه دو خط نازک پشت چشمانش کشید و به مژه های بلندش نگاه کرد. خود دختر آقا فرزند یکی یک دانه آمیز باقر بود. پدرش روز و روزگاری برای خودش کسی بود، ولی دختر آقا یک اشکال داشت و آن هم این بود که صورت بسیار زشتی داشت. برخلاف او مادرش زینت خانوم را می گفتند زن بسیار زیبایی بوده که سر یک بده بستان فامیلی بالاجبار زن آمیز باقر شد، ولی آن قدر از صورت او متنفر بود که محبت بی اندازه شوهرش هم به او نتیجه ای نداشت و زمانی که اولین فرزندش، همین دختر آقا، را به دنیا آورد به همه گفت: «اگر پا بگیرم یک لحظه هم نمی مانم.» و نماند. نوزاد را انگار از روی صورت پدرش کشیده بودند، با همان چشمان گود و ریز و دهان گشاد و بی نمک، بینی کوتاه با پره های جدا و گوش هایی بزرگ عین میمون. همه فکر می کردند چند روزی که بگذرد و آل دست از سر زائو بردارد، مهر بچه به دلش می افتد. هیچ کس حرف های او را جدی نمی گرفت. همه دلداری اش می دادند که بزرگ می شود و مانند خودت بر و رویی می گیرد. بالاخره دختر است و النگوی مادرش دستش است، اما زینت در اولین روزی که کمی جان گرفت پدر و دختر را به امان خدا رها کرد و رفت و بعد از آن آمیز باقر به هر دری که زد ردی از او پیدا نکرد و شد مسخره خاص و عام. برای همین کم کم سعی کرد جلوِ مردم ظاهر نشود و به دخترش هم اجازه بیرون رفتن ندهد. در طول سال ها هرچه داشت یا خورد یا خرج منقل و وافورش کرد، تا آخر یک شب سرش را زمین گذاشت و دیگر بلند نشد و دخترش را بی کس و بی پول رها کرد. بعد از مردن آمیز باقر دختر آقا که دیگر تقریبا بیست ساله شده بود به دلیل زشتی ظاهرش مزیتی داشت برای کار کردن که همه زنان بی هیچ نگرانی او را به خانه می آوردند و این گونه بود که مادر خدابیامرز حاج خانوم او را برای نگهداری از دختر ته تغاری اش آورد و بعد از مدتی هم که خودش و به فاصله کمی از او شوهرش فوت شدند و حاج خانوم ازدواج کرد، دختر آقا را سرجهازی با خودش به خانه شوهر آورد و حالا هم عصای دستش بود، هم مادرش و هم تنها دوستش و هم همه کاره خانه اش. او هم در مقابل حاج خانوم و بچه هایش را مانند بچه های خود دوست داشت، هرچند که همیشه حسرت یک زندگی معمولی به دلش مانده بود، ولی مانند همه ابنای بشر به مرور سرنوشتش را پذیرفته بود. بنابراین مانند همیشه پی دستور حاج خانوم هر دو بچه را به بغل گرفت و از دو اتاق تودرتو گذشت و به پنج دری رسید. کودکان نیمه خواب را به اقوامشان تحویل داد و خودش یک گوشه نشست.
دایی جان به دخترک نگاهی انداخت و گفت: «ماشالاّ دختر قشنگیه. مبارک شوهرش باشه. می دونی از قدیم گفتن دختر مال مردمه. بیا خواهر جان، بیا این لچک به سر رو بگیر و اون گل پسر رو بده ببینم.»
و رو کرد به حاج آقا و گفت: «خوب حاج آقا، بالاخره اسمشون رو به سلامتی چی می خواین بذارین؟»
حاج آقا روی پشتی کمی جابه جا شد و باافتخار بادی به غبغب انداخت.
«با اجازه همگی می خوام پسرم همنام آقام خدابیامرز باشه؛ همون محمدحسن.»
«به سلامتی ایشالاّ.»
«نام دار باشه ایشالاّ.»
«ایشالاّ سلامت باشین. ولی دخترم رو فکری نکردم. شما بفرمایین.»
دایی جان به دخترک که در آغوش مادرش به خواب رفته بود نگاهی انداخت و گفت: «ماشالاّ ماشالاّ، گوش شیطون کر، دختر قشنگیه. می خواین اسمش رو بذارین مریم خانوم.»
عمه جان که به خاطر شغل دیوانی شوهرش در مراسم عروسی چند روز قبل شاه دعوت داشت و از آن روز هوا برش داشته بود که شخصیت مهمی شده، با اعتمادبه نفسی که در جمع معمولاً از او بعید بود، قری به سر و گردنش داد و گفت: «یه اسم اسلامی ای چیزی باشه بهتر نیست حاج داداش؟»
دایی جان که انگار بهش بر خورده بود گفت: «چی می فرمایین؟ مریم از اسامی قرآنیه.»
حاج آقا که نمی خواست بحث بالا بگیرد، نیم نگاهی به خواهرش انداخت، که یعنی «کوتاه بیا» و بعد رو به دختر آقا کرد: «دختر آقا، اگه وضو داری بی زحمت پا شو قرآنو بیار، اسم بچه ها رو بنویسیم.»
دختر آقا از جا بلند شد. از درهای باز پنج دری فاطمه و عزیز را دید که با بچه های همسنشان توی حیاط دور حوض می دوند. داد کشید: «این قد ندوین. آجر قزاقی ها سابیده شد. یه دیقه بشینین.» و از همان سمت به سوی اتاق پشتی رفت. قرآن را از سر طاقچه برداشت و از پله های حیاط اندرونی پایین رفت و از سمت دیگر حیاط چهار پنج پله زیرزمین بین اندرونی و بیرونی را پایین آمد و سرش را از در مطبخ تو برد و داد کشید: «ننه کرده جان، قربون دستت خواهر، یه اسفند بیار دود کنیم تا این دو تا بچه ثقل صحت نکردن. بس که این دو تا رو بالا پایین انداختن و تعریف کردن. این عمه جانشون هم، زهرا خانومو می گم، ماشالاّ انگار تو دهنش می خشکه. این قدیمی ها یه چیزی می دونستن که می گفتن عمه مث سمه.»
ننه کرده همان طور که تندتند سرش را در تایید حرف های دختر آقا تکان می داد زغال ها را گذاشت توی منقل و بلندبلند صلوات فرستاد و کمی اسفند دور سر خودش و شوهرش و دختر آقا گرداند و در آتش ریخت و دنبال دختر آقا راه افتاد و از خودش ردی از بوی اسفند و پیازداغ و سبزی قرمه سبزی به جا گذاشت. وقتی رسید توی اتاق بلندبلند گفت: «بر محمد و آل محمد صلوات. بترکه چشم حسود و بخیل. هر کی از دروازه تو می آد، هر کی از دروازه بیرون می ره. به حق شاه مردون درد و بلا روگردون.» بعد بالای سر محمدحسن و مادرش بیش تر ایستاد تا حاج آقا پولی از جیبش دربیاورد و به او بدهد.
حاج آقا اسم بچه ها را در صفحه اول قرآن با همان سواد دست و پاشکسته اش کنار اسم خواهران دیگرشان نوشت و قرآن را بست و باز داد دست دختر آقا. بعد بچه ها را داد دست دایی جان تا در گوششان اذان بگوید.

۲

حاج خانوم همان طور که زیر کرسی نشسته بود از بین پارچه های مقابلش یکی با رنگ زرد روشن را برداشت و به دختر آقا که به شاگرد خیاط کمک می کرد تا اندازه های مریم و محمدحسن را بگیرد گفت: «این یکی به رنگ و روی مریم بهتر می آد، نه؟ پس شد برای مریم پارچه زرد، برای فاطمه و عزیز هم پارچه آبی. دوباره اشتباه نشه. مَصی جان، این خانوم جونت حواس مواس نداره. تو یادت باشه ها. برای محمدحسن و جواد هم از همون پارچه شتری بدوز. برای خرج لباس هم یه روز دختر آقا رو می رفستم بیاد با هم برین کوچه، که هرچی لازم بود بخرین.»
زیبنده خانوم خیاط، همان طور که روی بندهای دور گردنش به اندازه قد و بالای بچه ها گره می زد، گفت: «ماشالاّشون باشه حاج خانوم. این بچه ها چقدر زود بزرگ می شن. انگار همین دیروز بود محمدحسن خان و مریم خانوم رو کنار هم رو ننو بسته بودین و به من سفارش وسیله می دادین. الآن سه چهار سالشون می شه نه؟ اینا که هیچ، جوات آقا هم دیگه واسه خودش مردی شده.» و دستی بر سر پسر کوچک حاج خانوم کشید.
مریم که از همان اول بغض کرده بود، بعد از پایان صحبت های مادرش با لب های آویزان آرام آمد زیر لحاف کرسی و سرش را پایین انداخت تا مادرش را متوجه خودش کند. حاج خانوم جان نگاهی به مریم انداخت و گفت: «مریم جان چیه؟ رنگ زرد دوست نداری؟»
مریم سرش را بالا انداخت و دو قطره اشک از گوشه چشمانش به پایین غلتید.
«پس چی؟»
«منم از لباس محمدحسن می خوام.»
«وا! چه حرف ها! از کی دخترها لباس پسرونه می پوشن؟»
دختر آقا که بعد از چهار سال کلنجار رفتن با مریم زبان او دستش آمده بود، با چشم اشاره ای به حاج خانوم کرد و آمد و کنار دست مریم نشست و با صدای بلند رو به حاج خانوم از لباس مریم تعریف کرد که دامنش چقدر پرچین و خوشگل می شود و لبه های جلیقه اش را خودش برایش گلدوزی می کند و امسال عید مریم جان از همه خوشگل تر می شود.
در میان حرف های دختر آقا مریم گریه اش بند آمد و باذوق به تعریف های دختر آقا از لباس تازه اش گوش می کرد. از طرف دیگر محمدحسن بازی اش را رها کرده و کم کم جلو آمده بود و همه حواسش به حرف های دختر آقا بود. او که تا چند لحظه پیش غرق غرور بود از این که قرار است صاحب لباسی شود که خواهرش برای داشتن آن گریه می کند، حالا با تعریف دختر آقا او هم وسوسه شده بود و لباسی زیبا با رنگ های شاد را ترجیح می داد. برای همین این بار او در حالی که لب ورچیده بود جلو آمد و گفت: «حاج خانوم جان، من هم از لباس مریم می خوام. من هم می خوام لباس زرد بپوشم و از همه خوشگل تر بشم.»
حاج خانوم جان اخم هایش در هم رفت.
«چشم و دلم روشن! بیا دختر آقا، بیا تحویل بگیر. حالا نوبت این شد. بذار ببینم، شما دو تا امروز چه تون شده؟ پسر لباس پسرونه می پوشه و دختر لباس دخترونه.»
«ای بابا حاج خانوم جان، محمدحسن خان مزاح می کنه. مرد به این گندگی نه دامن می پوشه نه گریه می کنه.»
محمدحسن دماغش را بالا کشید و با آستین چشم هایش را پاک کرد و گفت: «گریه نمی کنم. بزرگ هم هستم ولی منم دامن می خوام.»
مریم آرام سرش را نزدیک گوش برادرش برد و چیزی گفت و بعد پرسید: «خوب؟ باشه؟»
«باشه.»
«پس دیگه گریه نکن.»
بعد دستش را گرفت و با هم از اتاق رفتند بیرون. حاج خانوم یک ابرویش را بالا برده بود و به رفتار دختر و پسرش نگاه می کرد. در اتاق که بسته شد بلند گفت: «مهره مار داره این دختر. هرچی بگه محمدحسن گوش می ده. ردخور هم نداره.»
دو هفته بعد لباس همه آماده در صندوق هاشان بود. مریم و دو خواهر بزرگ ترش روزی چند بار لباس تازه شان را بالذت بر تن می کشیدند و با غرولندهای دختر آقا و مادرشان از تن درمی آوردند، ولی محمدحسن هیچ از لباس تازه اش راضی نبود. بجز روزی که لباس را آورده بودند، دیگر آن را تنش نکرده بود، اما چاره ای هم نبود، می بایست همان لباس را می پوشید و اگر نه لباس قبلی اش را بر تن می کرد. از لباس تازه تا پاییز خبری نبود.
صبح سال تحویل حاج خانوم بچه ها را از بازارچه نایب السلطنه به سمت حمام قبله برد. دختر آقا از سر صبح بقچه به دست رفته بود و به حلیمه دلاک سپرده بود کس دیگری را دست نگیرد و کار خانواده حاج ابوالقاسم را زود راه بیندازد. به همین دلیل کار شستشوی بچه ها به قول حاج خانوم گربه شور شد و همه ظهر نشده در خانه بودند.
سفره هفت سین روی ترمه قدیمی چیده شده بود، نور عصر از شیشه های رنگی پنجره ارسی بزرگ، مهمان خانه را تزیین کرده بود. ظرف های میوه و شیرینی را حاج خانوم از ترس ناخنک زدن بچه ها بالای طاقچه گذاشته بود تا آخرین لحظه سر سفره بیاورد. حاج آقا قبل از بقیه سر سفره نشسته بود و قرآن می خواند و هرازگاهی داد می کشید: «دِ بیاین! الآن توپو در می کنن.»
چند لحظه مانده به سال تحویل حاج خانوم همراه فاطمه و عزیز و دختر آقا به همراه جواد، کوچک ترین فرزند حاج آقا، البته بدون احتساب توراهی حاج خانوم وارد شدند. حاج آقا سراغ محمدحسن و خواهرش را گرفت. حاج خانوم جان لب های ورم کرده اش را به هم فشرد و گفت: «حرف گوش نمی کنن. می خواستن خودشون لباس بپوشن. الآن می آن.» و همان موقع هم صدای قهقهه شان بلند شد و یک ثانیه بعد مریم با جبه ماهوت شتری رنگ و شالی قهوه ای به کمر، شلوار سیاه گشادی به پا و کلاه نمدی طرح داری بر سر و محمدحسن با چارقد ململ سفید و شلیته و دامن زرد، جلیقه گلدوزی شده مخمل و شلوار سفید چسبان دم در ظاهر شدند، در حالی که کاملاً از ابتکارشان به وجد آمده بودند. اخم های حاج آقا در هم رفت. از جایش بلند شد و داد کشید: «کی تن پسر من لباس زنونه کرده؟ کدوم پدرسوخته ای این دو تا رو این شکلی کرده؟» حاج خانوم آرام گوشه آستین حاج آقا را کشید.
«آقا، آقا، خوبیت نداره. دم سال تحویلی خون خودتونو کثیف نکنین.»
«چی چی رو کثیف نکن؟ الآن توپو در می کنن اون وخت این ها با این سر و شکل جلو روم وایسادن. دختر آقا! پاشو، پاشو تا همین دم سال تحویلی تو و این دو تا رو با هم از خونه بیرون نکردم.»
دختر آقا که اشک توی چشم هاش جمع شده بود زود از جایش بلند شد و دست بچه ها را گرفت و از اتاق بیرون برد و در همان اتاق کناری در حالی که زیر لب به بخت سیاهش لعنت می فرستاد زودی لباسشان را کند و عوض کرد و دو تا نیشگون محکم از پای هر دو گرفت و بچه های گریان را درست در لحظه سال تحویل سر سفره نشاند. سال که تحویل شد حاج خانوم جان به بچه ها تشر زد: «پاشین از آقاتون معذرت بخواین.» محمدحسن از جایش بلند شد و با لب های خیسش دست حاج آقا را بوسید و عید شما مبارکی گفت. حاج آقا یک سکه کف دستش گذاشت و منتظر مریم شد. حاج خانوم کنار گوش مریم زمزمه کرد: «چرا پا نمی شی دختره چش سفید؟! آقات داره نیگات می کنه.» مریم را بلند کرد و خودش هم بلند شد رفت دم طاقچه و در حالی که ظرف میوه و شیرینی را می آورد ادامه داد: «های شد، هوی شد، شیرینی و میوه فراموش شد. با این سفره امسال قحطیمون نشه خوبه.»
«وا! خدا نکنه خانوم.»

پیش بینی حاج خانوم جان درست بود. به قول خودش لابد یک چیزی به دلش برات شده بود که سر سال تحویلی به زبانش آمد. پاییز و زمستان خشکی که از چند ماه قبل شروع شده بود به بهار و تابستانی منتهی شد که اگر چیزی هم در هوا بود خاکی بود که قبل از آن از زمین بلند شده و از زور خشکی راهِ نشستن به زمین را گم کرده. این وضع و حال تهران تنها نبود، دور تا دور مملکت را خشکسالی گرفته بود. انگار خدا به جای گناهان گذشتگان هم می خواست مردم را مجازات کند و لابد هر که بدبخت تر، پرگناه تر. مگر نه این که فقر و کفر با هم برادرند. در تهران و شهرهای دیگر غذاهای تازه ای باب شده بود. مغازه های دم پختکی حکومتی باز شد که با برنج و حبوبات و سیب زمینی خندق بلای این خیل گرسنه را ارزان تر هم بیاورد. در میان این قحط و غلا، روس و انگلیس و عثمانی هم راه این مملکت را یاد گرفته بودند و سربازانشان یکسره ریسه می شدند در این آب و خاک. یکی از شمال، آن یکی از جنوب و دیگری از غرب به کشور آمده بودند و تتمه نان و نفس مردم را با خود می بردند. انگار روی این کره زمین جایی بهتر و خرم تر برای جنگ و جدال و سیاست بازی نبود. در بین این جنگ و جدال و دشمنی بیگانه، از چپ و راست هم گروه هایی از مردم همین سرزمین سر درمی آوردند که به نام انتقام از بیگانه مردم هم خانه را هدف قرار می دادند. یکی از همین گروه ها کمیته مجازات بود که تعداد زیادی از سرشناسان پایتخت نشین را در تاریکی شب در حالی که عبای بلند سیاهی به تن کرده بودند با نام مبارزه با روس و انگلیس یا قحطی و احتکار هدف قرار دادند و با مشخص شدن عاملان آن و وجود نام هایی مانند عمادالکتاب، اسداللّه خان ابوالفتح زاده سرتیپ فوج قزاق و میرزا ابراهیم خان منشی زاده از سرشناسان جنبش مشروطه، تخم بی اعتمادی و وحشت تا سال ها در میان ساکنان این آب و خاک باقی ماند. این گونه بود که فراموشی حاج خانوم جان و سفره بی رونق آن سال دو سالی از عمر کشور و چند میلیونی از تعداد بنی آدم را بر باد داد.

یکی از روزهای فروردین همان سال دوم قحطی بود که حاج آقا دو ساعت مانده به اذان ظهر به خانه آمد و یااللّه گویان کفش هاش را از پا درآورد و وارد اتاق نشیمن اندرونی شد و یکراست رفت سر جای همیشگی اش روی مخده نشست و پاهای چاقش را دراز کرد. خیلی زودتر از هر روز به خانه آمده بود. حاج خانوم از اتاق کناری آمد تو، در نگاهش نگرانی موج می زد. دو سالی بود که مدام خبر مرگ و میر و گرسنگی شنیده بود. از زمانی که این فرنگی ها از شمال و جنوب ریخته بودند توی مملکت انگار برکت از سفره ها رفته بود. سرماها استخوان سوز شده بود و گرماها بلاساز. دیگر در کوچه و خیابان های دارالخلافه جنازه ای اگر کنار خیابان می افتاد توجه کسی را جلب نمی کرد چه برسد به این که یک پول سیاه حرامش کند. پولی اگر بود بایستی در جیب صاحبش می ماند برای روز مبادا. مبادایی که هر روز درِ خانه یک بنده خدایی را می زد و هر بار به شکلی درمی آمد، برای یکی گرسنگی که شکم را به پشت می رساند و برای آن دیگری وبا و تیفوئیدی که هیچ چیز جز مرگ علاجش نمی شد. کوچه ها خلوت شده بود. کار و کاسبی مدت ها می شد که کساد بود. بازارچه که تا مدتی قبل همیشه شلوغ بود دیگر آدم که هیچ پرنده هم در آن پر نمی زد. فقط گهگاهی سایه ای ناامید دست لرزانش را به امید لقمه ای غذا به سختی به سوی رهگذری دراز می کرد که معمولاً بی پاسخ رها می شد. مردم دیگر صدقه و نذرهای ماه به ماهشان را هم فراموش کرده بودند. آن ها هم که وضعیت خوبی داشتند داراییشان را از ترس محکم چسبیده بودند و به انتظار روزهای آینده بودند که زندگیشان به حالت عادی بازگردد. حاج خانوم بانگرانی کنار همسرش نشست و پرسید: «حاج آقا خیر باشه. حالتون خوبه؟ خبری شده؟»
حاج آقا باناراحتی سری تکان داد.
«نصفه جون شدم. بگین چی شده؟»
«تو همین هفته پنجاه نفر تو همین تهرون از گرسنگی مرده ن. مش رمضون، همون که سر گذر دکون داره، دیشب سر شب از مجّد برمی گشته، یه عده ازخدابی خبر ریختن سرش و کشتنش. هنوز وسط بهار نشده وبا اومده. مردم آب و نون ندارن. همین الآنی که از حجره اومدم دم دم پختکی یه دختربچه ای دور از جون عزیز، هم سن و سال اون ولی انگار کن پوست و استخون، از گرسنگی ضعف کرد. دلم سوخت پول دادم براش یه چارک دم پختک گرفتم. اگه بدونی چه جوری خورد زبون بسته. تو کوچه و گذر پر از آدم های مریض و گرسنه س. برو خدا رو شکر کن شما بیرون نمی رین.»
«پس چی چی می گن تو باغ اعتماد به گرسنه ها غذا می دن و شفاخونه مجانی باز کردن؟»
«کی می گه؟ تازه خانوم، کفاف کی دهد این باده ها به مستی ما؟ مگه این مملکت یکی دو تا آدم داره؟ با این گندم خرواری سی تومن کی می آد به کس دیگه نون بده؟ معلومه مردم گشنه ن.»
«خدا سایه شما رو از سرمون کم نکنه، به موقع به فکر بودین. وگرنه ما هم الآن بایستی یه گوشه ویلون می شدیم.»
حاج آقا که از تعریف حاج خانوم کمی کیفور شده بود و حالش از چند دقیقه پیش بهتر بود، تکه ای باقلوا به دهان گذاشت و چایی را که حاج خانوم ضمن صحبت برایش ریخته بود برداشت و در نعلبکی ریخت و با صدا هورت کشید و ادامه داد: «زود اومدم خونه بگم اوضاع شهر تعریفی نداره. با آقا داداشت صحبت کردم. آقاجعفر گفت کار خاصی تو شهر نداره. فردا با عیالش می آن شما هم حاضر باشین امسال زودتر برین باغ شمرون.»
«آخه حاج آقا هوا هنوز سرده.»
«باشه، هرچی باشه بهتر از این جاست که یا مرضه یا گشنگی یا دزدی. منم آخر هفته ها می آم بهتون سر می زنم.»
«به خدای احد و واحد اگه شما نیاین من نمی رم.»
«بیخود قسم نخور زن. می گم برو، پا می شی می ری. این جا جای موندن شما نیس. به نعمت گفتم درشکه رو آماده کنه، دو تا دیگه هم گفتم بیان. فردا صبح راه می افتین.»
«آخه...»
«آخه نداره دیگه. بلند شو زودتر کارها رو راه بنداز.»

اولین شعاع های خورشید برف های بالای کوه البرز را قرمز کرده بود که درشکه های پر از صندوق و بار و بنه از کوچه های تنگ و باریک خاکی راه افتادند. دو اسب و یک یابوی مردنی که قرار بود خانواده را با لَله و دده و ننه به شمیران ببرند از همان اول راه لنگ می زدند. از زیر چادر و پیچه هم مشخص بود که حاج خانوم اصلاً حوصله ندارد. هیچ دوست نداشت شوهرش را در این هاگیر و واگیر در شهر تنها بگذارد. شهر پر بود از آدم های بدبختی که برای یک لقمه نان حاضر بودند هر کاری بکنند. دزدی کنند، آدم بکشند یا حتی بدتر، شوهر یک بدبختی را هوایی کنند. آن هم شوهری مثل حاج آقا که همه می دانستند پولش از پارو بالا می رود و مردی مومن و اهل زندگی است. به شوهرش اطمینان داشت، ولی شیطان را نمی شد دست کم گرفت. دم رفتنی حاج آقا که علت اصرارهای حاج خانوم را حدس زده بود بین صحبت هایش به او اطمینان داده بود که مواظب خودش است و برخلاف معمولش، بدون این که کسی ببیند، کنار گوشش قربان صدقه اش هم رفته بود و قند در دل حاج خانوم آب شده بود. ولی حالا در جاده ای که انگار انتها نداشت و آن کوهی که پابه پای اسب های مردنی می دوید و فاصله اش را از شهر و از شوهرش دورتر می کرد، دل نگران شده بود و باز به این فکر می کرد که «کاش نیامده بودم» و با این فکر پایش با هر تکان درشکه انگار ده بار بیش تر تکان می خورد. حوصله غرغر بچه ها را نداشت. روی صندلی مخمل قرمز تیره تکیه داده بود و یک طرفش محمدحسن و طرف دیگرش جواد را نشانده بود. دور از هم و دور از دخترها که کم تر به هم بپرند. مریم و فاطمه و عزیز نشسته بودند تنگ یکدیگر کنار دختر آقا که علی اکبر خواب را در آغوش گرفته بود و خودش هم سرش گاه گاهی به این طرف و آن طرف می افتاد و معلوم بود که به خواب رفته. فاطمه و عزیز هنوز چرت از سرشان نپریده بود و سرشان را به یکدیگر تکیه داده بودند. مریم کنار در و روبه روی برادر دوقلوش نشسته بود. صورت گردش را لچکی در میان گرفته بود و از دو طرفش موهای مشکی خوش حالتش بیرون آمده بود و دو سوی لپ های گرد و لب های کوچک و چشم های مشکی اش را می پوشاند و هرازگاهی باذوق سرش را به سوی برادرش برمی گرداند و می خندید. همیشه عاشق بیرون آمدن از خانه بود و این مسافرت به شمیران که سال به سال اتفاق می افتاد از خوش ترین روزهای زندگی اش به شمار می آمد.

نظرات کاربران درباره کتاب یخ در جهنم

کتاب را دوست داشتم. نگاه جالبی داشت به جامعه به خصوص وضعیت زنان در صد سال پیش و همین طور اقلیت ها. تصویرهاش خیلی خوب و زنده بود. از ضرب المثل و آداب و رسوم ها خیلی خوب استفاده کرده بود. به نظرم کتاب تازه ای بود و از خواندنش لذت بردم.
در 2 سال پیش توسط
بد نبود ولی از من به شما نصیحت حیف پول????????
در 2 سال پیش توسط