فیدیبو نماینده قانونی گروه انتشاراتی ققنوس و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب هيس

کتاب هيس

نسخه الکترونیک کتاب هيس به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است. تنها لازم است اپلیکیشن موبایل و یا نرم افزار ویندوزی رایگان فیدیبو را نصب کنید.

درباره کتاب هيس

کتاب «هیس» نوشته محمدرضا کاتب ( -1345) است.
این کتاب جایزه کتاب سال منتقدان را در سال 1379 از آن خود کرده است.
محمدرضا کاتب را به واسطه تجربه‌گرایی و خرق عادتهای زبانی‌اش در ادبیات معاصر ایران می‌شناسند.
در رمان «هیس»، کاتب، ماجراها را چنان‌ که‌ دیکته‌ می‌شود نشان‌ نمی‌دهد بلکه‌ چنان‌ که‌ خود می‌خواهد نشان‌ می‌دهد و باز بر عهدة‌ خواننده‌ می‌گذارد تا ماجرا را آن‌ گونه‌ که‌ می‌خواهد ببیند و رمان‌ توسط‌ راویان‌ مختلفی‌ ساخته‌ می‌شود: پاسبان‌، نظامی‌ گاه‌ دل‌رحم‌ و گاه‌ خشنی‌ که‌ آنچه‌ را می‌خواهد انجام‌ نمی‌دهد و آنچه‌ را نمی‌خواهد انجام‌ می‌دهد؛ جهانشاه‌، قاتلی‌ یا قاتل‌ نمایی‌ یا حتی‌ مقتولی‌ که‌ با لذت‌ به‌ روایت‌ هوس‌هایش‌ می‌نشیند و از کشتن‌ آدم‌ها یا کشته‌ شدن‌ خود می‌گوید؛ نویسنده‌ که‌ در نیمة‌ داستان‌ می‌میرد و به‌ پایان‌ رساندن‌ رمان‌ را به‌ میراث‌ می‌گذارد، و دیگر شخصیت‌هایی‌ که‌ این‌جا و آن‌جا رشتة‌ کلام‌ را قطع‌ می‌کنند و از منظر خود به‌ روایت‌ می‌نشینند، تا سرانجام‌ رمانی‌ پدید آید که‌ با هر خوانشی‌ شکلی‌ دیگر به‌ خود می‌گیرد و به‌ تعداد مخاطبانش‌ ماجرا عوض‌ می‌کند.
در بخشی از رمان «هیس» می‌خوانیم:
«دیگر حتی اسم‌هایشان هم یادم نمی‌ماند. شاید چون دلم می‌خواست فراموششان کنم شاید هم شکل‌هایشان این قدر شبیه هم بود که انگار همه‌شان یک نفر بودند و من هر بار با تکه‌ای از بدن یا فعل‌های این زن بزرگ زندگی می‌کردم.
برای آن که اسم او را با بقیه قاطی نکنم اسمش را گذاشتم آینه. بیش‌تر به خاطر آن بلایی که سر آینه‌ام آورد. خیلی خوشگل بود. خودش هم این را خوب می‌دانست. گویا بارها کسی قبل از من این را بهش گفته بود. هیکلی عضلانی داشت و افتخار می‌کرد به حرف‌هایی که بهش زده‌اند. اولش نفهمیدم از این حرف‌ها چه منظوری دارد. وقتی فهمیدم چه می‌خواهد بگوید حالم دیگر ازش به هم خورد. شاید اصلاً برای همین با من دوست شده بود. خواستم مطمئن شوم. گفتم:
«یعنی چی؟»
گفت:
«آقا پسر کلاهت را یک خُرده بکش بالاتر تا بهتر بتوانی جلوت را ببینی.»
عین مردها حرف می‌زد. عین مردها چیزی را می‌خواست. وقتی می‌خواستم راهی‌اش کنم واقعا مثل یک ماده اسب لگد می‌انداخت. اولش فقط شوخی بود».

ادامه...
  • ناشر گروه انتشاراتی ققنوس
  • تاریخ نشر
  • زبانفارسی
  • حجم فایل 1.42 مگابایت
  • تعداد صفحات ۲۸۶ صفحه
  • شابک

معرفی رایگان کتاب هيس

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

حکایت سفر و شبانه یکم:

حکایت سفر:

تجلی:

قدمگاه:

خانه آرامش:

ایستاده بودم روی جدول جوی، گِل های بغل پوتین راستم را می مالیدم به لبه جدول. سرشب تازه واکسشان زده بودم. دلم می خواست وقتی بالای سر جنازه ام می رسند ببینند تر و تمیز، مثل بچه آقاها مرده ام: با کفش هایی براق، پیراهن و شلواری اتوخورده و موهایی با بوی صابون نخل داروگر: انگار داشتم می رفتم عروسی خواهرم: همیشه آرزویم بود خواهری داشتم: سر بلند کردم سمت آسمان: برف داشت پا می گرفت دوباره: دانه هایش حسابی درشت شده بود. گفتم:
«دزدی است؟»
پسر صمد به لرزه افتاده بود: شاید از سرما بود، شاید هم از ترس. گفت:
«از گونی کفنی ها برداشتم سرکار.»
از گوشه چشم نگاهش می کردم. سرش پایین بود. گفتم:
«پرسیدم دزدی است؟»
پسر صمد نگاه می کرد به چراغ های وسط اتوبان که می رفت به شهر. تا شهر خیلی چراغ بود: گفت:
«بله سرکار.»
می دانستم از بارهای مردم جو، گندم، خرما و هر چه دستش برسد بلند می کند و می برد بی قیمت می فروشد به طویله دارها.
پای راستم را آوردم بالا و بغل های پوتین را نگاه کردم: بیش تر از این دیگر تمیز نمی شد. رفتم سراغ آن یکی لنگه. نمی دانم شاید واقعا برای آن که با کفش های گِلی نمیرم این قدر تمیزشان می کردم. شاید هم این پاک کردن ها فقط بهانه بود، می خواستم به کفش هایم که برق مرگ داشتند، بی ترس نگاه کنم. پسر صمد گفت:
«سرکار، به خدا دیگر بلند نمی کنیم، این دفعه را شما.»
گفتم:
«اگر پیراهنت راه راه نبود آن گونی گندم را روی گاری ات ندیده می گرفتم و می گذاشتم بروی، ولی حالا دیگر نمی توانم.»
پسر صمد به جلو و آستین های پیراهنش نگاه کرد: پیراهنش راه راه نبود: خودِ خودش بود، اشتباه نکرده بودم. دلم می خواست بگویم:
«واسه چی دوره افتادی می زنی دماغ این و آن را می شکنی؟ می دانی الان پسر سرهنگ قاسمی کجاست؟ وقتی می زدی اش سرش خورده به دیوار، خونریزی مغزی کرده. دکترها ازش امید بریدند دیگر، گفتند رفتنی است. خیلی که زور بزنند یک امروز و فردایی را بتوانند نگهش دارند. همه اش خون بالا می آورد بدبخت. می دانی این یعنی چی؟ یعنی قتل عمد. قتل عمد که دیگر گوش و گوشواره ندارد.»
گفتم:
«شاید اگر یک وقت دیگر بود ولت می کردم بروی، اما الان تو موقعیتی نیستم که بگذارم بروی چون.»
نمی دانم چرا آمده بودم پی اش. شاید چون دیگر نمی شد گفت فرداهم روز خداست. دیگر فردایی در کار نبود: چیزی وسط سینه ام شروع کرد به تکان خوردن: خراش می داد و می رفت طرف چپ سینه ام. شروع کرده بود باز. نمی دانم این دیگر چه مرضی بود به جان ما افتاده بود. دکتر وافی می گفت:
«هرچی دوست داری صدایش کن.»
راه افتادم سمت شهر. پسر صمد گفت:
«گاریمان را هم بیاوریم سرکار؟»
با همان گاری گونی های گندم و جوی دزدی را می آورد برای طویله دارها. گفتم:
«باید بیاوری اش، مدرک جرم است. می خواهم ضمیمه پرونده ات کنم.»
و از روی چاله آبی پریدم. نمی خواستم کفش هایم گِلی بشوند: چقدر هم گِلی نشدند: سر له شده و کفش های گِلی مجید باز آمد توی نظرم.
از زیر نور گرد تیر چراغ برق گذشتم و رفتم توی تاریکی.
از پشت دیوارهای بلند کاروانسرای قوچه صدای مجری برنامه راه شب می آمد که به شنوندگان عزیز شب بخیر می گفت و اسم می برد از کسانی که بیدارند تا آن وقت شب. نمی دانم چه حسابی بود اکثر اوقات صنف ما را قلم می گرفتند. انداختم توی کوچه کاروانسرا: نزدیک تر بود: یعنی هی به خودم می گفتم که از این طرف نزدیک تر است. از اتوبان راه نزدیک تر بود. نمی دانم چرا پاهایم شب آخری آن طرفی نمی رفت. دلم هم نمی رفت. شاید می ترسیدم از اتوبان رد شوم: به خاطر میله های کج شده کنار اتوبان و سر له شده و گِل آلود مجید. شاید هم می خواستم برای آخرین بار کوچه کاروانسرا، پلاک های نُه اش و خانه کریم را ببینم: ته کوچه دوتا خانه کنار هم بود که هر دو پلاک هایشان ۹ بود: آخرش هم نفهمیدم چرا کریم پلاک خانه اش را عوض کرده و گذاشته ۹.
نمی دانم، شاید هم از آن راه آمده بودم که یک بار دیگر در باره اش فکر کنم: جهان شاه می گفت:
«دم دم های آمدن مشتی قربانعلی معنی خیلی چیزها برایت عوض می شود. یکمرتبه می بینی چیزی که ۳۰ سال یک قیافه ای بوده حالا یک قیافه دیگر شده، یک رنگ دیگر شده. کلید خیلی از رازهای این دنیا دست مَشتی قربانعلی است.»
به مرگ می گفت مَشتی قربانعلی.
وقتی رسیدیم به میدان، برف آن قدر تند شده بود که آن دست خیابان پیدا نبود. از کنار پیاده رو انداختیم رفتیم سمت بساطی عمو مصطفی، آن طرف میدان. عمو مصطفی نرفته بود هنوز. شب های برفی زود می بست و می رفت. صدایش کردم:
«عمو.»
عمو مصطفی زیر میز دنبال چیزی می گشت. گردن کشید:
«مخلصیم.»
گفتم:
«کسی سراغ ما را نگرفت؟»
«چرا، باتون آمده بود دنبالت.»
قرار شده بود جای باتون من بروم عملیات. سرهنگ قاسمی قبل از این که اسمم را توی لیست بچه های اعزامی بنویسد کشیدم کنار:
«تیمسار می گفت خیلی خطری است. رفتنت با خودت است، آمدنت با خدا. بعید نیست خلاصه... حلوا که خیر نمی کنند. آن ها هم همه مسلحند. تا ۴ ـ ۵ تا تلفات از ما نگیرند ول کن نیستند. سبک سنگین کن ببین حالش را داری بیایی یا نه.»
می دانستم برگشتنی دیگر تو کار نیست. به عمو مصطفی گفتم:
«به باتون چی گفتی؟»
«گفتم رفته دنبال یک نفر این پایین.»
چای مایه داری ریخت گذاشت جلوم:
«هی سوال جواب می کرد ازم که کی می آید، کجا رفته؟ گفتم: نمی دانم والله، گفته زود برمی گردم. گفت: اگر آمد بگو هیچ جا نرود همین جا بایستد تا بیایند دنبالش،، گفت: بگو بچه ها ساعت سه باید توی محل باشند. دیر و زود نکند یکوقت.، امشب گویا خبرهایی است این پایین مایین ها، نه؟»
گفتم:
«چطور مگر؟»
«سرهنگ قاسمی با ماشین ۲ ـ ۳ بار آمده و رفته تا حالا. حکیمی و چند نفر دیگر یک ساعت پیش آمده بودند این جا، یک چایی زدند و هول هولکی رفتند. لباس شخصی پوشیده بودند نمی دانم چرا. بهش گفتم خبری است؟ گفت: دعا کن امشب خدا بخیر بگرداند.، گفتم: برنامه ای است مگر؟ گفت: صبح می فهمی خودت.،»
پسر صمد را با دست نشانش دادم، یعنی یک چای هم برای او بریز. گفتم:
«نرفتی امشب؟»
عمو مصطفی لیوان های چای را گذاشت توی سینی. سرم را بردم جلو چای را بو کردم:
«این که نخود و لوبیاهایش هم پخته.»
قندان و سینی چای را برداشتم و رفتم نشستم کنار پسر صمد روی پله دکان عباس کبابی. به ساعت بزرگ وسط میدان نگاه کردم: ساعت معلوم نبود چند است: برف تندتر شده بود. لیوان چای را از توی سینی برداشتم گذاشتم کنار پسر صمد روی پله تا بداند برای او آورده ام.
پسر صمد نگاهش به لیوان چای بود:
«این را بخورم؟»
می خواست دیگر ادامه ندهم. گفتم:
«آره بخور.»
«پول ندارم ها.»
«کی حالا پول خواست ازت؟»
به آسمان نگاه می کردم و به دانه های درشت برف:
پسر صمد چایی را هورت کشید. داغ بود:
«اوخ!»
رویم را کردم آن طرف: خنده ام گرفته بود. نخندیدم. تو روی متهم نباید هیچ وقت خندید چون اگر بخندی باید دولا شوی بهش کولی بدهی، بعدش هم وظیفه ات می داند که بگذاری برود. تنها کسی که این طوری نبود جهان شاه بود. چای را فوت کردم و آرام هورت کشیدم. خیلی داغ بود: از دماغم و لیوان بخار بلند می شد. بو کشیدم: بوی تخمه می آمد: یک نفر تخمه بو می داد، آن هم آن وقت شب: بدجوری هوس تخمه کرده بودم انگار. عادتم است هوس هرچه بکنم بویش را حس می کنم: حالا بوی زیتون تازه می آمد. چیزی وسط سینه ام شروع کرد به تکان خوردن: خراش می داد و می رفت سمت چپ سینه ام. انگار به ما استراحت نیامده بود. بلند شدم و لیوان های خالی را گذاشتم روی میز جلوی عمو مصطفی. دست کردم توی جیبم.
عمو مصطفی گفت:
«داشتیم لوطی؟»
یک ۱۰ تومانی درآوردم گذاشتم کنار لیوان های خالی. گفتم:
«مالِ خودم بماند، این مال مهمانم است.»
نمی خواستم کسی را که مهمان کرده ام مهمان کسی دیگر باشد. یعنی اولش این طوری فکر می کردم، ولی بعد دیدم می خواهم روز آخری دیگر مهمان کسی نباشم و آن پول، پول چای خودم بود و عمو مصطفی مهمانم را مهمان کرده بود نه مرا.
عمو مصطفی هیچ وقت از ما پول نمی گرفت. بچه ها هم جوری که تو ذوق نزند تو میدان هوایش را داشتند: سد معبر و پیاده رو و حق و حساب خودمان و پول سبیل لات های میدان و...
به پسر صمد گفتم:
«بلند شو.»
راه افتادم. می دانستم اگر پول چای را نداده بودم عمو مصطفی توقع داشت بگویم پسر صمد را برای چه گرفته ام و کجا می برم. ۱۰ تومانی باعث شده بود شب آخری بدجوری احساس غریبی کند باهام. یک عمر رفاقت را داشتم با یک ۱۰ تومانی ناقابل خراب می کردم: نمی فهمیدم دارم چه کار می کنم. عمو مصطفی لیوان های شسته را از توی کاسه مسی بزرگ آب درآورد، سر و ته گذاشت کنار بقیه:
«خیلی آقایی لوطی.»
دلخور بود ازم. این طور لوطی گفتنش علامت دلخوری اش بود. رفتیم سمت پیاده روی آن طرف خیابان. پیچیدم تو انبار حسینقلی خان. از صدای پای پسر صمد فهمیدم جلوی در انبار ایستاده جلوتر نمی آید. می ترسید شاید. گفتم:
«راه بیا.»
راه افتاد. صاف می بردمش سمت بارفروش ای که ۳ تا لامپ هزار جلوی درش روشن بود.
گفتم:
«آن بارها را از این جا بلند می کردی، نه؟»
«بله سرکار.»
می دانستم دروغ می گوید.گفتم:
«می ارزید برای یک مشت سیب یا گندم آبخورده دماغ خودت را بزنی این طوری کنی؟»
پسر صمد گفت:
«آن پسرِ نمی دانم از کجا آمد یکهو ما را از پشت گرفت، بعد استادشان به آن پسرِ گفت بیاید بایستد جلومان، بعد بهش گفت بزن توی دماغش تا دیگر نرود سر بار مردم دزدی.»
می گفت نعمان مُچش را وقتی داشته به بارش ناخنک می زده گرفته و به شاگرد کوچکش گفته با مشت بزند توی دماغش تا جرئت دزدی از سر هردوشان بپرد. گفتم:
«کسی که هنوز تو دروغ گفتن خوش دست نشده، بهتر است دروغ نگوید زیاد.»
رفتم توی دفتر. به شاگرد نعمان گفتم:
«آقا هست؟»
می دانستم هست، پرسیده بودم که فقط به او گفته باشم دارم می روم پیشش. شاگرد نعمان تا خواست بلند شود پایین راه پله بودم. شاگرد نعمان گفت:
«خوابند، گفتند کسی مزاحمشان نشود.»
گفتم:
«مُراحمیم ما.»
گفت:
«هم مُراحمید هم نور دیده اما خوابند، گفتند کسی مزاحم نشود.»
«گفتند کسی مزاحم نشود. کسی یعنی غریبه ها. ما که غریبه نیستیم با آقا. هستیم؟»
و آرام از پله های زنگ زده که گِل و سبزی له شده چسبیده بود بهش رفتم بالا. وسط راه پله بودم که صدایی شنیدم. ایستادم. دولا شدم و از لای میله ها تو دفتر را نگاه کردم. شاگرد نعمان داشت آرام روی تلفن می زد تا به نعمان خبر بدهد من دارم می آیم بالا. آمدم دو تا پله پایین تر تا بفهمد دارم می بینمش. دستی به سبیلم کشیدم: نمی شد مثل ابوالهول بایستم و نگاهش کنم. باید کاری می کردم که می فهمید خیلی دمغ شده ام: همین طور نگاهش می کردم و سبیلم را می تاباندم. نمی دانم شاید این جور عصبانی شدن را از لوطیِ فیلم «آقای جوانمردان» یاد گرفته بودم: جمعه ها هرچه فیلم توی لاله زار بود رج می زدم می آمدم پایین. تمام روزهای تعطیلم پای فیلم های خانوادگی می رفت. این قدر توی این فیلم ها عروسی و طلاق و دعواهای خانوادگی دیده بودم که تا پنج دقیقه اول فیلم را می دیدم تا آخرش دیگر می خواندم.
شاگرد نعمان گوشی تلفن را گذاشت سرجایش. به صورتش نگاه نمی کردم، به دست هایش نگاه می کردم. عادت نداشتم توی چشم های این و آن نگاه کنم، تا چه می شد یک نگاهی می کردم. شاید این عادت را از نعمان داشتم: خیلی کفری می شد کسی زُل بزند توی چشم هایش. شاید فکر می کرد اگر بتوانند توی چشم هایش زُل بزنند ترسشان از او می ریزد.گفتم:
«تو دیگر مثل استادت بیخود و بی جهت برای خودت دشمن نتراش. آدم های خر فقط دنبال دشمن تراشی اند.»
شاگرد نعمان گفت:
«خب او هم استادمان است دیگر.»
«مگر من گفتم دختر خاله ات است؟!»
برگشتم و از پله های مارپیچ رفتم بالا. جلوی پله ها که به در اتاق می رسید ایستادم. پرده های سفید پنجره ها را کشیده بود: وقتی پرده ها کشیده بود اگر تو بودیم حق نداشتیم بیاییم بیرون و اگر بیرون بودیم حق نداشتیم برویم تو. بوی قره قُروت، پرده های کشیده و بالا نرفتنم از پله های اتاق به هم ربط داشتند: از چیزی می ترسیدم. انگار عاقله مردی هستم که بعد از سال ها به دیدن معلم بداخلاق دوران بچگی اش رفته است. هر چند بزرگ شده بودم اما هنوز از او می ترسیدم: انگار زمان تکان نخورده بود و من پسربچه آن سال ها بودم و زنگ مدت ها پیش خورده بود و من پشت در کلاس پابه پا می کردم و می ترسیدم بروم توی کلاس: نمی خواستم توی آن ترس بمانم. نمی توانستم هم از شرش خلاص شوم: جرئت بالا رفتن از آن پله ها را نداشتم: اگر می رفتم دیگر راه برگشت نبود. شاید این همه راه آمده بودم، این همه سال زندگی کرده بودم که آن هفت تا پله را بتوانم آن جا ببینم. شاید اگر به خاطر آن پله ها نبود جایی دیگر بودم. شاید اصلاً سال ها پیش مرده بودم: و حالا پایین پله ها ایستاده بودم و هی پابه پا می کردم. نمی دانم شاید منتظر چیزی بودم، منتظر یک معجزه شاید. منتظر چیزی که مرا از آن وضع خلاص کند. تا نمی رفتم ول نمی کرد. شاید تا همان جا هم به خاطر آن آمده بودم. چیزی توی شکمم چرخید و آمد بالا. همیشه همین طور با دل آشوب شروع می شد و... عُق زدم. و آن قدر عق می زدم تا خون بالا می آوردم. و خونی بود که بالا می آوردم. آخرین باری که پیش دکتر وافی رفتم فکر کنم اواخر ماه مهر بود. جواب آزمایش ها را برده بودم برایش. یک لیست بلند بالا آزمایش داده بود بهم. جواب آزمایش را که خواند عینکش را برداشت و زُل زد تو چشم هایم:
«تو چرا کسی را هیچ وقت همراهت نمی آوری که آدم بتواند حرفش را بهش بزند؟»
گفتم:
«کسی را ندارم آقای دکتر، خودم هستم و خودم. حالا اگر خیلی مهم است باید حتما ولیّ ام همراهم باشد، می توانم بروم بگردم یک پیرمردی، پیرزنی، کسی را پیدا کنم به جای ولیّ ام بیاورم خدمت شما تا...»
«اگر می خواهی کسی را بیاوری زودتر بیاور چون فکر نمی کنم زیاد وقت برای تلف کردن داشته باشی.»
زل زده بود توی چشم هایم و می گفت که کارم تمام است. گفتم:
«پس این همه قرص و دوا و...»
«دواها برای این بود که فکر کنی حالت خوب می شود ولی مثل این که دوست نداری این طوری فکر کنی.»
«فکر می کنید چقدر دیگر زنده ام؟»
«نمی خواهم بیخود امیدوارت کنم. متوجهی که؟»
سر تکان دادم یعنی آره. متوجه نبودم. دکتر گفت:
«هر دکتری روش خودش را دارد. روش من این است که می بینی. البته می توانم به چندتا دکتر دیگر معرفی ات کنم یا چند بار دیگر بیاورمت و ببرمت ولی مطمئن باش فایده ندارد... مرضت خیلی پیشرفت کرده. فکر نکنم با شیمی درمانی هم بشود مدت زیادی نگهت داشت. شاید باید زودتر از این بهت می گفتم ولی می خواستم کاملاً مطمئن شوم. برای همین این قدر می فرستادمت آزمایش... اما حالا دیگر مطمئنم...»
بلند شدم و کلاهم را از روی میز برداشتم: احتیاج داشتم چیزی دستم باشد: شاید چون دست کسی آن جا نبود که بگیرم توی دستم. کسی هم نبود دست مرا بگیرد توی دستش.
تو فیلم ها این جور جاها حتما یکی بود که دست طرف را بگیرد توی دستش. اگر مریض زن بود نان چهار ـ پنج تا از بازیگرها توی روغن بود، چون هرکسی از راه می رسید به بهانه همدردی و گریه، خانم را بغل می کرد و عشق و حالش به راه بود. تنها چیز دم دستم کلاهم بود. گفتم:
«خیلی ممنون که خیالم را راحت کردید، بیخودی معطلم نکردید و.»
دکتر یکی از دکمه های تلفن را فشار داد و گوشی را برداشت. صدای منشی دکتر آمد:
«بله...»
و دکتر به منشی اش گفت که از من پول ویزیت نگیرد، این دفعه را مهمان او هستم و گوشی را گذاشت و شانه ها و دست هایش را جوری تکان داد که یعنی کار دیگری از دستم برنمی آمد. پشت سرش آفتاب در حال غروب بود. توی خیلی از فیلم ها غروب آفتاب را ربط می دادند به مردن آدم ها. چقدر بی ربط بود واقعا، چون آفتاب فردا صبح درمی آمد باز، ولی آن آقا زیر خروارها خاک خوابیده بود.
کلاهم را گذاشتم سرم. دلم می خواست برای دکتر می زدم بالا. نمی دانم زدم بالا یا گفتم شب بخیر، هرچه بود خیلی بی ربط بود.
رفتم سمت در. دکتر صدایم زد و با دست جواب آزمایش ها را که روی میز جا مانده بود نشانم داد. گفتم:
«به چه دردی می خورد؟»
دکتر توی فکر بود. گفت:
«کاش یک نفر همراهت آورده بودی که می سپردم بهش کمی دلداری ات بدهد. ماه های سختی در پیش داری.»
دوباره عق زدم. و خونی بود که می ریخت روی پله ها و نرده های راه پله و از کنار پله ها چکه می کرد پایین، توی دفتر نعمان.
جهان شاه می گفت:
«ترسناک تر از خون چیزی توی این دنیا نیست.»
او هم از خون شروع کرده بود و رسیده بود به آن جا که به جرم کشتن هفده نفر انداخته بودندش پشت میله ها. می گفت برای این زن ها را می کشته که ببیند خون چطوری از رگ هایشان می زند بیرون: می گفت:
«عین پمپ. عین پمپ بود. حتی صدا هم می داد لاکردار.»

(می نویسد:
می نویسم:
می خواهم این جا کمی از جهان شاه بگویم. بد نیست بدانید چرا...)

نظرات کاربران درباره کتاب هيس