فیدیبو نماینده قانونی انتشارات محراب قلم و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .

کتاب ماجرای خانم شارلوت ۶
بهترین مربی فوتبال

نسخه الکترونیک کتاب ماجرای خانم شارلوت ۶ به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است. تنها لازم است اپلیکیشن موبایل و یا نرم افزار ویندوزی رایگان فیدیبو را نصب کنید.

درباره کتاب ماجرای خانم شارلوت ۶

کتاب «ماجرای خانم شارلوت: وزیر آنچنانی» نوشته دومینیک دمرس ( -۱۹۵۶)،‌ نویسنده فرانسوی‌زبان کانادایی، است.
او تاکنون بیش از ۳۰ عنوان رمان برای بچه‌ها نوشته و گاهی هم کتاب‌هایی برای بزرگ‌سالان می‌نویسد و تاکنون جوایز ادبی بسیاری دریافت کرده است که ازجمله می‌توان به جایزه ادبی کانادا برای مجموعه کتاب‌های «ماجراهای خانم شارلوت»‌ اشاره کرد.
قهرمان این مجموعه خانم شارلوت نام دارد،‌ او زنی عجیب‌وغریب است‌، او عقیده دارد که در هر کاری باید «خوش گولان»‌! باشد.
لابد می‌پرسید این چه کلمه‌ای است؟
اما زیاد تعجب نکنید این کلمه اختراع خود خانم شارلوت است که معنی‌اش یعنی لذت بردن و شادی است. خوش گولان بودن ضروری‌ترین اصلی است که همه ما باید در زندگی رعایت کنیم.
با خواندن کتاب‌های خانم شارلوت همه یاد می‌گیریم چطور یک خوش گولان تمام‌عیار باشیم.
در بخشی از کتاب «ماجرای خانم شارلوت ۶: بهترین مربی فوتبال» می‌خوانیم:
«من ژرمی‌-‌ژولیه هستم. می‌خواهم چیزی را صادقانه اعتراف کنم. وقتی خانم شارلوت از راه رسید و او را دیدم، نزدیک بود پا به فرار بگذارم. ماری، دختر عمویم، گفته بود که دوستش، شارلوت، آدم عجیبی است. اما نگفته بود که قدش خیلی بلند است و از لاغری به نی قلیان می‌ماند. خانمی نسبتاً پیر بود و با لباسی عجیب‌وغریب. کلاه سیاه بزرگی روی سر می‌گذاشت. کلاهش شبیه کلاه جادوگرها بود، اما سرش به جای آن که نوک‌تیز باشد، برآمدگی کوچکی داشت.
من با ابتکار عمل و خلاقیت هیچ مخالفتی ندارم؛ خیلی هم خوب است، اما راستش، خانم شارلوت به مهمانی بالماسکه دعوت نشده بود؛ آمده بود که به ما کمک کند و نجاتمان بدهد. در هر صورت، من این‌طور فکر می‌کردم.
مأموریت او ساده و روشن بود. قرار بود مربی تیم فوتبال آنزوکانار باشد. آنزوکانار تیم ما بود! این تیم بی‌بُرو برگرد باید تیم فوتبال بِده بولو را در مسابقه‌ی پایان سال می‌بُرد. اگر می‌بینید می‌گویم بی‌بُرو برگرد، مطمئن باشید که ذرّه‌ای اغراق نمی‌کنم. اصلاً بگذارید اصل مسئله را بگویم».

ادامه...

  • ناشر: انتشارات محراب قلم
  • تاریخ نشر:
  • زبان: فارسی
  • حجم فایل: 4.36 مگابایت
  • تعداد صفحات: ۶۴صفحه
  • شابک:

چند صفحه از کتاب ماجرای خانم شارلوت ۶



ماجرای خانم شارلوت

۶. بهترین مربی فوتبال

دومینیک دمرس

مترجم: مهناز عسگری

تصویرساز: تونی راس





حق انتشار الکترونیک برای فیدیبو محفوظ است



فصل ۱ . چالش پولا پِنیبل

من ژرمی - ژولیه هستم. می خواهم چیزی را صادقانه اعتراف کنم. وقتی خانم شارلوت از راه رسید و او را دیدم، نزدیک بود پا به فرار بگذارم. ماری، دختر عمویم، گفته بود که دوستش، شارلوت، آدم عجیبی است. اما نگفته بود که قدش خیلی بلند است و از لاغری به نی قلیان می ماند. خانمی نسبتاً پیر بود و با لباسی عجیب وغریب. کلاه سیاه بزرگی روی سر می گذاشت. کلاهش شبیه کلاه جادوگرها بود، اما سرش به جای آن که نوک تیز باشد، برآمدگی کوچکی داشت.
من با ابتکار عمل و خلاقیت هیچ مخالفتی ندارم؛ خیلی هم خوب است، اما راستش، خانم شارلوت به مهمانی بالماسکه دعوت نشده بود؛ آمده بود که به ما کمک کند و نجاتمان بدهد. در هر صورت، من این طور فکر می کردم.
ماموریت او ساده و روشن بود. قرار بود مربی تیم فوتبال آنزوکانار باشد. آنزوکانار تیم ما بود! این تیم بی بُرو برگرد باید تیم فوتبال بِده بولو را در مسابقه ی پایان سال می بُرد. اگر می بینید می گویم بی بُرو برگرد، مطمئن باشید که ذرّه ای اغراق نمی کنم. اصلاً بگذارید اصل مسئله را بگویم...
مدیرمان، پولت پِنیبل، خواهر دوقلوی پولا پِنیبل، مدیر مدرسه ی بده بولو، است. این دو تا مدیر از دوران مهدکودک با هم مثل سگ و گربه بوده اند، و هنوز هم سر هر چیزی با هم بگومگو می کنند. این بار، هر کدام می خواهند اسم مدرسه شان تونی بریلان، ستاره ی بین المللی فوتبال، بشود. تونی بریلان اکنون در انگلستان زندگی می کند، اما در جایی بین آنزوکانار و بده بولو به دنیا آمده است.
رُک و راست بگویم؛ این مسئله برای ما اصلاً اهمیتی ندارد! با عوض شدن نام مدرسه، در زندگی مان هیچ اتفاق بزرگی نمی افتد؛ چه بسا به دردسر هم بیفتیم و زحمتمان بیش تر شود!



چند هفته پیش، پولا پِنیبل خواهرش، پولت پِنیبل، را این طور به چالش کشید: «مدرسه ای که در مسابقه ی بزرگ فوتبال پایان سال، برنده شود، نامش تونی بریلان می شود.»
از آن موقع به بعد، هر روز صبح، سر ساعت هشت و سی و هشت دقیقه، پولت پِنیبل در آیفون هوار می زند: «پیروزی! پیروزی! مهم برنده شدن است!»
وقتی این جمله را می شنوم، معده ام از شدّت نگرانی به هم می پیچد.
رقیبمان یک مربی درست وحسابی دست وپا کرده است: ونسان وایان، همسر پولا پِنیبل، سرهنگ بازنشسته ی ارتش که خیلی سختگیر و مقررّاتی و فوق العاده قاطع و مصمم است. حاضر است هر کاری بکند تا تیمش برنده شود. مربی ما، باب بیبو، با شنیدن این خبر از سِمَتش کناره گیری کرد. کسی هم نمی خواهد جانشین او بشود. همه خوب می دانند که در افتادن با ونسان وایان کار ساده ای نیست!
روزی که مربی مان تیم ما را ول کرد و رفت، به ماری، دختر عمویم، تلفن کردم. باید با کسی درددل می کردم و حرف می زدم. ماری از خانم شارلوت گفت که زندگی اش را عوض کرده است. همان موقع با هم نقشه ای کشیدیم.
ماری به پولت پنیبل تلفن کرد و خودش را مشاور مدرسه معرفی کرد. دختر عمویم هنرپیشه ی ماهری است. آن قدر از توانایی ها و شایستگی های خانم شارلوت تعریف کرد که مدیرمان - ملقّب به پپه - بدون گذاشتن قرار ملاقات قبلی، او را استخدام کرد!
فقط یک کار باقی مانده بود؛ می بایست این خانم شارلوت معروف را پیدا کنیم. البته هیچ نشانی از او نداشتیم! ماری در صفحه ی اخبار روزنامه ی نوجوانان پیغامی گذاشت. و اتفاقاً نتیجه هم داشت! واقعاً نمی دانم چطوری. متن پیغام کمی شبیه کُد رمزی بود. فقط همین را می دانم که مسئله به چیزی به اسم سنگول بر می گشت.
اما باز هم این مسئله ی خیلی مهمی نیست. مسئله ی مهم این است که ما بی برو برگرد باید در این مسابقه ی بزرگ بدرخشیم، وگرنه آبروی تیممان می رود. اگر ببازیم، مضحکه ی صدها تماشاچی می شویم. هواداران تیم رقیب مسخره مان می کنند که هیچ؛ مطمئناً همسایه ها، پدر و مادرمان، دوستان و تمام دخترهای مدرسه هم دستمان می اندازند. تازه، قضیه به همین جا ختم نمی شود! پدرم، تا هفته ها، نه، شاید تا سال ها بگوید: «ناامیدم کردی.» این یکی دیگر قابل تحمل نیست.
از فوتبال به هزار دلیل متنفّرم. اول این که من آدم بی عرضه و به دردنخوری هستم. واقعاً بی عرضه ام؛ یک آدم بی خاصیت، به دردنخور، بیچاره و مفلوک. اگر حق انتخاب داشتم، شطرنج بازی می کردم. در این بازی، نابغه ام. متاسفانه، پدرم دیوانه ی فوتبال و صاحب فروشگاه ورزش مثبت است. او باب بیبو را مجبور کرد که مرا عضو تیمش بکند. به خاطر پدرم است که فِرِد فِروس، بهترین بازیکن خط حمله ی ما، دائم فحش و بد و بیراه بارم می کند. واقعاً کنه و سمج است و به راحتی دست از سر آدم بر نمی دارد. جلوی یک عالم دختر از ته دل داد می زند: «ژرمی گَندالو!»
دیروز، فرد وقتی خانم شارلوت را دید که وارد سالن ورزش شد، لحظه ای به ذهنش خطور نکرد که او شاید مربی جدیدمان باشد. بقیه هم فکر نمی کردند. هم تیمی هایم درباره ی این خانم شارلوت مرموز، که بی صبرانه منتظرش بودیم، سوال بارانم کردند.
- قبلاً در باشگاه معروفی بازی می کرده است؟
- مربی کدام تیم مشهور بوده است؟
بدجوری گیر افتاده بودم. دختر عمویم یقین داشت که معلم قدیمش بهترین گزینه ی ما در تمام دنیاست. اما نتوانست بگوید چرا. مضطرب بودم و می خواستم یک چیزهایی سر هم کنم که آن خانم دراز بی قواره، با آن کلاه عجیبش، جلو آمد و به ما خبر داد که مربی جدیدمان شده است.
بی حرکت ایستاد و لبخند زد. همین و بس! چشم های آبی رنگِ پرنشاطی داشت.
با خونسردی تک تک ما را نگاه کرد و فقط لبخند زد.
چند ثانیه ای در بُهت و حیرت ماندیم. بعد، کریس، فرزترین و مودب ترین عضو تیم، پرسید: «کمکی از دست ما برمی آید؟»



جواب داد: «اُ، نه! اتفاقاً من آمده ام تا به شما کمک کنم.»
آن وقت تعظیم کنان روی یک پا چرخ زد، درست مثل وقتی که در فیلم ها می بینیم خدمتگزاری تا زانو در مقابل پادشاه خم می شود. بعد، گفت: «من، خانم شارلوت، مربی جدیدتان هستم!»
ده جفت چشم به طرف من نشانه رفتند و تیربارانم کردند. فکر می کنم تمام بازیکنان ترجیح می دادند که مدیرمان، پِپه ی نفرت انگیز، خودش خانم مربی را معرفی کند. خانم شارلوت خبرداد: «اگر موافق هستید، امروز باختن را یاد بگیریم.»
دقیقاً چنین جمله ای گفت! خوشبختانه بچه ها با شنیدن این جمله هاج وواج ماندند، وگرنه قیمه قیمه ام می کردند!
همه دهنشان از تعجّب باز مانده بود و داشتند به حرف هایش گوش می کردند.

نظرات کاربران
درباره کتاب ماجرای خانم شارلوت ۶

این قسمتش پر از هیجانه، ترجمه عالی
در 3 ماه پیش توسط
واقعا عالیه!
در 10 ماه پیش توسط
کتاب باحالی است
در 2 سال پیش توسط