فیدیبو نماینده قانونی انتشارات محراب قلم و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .

کتاب افسانه‌های زرنگ‌ها

نسخه الکترونیک کتاب افسانه‌های زرنگ‌ها به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است. تنها لازم است اپلیکیشن موبایل و یا نرم افزار ویندوزی رایگان فیدیبو را نصب کنید.

درباره کتاب افسانه‌های زرنگ‌ها

در روزگاران قدیم، پادشاهی زندگی می‌کرد که دختری دانا و مهربان داشت. شاه‌زاده خانم خواستگاران زیادی داشت که هر روز بر تعداد آن‌ها افزوده می‌شد. همه آرزو داشتند با دختر پادشاه وصلت کنند؛ چرا که هم شاه‌زاده بود و هم در دانایی و مهربانی، نظیر نداشت.
پادشاه برای خواستگاران شرطی گذاشته بود و گفته بود هر کس بتواند چهل دروغ به هم پیوسته بگوید، دخترش را به عقد او در می‌آورد؛ در غیر این صورت جانش را از دست خواهد داد.
خواستگاران زیادی از راه‌های دور و نزدیک آمدند و دروغ‌های زیادی سرهم کردند؛ ولی دروغ‌های آن‌ها مثل لحافی چهل‌تکه بودند.
روزی از روزها دختر پادشاه برای شکار به جنگل رفت. چوپانی هنگام شکار دختر پادشاه را دید و از چابکی و زرنگی او در شگفت ماند. با خود گفت: «چه دختر زرنگی، مانند او در تمام دنیا پیدا نمی‌شود.»
دختر پادشاه با اسب دنبال آهویی می‌تاخت. آن‌قدر تاخت تا از دید چوپان گم شد. چوپان آن‌قدر غرق تماشای دختر شده بود که نمی‌دانست خواب است یا بیدار؛ بعد در گوشه‌ای نشست و به فکر فرو رفت.
مدت زیادی از این جریان نگذشته بود که یک روز چوپان از پیرمردی شرط پادشاه را شنید. چوپان شب و روز فکر کرد. نه خواب داشت و نه خوراک. شب و روز به شرط پادشاه فکر می‌کرد تا راه چاره‌ای برای آن بیابد.
پس از روزها فکر کردن، تصمیم گرفت به خواستگاری دختر پادشاه برود. با خود گفت: «هم فال است و هم تماشا. بهتر است بختم را آزمایش کنم؛ شاید فرجی شد و شانس به من روی آورد.»
سرانجام در یکی از روزها گله‌اش را در صحرا رها کرد و چوب‌دستی کجش را بر گردنش انداخت و به قصر پادشاه رفت.
پادشاه پرسید: «ای چوپان، از من چه می‌خواهی؟»
چوپان گفت: «آمده‌ام بختم را امتحان کنم.»

ادامه...

  • ناشر: انتشارات محراب قلم
  • تاریخ نشر:
  • زبان: فارسی
  • حجم فایل: 1.29 مگابایت
  • تعداد صفحات: ۱۲۸صفحه
  • شابک:

چند صفحه از کتاب افسانه‌های زرنگ‌ها



افسانه های زرنگ ها

محمدرضا شمس





حق انتشار الکترونیک برای فیدیبو محفوظ است



چهل دروغ

در روزگاران قدیم، پادشاهی زندگی می کرد که دختری دانا و مهربان داشت. شاه زاده خانم خواستگاران زیادی داشت که هر روز بر تعداد آن ها افزوده می شد. همه آرزو داشتند با دختر پادشاه وصلت کنند؛ چرا که هم شاه زاده بود و هم در دانایی و مهربانی، نظیر نداشت.
پادشاه برای خواستگاران شرطی گذاشته بود و گفته بود هر کس بتواند چهل دروغ به هم پیوسته بگوید، دخترش را به عقد او در می آورد؛ در غیر این صورت جانش را از دست خواهد داد.
خواستگاران زیادی از راه های دور و نزدیک آمدند و دروغ های زیادی سرهم کردند؛ ولی دروغ های آن ها مثل لحافی چهل تکه بودند.
روزی از روزها دختر پادشاه برای شکار به جنگل رفت. چوپانی هنگام شکار دختر پادشاه را دید و از چابکی و زرنگی او در شگفت ماند. با خود گفت: «چه دختر زرنگی، مانند او در تمام دنیا پیدا نمی شود.»
دختر پادشاه با اسب دنبال آهویی می تاخت. آن قدر تاخت تا از دید چوپان گم شد. چوپان آن قدر غرق تماشای دختر شده بود که نمی دانست خواب است یا بیدار؛ بعد در گوشه ای نشست و به فکر فرو رفت.
مدت زیادی از این جریان نگذشته بود که یک روز چوپان از پیرمردی شرط پادشاه را شنید. چوپان شب و روز فکر کرد. نه خواب داشت و نه خوراک. شب و روز به شرط پادشاه فکر می کرد تا راه چاره ای برای آن بیابد.
پس از روزها فکر کردن، تصمیم گرفت به خواستگاری دختر پادشاه برود. با خود گفت: «هم فال است و هم تماشا. بهتر است بختم را آزمایش کنم؛ شاید فرجی شد و شانس به من روی آورد.»
سرانجام در یکی از روزها گله اش را در صحرا رها کرد و چوب دستی کجش را بر گردنش انداخت و به قصر پادشاه رفت.
پادشاه پرسید: «ای چوپان، از من چه می خواهی؟»
چوپان گفت: «آمده ام بختم را امتحان کنم.»
پادشاه که دید چوپان دست بردار نیست، امر کرد وزیران و بزرگان دربار جمع شوند. وقتی همگی جمع شدند، پادشاه به چوپان دستور داد دروغ هایش را بگوید.
چوپان هم شروع کرد به دروغ گفتن:
ـ قبل از این که پدرم با مادرم ازدواج کند و من به دنیا بیایم، پدرم مرد و ما یتیم شدیم. ما مُردیم و مُردیم تا این که چهار نفر باقی ماندیم. روزی از روزها هر چهار نفرمان به شکار رفتیم. ناگهان برادر کورم در کنار بوته ی سیاوشانی که هنوز نروییده بود، خرگوشی را دید که هنوز به دنیا نیامده بود. برادر دیگرم که هر دو دستش از مچ چلاق بود، با کمان بدون زه تیری بدون پیکان به سویش انداخت و آن را شکار کرد. برادر دیگرم که هیچ لباسی به تن نداشت، آن را در لباسش پیچید...
از حرف های چوپان نه تنها وزیران و بزرگان دربار به خنده افتادند، بلکه خود پادشاه هم خنده اش گرفت و شروع کرد به بلند بلند خندیدن. دختر پادشاه هم سرش پایین بود و می خندید. چوپان ادامه داد:
ـ... ما رفتیم و رفتیم تا این که به سه جوی آب رسیدیم؛ دو تا از جوی ها خشک بود و در جوی سوم هم آبی وجود نداشت. در جوی بی آب سه ماهی در حال شنا بودند؛ دو تا از ماهی ها مرده بودند و سومی هم بی جان بود. ما ماهی بی جان را به زور صید کردیم و به راه افتادیم. رفتیم و رفتیم تا این که به سه خانه رسیدیم؛ دو تا از خانه ها ویران شده بود؛ سومی هم نه دیوار داشت و نه سقف و نه بام. در خانه ی بی سقف سه دیگ پیدا کردیم؛ دو تا از دیگ ها شکسته بود و دیگری هم ته نداشت. در آن جا سه تا سه پایه بود؛ دو تا پایه نداشت و سومی هم نه ته داشت و نه دیواره. ما ماهی بی جان را در دیگی که ته نداشت، گذاشتیم و روی سه پایه ای که پایه نداشت، قرار دادیم. ماهی را بدون آتش پختیم. با این که گوشت ماهی لخته لخته کنده می شد اما موقع خوردن سفت تر از چرم چارق بود. آن قدر خوردیم و خوردیم تا شکم هایمان مثل جوال باد کرد و گردن هایمان مثل مو نازک شد؛ اما از این همه خوردن سیر نشدیم...
خنده ی حاضران به اوج رسید. پادشاه که با دقت به حرف های چوپان گوش می داد، ناخودآگاه فریاد کشید: «ساکت.»
چوپان با خیال راحت به دروغ هایش ادامه داد:
ـ... روغن باقی مانده از ماهی را که در دیگ بی ته بود، برداشتیم و وزن کردیم؛ بیشتر از چهل کیلو بود. روغن را به یکی از چکمه هایم مالیدم تا نرم شود؛ اما به چکمه ی دیگرم نرسید. شب با سر و صدای بلند از خواب پریدم؛ دیدم چکمه ی روغن نخورده با چکمه ی روغن خورده دعوایشان شده. آن ها را سوا کردم و دوباره خوابیدم. صبح که بیدار شدم، چکمه ی روغن نخورده، قهر کرده و رفته بود. برای پیداکردنش به بالای تپه ای رفتم و از آن جا اطراف را نگاه کردم؛ ولی چیزی ندیدم؛ بعد توی دره ای رفتم و جوال دوزم را از یقه ام در آوردم و در زمین فرو کردم. بالای آن ایستادم و باز به اطراف نگاه کردم. دیدم چکمه ی روغن نخورده ام آن سوی دریا مشغول شخم زدن زمین است. بر مادیانی سوار شدم و کره اش را به ترک آن بستم و خواستم با آن از دریا بگذرم. مادیان جرئت نکرد به آب بزند و از دریا عبور کند. بعد سوار کره ی مادیان شدم و این بار مادیان را به ترک آن انداختم و کره اسب را به طرف دریا راندم. نفهمیدم کی و چگونه از دریا گذشتم. ناگهان دیدم آن طرف دریا هستم. چکمه ی قهرکرده ام را پوشیدم و به راه افتادم. همان طور که می رفتم، چشمم به خورجینی افتاد که در کنار یک پشته خاک افتاده بود. خورجین را باز کردم؛ توی آن یک کتاب بود و یک قلم. قلم را گرفتم و شروع کردم به خط خطی کردن کتاب. ناگهان فهمیدم که تمام حرف هایم دروغ بوده.
وزیران و بزرگان دربار هنوز به حرف های چوپان می خندیدند و با تکان دادن سر حرف های چوپان را تایید می کردند. پادشاه دوباره فریاد کشید: «ساکت».
همه از ترس ساکت شدند. دختر پادشاه نزد پدر رفت و گفت: «چوپان چهل و یک سخن گفت که چهل تای آن دروغ بود و تنها یکی راست.»
پادشاه که فکر نمی کرد چوپان به این زیبایی چهل دروغ به هم پیوسته بگوید و دلش نمی خواست دخترش را به عقد او در آورد، حرف دختر را رد کرد و گفت: «زیاد هم دروغ نگفت؛ چوپان فقط سرگذشت خود را تعریف کرد.»
چوپان تا این حرف را شنید، قدمی به جلو برداشت و گفت: «پس شما هم سرگذشت خودتان را که قبل از زاده شدنتان اتفاق افتاده، برای ما تعریف کنید. چه دروغ باشد، چه راست؛ فرقی نمی کند.»
پادشاه که خیلی عصبانی شده بود، گفت: «من فقط یک کلمه می گویم.»
بعد فریاد کشید: «جلاد.»
دختر که اوضاع را نامساعد دید، رو به پدر کرد وگفت: «پدر جان، دیدی که چوپان شرط شما را به جای آورد. من هم دروغ های او را قبول دارم؛ پس بهتر است که مرا به عقد چوپان در آوری؛ چون لایق تر و عاقل تر از او، ندیده ام.»
وزیران و بزرگان هم حرف دختر را تایید کردند. پادشاه هم تسلیم شد و دستور داد هفت شبانه روز جشن بگیرند. پس از مدتی پادشاه از دنیا رفت و چوپان به پادشاهی رسید. او سال های سال با عدالت پادشاهی کرد.

بهلول دانا

پیرزنی بود که دو پسر داشت. یکی کدخدای آبادی بود، یکی هم بهلول. شبی از شب ها تاجری درِ خانه ی پیرزن را زد. پیرزن در را باز کرد. تاجر گفت: «من را به خانه راه می دهی؟ شب شده و جایی ندارم.»
پیرزن تاجر را به خانه راه داد. کمی که گذشت، تاجر پرسید: «شام نداری بخورم؟»
پیرزن گفت: «چرا، ده تخم مرغ دارم.»
تاجر گفت: «اگر اشکالی ندارد، همین تخم مرغ ها را برایم بپز.»
پیرزن هر ده تخم مرغ را پخت و سر سفره گذاشت. تاجر خورد و پرسید: «پیرزن، پولش چه قدر می شود؟»
پیرزن جواب داد: «ده تخم مرغ می شود یک قران، یک دانه نان هم ده شاهی؛ همه اش می شود سی شاهی.»
تاجر گفت: «بسیار خوب، موقع رفتن پولت را می دهم.»
صبح شد. پیرزن زودتر از مرد تاجر از خواب برخاست و به صحرا رفت. تاجر که بیدار شد، دید پیرزن نیست. پیش خود گفت سال دیگر که به این جا آمدم، پول و سودش را یک جا به او می دهم.
این بود که حرکت کرد و رفت.
سال دیگر پیدایش شد و به در خانه ی پیرزن رفت و گفت: «ای پیرزن، سال پیش در خانه نماندی تا پول تخم مرغ ها را به تو بدهم؛ حالا به جای سی شاهی یک تومان می دهم.»
پیرزن یک تومان را گرفت و شادی کنان پیش همسایه رفت و همه چیز را برای او تعریف کرد.
همسایه گفت: «سرت کلاه گذاشته، آن ده تخم مرغ را اگر زیر مرغ می گذاشتی، جوجه می شد و جوجه ها مرغ می شدند و تخم می گذاشتند و پولش عالمی می شد. یک تومان هم شد پول که به تو داده؟ معطل نکن. برو پیش پسرت که کدخداست و شکایت کن.»
پیرزن رفت پیش کدخدا و شکایت کرد. کدخدا تاجر را زندانی کرد. از قضا بهلول دانا سری به زندان برادرش زد. تاجر را دید و از او پرسید: «چه خلافی از تو سر زده؟»
تاجر ماجرا را برای بهلول تعریف کرد. بهلول دانا از نام و نشانی که تاجر درباره ی پیرزن داد، دانست پیرزن مادرش است. از او پرسید: «تخم مرغ ها پخته بود یا خام؟»
ـ پخته بود.
بهلول دانا گفت: «خاطرت جمع باشد، آزادت می کنم.»
یک راست نزد برادرش رفت و گفت: «برادر یک لنگه بار گندم به من بده؛ می خواهم گندم بکارم.»
برادرش خوش حال شد و گفت: «به جای یک لنگه بار گندم، دو لنگه بار به تو می دهم. برو بکار.»
دو لنگه بار گندم را برداشت؛ به خانه ی مادرش برد و گفت: «به من دو تا دیگ بزرگ بده.»
مادر پرسید: «می خواهی چه کنی؟»
بهلول دانا گفت: «می خواهم دو لنگه بار گندم را بپزم و بکارم، گندم پخته بهتر سبز می شود.»
دو دیگ بزرگ برداشت. آب و گندم را در آن ریخت و روی اجاق پر از هیمه و آتش گذاشت. مادر که وضع را چنین دید، نزد پسر دیگرش، کدخدا، رفت و گفت: «برادرت واقعاً دیوانه است؛ دو لنگه بار گندمی را که به او دادی، به جای این که سرِ زمین ببرد و بکارد، توی دیگ ریخته و می پزد و می خواهد گندم پخته را بکارد.»
کدخدا و مادر پیرش پیش بهلول دانا آمدند. کدخدا به او گفت: «این چه کاری است که می کنی؟ مگر گندم پخته هم سبز می شود؟»
بهلول جواب داد: «وقتی ده تخم مرغ پخته جوجه می شوند، چرا گندم پخته سبز نشود. من می خواهم گندم پخته بکارم.»
دهان کدخدا بسته شد و تاجر را از زندان آزاد کرد. بهلول دانا یک تومان را از مادرش گرفت و به تاجر پس داد و گفت: «این هم غرامت ناحق زندانی شدنت.»
تاجر به جان بهلول دعا کرد و راهش را گرفت و رفت.

آقاقلی

یکی بود، یکی نبود. پسری بود به نام آقاقلی که مادر پیری داشت. روزی به مادر پیرش گفت: « مادر جان، می خواهم کاری کنم که عاقبت به خیر شویم.»
مادر پیرش پرسید: «چه کاری؟»
آقا قلی گفت: «یک خروار گندم را آرد می کنیم، تنها گاومان را هم می کشیم؛ بعد به تمام مردم این ده نان و آبگوشت می دهیم.»
مادر پیرش پرسید: «برای چه این کار را بکنیم؟»
آقا قلی جواب داد: «خودت متوجه می شوی.»
آقاقلی و مادر پیرش یک خروار گندم را آرد کردند؛ سر گاوشان را هم بریدند و آبگوشت بار کردند. تمام اهالی از کدخدا گرفته تا خرد و کلان آبادی سر سفره نشستند و نان و آبگوشت خوردند و رفتند. روز بعد آقاقلی به مادر پیرش گفت: «حالا نوبت ماست. باید ناهار یا شام به تک تک خانه ها برویم و بازدیدشان را پس بدهیم؛ این طوری مدتی ناهار و شام داریم و گرسنه نمی مانیم و بالاخره چند ماهی جلو می افتیم؛ بعد هم خدا بزرگ است.»
مادر پیرش گفت: «کار درستی نیست»؛ اما آقاقلی دست او را گرفت و به خانه ی کدخدا برد. ناهار را در خانه ی کدخدا خوردند و شام را در خانه ی همسایه ی کدخدا و به خانه برگشتند. روز بعد ناهار را در خانه ی سوم و شام در خانه ی چهارم؛ گشتن در تمام خانه های آبادی دو سه ماه طول کشید؛ بعد آقا قلی دور دوم را شروع کرد و به اتفاق مادر پیرش به خانه ی کدخدا رفت. ناهار را پیش او خوردند. شام را منزل دیگری و ناهار بعد در خانه ی بعد. دور دوم هم تمام شد. آقا قلی دور سوم را شروع کرد. دست مادر پیرش را گرفت و به خانه ی کدخدا رفت. همین که کدخدا آن ها را دید، با تلخی گفت: «این وقت روز، این جا کجا؟»
آقا قلی گفت: « برای ناهار آمدیم.»
کدخدا گفت: «پدر آمرزیده، یک بار آبگوشت دادی، دو بار سر سفره ی خانه های این آبادی نشستی. برای بار سوم هم طلب کاری؟ راه خوبی یاد گرفته ای.»
آقاقلی و مادرش سرافکنده به خانه برگشتند. مادر پیرش گفت: « این طور می خواستی عاقبت به خیرمان کنی؟»
آقاقلی گفت: « صبر داشته باش.»

کدخدا مردم آبادی را جمع کرد و گفت: «هر طور شده باید آقاقلی و مادرش را از ده بیرون کنیم و از شرشان خلاص شویم.»
این بود که تپاله های گاو را جمع کردند و از پشت بام به اتاق آقاقلی ریختند. آقاقلی که این وضع را دید، به مادر پیرش گفت: «مادرجان، غصه نخور. هر کاری چاره ای دارد. چاره ی کار کدخدا و مردم هم پیدا می شود.»
آقاقلی صبح روز بعد، تپاله های گاو را به دیوار زد و خشک کرد. الاغی هم کرایه کرد و تپاله های خشک را بارش کرد و راه افتاد. غروب به کاروان سرایی رسید. همان موقع بیست چاروادار با بار به کاروان سرا آمده بودند؛ به آن ها گفت: «مواظب باشید لنگه های بارم را بار مالتان نکنید.»
یکی از چاروادارها پرسید: «مگر بارت چیست؟»
ـ جواهر است.
آقاقلی شامش را خورد، دراز کشید، خودش را به خواب زد و خرناسه های بلندی کشید. چاروادارها به هم گفتند: «حالا که خواب است، لنگه های بارش را با قماش خودمان عوض کنیم.»
این کار را کردند و صبح زود رفتند. آقاقلی با بار قماش به آبادی برگشت. به میدان که رسید، بلندبلند به الاغش گفت: «ای صاحب مرده، تو نمی توانی بار قماش هم حمل کنی.»
کدخدا که سر راه آقاقلی سبز شده بود؛ وقتی این حرف را شنید، با خودش گفت: « آقا قلی بار قماش را از کجا آورده؟» بعد تک تک مردم دور او جمع شدند و شروع کردند به سوال کردن. آقاقلی گفت: «شما فکر کردید تپاله هایی که در اتاق ما ریختید، قیمت ندارند؛ مثقال مثقالش را در شهر همسایه به قیمت گرانی می خرند؛ تپاله ها را فروختم و به جایش یک بار قماش خریدم.»
کدخدا گفت: «پس امشب تمام تپاله های گاوهای ده را توی اتاق من بریزید.»
آن شب در خانه ی کدخدا به قدری تپاله ریختند که خانه اش در تپاله ها گم شد. روز بعد کدخدا راهی شهر همسایه شد.
توی کوچه های شهر داد زد: «آهای تپاله ی گاو دارم.»
مردم جواب دادند: «تپاله بخورد توی سرت.»
کدخدا فکر کرد حتماً باید به محله های پایین برود. آن جا هم داد زد: «آهای، تپاله ی گاو داریم.» باز مردم جواب دادند: «تپاله بخورد توی سرت، دیوانه.»
سرانجام مردم شهر جمع شدند و کدخدا را کتک مفصلی زدند و از شهر بیرون کردند. کدخدا به ده آمد و گفت: «باید آقاقلی را بکشیم.»
مردم جمع شدند و پرسیدند: «چرا کدخدا، مگر چه شده؟»
کدخدا گفت: «می خواستید چه بشود؟ هر کجا رفتم و داد زدم تپاله ی گاو، همه گفتند بخورد توی سرت؛ بعد هم من را کتک زدند.»
کدخدا جلو و مردم هم پشت سر به سوی خانه ی آقاقلی رفتند. آقاقلی تا این جماعت خشمگین را دید، پا به فرار گذاشت و آن ها هم دنبالش. آقاقلی به کنار دریا رسید. چوپانی آن جا مشغول چراندن رمه اش بود.
چوپان از او پرسید: «چه خبر؟ چرا می دوی؟»
آقاقلی گفت: «خبر نداری؟ کدخدای ده به زور می خواهد دخترش را به من بدهد. من خواهان دخترش نیستم؛ حالا با آدم هایش به دنبالم هستند.»
چوپان گفت: «من دخترش را قبول می کنم. بیا تو لباس چوپانی مرا بپوش، من هم لباس تو را می پوشم.»
آقاقلی با جان و دل پذیرفت. درست همین موقع کدخدا و مردم آبادی سر رسیدند. کدخدا گفت: «بگیرید این پدرسوخته را.»
مردم چوپان را گرفتند و توی دریا انداختند و به ده برگشتند.
فردا نه، پس فردا آقاقلی با رمه ی گوسفند وارد آبادی شد. همه به هم نگاه کردند و گفتند: «مگر ما آقاقلی را نینداختیم توی دریا؟ چه طور با گله ی گوسفند برگشته.»
دور آقا قلی جمع شدند و موضوع را پرسیدند. آقا قلی گفت: «وقتی من توی دریا دست و پا می زدم، چه خیال کردید؟ خیال کردید دارم خفه می شوم؟ نه. من داشتم این گوسفندها را از توی دریا جمع می کردم. شما را صدا زدم؛ ولی هیچ کدامتان کمک نکردید تا گوسفند بیشتری جمع کنم.»
کدخدا پرسید: «مگر می شود؟»
آقا قلی جواب داد: «می بینی که شده.»
همه گفتند: «پس به دریا بزنیم.»
آقا قلی گفت: «نه، اول کدخدا را بیندازیم؛ اگر دست و پا زد و داد و فریاد کرد، بدانید دارد گوسفند جمع می کند. بعد همه ی شما توی دریا بروید.»
صبح فردا کدخدا را توی دریا انداختند. در حال غرق شدن دست و پا زد و داد و فریاد کرد. مردم گفتند دارد گوسفند جمع می کند. معطل نکردند و به دریا ریختند و غرق شدند. تنها آقا قلی ماند و پیش مادر پیرش برگشت. به این ترتیب آقا قلی صاحب یک پارچه آبادی و یک گله گوسفند شد.

زن زیرک

روزی شوهری به زنش گفت: «هرگز نمی توانی مرا فریب بدهی.»
زن قاه قاه خندید و گفت: «کافیست اراده کنم تا بلایی به سرت بیاورم که یادت نرود.»
ـ تو یک زن نادانی. چه طور می توانی از پسِ عقل و درایت یک مرد برآیی؟
روزی مرد به صحرا رفت تا زمین را شخم بزند. زن عزمش را جزم کرد که سر به سر مرد بگذارد و شوخی کند. به بازار رفت و ماهی تازه خرید و نزد شوهر برد و به او ناهار داد و گفت: «تا تو ناهارت را بخوری، من هم می روم ببینم خوب شخم زده ای یا نه؟»
زن قدم می زد و در هر چند قدم کنار شیار را می کند و یک ماهی را در آن می انداخت و رویش را می پوشاند؛ بعد برگشت و کنار شوهر نشست و به شیرین زبانی پرداخت.
نیم ساعتی گذشت. شوهر گفت: «خوب، حالا دیگر برو تا من باقی زمین را شخم بزنم.»
زن جواب داد: «بگذار کمی دیگر پیش تو بمانم، بعد می روم.»
شوهر مشغول شخم زدن شد. زن در کنار او قدم برمی داشت. دو قدم برنداشته بود که یک ماهی از زیر تیغه ی گاوآهن بیرون آمد.
زن گفت: «دیدی حضور من چه قدر خوش یمن است؟ واقعاَ اگر من نبودم، خداوند چنین نعمتی برایت می فرستاد؟»
چند قدم دیگر رفتند و یک ماهی دیگر از زیر گاوآهن بیرون جست. زن ماهی ها را برداشت و به خانه برد و پخت.
غروب شوهر به خانه آمد و گفت: «زن، ماهی را بیاور.»
ـ کدام ماهی؟
ـ مسخره ام کردی؟ همان ماهی هایی که از زمین درآوردم.
زن جیغ و فریاد کرد که:
ـ ای هوار، مردم به دادم برسید. شوهرم دیوانه شده. چه کسی دیده که از زمین ماهی دربیاید؟
همسایه ها به شتاب آمدند و شوهر را گرفتند و به ستونی بستند. شب که همه متفرق شدند، شوهر با خواهش و تمنا گفت: «زن، مرا از این ستون باز کن؛ حتماً خواب دیده بودم که از خاک ماهی گرفتم.»
ـ نه، اگر بازت کنم، کتکم می زنی.
شوهر به جان بچه ها قسم خورد که دست رویش دراز نکند. زن او را از ستون باز کرد و ظرف «ماهی» را پیشش گذاشت. شوهر با ترس و لرز گفت: «ای وای، باز خواب می بینم. چیزهایی به نظرم می آید.»
ـ چه چیز به نظرت می آید؟ باز ماهی می بینی؟
ـ بله.
ـ مگر تو نگفتی نمی توانم فریبت دهم؟ حالا دیدی عقل مردانه ی تو یک پول نمی ارزد.
زن این را گفت و قاه قاه خندید.

نظرات کاربران
درباره کتاب افسانه‌های زرنگ‌ها