فیدیبو نماینده قانونی انتشارات محراب قلم و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب چارلی و کارخانه‌ی شکلات سازی

کتاب چارلی و کارخانه‌ی شکلات سازی

نسخه الکترونیک کتاب چارلی و کارخانه‌ی شکلات سازی به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب چارلی و کارخانه‌ی شکلات سازی

ماجراهای چارلی و آقای ونکا در سرتاسر جهان مشهور است. در این کتاب شما ماجراهای کامل چارلی را می‌خوانید. شما از نخست شاهد همه چیز خواهید بود؛ از لحظه‌ای که درِ کارخانه‌ی اعجاب‌انگیز و جادویی شکلات‌سازی بر روی چارلی و چهار بچه‌ی دیگر باز می‌شود و او آن‌ها را به درون کارخانه دعوت می‌کند، تا دیدار آدامس‌های مخصوص، رودخانه‌های شکلات و شیرینی‌های مربع شکلی که گرد به نظر می‌آیند. بنابراین آماده باشید تا شاهد حوادثِ جالب و خارق‌العاده‌ای باشید که برای آن‌ها رخ می‌دهد.

ادامه...
  • ناشر انتشارات محراب قلم
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 1.07 مگابایت
  • تعداد صفحات ۱۳۲ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب چارلی و کارخانه‌ی شکلات سازی

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

مقدمه

ماجراهای چارلی و آقای ونکا در سرتاسر جهان مشهور است. در این کتاب شما ماجراهای کامل چارلی را که آقای مایکل فرمن آن را نقاشی کرده، می خوانید. شما از نخست شاهد همه چیز خواهید بود؛ از لحظه ای که درِ کارخانه ی اعجاب انگیز و جادویی شکلات سازی بر روی چارلی و چهار بچه ی دیگر باز می شود و او آن ها را به درون کارخانه دعوت می کند، تا دیدار آدامس های مخصوص، رودخانه های شکلات و شیرینی های مربع شکلی که گرد به نظر می آیند.
بنابراین آماده باشید تا شاهد حوادثِ جالب و خارق العاده ای باشید که برای آن ها رخ می دهد. در پایان این ماجراها، چارلی کشف می کند که وارِث کارخانه ی خودش است. قبل از این که چارلی به کارخانه بیاید و امور را در دست گیرد، آقای ونکا، خانواده و اجداد چارلی را -که همیشه در بستر بوده اند- مثل یک بقچه یک جا جمع می کند و درون آسانسوری می اندازد که به فضا می رود. در فضا، این فضانوردان بی باک با موجودات عجیب و غریب می جنگند و سرانجام به دعوت رئیس جمهور امریکا پا بر چمن های کاخ سفید می گذارند.
در این جا، شما دو کتاب دوست داشتنی «چارلی و کارخانه ی شکلات سازی» و «چارلی و آسانسور شیشه ای» را در کنار هم می خوانید. این دو کتاب را که همراه هم هستند، می توانید همیشه به صورت یک گنج نگه دارید.
رولد دال در ولز از پدر و مادری نروژی متولد شد و دوران کودکی خود را در انگلستان سپری کرد و تحصیلاتش را در ریتن به پایان رساند. او وقتی هجده سالش بود، به افریقا رفت تا برای کمپانی نفتی شِل کار کند. وقتی جنگ جهانی دوم شروع شد، او به نیروی هوایی انگلیس پیوست و در حالی که معاون دایمی نیروی هوایی در واشنگتن بود، به عنوان خلبان جنگی نیز فعالیت می کرداو سپس شروع به نوشتن داستان هایی کرد که اکنون در سرتاسر دنیا بسیار مشهورند.
رولد دال در نوامبر سال ۱۹۹۰ میلادی در سن ۷۴ سالگی در گذشت.

مقدمه ی مترجم

در این کتاب رولد دال یک فضای پاک فکری برای کودکان ایجاد می کند و به طورغیر مستقیم روی فضایل اخلاقی تاکید می کند؛ البته او این کار را با مهارت انجام می دهد؛ طوری که شیرینی داستان از بین نرود و برای کودک هیچ ملال فکری رخ ندهد.
او بال تخیل و تصور را تا آن جا می گسترد که رودخانه هایی از شکلات را در پیش چشم کودک نشان می دهد و با آن آرامشی روحی در ذهن او به وجود می آورد. در واقع خلاقیت ذهنی کودک را نیز افزایش می دهد.
به جرئت می توان گفت که این کتاب اگر از آیه ی ۱۵، سوره ی محمد (ص) الهام نگرفته باشد، حتماً مبتنی بر آن بوده است؛ آن جا که می فرماید: «وصف بهشتی که به پرهیزکاران وعده داده شده این است که در آن، نهرهایی از آب های تغییر ناپذیر و نهرهایی از شیری که طعمش عوض نمی شود و.... جاری است و...»
در این کتاب با تشویق به خیال پردازی، به استقبال حقایقی دست نیافتنی می رویم؛ هم چون پرواز کردن در آسمان بی کران که روزی برای بشر فقط یک آرزو بود...
اما شخصیت اول داستان یعنی چارلی باکت که صفت برجسته ی او صبر و پایداری است، سرانجام در نبرد با فقر و گرسنگی پیروز می شود.
نویسنده از شخصیت های منفی چهار کودک دیگر که به حرص و طمع و نافرمانی آلوده اند، زمینه ی سیاهی هم چون شب تاریک می آفریند تا چارلی هم چون ستاره ای در آن تاریکی ها بدرخشد.

۱ .بفرمایید، این هم چارلی!

این دو پیرمرد و پیرزن، پدر و مادر آقای باکت هستند؛ نام آن ها پدربزرگ جو و مادربزرگ ژوزفین است.
این دو پیرمرد و پیرزن، پدر و مادر خانم باکت هستند؛ نام آن ها، پدربزرگ جورج و مادربزرگ جورجینا است.
این، آقای باکت است.
این، خانم باکت است.
خانم و آقای باکت، یک پسر کوچک به نام چارلی دارند.
این، چارلی است. حال شما چه طور است؟ احوال شما چه طور است؟
خب امیدوارم که حال شما خوب باشد.
تمام افراد این خانواده، یعنی شش نفر بزرگ سال (آن ها را بشمار!) با چارلی باکت کوچولو، در یک خانه ی کوچک چوبی در کنار یک شهر بزرگ زندگی می کنند.
این خانه برای این افراد خیلی کوچک بود و آن ها به طور زجر آوری در آن عمرشان را سپری می کردند. در آن اتاق، فقط یک تخت وجود داشت. آن تخت به افراد بسیار پیر اختصاص داشت. آن ها چون خیلی پیر و خسته و فرتوت بودند، هرگز از تخت بیرون نمی آمدند.
آقا و خانم باکت و چارلی کوچولو توی یک اتاق دیگر روی تشک هایی می خوابیدند که روی زمین بود.
البته این وضع در تابستان زیاد بد نبود؛ اما در زمستان، تمام شب باد سردی کف اتاق می وزید و غیر قابل تحمل بود. آن ها به قدری فقیر بودند که دیگر جایی برای تقاضای خرید هیچ چیز نبود؛ حتی یک تخت اضافه که روی آن بخوابند. آقای باکت تنها فرد خانواده بود که شغلی داشت. او در کارخانه ی ساخت خمیر دندان کار می کرد. تمام روز روی نیمکت می نشست و بعد از آن که لوله های خمیر دندان پر می شد، روی آن ها در پوش می گذاشت. متاسفانه به کارگر کارخانه حقوق خوبی نمی دادند. آقای باکت بیچاره با آن که خیلی سخت کار می کرد و با آن که خیلی سریع در پوش خمیر دندان ها را می بست، هرگز نمی توانست پول کافی به دست آورد. حتی نمی توانست نیمی از مایحتاج خانواده ی بزرگش را تامین کند یا به اندازه ی کافی پول نداشت که غذای مناسب برای آن ها بخرد. تنها غذایی که آن ها توانایی خرید ِآن را داشتند، نان و کره برای صبحانه، سیب زمینی آب پز و کلم برای ناهار و سوپ کلم برای شام بود. روزهای تعطیل نوع غذا کمی بهتر بود. برای همین همه چشم به راه روزهای تعطیل بودند. در این روزها هر کسی که می خواست، می توانست دو بشقاب غذا بخورد.
تصور نشود که باکت ها از قحطی رنج می بردند؛ اما همه ی آن ها، یعنی دو پدربزرگ پیر، دو مادربزرگ پیر، پدر و مادر ِ چارلی و به خصوص خودِ چارلی، از صبح تا شب را با شکم خالی به طور وحشتناکی سر می کردند. حال ِچارلی از همه بدتر بود. با آن که پدر و مادرش زود از غذا دست می کشیدند و آن را به چارلی می دادند اما آن هم برای یک پسر در حال رشد کافی نبود. او واقعاً به جای سوپ کلم، به غذایی احتیاج داشت که او را نه تنها سیر کند، بلکه باعث رشدش شود. البته آن چه او بیش از همه دوست داشت، شکلات بود. او صبح ها وقتی به مدرسه می رفت، پشت ویترین مغازه ها می ایستاد و همان طور که دماغش را روی شیشه ی مغازه ها فشار می داد، به شکلات ها خیره می شد و دهانش آب می افتاد. او هر روز بچه هایی را می دید که شکلات های خوش مزه ای را از جیب هایشان بیرون می آوردند و با حرص می جویدند. دیدن آن ها برای چارلی شکنجه بود؛ زیرا چارلی فقط سالی یک بار، آن هم روز تولدش می توانست طعم شکلات را بچشد. تمام افراد خانواده برای روزِ خاص، پولشان را پس انداز می کردند و وقتی آن روز بزرگ برای چارلی فرا می رسید، او می توانست تمام شکلات را به تنهایی بخورد. ولی او هر بار که شکلاتش را در صبح روز تولدش دریافت می کرد، با دقت درون یک جعبه ی چوبی قرار می داد و برای چند روز تنها به خودش اجازه می داد که آن را فقط نگاه کند. ولی هرگز آن را لمس نمی کرد. سرانجام وقتی که بیش از آن نمی توانست تحمل کند، گوشه ای از کاغذ کادو را باز می کرد و تکه ای کوچک از آن را گاز می زد؛ به اندازه ای که فقط طعم شیرین شکلات به آهستگی روی زبانش پخش می شد. روز بعد یک گاز کوچک دیگر می زد؛ همین طور روز بعد و همین طور پیش می رفت تا می توانست شکلات کوچک ارزان قیمت را برای یک ماه نگه دارد. اما یک نکته ی وحشتناک وجود داشت که برای چارلی، این عاشق شکلات، از شکنجه هم بدتر بود؛ خیلی بدتر از دیدن تکه های شکلات در پشت پنجره ی مغازه ها یا تماشای بچه هایی که در جلوی چشم او شکلات می خوردند. آن نکته ی وحشتناک این بود که در شهر چارلی، یک کارخانه ی بزرگ شکلات سازی وجود داشت؛ نه یک کارخانه ی ساده و معمولی، بلکه بزرگ ترین و مشهورترین کارخانه در دنیا! یعنی کارخانه ی ونکا که تحت مالکیت مردی به نام آقای ویلی ونکا بود. او به عنوان بزرگ ترین مخترع و سازنده ی شکلات شهرت داشت. آن کارخانه بسیار بزرگ و با شکوه بود، با درهای بزرگ آهنی و دیوارهای بلند که آن را محاصره کرده بود؛ با دودهای سیاه که از دودکش ها بیرون می زد و با صدای عجیب و غریبی که همیشه از درون کارخانه به گوش می رسید. همیشه تا چند کیلومتر دور تا دور کارخانه بوی شکلات ذوب شده به مشام می رسید. با این وضع همیشه چارلی کوچولو مجبور بود روزی دو بار، راه رفت و برگشت از خانه به مدرسه را از کنار کارخانه بگذرد. هر وقت که از آن جا می گذشت، خیلی آهسته راه می رفت و دماغش را بالا نگه می داشت و با یک نفس عمیق و بلند، بوی دل نشین شکلات را استشمام می کرد. اوه، او چه قدر این بو را دوست داشت! چه قدر آرزو می کرد که بتواند به درون کارخانه برود و آن جا را ببیند.

۲ . کارخانه ی آقای ویلی ونکا

معمولاً هر غروب بعد از این که او شامش را- که سوپ آبکی کلم بود- می خورد، به اتاق پدربزرگ و مادربزرگ هایش می رفت تا به داستان های آن ها گوش دهد. آن ها بیش از نود سال عمر داشتند و مثل آلو بخارا، خشکیده و مثل اسکلت، استخوانی بودند. در تمام طول روز و تا زمانی که چارلی به خانه برگردد، شب کلاه به سر توی رختخواب لم می دادند و چرت می زدند؛ بدون آن که هیچ کاری انجام دهند. اما به محض این که در باز می شد و آن ها صدای چارلی را می شنیدند که می گفت: «عصر بخیر!»، پدربزرگ جو، مادربزرگ ژوزفین، پدربزرگ جورج و مادربزرگ جورجینا، هر چهار تا فوراً توی رختخواب می نشستند و صورت های چروکیده شان با لبخند شادی می درخشید و صحبت آغاز می شد؛ چون آن ها او را دوست داشتند و شاید تنها چیز امیدوار کننده و درخشان در زندگی آن ها بود. دیدار عصرانه ی او تنها چیزی بود که همه آن ها در طول روز منتظرش بودند. غالباً پدر و مادر چارلی هم به درون اتاق می آمدند، کنار در می ایستادند و به داستان هایی که آن ها می گفتند، گوش می دادند. هر شب مدت نیم ساعت این اتاق محلی شاد می شد و تمام افراد خانواده، فقر و گرسنگی را فراموش می کردند.
یک روز غروب، وقتی که چارلی به دیدن پدربزرگ ها و مادربزرگ هایش رفت، از آن ها پرسید: «آیا حقیقت دارد که کارخانه ی شکلات سازی ونکا، بزرگ ترین کارخانه در جهان است؟»
همه ی آن ها یک جا فریاد کشیدند: «البته که حقیقت دارد. خدای بزرگ، مگر تو این را نمی دانستی؟ کارخانه ی ونکا حدود ۵۰ برابر بزرگ تر از کارخانه های دیگر است.»
و چارلی ادامه داد: «آیا واقعاً آقای ونکا با هوش ترین شکلات ساز جهان است؟»
پدربزرگ جو در حالی که خودش را کمی بالا می کشید تا به حالت نشسته درآید، گفت: «پسر عزیزم، آقای ویلی ونکا زرنگ ترین، ماهرترین و با هوش ترین شکلات سازی است که دنیا تا به حال به خود دیده است. من فکر می کردم تو این موضوع را می دانی.»
چارلی گفت: «من شنیده ام که او بسیار مشهور و خیلی باهوش...»
پدربزرگ جو با حالت فریاد گفت: «باهوش؟ او خیلی بالاتر از این هاست. اصلاً با شکلات جادو می کند. او با شکلات، هر چیزی که بخواهد، می تواند بسازد؛ هر چیزی که بخواهد، عزیزانم! مگر این طور نیست؟»
و آن سه فرد پیر سرشان را آهسته بالا و پایین تکان دادند و گفتند: «حقیقت محض است. درست همین طور است.»
پدربزرگ جو گفت: «معلوم می شود که من در باره ی آقای ونکا و کارخانه اش با تو حرف نزده ام.»
چارلی جواب داد: «بله هیچ حرفی نزده اید. اوه خدای بزرگ که در آسمانی، پدربزرگ جو، لطفاً همه چیز را برایم بگو.»
پدربزرگ جو گفت: «بله، مطمئن باش که می گویم. عزیزم، لطفاً کنار من روی تخت بنشین و با دقت گوش کن.»
پدربزرگ جو پیرترین فرد در بین آن چهار پیرمرد پیرزن یا حتی هر فرد پیر دیگری بود. او مثل همه ی پیرها، ظریف و ضعیف بود. در طول روز بسیار کم صحبت می کرد. اما غروب ها که نوه ی دوست داشتنی اش وارد اتاق می شد، او هم به طور عجیبی احساس جوانی می کرد. تمام خستگی هایش از بین می رفت و مثل یک پسر جوان، مشتاق و هیجان زده می شد. پدربزرگ جو ناگهان فریاد کشید: «اوه، این آقای ویلی ونکا چه مردی است. هیچ می دانید که او بیش از ۲۰۰ نوع شکلات اختراع کرده که هر کدام از دیگری شیرین تر و خوش مزه تر است؟ حتی از شکلات های کارخانه های شکلات سازی دیگر هم بهتر است.»
مادربزرگ ژوزفین فریاد کشید: «کاملاً حقیقت دارد. او این شکلات ها را به سرتاسر جهان می فرستد. پدربزرگ جو، این طور نیست؟»
- همین طور است. کاملاً همین طور است، عزیزم. او برای همه ی پادشاه ها و رئیس جمهور های جهان شکلات می فرستد. اما او که فقط شکلات نمی سازد؛ عزیز من، او اختراعات بسیار عالی و با شکوهی دارد. آیا شما می دانید که او بستنی شکلاتی هم می سازد؟ این بستنی اگر ساعت ها بیرون از یخچال باشد، سرد می ماند. حتی می توانی آن را در یک روز داغ توی آفتاب صبح گاهی قرار دهی و مطمئن باشی که ذوب نمی شود!
چارلی کوچولو در حالی که خیره به پدربزرگش می نگریست، گفت: «اما چنین چیزی غیر ممکن است.»
پدربزرگ جو فریاد زد: «البته که ممکن است. آقای ویلی ونکا چنین کاری انجام داده است.»
پدربزرگ جو دوباره به حرف هایش ادامه داد؛ اما این بار آرام تر تا چارلی، همه ی حرف های او را به خوبی بفهمد.
- بله! آقای ونکا نوعی شیرینی می سازد که طعم گل ختمی و بنفشه می دهد. او نوعی کارامل پر انرژی می سازد که هر ده ثانیه، همان طور که آن را می لیسید، رنگش عوض می شود؛ شیرینی هایی درست می کند که به نازکی پَر هستند و بسیار خوش مزه اند و به محض این که آن را بین دو لب تان قرار می دهید، آب می شوند. او آدامسی می سازد که هرگز طعم خود را از دست نمی دهد. همین طور نوعی بادکنک های شکری می سازد که شما می توانید آن ها را باد کنید و بعد با یک سوزن بترکانید و بخورید. او روش های سّری و مخصوص به خود دارد. با آن روش ها از شکلات، تخم های آبی رنگِ پرنده هایی را می سازد که آن ها، خال های سیاهی دارند. وقتی آن ها را روی زبانتان قرار می دهید، کم کم کوچک تر و کوچک تر و بعد آب می شود و از آن فقط یک جوجه ی صورتی رنگ باقی می ماند که نوک زبانتان نشسته است.
پدربزرگ جو لحظه ای مکث کرد و زبانش را به آرامی روی لب هایش چرخاند و ادامه داد: «حتی فکر کردن به آن، دهان مرا آب می اندازد.»
چارلی کوچولو گفت: «دهان من را هم همین طور.»
در تمام این مدت، آقا و خانم باکت، یعنی پدر و مادر چارلی، بدون سر و صدا به درون اتاق آمده بودند و حالا هر دوی آن ها ساکت کنار در ایستاده بودند و گوش می کردند. مادربزرگ ژوزفین گفت: «از آن شاه زاده ی دیوانه ی هندی برای چارلی بگو. حتماً از شنیدن ماجراهای او هم خوش حال می شود.»
پدربزرگ جو که با شنیدن نام شاه زاده داشت از خنده خفه می شد، گفت: «منظورت شاه زاده ی پاندیتری است؟»
مادربزرگ جورجینا گفت: «او خیلی ثروتمند بود.»
پدربزرگ جو گفت: «خوب گوش کن الان می گویم.»

۳ . آقای ونکا و شاه زاده ی هندی

پدربزرگ گفت: «شاه زاده پاندیتری نامه ای به آقای ویلی ونکا نوشت و از او خواست که به هند برود و یک قصر با شکوه از شکلات برایش بنا کند.»
- پدربزرگ، آقای ونکا این کار را انجام داد؟
- بله! آقای ونکا این کار را کرد.
- چه طور قصری بود؟
- قصری با صد اتاق که همه چیز آن از شکلات هایی به رنگ های مختلف ساخته شده بود. آجرها از شکلات بود؛ سیمانی که آن ها را به هم وصل می کرد، از شکلات بود. پنجره ها از شکلات بود. موکت ها، تابلو، اثاثیه و حتی تختخواب ها هم از شکلات بود. وقتی توی حمام شیر آب را می پیچاندید، از آن شکلات داغ بیرون می ریخت. آقای ونکا وقتی آن قصر شکلاتی را ساخت، به شاه زاده ی پاندیتری گفت: «این قصر خیلی دوام نمی آورد؛ بهتر است کم کم آن را بخوری.»
شاه زاده فریاد زد: «چه حرف بی خودی! من که نمی خواهم قصرم را بخورم. من حتی یک گاز هم به پله ها یا یک لیس هم به دیوارها نمی زنم. من می خواهم توی این قصر زندگی کنم.»
اما آقای ونکا حق داشت؛ چون روز بعد، بسیار داغ و آفتابی بود و خورشید تمام قصر را ذوب کرد و قصر به آرامی روی زمین فرو ریخت. شاه زاده ی دیوانه که توی اتاق نشیمن داشت چرت می زد، ناگهان از خواب پرید و خودش را در حال شنا کردن در یک دریاچه ی چسبانِ بزرگِ قهوه ای رنگ دید.
چارلی کوچولو که لبه ی تخت نشسته و به پدربزرگش خیره شده بود، با چشم های درخشان و از هم باز مانده طوری که می شد سفیدی چشمش را دید، پرسید: «پدربزرگ، این حرف ها حقیقت دارد یا دارید سر به سر من می گذارید؟»
هر چهار پیرمرد و پیرزن حاضر در اتاق یک صدا فریاد زدند: «حقیقت دارد. باور کن که حقیقت دارد. از هر کسی که می خواهی، بپرس!»
پدربزرگ جو ادامه داد: «حالا یک اتفاق دیگر را هم برایت می گویم که این هم کاملاً حقیقت دارد.»
او به سمت چارلی خم شد و با صدایی بسیار آرام و در گوشی، طوری که کسی نفهمد، گفت: «....... هرگز.... آمده....... بیرون.»
چارلی پرسید: «از کجا؟»
- هیچ کس... هرگز... نرفته... داخل!
چارلی فریاد زد: «به کجا؟»
- البته، به کارخانه ی ونکا.
- پدربزرگ، منظورت چیست؟
- منظورم کارگرها هستند.
- کارگرها؟!
پدربزرگ جو گفت: «کارگران تمام کارخانه ها هر صبح مثل رودخانه به داخل کارخانه و غروب از آن به بیرون سرازیر می شوند؛ البته به جز کارخانه ی ونکا! آیا تو تا به حال دیده ای که حتی یک نفر به داخل کارخانه ی او برود یا از آن خارج شود؟»
چارلی کوچولو یکی یکی به صورت آن چهار نفر نگاه کرد. آن ها هم به او نگاه کردند؛ با صورت های دوستانه و لبخندی زیر لب؛ اما بسیار جدّی؛ طوری که معلوم بود هیچ کس با او شوخی نمی کند و سر به سر او هم نمی گذارد. پدربزرگ جو پرسید: «بگو؛ آیا دیده ای؟ خب؟»
چارلی با لکنت گفت: «من... من... واقعاً نمی دانم. هر وقت من از کنار کارخانه می گذرم، به نظر می رسد که درها بسته است.»
پدربزرگ جو گفت: «دقیقاً همین طور است!»
- اما حتماً کسانی داخل آن مشغول کارند.
- بله؛ اما نه آدم های عادی، چارلی!
- کارگرها؟!
چارلی فریاد زد: «پس چه کسانی؟»
- آها! همین است. می دانی، این یکی دیگر از زیرکی های ونکاست.
خانم باکت از همان جایی که ایستاده بود، گفت: «چارلی، عزیزم، وقت خواب شده. برای امشب کافی است.»
- ولی مادر، من باید ماجرا را بفهمم.
- فردا، عزیزم... فردا!
پدربزرگ جو گفت: «درست است. من بقیه را فردا غروب برایت می گویم.»

۴ . کارگر های سرِّی

غروب روز بعد پدربزرگ داستان کارگرهای سرّی را ادامه داد.
او گفت: «چارلی، می دانی تا چند وقت پیش، حدود هزار نفر از مردم در کارخانه ی آقای ویلی ونکا کار می کردند. او یک روز به طور ناگهانی، از همه ی آن ها خواست که دیگر به سر کار نیایند.»
چارلی پرسید: «ولی... چرا؟»
- به دلیل وجود خبرچین ها!
- خبر چین ها؟
- بله می دانی، بقیه ی شکلات سازها به شیرینی ها و شکلات های خوبی که آقای ونکا می ساخت، حسادت می کردند. برای همین خبر چین هایی را به درون کارخانه فرستادند تا دستور تهیه ی آن ها را بدزدند.
خبر چین ها در کارخانه ی ونکا مشغول کار شدند. آن ها تظاهر می کردند که کارگرهای معمولی هستند؛ اما در تمام مدت کار، طرز ساختِ سرّی آن ها را یاد گرفتند.
چارلی پرسید: «و حتماً آن ها به کارخانه هایشان بازگشتند و همه چیز را تعریف کردند.»
پدربزرگ جواب داد: «حتماً؛ چون مدتی پس از آن، کارخانه ی فیکلرایزر شروع به ساختن بستنی هایی کرد که هرگز آب نمی شدند؛ حتی در داغ ترین روز آفتابی. سپس کارخانه ی آقای پردنور آدامسی تولید کرد که هر چه آن را می جویدند، طعم خودش را از دست نمی داد. بعد کارخانه ی آقای اسلاکورث شروع به تولید بادکنک شکری کرد. همان بادکنک هایی که گفتم می توانی آن ها را باد کنی، بعد با سوزن بترکانی و بخوری. یک روز که آقای ونکا از اتفاقات با خبر شد، ریشش را کند و فریاد زد: «این وحشتناک است. من بیچاره شدم. همه جا پر از خبرچین شده است. من باید کارخانه ام را تعطیل کنم.»
چارلی گفت: «اما او که این کار را نکرد.»
- او به همه ی کارگرها گفت که متاسفانه همه اخراج هستند. سپس در اصلی را با قفل محکم بست و کارخانه ی عظیم شکلات سازی ونکا ناگهان در سکوت فرو رفت. دیگر از دودکش ها دودی برنخواست. ماشین ها از سر و صدا افتادند و از آن زمان به بعد، حتی یک شکلات یا شیرینی ساخته نشد. دیگر یک نفر هم داخل و خارج نشد. ماه ها گذشت و کارخانه هم چنان تعطیل بود. همه گفتند: «بیچاره آقای ونکا. او چه قدر مرد خوبی بود. چه چیزهای جالبی می ساخت. اما کارش ساخته شد. همه چیز تمام شد.»
اما یک روز صبح حادثه ی عجیب و بزرگی اتفاق افتاد. آن روز همه دیدند که یک ستون دود سفید از بالای دودکش های بلند کارخانه بیرون می آید. همه ی مردم شهر خیره به آن نگاه می کردند و از یک دیگر می پرسیدند: «چه خبر شده است؟ حتماً یک نفر کوره ها را روشن کرده است. شاید آقای ونکا دوباره کارخانه را راه انداخته است.»
آن ها به طرف در دویدند؛ چون توقع داشتند که درها کاملاً باز و آقای ونکا با آغوش باز آماده ی خوش آمد گویی به کارگرهایش باشد. اما نه! درهای بزرگ آهنی هنوز بسته بود و با زنجیر هم محکم شده بود. معلوم نبود آقای ونکا کجاست. مردم با تعجب فریاد زدند: «اما کارخانه که کار می کند؛ همه گوش کنید.»
یک نفر گفت: «صدای ماشین ها را می شنوید؟ همه با سر و صدا کار می کنند! حتی می توان بوی شکلات های آب شده را استشمام کرد.»
پدربزرگ جو به جلو خم شد و انگشت استخوانی و درازش را روی زانوی چارلی گذاشت. بعد به آرامی گفت: «می دانی چه چیز آن جا عجیب بود؟ سایه های روی شیشه های مات پنجره. مردمی که بیرون ایستاده بودند، سایه های کوچکی را می دیدند که به این سو و آن سو می رفتند.»
چارلی فوراً پرسید: «اما... آن سایه ها متعلق به چه کسانی بود؟»
- همه می خواستند همین را بدانند. مردم فریاد می زدند: «کارخانه پر از کارگر است؛ ولی هیچ کس که به درون کارخانه نرفته است! همه ی درها بسته اند. آیا مسخره نیست؟»
پدربزرگ جو ادامه داد: «تا امروز که ۱۰ سال از آن ماجرا می گذرد، کارخانه هم چنان به کار خودش ادامه داده و شکلات ها و شیرینی های تولید شده ی کارخانه ونکا، خوش مزه تر و فانتزی تر از همیشه شده اند. البته حالا دیگر نه آقای فیکلرایزر، نه آقای پردنور و نه آقای اسلاکورث و نه حتی هیچ شخص دیگری قادر نیست مشابه محصولات آقای ونکا را تولید کند؛ چون هیچ خبرچینی نمی تواند به داخل کارخانه نفوذ کند و طرز تهیه ی آن ها را به دست آورد.»
چارلی فریاد زد: «اما پدربزرگ.... چه کسی...؟ آقای ونکا از چه کسی برای انجام کارهایش در کارخانه استفاده می کرد؟»
- هیچ کس نمی داند، چارلی.
- خیلی عجیب است.آیا کسی هم از آقای ونکا نپرسید؟
- از آن روز دیگر هیچ کس او را ندیده است؛ چون او هرگز از کارخانه خارج نشد. تنها چیزی که از کارخانه بیرون می آید، شکلات و شیرینی است. همه ی این محصولات بسته بندی از دریچه ای که روی دیوار است، بیرون و می آید و با کامیون اداره ی پست به نشانی هایی که روی آن نوشته شده، فرستاده می شود.
چارلی با تعجب پرسید: «اما پدربزرگ... پس چه کسانی در آن جا مشغول کارند؟»
پدربزرگ جو گفت: «پسر عزیزم، این معمای بزرگی است که هیچ کس نمی داند. ما در این باره فقط یک نکته می دانیم و آن نکته این است که آن ها بسیار کوچک هستند. بله! سایه های کم رنگی هستند که گاهی در کنار پنجره ها ظاهر می شوند؛ به خصوص دیر وقت و آخر شب. وقتی همه ی چراغ ها روشن هستند، سایه های آن آدم های کوچک که بلندتر از زانوی من نیستند،....»
چارلی گفت: «ولی پدربزرگ، چنین آدم هایی که وجود ندارند.»
درست در همین لحظه آقای باکت، پدر چارلی، به درون اتاق آمد. او که در یک کارخانه ی خمیر دندان سازی کار می کرد، تازه از کار برگشته بود. آقای باکت روزنامه ی عصر را در دست داشت و همان طور که با هیجان آن را تکان می داد، فریاد زد: «آیا خبرها را شنیده اید؟»
او صفحه ی روزنامه را بالا نگه داشت تا همه تیتر بزرگ آن را ببینند.
تیتر روزنامه این بود:
«سرانجام درهای کارخانه ی ونکا به روی چند فرد خوش بخت باز خواهد شد.»

نظرات کاربران درباره کتاب چارلی و کارخانه‌ی شکلات سازی

عالییییییییئ است. پبشنهاد من این است که حتما این کتاب را تهیه کنید
در 2 سال پیش توسط naz...456
این کتاب فیلمش هست که خیلی هم فیلم جالبیه پیشنهاد میکنم فیلمشو ببینید
در 2 سال پیش توسط reyhaneh hassanpour
من این کتاب رو دارم خیلی عالیه
در 9 ماه پیش توسط z.b...nia
شبیه به یک سفر هیجان‌انگیز و رویایی!
در 2 ماه پیش توسط آنا
رولد دال همیشه بهترینه🍃🌿🌸🌝💜
در 4 ماه پیش توسط sara ...
کتاب جالبی بود
در 11 ماه پیش توسط Saba B
عالیه
در 7 ماه پیش توسط mob...410
رولد دال جادو میکنه❤
در 1 سال پیش توسط نیلز
هم فیلمش و هم کتابش فوق العاده است. عالی
در 6 ماه پیش توسط ali...ari
خیلی کتاب بامزه ایی بود، گرچه رده سنی اون به من نمیخورد😊😊😊
در 5 ماه پیش توسط مریم صفرزاده