فیدیبو نماینده قانونی نشر قطره و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب صاعقه

کتاب صاعقه
درام در پنج پرده

نسخه الکترونیک کتاب صاعقه به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است. تنها لازم است اپلیکیشن موبایل و یا نرم افزار ویندوزی رایگان فیدیبو را نصب کنید.

درباره کتاب صاعقه

کتاب «صاعقه: درام در پنج پرده» نوشته الکساندر نیکولایویچ آستروفسکی است. این کتاب یکی از مجموعه «جامانده‌ها»، دربردارنده نمایشنامه‌ای روسی، در پنج پرده با موضوع تراژدی است. در خلاصة نمایشنامه آمده: «باریس گریگوریچ»، جوانی درستکار و تحصیل کرده است. او برادرزادة «ساوپول پروکوفیچ دیکوی»، تاجر سرشناس شهر است. باریس به دلیل وصیت مادربزرگش و برخورداری از ارث، باید به ساوپول احترام بگذارد. باریس عاشق زنی به نام «کاترینا» می‌شود. او همسر «تیخون ایوانیچ کابانوف»است که تحت سلطه مادرش قرار دارد. ارتباط بین باریس و کاترینا به عشق بیشتر آن‌ها دامن می‌زند و افشای این خیانت، منجر به مرگ کاترینا و ابهاماتی درباره زندگی، برای باریس می‌شود.

ادامه...
  • ناشر نشر قطره
  • تاریخ نشر
  • زبانفارسی
  • حجم فایل 0.68 مگابایت
  • تعداد صفحات ۱۴۲ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب صاعقه

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



اشخاص نمایش:

ساویول پروکوفیچ دیکوی: تاجر، چهره ای سرشناس در شهر
باریس گریگوریچ: برادرزاده ی دیکوی، جوانی درست کار و تحصیل کرده
مارفا ایگناتیِوا کابانووا: بیوه، تاجر، ثروت مند و بدخو
تیخون ایوانیچ کابانوف: پسر کابانووا
کاترینا: همسر تیخون ایوانیچ
باربارا: خواهر تیخون ایوانیچ
کولیگین: تجسم کامل یک انسان حقیر، کوشا، خودآموخته با توانایی های جزئی و بسیار که هرگز از کار کردن بازنمی ایستد.
وانیا کودریاش: مردی جوان و دفتردار دیکوی
شاپکین: بازاری
فکلوشا: زن مسافر
گلاشا: دختر جوانی در خانه ی کابانووا
زن مالک: ارباب، پیرزنی هفتادساله با دو نوکر دایم، نیمه دیوانه
و اهالی شهر.

ماجرا در شهر کالینوف، واقع در ساحل ولگا، در تابستان اتفاق می افتد. مابین پرده ی سوم و چهارم ده روز فاصله است. همه ی اشخاص، به غیر از باریس، لباس های روسی به تن دارند.

مقدمه ی دبیر مجموعه

اگر ترجمه های موجود در کتاب خانه ها، تنها راهِ مواجهه ی ما با نمایش نامه هایِ خارجی باشد، در این صورت درک و دریافت مان از تاریخِ ادبیاتِ نمایشی ناکامل و مجازی خواهد بود، که این تاریخ چیست مگر سیر متونی نمایشی که هریک به دوره ای تعلق دارند و به جغرافیایی.
در ایران بسیارند نمایش نامه هایی که ترجمه شده اند، در حالی که نه مهم بوده اند و نه در میانِ آثارِ نویسنده شان جایگاهی داشته اند...
... بسیارند نمایش نامه هایی که چنان در سیر ترجمه تحریف شده اند و تغییرِ شکل یافته اند که استناد به آن ها تنها ما را به تاریخی جعلی از ادبیات نمایشی می رساند...
... بسیارند نمایش نامه های جریان ساز که از سیر ترجمه هایِ متون نمایشی جامانده اند...
مجموعه ی جامانده ها همین گروه سوم را هدف گرفته است. آثاری که به هر دلیلی، از جمله دشواری متن، فقدانِ مترجم برای برخی زبان ها و...، ترجمه نشده اند و عدمِ ترجمه شان بیش از همه دانشجویانِ تئاتر را با معضلی جدی روبه رو کرده است. جست وجو، انتخاب و ترجمه ی این آثار البته آسان نیست، چرا که:
متونِ دشوار، هنوز دشوارند و کم تر مترجمی وسوسه ی دست به گریبان شدن با آن ها را دارد...
... مترجمان کارکشته در میانِ همه ی زبان ها یکسان پخش نشده اند و هنوز برای برخی از زبان ها سخت می توان مترجمِ حرفه ایِ مشتاق یافت...
با این همه، اراده ی جامانده ها فرارفتن و گذر از این موانع است و در این مسیر از تمامِ نمایش نامه نویسانِ مترجم، و مترجمانِ علاقه مند به ادبیاتِ نمایشی دعوت می کند که به این مجموعه بپیوندند. اما شرطِ ورود به بازیِ جامانده ها ساده است، پیش تر آن که نمایش نامه باید به تاریخِ تئاتر تعلق داشته باشد و سال هزار و نهصد و پنجاه مرزِ تاریخِ نگارشِ آثاری قرار گرفته که می توانند در این مجموعه جای بگیرند؛ و دیگر آن که بتوان اهمیتِ نمایش نامه را در تاریخِ ادبیاتِ نمایشیِ جهان توجیه کرد؛ این اهمیت، الزاماً جریان سازی نیست و می تواند دلایلِ بی شمار دیگری را هم در برگیرد. مقاله ی تفصیلیِ پایانِ هر نمایش نامه در واقع توضیحِ اهمیت هر اثر خواهد بود.
به بازیِ جامانده ها خوش آمدید.

پرده ی اول

باغی برای استفاده ی عموم در ساحل ولگا. در دوردست مزارع و روی صحنه دو نیمکت و چند بوته دیده می‎شوند.

صحنه ی اول

کولیگین روی نیمکت نشسته است و به رودخانه نگاه می کند. کودریاش و شاپکین به گردش مشغول اند.

کولیگین: (می‎خواند.) «در میان دره‎ای فراخ، در ارتفاعاتی هموار...» (از خواندن بازمی ایستد.) شگفت انگیزه، واقعاً شگفت انگیزه! کودریاش! تو مثل برادری برای من، پنجاه ساله که هر روز به ولگا نگاه می کنم، ولی از دیدنش سیر نمی شم.
کودریاش: خوب که چی؟
کولیگین: انگار زیباییش معمولی نیست! روحم شاد می شه.
کودریاش: خوب!
کولیگین: شعف برانگیزه! اون وقت تو: «خوب!»، نمی دونم نگاه می کنی یا نه، زیبایی تو طبیعت جاریه.
کودریاش: خوب، در جوار تو یه چیزایی حالیم شده! شما فیزیک دانی، آنتیک دانی.
کولیگین: صنعت کار، صنعت کار تجربی، خودآموخته.
کودریاش: یکی هستی، فقط همین.

سکوت.

کولیگین: (جایی را نشان می دهد.) نگاه کن برادر، یکی داره اون جا دست تکون می ده؟
کودریاش: کجا؟ آها، دیکوی داره به برادرزاده ش فحش می ده؟
کولیگین: چه جای مناسبی!
کودریاش: اون که از کسی نمی ترسه! هرجا دلش خواست هوار می کشه. فقط کافیه آدمش رو پیدا کنه، بدبخت باریس گریگوریچ، حسابی ازش سواری می گیره.
شاپکین: ساویول پروکوفیچ، واقعاً نوبرش رو آورده، فحش، فحش. هر کی باشه بالاخره خسته می شه، می ذاره می ره.
کودریاش: آدم پرهیاهوییه!
شاپکین: هم خوبه، هم پدرسوخته ست.
کودریاش: خوب، بله اصلاً عین خیالش هم نیست، جلو این همه آدمْ کلیسا رو، شریعت رو زیر پا می ذاره.
شاپکین: کسی نمی تونه جلوش وایسه، فقط اونه که دعوا داره.
کودریاش: یه همچین پسری کم پیدا می شه، بِدَنِش دست ما تا یه کم شیطنت یادش بدیم.
شاپکین: اون وقت حضرت عالی چه کار می کردن؟
کودریاش: اون وقت خوب، درستش می کردیم.
شاپکین: چه طوری؟
کودریاش: تو کوچه ای، جایی چهار نفری، پنج نفری دوره ش می کردیم، رودررو باهاش صحبت می کردیم. اون وقت اون هم قشنگ روشن می شد. ولی حق نداره درباره ی علم ما جایی پیش کسی نم پس بده، فقط بیاد و یه نگاهی بندازه.
شاپکین: بی خود نبود می خواست تو رو رد کنه بری اجباری.
کودریاش: می خواست، ولی این کار رو نکرد... بله، این ها همه ش حرفه. اون این کار رو نمی کنه. مگه مغزش پاره سنگ ورمی داره؟ مگه من جونم رو سر راه پیدا کردم؟ اون برای شما ترسناکه، ولی من بلدم باهاش حرف بزنم.
شاپکین: عجب!
کودریاش: یعنی چی عجب! من قلچماقم، برای همینه که نگهم داشته. لازمم داره. در نتیجه من از اون نمی ترسم، حتی شاید اون از من می ترسه.
شاپکین: یه جوری حرف می زنی انگار به تو فحش نمی ده!
کودریاش: مگه می تونه فحش نده؟ اصلاً فحش نده نفسش بند می آد. ولی من کوتاه نمیام، یه چیزی بگه ده تا جوابش رو می دم. بعدش فحش می ده، تف می کنه و مسئله حل می شه. نه، من دیگه جلوش اظهار بندگی نمی کنم.
کولیگین: این آدم رو بهتره باهاش کنار اومد، برادر!
کودریاش: قربون آدم چیزفهم. پس تو که این رو فهمیدی به اینا هم یاد بده! فقط حیف که این دختره بالغ شده و دم ِ بخته، هیچ کس رو هم نداره.
شاپکین: خوب که چی؟
کودریاش: من براش خیلی احترام قایلم، دلم براش می سوزه.

دیکوی به اتفاق باریس، از مقابل آن ها رد می شود. کولیگین به احترام کلاه از سر برمی دارد.

شاپکین: (به کودریاش) بریم دنبال کارمون. بعداً می بینم تون.

از یک دیگر جدا می شوند.

صحنه ی دوم

همان افراد، با دیکوی و باریس.

دیکوی: اصلاً این جا چی کار می کنی؟ مفت خور! مگس می پرونی؟ برو گم شو، گم شو.
باریس: امروز جشنه، برم خونه چه کار کنم!
دیکوی: اگه بخوای کار هست! صدبار بهت گفتم رو حرف من حرف نزن! هرچی دلت خواست که نیست! جا کمه؟ برو همون جا که می خوانت! لعنتی، تف! چیه مثل عَلَم کنار من وایسادی! مگه با تو حرف نمی زنم؟
باریس: چرا، گوشم به شماست، چه کار باید بکنم؟
دیکوی: (درحالی که به باریس نگاه می کند.) برو گم شو! نمی خوام باهات حرف بزنم. (از صحنه خارج می شود.) مرتد، لامَذهب!

نظرات کاربران درباره کتاب صاعقه