فیدیبو نماینده قانونی انتشارات محراب قلم و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب ماجرای خانم شارلوت ۴

کتاب ماجرای خانم شارلوت ۴
وزیر آنچنانی

نسخه الکترونیک کتاب ماجرای خانم شارلوت ۴ به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است. تنها لازم است اپلیکیشن موبایل و یا نرم افزار ویندوزی رایگان فیدیبو را نصب کنید.

درباره کتاب ماجرای خانم شارلوت ۴

کتاب «ماجرای خانم شارلوت ۴: وزیر آنچنانی» نوشته دومینیک دمرس (-۱۹۵۶)،‌ نویسنده فرانسوی‌زبان کانادایی، است. او تاکنون بیش از ۳۰ عنوان رمان برای بچه‌ها نوشته و گاهی هم کتاب‌هایی برای بزرگ‌سالان می‌نویسد و تاکنون جوایز ادبی بسیاری دریافت کرده است که ازجمله می‌توان به جایزه ادبی کانادا برای مجموعه کتاب‌های «ماجراهای خانم شارلوت»‌ اشاره کرد. قهرمان این مجموعه خانم شارلوت نام دارد،‌ او زنی عجیب‌وغریب است‌، او عقیده دارد که در هر کاری باید «خوش گولان»‌! باشد. لابد می‌پرسید این چه کلمه‌ای است؟ اما زیاد تعجب نکنید این کلمه اختراع خود خانم شارلوت است که معنی‌اش یعنی لذت بردن و شادی است. خوش گولان بودن ضروری‌ترین اصلی است که همه ما باید در زندگی رعایت کنیم. با خواندن کتاب‌های خانم شارلوت همه یاد می‌گیریم چطور یک خوش گولان تمام‌عیار باشیم. در بخشی از کتاب «وزیر آنچنانی» می خوانیم: «قلب خانم شارلوت تندتند می‌تپید. او برنامه‌ی زمانی قطارها را روی تابلوی ایستگاه مرکزی می‌خواند. کیف سفری‌اش را که از موی فیل بافته شده بود زمین گذاشت، آهی کشید و گفت: «وای، دو ساعت و پنجاه و چهار دقیقه‌ی دیگر!»

ادامه...
  • ناشر انتشارات محراب قلم
  • تاریخ نشر
  • زبانفارسی
  • حجم فایل 2.21 مگابایت
  • تعداد صفحات ۷۲ صفحه
  • شابک

معرفی رایگان کتاب ماجرای خانم شارلوت ۴

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

فصل ۱: باید سنگول را پیدا کنم!

قلب خانم شارلوت تندتند می تپید. او برنامه ی زمانی قطارها را روی تابلوی ایستگاه مرکزی می خواند. کیف سفری اش را که از موی فیل بافته شده بود زمین گذاشت، آهی کشید و گفت: «وای، دو ساعت و پنجاه و چهار دقیقه ی دیگر!»
دو ساعت و پنجاه و چهار دقیقه ی دیگر، سوار قطاری می شد که به سن آناتول می رفت. و در سن آناتول، لئو و ماری را می دید؛ و همین طور سنگول را! خانم شارلوت خیالش راحت بود که لئو و ماری از سنگول عزیزش خوب مراقبت کرده اند، اما در این مدت خیلی فکر کرده و تصمیم گرفته بود که دیگر هیچ وقت از دوست عزیزش جدا نشود.
این خانم پیر، دلخوش و شادمان به طرف گیشه رفت تا بلیت بخرد، اما یادش رفت کیف سفری اش را از پشت سرش بردارد. ایستگاه قطار شلوغ و پر از مسافر بود. خانم شارلوت کمی گیج شده بود...
همان لحظه، ناگهان عابران زیادی با شنیدن صدای انفجار به دو طرف خیابان پریدند. لاستیک اتومبیلی ترکیده بود. بله، لاستیک عقبِ طرفِ چپِ لیموزین نخست وزیر، روژه راباژوا، ترکیده بود.
بلافاصله، راننده ی شخصی نخست وزیر پیاده شد تا ببیند چه شده است و چه کار باید بکند. معاون سیاسی نخست وزیر تلفن همراهش را درآورد تا دستور بدهد لیموزین دیگری بفرستند. محافظ نخست وزیر هم پیاده شد تا مراقب باشد کسی برای نخست وزیر مزاحمتی ایجاد نکند.



روژه راباژوا مشغول بازخوانی متن سخنرانی اش بود. می خواست آخر وقت همان روز، در کولیزه، در مقابل انجمن آدم هایی که فکر می کنند خیلی خیلی مهم هستند، سخنرانی کند. فرصت منحصربه فردی بود؛ لحظه ای تاریخی. می خواست در مقابل هزار نفر، نُه دوربین تلویزیون و شانزده شبکه ی رادیویی، برنامه ی اصلی انتخاباتی اش را اعلام کند: اصول جدید در خصوص آموزش و پرورش بچه ها.
روژه راباژوا به پاراگراف دوم از صفحه ی سوم رسیده بود؛ صفحه ای مهم و کلیدی که زندگی تمام دانش آموزان کشور را واقعاً زیر و رو می کرد. در این صفحه به چنین نکاتی اشاره شده بود: زنگ تفریح برداشته می شود؛ دانش آموزان شنبه ها هم باید به مدرسه بروند؛ کل تعطیلات به دو هفته در سال می رسد؛ بچه ها تابستان، به جای این که در پارک فوتبال بازی کنند، در استخرها و دریاچه ها شنا کنند، یا به اُردو بروند و دوچرخه سواری کنند، باید به مدرسه بروند.
نخست وزیر هنوز این پاراگراف را تمام نکرده بود که معاون سیاسی اش، سیمون سانفَسون، اطلاع داد که تمام خیابان ها به سبب اعتصاب رانندگان کامیون بسته شده است. نخست وزیر می خواست سر ساعت ده و ده دقیقه برای افتتاح گل خانه ی جدید موسیر اُرگانیک در سنت مارگولت باشد. بنابراین، می بایست زود سوار قطار می شدند!



ده دقیقه بعد، نخست وزیر به همراه معاون سیاسی و محافظش نفس نفس زنان به ایستگاه رسیدند. سیمون سانفَسون دوان دوان رفت که بلیت بخرد. همان موقع، زنی یک نامه ی دست نویس از نخست وزیر تقاضا کرد. روژه راباژوا کیف قدیمی اش را که از موی فیل بافته شده بود و تمام اسناد مهمش را در آن نگه می داشت، زمین گذاشت. این کیف یادگاری از خاله ی محبوبش، ژوزفین، بود. نخست وزیر همه جا آن را با خودش می برد.
روژه راباژوا داشت با آن خانم طرفدارش صحبت می کرد که سایر شهروندان هم او را شناختند و به سرعت، آدم های زیادی دورش جمع شدند. خانم شارلوت در میان مردم، چشمش به کیف نخست وزیر افتاد. کیف را برداشت - فکر کرد مال خودش است - و آن را محکم در بغل گرفت.
در حالی که با ملایمت موهای فیل را نوازش می کرد، گفت: «کوچولوی من، ترسیدم؛ فکر کردم گُمت کردم.»

خانم شارلوت تصمیم گرفت به مناسبت پیدا شدن کیف موفیلی اش جشن بگیرد. بنابراین، خودش را به یک کاسه سوپ رشته فرنگی در رستوران ایستگاه قطار دعوت کرد. همان طور که او به سوی رستوران می رفت، روژه راباژوا متوجه شد کیفش سر جایش نیست. کیف کنار پایش نبود؛ درست وسط ایستگاه بود!

نظرات کاربران درباره کتاب ماجرای خانم شارلوت ۴

این قسمتش کسل کننده بود، برای والدین مناسبه، ترجمه عالی
در 3 ماه پیش توسط
عالی
در 2 سال پیش توسط