فیدیبو نماینده قانونی نشر قطره و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .

کتاب موش ها و آدم‌ها و سه اثر دیگر

نسخه الکترونیک کتاب موش ها و آدم‌ها و سه اثر دیگر به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است. تنها لازم است اپلیکیشن موبایل و یا نرم افزار ویندوزی رایگان فیدیبو را نصب کنید.

درباره کتاب موش ها و آدم‌ها و سه اثر دیگر

کتاب «موش‌ها و آدم‌ها و سه اثر دیگر» نوشته جان اشتاین‌بک با ترجمه و دراماتوآژ عباس جوانمرد است.
این کتاب حاصل چهار کتاب نمایشنامه‌ قدیمی از جوانمرد است که یکجا و درکنار هم منتشر شده‌اند.
اولین نمایشنامه این کتاب «موش‌ها و آدم‌ها» برگرفته از رمانی مشهور به همین نام، اثر جان اشتاین بک است.
اشتاین بک برنده جایزه نوبل ادبیات، در سال 1937 رمان کوتاهی به نام «موش‌ها و آدم‌ها» نوشت که اکنون به عنوان یکی از مشهورترین و ماندگارترین آثار ادبی جهان شناخته می‌شود.
عباس جوانمرد نیز سعی داشته با نگاهی به این اثر، نمایشنامه‌ای را خلق کند که بتواند با مخاطبان امروزی ارتباط بهتری برقرار کند.
در کنار این اثر سه نمایشنامه دیگر به نامهای؛ «باد سام»، «کدامیک از دو؟»، «شوهر آهو خانم» و «عقیق» در این کتاب منتشر شده‌اند.
در بخشی از نمایشنامه «موش‌ها و آدم‌ها» می‌خوانیم:
«لنی: ژرژ؟
ژرژ: ها؟
لنی: من یک کار بد دیگر کردم.
ژرژ: عیب ندارد.
سکوت می‌کند از دور صدای فریاد افراد شنیده می‌شود.
لنی: اگر تو نمی‌خواهی من با تو باشم من می‌توانم بروم تو تپه‌ها تو را تنها می‌گذارم.
ژرژ: نه من می‌خواهم تو همین‌جا پیش من بمانی!
لنی: مثل پیش‌ترها حرف بزن!
ژرژ: چه بگویم؟
لنی: از خودمان از زمین‌ها...
ژرژ: آدم‌هایی مثل ما نمی‌توانند خانه و زندگی داشته ‌باشند هیچ‌کس تو دنیا حال‌شان را نمی‌پرسد. غم هم رو نمی‌خورن.
لنی: اما ما که این‌طور نیستیم! بگو ما چه‌جوری هستیم؟
ژرژ: ما این‌جوری نیستیم برای این‌که...
لنی: برای این‌که...
ژرژ: برای این‌که من تو را دوست دارم.
لنی: من هم تو را دوست دارم ما غم هم را می‌خوریم نه؟
صدای داد و فریاد دنبال‌کنندگان از نزدیک‌تر به گوش می‌رسد ژرژ کلاهش را برداشته با صدای لرزان.
ژرژ: آره... لنی کلاهت را بردار هوا خوب است».

ادامه...
  • ناشر نشر قطره
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 1.36 مگابایت
  • تعداد صفحات ۲۲۶ صفحه
  • شابک

معرفی رایگان کتاب موش ها و آدم‌ها و سه اثر دیگر

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

دو نمایش نامه و دو فیلم نامه ای که در دست دارید، پنجاه سالی بود که در گوشه و کنار زندگی آواره ی من خاک می خورد، در دیدار با جناب فیاضی مقرر شد که تمام کارهای انجام شده ی حقیر، اعم از نوشتاری، پژوهشی و اقتباسی و به قول امروز ی ها دراماتورژی شده ام که تا امروز فرصت انتشار نیافته اند، در مجلداتی چاپ شوند.
در این مجلد، نمایش نامه های موش ها و آدم ها و کدام یک از دو؟ و فیلم نامه های شوهر آهو خانم و عقیق به زیور چاپ آراسته شده اند.
با سپاس از دوست هنرمند عزیز، دکتر روح الله جعفری که نظارت، تصحیح و خوانش این مجلد را به عهده گرفت و خسته نشد. و با سپاس ویژه از محبت های جناب فیاضی.

شهریور ۱۳۹۳ ـ عباس جوانمرد

گفت وگوی این نمایش نامه ها عمداً به زبان محاوره برگردانده شده است، چون در آن زمان [۴۵ـ۱۳۳۵] لفظ قلم حرف زدن، شده بود از واجبات اجرای نمایش نامه های خارجی. این تقلید نادرست، همراه با کشش های نادرست تر، سراسر صحنه های تئاتر و نمایش های رادیو ـ تلویزیونی را اشباع کرده بود ـ این روال، زندگی طبیعی تئاتر را از زندگی عادی دور می کرد. ترجمه و تنقیح این نمایش نامه ها به زبان محاوره و اجرای آن ها می توانست یک بازنگری و پیشنهادِ بازگشتی به زندگی واقع گرایانه ی صحنه باشد.

موش ها و آدم ها

آدم های بازی:
ژرژ
لنی
کورلی
زن کورلی
اسلیم
کروکس
کاندی
کارلسون

صحنه:

اتاقی است مستطیل شکل که با چوب ساخته شده ـ به دیوار سمت چپ یک پنجره و روبه رو در محکم وکلون داری قرار دارد ـ چهار تخت خواب چوبی دوبدو «دوطبقه» روی هم قرار دارد و پهلوی هر تخت جعبه ای به دیوار کوبیده اند که برای صاحب تخت دو طاقچه به وجود می آورد تا اشیای خود را آن جا بگذارد. درون این طاقچه ها صابون خمیردندان دستگاه ریش تراشی مجله های بازاری جزوه ی داستان های «آرتیستی» شیشه های دوا و میخ و از این قبیل اشیا به چشم می خورد میان اتاق میز بزرگ مربعی است که روی آن زیرسیگاری لب پریده و یک دست ورق بازی جلب توجه می کند و دور میز چند جعبه و چهارپایه برای نشستن بازیکنان گذاشته شده.
کلون در بالا می رود در باز می شود و مردی پیر و بلندقامت با شانه های خمیده و سبیل های بلند داخل می شود. لباس آبی پوشیده و پاروی بزرگی به دست چپ گرفته است که از مچ قطع شده پشت او ژرژ و لنی وارد می شوند. ژرژ جوانی زیرک و خوش قلب است که سی و دو سه سال بیش تر از عمرش نگذشته است لنی سی وشش ساله فربه و پرقدرت است از نگاه و رفتارش پیداست که عقب افتاده و کم شعور است، اما قلب پاک و اندیشه ای بس کودکانه دارد.

پیرمرد:اسلیم دیشب منتظرتان بود.
ژرژ:اسلیم کی است.
پیرمرد:اسلیم سرکارگر این جاست دیشب وقتی که دید نیامدید مثل برج زهرمار شده بود (با دست به طرف یکی از تخت ها اشاره می کند. ژرژ کیسه اش را روی تشک می گذارد داخل جعبه ی بالای سرش را نگاه می کند قوطی کوچک زردرنگی را برمی دارد و بو می کند.)
ژرژ:پو... این چه زهرماری است که این جا گذاشته اند؟
پیرمرد:این دوایی است که ساس و شپش و جانوران دیگر را می کشد.
ژرژ:ما تو طویله که نمی خواهیم زندگی کنیم.
پیرمرد قوطی را می گیرد آن را بین آرنج و پهلوی راستش می گیرد روی آن را می خواند و درش را باز می کند.

به تو بگویم آدمی که قبل از تو این جا می خوابید یک آهنگر بود و هرچی دلت بخواهد تروتمیز بود.
ژرژ: پس این چیزها را واسه چی می خواست.

لنی بسته اش را روی تخت دیگر می گذارد و با دهان باز به تماشای ژرژ مشغول می شود.

پیرمرد:محض مبادا از این دوا استفاده می کرد برای این که مطمئن باشد می فهمی؟
ژرژ:چرا از این جا رفت؟
پیرمرد: نمی دانم همین طور یک روز اسباب هایش را جمع کرد مثل آن های دیگر گذاشت و رفت.

ژرژ جایش را بررسی می کند لحاف را زیرورو کرده بعد اسباب و اثاثیه و صابون، مسواک، شانه، کمربند و سایر چیزهایش را درمی آورد و داخل قوطی می چیند ـ لنی هم از او تقلید می کند.

پیرمرد:خیال می کنم اسلیم حالا دیگر پیدایش شود صبح برای این که شماها نیامده بودید اوقاتش تلخ شد و آن وقت تلافی شماها را سر مهتر بیچاره درآورد.
ژرژ:مهتر؟
پیرمرد:آری، آخر مهتر یک کاکا سیاه است.
ژرژ:کاکا سیاه؟
پیرمرد:آره آدم خوبی هم است از اسب لگد خورده کمرش شکسته است اما آدم باسوادی است همیشه تو اتاقش چیز می خواند.
ژرژ:اسلیم چه طور آدمی است؟
پیرمرد:خوب بعضی وقت ها اوقاتش تلخ می شود اما روی هم رفته آدم خوبی است.
صدا از خارج کاندی!... کاندی!...
پیرمرد:اوه من را صدا می کنند خیلی ور زدم وقتی کارم تمام شد باز هم می آیم پیش تان.

خارج می شود لحظه ای سکوت برقرار می شود ژرژ خودش را جمع می کند زانوهایش را در بغل می گیرد کلاهش را پایین می کشد به عقب رفته و به دیوار تکیه می دهد لنی هم از او تقلید می کند و بعد از لحظه ای به ژرژ نگاه می کند که ببیند درست تقلید کرده است یا نه باز هم سکوت.

لنی: (با نگاه محجوبانه به ژرژ) ژرژ؟
ژرژ:چه می خواهی؟
لنی: ما این جا آمدیم چه کار؟
ژرژ:(لبه کلاهش را بالا می کشد.) این هم یادت رفت خدا خفه ات کند.
لنی: (آرام) من دلم می خواست یادم نرود اما نشد ژرژ من خرگوش ها یادم است.
ژرژ:خرگوش ها سرت را بخورند تنها چیزی که یادت می ماند خرگوش ها است حالا خوب گوش کن که دیگر یادت نرود وگرنه گیر می افتیم.
لنی: خوب بگو.
ژرژ:یادت است دوتایی ما رفتیم اداره کاریابی؟
لنی: آره یادم است اما... آن وقت چه کار کردیم؟
ژرژ:آن وقت آن جا به ما ورقه کار و بلیط اتوبوس دادند.
لنی: اوه... آره... حالا یادم آمد (هر دو دستش را به جیب هایش فرومی برد.) اما ژرژ مال من نیست باید گمش کرده باشم.
ژرژ:از اول هم پیش تو نبود کله خر... هر دو اش پیش من است.
لنی: من خیال کردم آن ها رو توی جیبم گذاشته ام.
ژرژ:چه تو جیب داری؟
لنی: هیچ چیز تو جیبم نیست.
ژرژ:می دانم تو جیبت نیست تو دستت گرفتی تو دستت چیست که قایمش می کنی؟
لنی: والله هیچ چیز نیست.
ژرژ:بده به من.
لنی: چیزی نیست (خودش را عقب می کشد.) فقط یک موش است.
ژرژ:موش؟ موش زنده؟
لنی: نه ژرژ موش مرده اما من نکشته ام به خدا همین طوری پیدایش کردم مرده پیدایش کردم.
ژرژ:بده به من.
لنی: ژرژ بگذار نگهش دارم.
ژرژ:بده این جا می گویم.

لنی دست بسته اش را جلو می آورد ژرژ موش را از او می گیرد پنجره را باز کرده آن را به بیرون پرتاب می کند.

آخر تو از موش مرده چه می خواهی؟
لنی: خوب می توانستم همین طور که این جا نشسته ام آن را با شستم نازش کنم.
ژرژ:نازش کنم. کوفت و نازش کنم وقتی که با من هستی دیگر نمی خواهم موش ناز کنی تو دست از این دله دزدیت برنمی داری هرجا می رویم همین الم شنگه رو به پا می کنی.
لنی: ژرژ باور کن من اون رو ندزدیده بودم، از کنار جاده پیداش کرده بودم، مال هیشکی نبود. آخه من نمی دونم چرا نباید یه موش داشته باشم؟ چرا؟... چرا؟... (گریه اش می گیرد.)
ژرژ:نگاه کن یه آدم به این گندگی داره مثل بچه ها گریه می کند.

لنی رویش را برمی گرداند جورج دلش به حال او می سوزد دست روی شانه اش می گذارد.

لنی از بدجنسیم نبود که ازت گرفتم تو وقتی که اونو ناز می کردی خوردش کرده بودی تو یه توله پیدا کن می ذارم یه مدتی نیگرش داری اون دیگه کوچولو نیست که کمرش بشکند (سکوت) حالا می دونی این جا آمدی برای چی؟
لنی: (دستپاچه) من باز هم یادم رفت.
ژرژ:(باحوصله) ببین ما آمده ایم این جا، مثل همان جایی که بودیم کار کنیم حالا هم منتظر می شویم تا سرکارگر بیاید من ورقه های کارمون را نشانش بدهم اما مواظب باش تو نباید یک کلمه حرف بزنی اگر بفهمد تو چه خنگ و بی شعوری هستی کار بهمان نمی دهد می فهمی؟
لنی: آره می فهمم.
ژرژ:حالا بگو ببینم وقتی صاحب کار را ببینی چه کار می کنی؟
لنی: من... من (کمی فکر می کند با فشار) من هیچ چیز نمی گویم... همین جور آن جا وامی ایستم.
ژرژ:بارک اله حالا شدی پسر خوب این را دو سه دفعه با خودت بگو تا دیگر یادت نرود.
لنی: (به آرامی به خودش تلقین می کند.) من هیچ چیز نمی گویم... من هیچ چیز نمی گویم... همان جا وامی ایستم هیچ چیز نمی گویم.
ژرژ:خیلی خوب و دیگر هم مثل کاری که تو وید کردی نمی کنی.
لنی: مثل کاری که تو وید کردم؟
ژرژ:آن هم یادت رفت؟ باشه، بهتر، آن را دیگر یادت نمی آورم برای این که می ترسم باز هم بکنی.
لنی: (خندان و پیروزمندانه) ما را از وید بیرون کردند؟
ژرژ:بیرون کردند؟ در رفتیم.
لنی: آره راست می گویی.
ژرژ:اگر تو لعنتی وبال گردن من نبودی خیلی راحت و آسوده می توانستم کارم را ادامه بدهم.
لنی: اما ژرژ باور کن من حرف هایی که به من گفتی یادم نرفته است ما آمده ایم این جا کار کنیم هیچی هم نباید بگویم.
ژرژ:خیلی خوب دیگر داری خسته ام می کنی بگذار یک خورده راحت باشم.

طاق باز روی تخت خواب می افتد کلاهش را روی صورتش می کشد.

لنی: ژرژ می خواهم بگویم من می توانم که یادم نرود... می توانم...
ژرژ:راستی لنی می خواهم این حرف هم خوب یادت بماند.
لنی: خوب بگو.
ژرژ:بته های جاروب زیر بته یادت میاد؟ اون جایی که دیشب خوابیدیم؟
لنی: آره یادم است.
ژرژ:خوب اگر باز هم یک گرفتاری برای خودت درست کردی می خواهم بروی همان جا قایم بشوی.
لنی: تو جاروها؟
ژرژ:آره تو جاروها قایم شو تا من بیایم به سراغت یادت نمی رود؟
لنی: نه یادم نمی رود تو جاروها قایم می شوم تا تو بیایی.
ژرژ: تو دیگر نباید... برای ما...

صدای پا می آید لحظه ای بعد کلون در بالا می رود ژرژ حرفش را قطع می کند مرد بلندقدی با شلوار جین آبی و پیراهن پشمی جلیقه ای با دگمه باز در آستانه در نمودار می گردد و طرف کمربندش را دو قلاب پولادی بسته او بانفوذ و نیرومند و حاکم است وقار و آرامش از برو رویش می بارد آرام و فکورانه حرف می زند.

اسلیم: شماها آدم هایی هستید که تازه آمده اید؟
ژرژ:بله ما همان ها هستیم.
اسلیم: (سنگین و آرام به ژرژ نزدیک می شود.) چرا این قدر دیر آمدید؟
ژرژ:شوفر اتوبوس ما را سردرگم کرد ما را ده مایل آن طرف تر پیاده کرد.
اسلیم: ورقه تان را بدهید ببینم من باید دوتا آدم زرنگ بدسته بوجار ها اضافه کنم (دفترش را درمی آورد.) اسمت چیه؟
ژرژ:ژرژ میلتون
اسلیم: اسم تو؟ (اشاره به لنی)
ژرژ:اسمش لنی کوچولو است.
اسمیتی:امروز بیستم است دیگر. آره ظهر بیستم (دفترش را می بندد) کجا کار می کردید؟
ژرژ:طرف های وید.
اسلیم: تو چه طور؟
ژرژ:آن هم همان جا کار می کرد.
اسلیم: آدم کم حرف و ساکتی است.
ژرژ:آره اما تا دل تان بخواهد گردن کلفت و پرکار است.
اسلیم: (به لنی) ببینم تو چه کار می توانی بکنی. (لنی مشوشانه به ژرژ نگاه می کند تا او را کمک کند.)
ژرژ:هر کاری به او بگویید می تواند بکند وقتی که بچه بود یه اسب به سرش لگد زد اما حالا خوب شده.
لنی: حالا همه کار می توانم بکنم شخم خوب میز... (متوجه نگاه تحقیرآمیز ژرژ می شود.)
ژرژ:کافی است فقط یک دفعه امتحانش کنید.
اسلیم: خیلی خوب باشید تا من سروصورتم را بشویم باهم برویم پیش ارباب. (از در خارج می شود.)
ژرژ:تو که نمی خواستی حرف بزنی مگر قرار نبود دهانت را چفت کنی؟
لنی: یادم رفت.

نظرات کاربران درباره کتاب موش ها و آدم‌ها و سه اثر دیگر

نام مترجم به اشتباه پرویز داریوش ذکر شده
در 2 سال پیش توسط