وقتی که برای کامل کردن آشنایی طولانیمان، من پیشنهاد دوبارهی او را دربارهی ازدواجمان پذیرفتم که او بهطور شوخیآمیزی مطرح کرد، میدانستم که انتظارِ داشتن عکسی از او بینتیجه است و به همین دلیل من هم از دادن عکس خودم به او خودداری کرده بودم. به هر حال، سرانجام عکس او را با کیفیت عالی به دست آوردم و سر بخاری گذاشتم، جایی که هر وقت دوستم آمد تا به من تبریک بگوید، بتواند از نزدیک آن را ببیند. او در این باره فکر میکرد که دوستم را دعوت کردهام تا او را تعقیب کند. او خودسریاش را کنار گذاشته بود ـ یعنی دوستم هم خودسریاش را کنار میگذاشت؟ او هم باید به من به خاطر نامزدیام هدیهای میداد ـ یعنی او به من هدیهای نمیداد؟ او خندید و سرش را تکان داد؛ آن را طوری تکان داد که حرکتش به نظر میرسید خیلی تندتر از نسیمی بود که گل را تکان میدهد. آن قطعهی مکمل عکس شوهر آیندهی من، همان عکس زن آیندهی او بود که آن زن جای او را گرفته بود ـ و میتوانست از آن جدا شود به همان کمی که میتوانست آن را شرح دهد. او تعصب داشت و قول داده بود بیآنکه عکسی بگیرد، زندگی کند و تا وقت مرگ هم حاضر نبود عکسی بگیرد. اکنون، او هم در آن حال تنها بود: و این چیزی بود که او دوست داشت ...