فیدیبو نماینده قانونی انتشارات محراب قلم و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .

کتاب افسانه‌های تنبل‌ها

نسخه الکترونیک کتاب افسانه‌های تنبل‌ها به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است. تنها لازم است اپلیکیشن موبایل و یا نرم افزار ویندوزی رایگان فیدیبو را نصب کنید.

درباره کتاب افسانه‌های تنبل‌ها

کتاب «افسانه تنبل‌ها» حاصل گردآوری و بازنویسی محمدرضا شمس ( -۱۳۳۶) نویسنده نام‌آشنای کودک و نوجوان، است.
این کتاب جمع آوری از بهترین افسانه‌های جهان است که برای گروه سنی کودکان تهیه شده است. تمام این افسانه‌ها پیش از این سینه به سینه و از مادران به فرزندان بازگو شده و بسیاری از مردمان جهان با آن خاطره ساخته‌اند.
در بخشی از کتاب «افسانه تنبل‌ها» می‌خوانیم:
«پیرمردی بود که پسری داشت. به نام عبدالله.
می‌گفت: «عبدالله.»
می‌گفت: «نمی‌توانم والا.»
کارش همین بود. می‌گفت: بیا برویم، ببین کار چیه، روزگار چیه.
این گوش عبدالله در بود، آن گوش عبدالله دروازه. هنر عبدالله هم دراز کشیدن جلوی تنور بود. نه کاری بلد بود، نه به حرف کسی گوش می‌کرد.
یک روز بابای عبدالله گفت: «صبح تا شب خوابیدن که کار نشد.»
به زنش گفت: «زن.»
گفت: «بله.»
گفت: «من امروز می‌روم بیابان، ‌نان و آب نمی‌برم. به هر کلکی هست عبدالله را بفرست بیاید، شاید سر به راهش کردم.»
گفت: «خیلی خوب.»
پیرمرد گاوها را جلو انداخت و رفت. ساعتی یا نیم ساعتی که گذشت، ننه‌عبدالله را صدا کرد و گفت: «عبدالله جان، بابایت رفته به بیابان، نان نبرده، خدا را خوش نمی‌آید. بیا ننه‌جان نان و آب را وردار و ببر.»
ـ نبرده که نبرده.
ـ بیا ننه‌جان، جیب‌هایت را پر از نخود و کشمش می‌کنم.
ـ جیب‌هایم را پر نخود و کشمش کن، پرزور می‌خورم، هر کجا خلاص رفت، سفره‌ی نان را ول می‌کنم و برمی‌گردم.
ننه‌ی بیچاره همه‌ی جیب‌های عبدالله را پر از نخود و کشمش کرد که بلکه تمام نشود. سفره‌ی نان را هم داد زیر بغلش و او را راهی کرد. عبدالله تندتند می‌خورد و آرام آرام می‌رفت. نخود و کشمش‌ها تمام شد. سفره‌ی نان را به زمین گذاشت و صدا زد:
ـ بابا هوی، هوی، هوی».

ادامه...

  • ناشر: انتشارات محراب قلم
  • تاریخ نشر:
  • زبان: فارسی
  • حجم فایل: 1.22 مگابایت
  • تعداد صفحات: ۱۲۴صفحه
  • شابک:

چند صفحه از کتاب افسانه‌های تنبل‌ها



افسانه های تنبل ها

محمدرضا شمس





حق انتشار الکترونیک برای فیدیبو محفوظ است



عبدالله

پیرمردی بود که پسری داشت. به نام عبدالله.
می گفت: «عبدالله.»
می گفت: «نمی توانم والا.»
کارش همین بود. می گفت: بیا برویم، ببین کار چیه، روزگار چیه.
این گوش عبدالله در بود، آن گوش عبدالله دروازه. هنر عبدالله هم دراز کشیدن جلوی تنور بود. نه کاری بلد بود، نه به حرف کسی گوش می کرد.
یک روز بابای عبدالله گفت: «صبح تا شب خوابیدن که کار نشد.»
به زنش گفت: «زن.»
گفت: «بله.»
گفت: «من امروز می روم بیابان، نان و آب نمی برم. به هر کلکی هست عبدالله را بفرست بیاید، شاید سر به راهش کردم.»
گفت: «خیلی خوب.»
پیرمرد گاوها را جلو انداخت و رفت. ساعتی یا نیم ساعتی که گذشت، ننه عبدالله را صدا کرد و گفت: «عبدالله جان، بابایت رفته به بیابان، نان نبرده، خدا را خوش نمی آید. بیا ننه جان نان و آب را وردار و ببر.»
ـ نبرده که نبرده.
ـ بیا ننه جان، جیب هایت را پر از نخود و کشمش می کنم.
ـ جیب هایم را پر نخود و کشمش کن، پرزور می خورم، هر کجا خلاص رفت، سفره ی نان را ول می کنم و برمی گردم.
ننه ی بیچاره همه ی جیب های عبدالله را پر از نخود و کشمش کرد که بلکه تمام نشود. سفره ی نان را هم داد زیر بغلش و او را راهی کرد. عبدالله تندتند می خورد و آرام آرام می رفت. نخود و کشمش ها تمام شد. سفره ی نان را به زمین گذاشت و صدا زد:
ـ بابا هوی، هوی، هوی.
بابایش هم از دور گفت: «هوی، هوی.»
گفت: «نخود و کشمش ها خلاص رفت. سفره ی نان را گذاشتم این جا؛ بیا وردار.»
بابایش که دید، نخیر می خواهد ول کند و برود، صدا کرد:
ـ عبدالله هو، هو… بمان تا بیایم.
یک دل عبدالله می گفت: «برو»؛ یک دلش می گفت: «نرو.»
بالاخره ماند تا بابایش بیاید. نفس زنان آمد:
پسر جان، عبدالله جان، بیا برویم، ببین گاو سفید چه جور می رود، گاو سیاه چه جور می رود.
نرم گفت، گرم گفت، به هر زبانی بود. عبدالله را راضی کرد او را برداشت و برد پیش گاوها.
ـ بابا جان بیا این دسته را بگیر، ببینم چه جور گاو را می رانی.
دسته را به دست عبدالله داد. دید نخیر محکم گرفته. یک کرت رفت و برگشت. پیرمرد همین جور نیم خیز ایستاده که این حتماً کج می رود. دید نخیر خوب شخم می زند. او را ول کرد به حال خودش. عبدالله رفت به آن سر، برگشت به این سر. پیرمرد نانش را خورد. دید نخیر بهتر از او کار می کند. سرش را گذاشت و خوابید.
عبدالله همین جور هی رفت به آن سر، هی برگشت به این سر. یک دفعه خیش خرتی کرد و یک کوزه پر از زر و زیور از زیر خاک بیرون آمد. گاوها رم کردند:
ـ وهه لامصب.
گاوها را آرام کرد و آمد به سر وقت جواهرات که از کوزه بیرون ریخته بودند و در زیر آفتاب برق می زدند.
ـ حالا خوب شد.
با خودش فکر کرد و گفت: «اگر کوزه به دست پدرم برسد، یک رود ملک و آب می خرد. ده جفت گاو می خرد، ارباب می شود. یک اسب برای من می خرد و می گوید برو به رعیت ها سر بزن. کارم درمی آید. بدبخت می شوم.»
دید یک نفر از راه خیلی دوری می رود. صدا زد:
عمو، هو، هو.
بنده ی خدا ایستاد. عبدالله اشاره کرد که بیا. بنده ی خدا با خودش فکر کرد لابد اتفاقی افتاده حتماً کاری دارد. گفت: «بروم، ببینم چه خبر است.»
از همان جا برگشت رو به عبدالله و گفت: «چه می گویی، چه کار داری؟»
عبدالله گفت: «بیا، بیا.»
آمد نزدیک و همین جور سر و صدا می کرد: «هوی، هوی، چه کار داری عمو؟»
در همین گیر و دار بابای عبدالله از خواب برخاست. چشمش افتاد به کوزه ی زر و زیور که زیر آفتاب ول ول می زد.
گفت: «عبدالله جوان مرگ رفته، چه کار می کنی؟»
فوری توبره را ورداشت و انداخت روی کوزه. مرد رسید.
ـ چیه، چه کار داری؟
عبدالله گفت: «بیا عمو، ما از صبح تا حالا با بابام دعوا داریم.»
ـ برای چی؟
ـ بابام می گوید، این گاو سیاه و سفید پسرعموی گاو سیاهه، من می گویم نه، برادرزاده شه…
ـ برو عمو، خدا بابایت را بیامرزد. این همه راه مرا کشانده ای و آورده ای که همین یاوه ها را ببافی.
ـ یاوه کدام است عمو.
مرد چند تا بد و بیراه گفت و راهش را کشید و رفت. وقتی مرد رفت، بابای عبدالله کوزه را در توبره گذاشت و داد پشت عبدالله.
ـ این را می بری به خانه و می دهی به ننه ات.
گفت: خب.
کوزه را برداشت و آمد. به نصفه ی راه که رسید، با خودش گفت: «اگر ببرم به خانه، آب و ملک می خرند و آن وقت کارم درمی آید. پس بهتر است ببرم برای پادشاه و خلاص.
آمد به در قصر پادشاه در زد. فراش ها در را باز کردند.
ـ چه کار داری؟
ـ با پادشاه کار دارم.
ـ پادشاه خوابیده، برو بعد بیا.
آمد تا رسید به یک باغ. در سایه ی یک درخت، توبره را زیر سرش گذاشت و خوابید. پیرمرد آمد به خانه، دید عبدالله نیست.
گفت: «زن، عبدالله نیامد.»
گفت: «نه.»
گفت: « آخ بابام هی، خانه م سوخت.»
تندی آمد به در قصر پادشاه گفت: همچین نفری، نیامد؟
گفتند: «آمد، توبره ای به پشتش بود. گفتیم پادشاه خوابیده؛ رفت که بعداً بیاید.»
گفت: «نفهمیدید از کدام ور رفت؟»
گفتند: «از این ور.»
این ور را نگاه کرد. آن ور را نگاه کرد. دید عبدالله توبره را زیر سرش گذاشته و خوابیده. یواشکی توبره را از زیر سرش کشید. کوزه را درآورد. یک سنگ هم قد و هم اندازه ی کوزه در آن گذاشت و توبره را دوباره داد زیر سر عبدالله.
عبدالله سیر خواب که شد، برخاست توبره را به پشتش داد و آمد به در قصر پادشاه. فراش ها رفتند پیش پادشاه که قبله ی عالم همان جوانک دوباره آمد.
گفت: «بگو بیاید.»
عبدالله آمد، ادا و احترام را به جا آورد. توبره را سرازیر کرد. سنگ افتاد. سکته اش زد. یعنی چی؟ این که کوزه بود، حالا سنگ شده.
پادشاه گفت: «ها جوان، این سنگ یعنی چه؟»
گفت: «قبله ی عالم سه روزه با پدرم دعوا داریم.»
ـ برای چی؟
ـ پدرم می گوید این سنگ یک من و نیمه. من می گویم نخیر دومن و نیمه.
پادشاه گفت: «این پدر سوخته ی دیوانه را بیندازید بیرون.»
وزیر که زرنگ بود گفت: «قبله ی عالم این را زندانی کنیم. از گوشه و کنار مواظبش باشیم شاید خبری باشد و ما نمی دانیم.»
پادشاه گفت: «هر کاری می خواهی بکن.»
عبدالله را بردند به زندان. زندان بان ها از گوشه و کنار تماشایش می کردند که چه کار می کند. دیدند هی همین جور می کند و می گوید: «سرش این جور، تنه اش این جور. کمرش این جور، برای چی این جور؟»
گفت: «ورش دارید بیاورید.»
عبدالله را برداشتند و آوردند. پادشاه گفت: «برای چی این جور این جور این جور
می کردی؟»
گفت: «قبله ی عالم اگر می کشی یا می گذری، هم از روز اول که چشمم به تو افتاد. گفتم این پادشاه با این قد و قواره، با این هیکل بزرگ با این وزن چه جور از مادرش به دنیا آمده.»
گفت: «بگیرید این پدرسوخته ی دیوانه را بیندازید بیرون.»
عبدالله را زدند و از قصر پادشاه بیرون کردند.

بی خیال

پیرزنی پسر جوانی داشت، تنبل و بی خیال که دست به سیاه و سفید نمی زد. روزی پیرزن به او گفت: «بلند شو برو کار بکن.»
جوان گفت: «اگر خدا بخواهد، می دهد.»
پیرزن گفت: «برو کار کن، اگر خدا بخواهد بدهد، کدام است؟»
ولی جوان همان حرف را تکرار می کرد.
روزی جوان لب آب نشسته بود، شروع کرد به کاویدن خاک. یک باره متوجه شد زنجیری از طلا از زیر خاک بیرون آمد. زنجیر را کشید، هفت خم پر از طلا زیر خاک دید که به گردن هر کدام زنجیری بود.
از قضا مردی، جوان را می پایید و خم ها را دید. جوان به خانه آمد و به مادر گفت: «هفت خم طلا پیدا کرده ام.»
مادر گفت: «چرا آمده ای این جا؛ بلند شو برویم و پول ها را بیاوریم.»
جوان گفت: «ای مادر؛ اگر خدا بخواهد، خودشان می آورند؛ از روزن خانه خالی می کنند؛ چه کاری است که ما زحمت بکشیم؟»
مادر گفت: «چی داری می گویی؟ بلند شو برویم.»
اما جوان حرف های مادر را نشنیده گرفت.
مردی که به دنبال جوان آمده بود، وقتی حرف های آن ها را شنید، با خودش گفت: «چنان مادرت را به عزایت بنشانم که حظ کنی. حالا معلوم می شود خدا می خواهد یا نمی خواهد.»
رفت به سراغ خم ها. همین که سر خم ها را برداشت دید همه پر از زنبور عسل است. با خود گفت: «عجب کلاهی سرم گذاشت این جوانک! حالا که این طور است، خم ها را می برم و از روزن خانه شان خالی می کنم.»
شب که شد، مرد خم ها را یکی یکی به دوش گرفت و برد و از روزن خانه ی پیرزن خالی کرد. صبح که پیرزن از خواب بیدار شد، مبهوت ماند؛ از کف اتاق تا سقف پر از زر بود.
ـ پسرم راست می گفت که اگر خدا بخواهد، خودشان می آورند.
فردای آن روز جوان رو به مادر کرد و گفت: «صد تومان بده می خواهم یک دست لباس بخرم.»
مادر صد تومان به جوان داد و جوان به بازار رفت.
در بازار جمعی را دید که گربه ای را دنبال می کنند. جوان گفت: «چه شده؟»
جواب دادند: «این گربه دزدی کرده؛ می خواهیم بکشیمش.»
جوان گفت: «نکشیدش که این گربه را من صد تومان می خرم.»
گربه را خرید و به خانه آورد.
پیرزن گفت: «لباس خریدی؟»
جوان گفت: «نه. این گربه را می خواستند بکشند، به صد تومان خریدم.»
فردا که شد، جوان باز صد تومان از مادر گرفت و به بازار رفت. چند نفر کبوتری را دنبال کرده بودند که بکشند. جوان پرسید: «چرا می خواهید این کبوتر را بکشید؟»
گفتند: «کثیف است و خانه ی ما را به کثافت کشیده.»
جوان گفت: «کبوتر را به صد تومان می خرم.»
کبوتر را خرید و به خانه آورد. مادر پرسید: «صد تومان را چه کردی؟»
جوان جواب داد: «کبوتر خریدم.»
فردا که شد، جوان باز هم صد تومان از مادر گرفت و به بازار رفت. در بازار ماری را دنبال کرده بودند که بکشند. پرسید: «چرا می خواهید این مار را بکشید؟»
جواب دادند: «حیوانی است موذی و حیوان موذی را باید کشت.»
جوان گفت: «مار را به من بفروشید، صد تومان می خرمش.»
پذیرفتند. جوان مار را خرید. اما مار فرار کرد و پسر هم به دنبالش به راه افتاد. در وسط راه مار به سخن درآمد که: «تو مرا نجات دادی. حالا من تو را به نزد پدرم که پادشاه مارهاست، می برم. هر چه به تو داد قبول نکن الا انگشتری را که زیر زبان دارد.»
جوان گفت: «باشد.»
نزد پادشاه مارها رفتند. مار جریان را تعریف کرد. پادشاه مارها از جوان پرسید: «خب! بگو ببینم چه می خواهی؟»
جوان گفت: «انگشتری که زیر زبان شماست.»
پادشاه انگشتر را از زیر زبانش بیرون آورد و به جوان داد. جوان به خانه بازگشت.
از قضا آن انگشتر، «انگشتر حاجت» بود. یعنی هر کس هر حاجتی داشت، اگر از انگشتر می خواست، برآورده می شد.
یک روز جوان رو به مادرش کرد و گفت: «مادر جان، من دختر پادشاه را
می خواهم.»
مادر گفت: «آخر پسر یک لاقبا! تو چطور به خودت اجازه می دهی که حرف دختر پادشاه را بزنی؟»
جوان گفت: «همان که گفتم. من دختر پادشاه را می خواهم؛ حالا خودت می دانی.»
مادر که دید اصرار بی فایده است، یک روز به شهر رفت؛ اما جرئت نکرد حرفی بزند. روز دوم هم همین طور. روز سوم بود که حوالی قصر او را دیدند و نزد پادشاه بردند. پادشاه پرسید: «چه می خواهی؟»
پیرزن گفت: «قضیه از این قرار است. پسرم دختر شما را می خواهد.»
پادشاه لبخندی زد و گفت: «باید ببینم دخترم چه نظری دارد.»
و دخترش را احضار کرد. همین که پادشاه تقاضای پیرزن را با دختر در میان نهاد، دختر جواب داد: «اختیار من در دست شماست، پدر! اما اگر پسر پیرزن می خواهد با من ازدواج کند، باید دو خانه بسازد؛ یکی برای من و یکی برای خودش با یک خشت طلا و یک خشت نقره.»
پیرزن که این حرف را شنید، رفت و به جوان گفت: «از این تصمیم بگذر که نمی توانی چنین قصری بسازی.»
جوان گفت: «مادر، غصه نخور که من از این انگشتر هر چه بخواهم، برآورده می شود.»
آن گاه از انگشتر خواست و دو قصر با یک خشت طلا و یک خشت نقره آماده شد.
خبر به پادشاه رسید که قصرها حاضر است. پادشاه که این حرف را شنید، دختر را به عقد جوان در آورد.
از قضا پادشاه کشور همسایه آمد به آن شهر و عاشق این دختر شد. همین که به کشور خود برگشت، به فکر افتاد که دختر را از آن خود کند.
پیرزنی بود که این کار از دستش برمی آمد. شاه پیرزن را احضار کرد. پیرزن گفت: «به هر ترتیبی که شده، دختر را می آورم؛ اما فلان قدر پول می خواهم.»
پادشاه پذیرفت. پیرزن به راه افتاد و لنگان لنگان خود را به آن شهر رساند. کم کم به قصر راه یافت و زیر پای دختر نشست.
جوان هر روز به شکار می رفت و شب برمی گشت. پیرزن که داروی بیهوشی با خود برده بود، یک روز دختر را بیهوش کرد و انگشتری را ـ که در اختیار دختر بود ـ از زیر زبانش بیرون آورد. بعد حاجت طلبید و دختر را برد.
جوان که به خانه برگشت، از دختر اثری ندید. کبوتر به سخن آمد و گفت: «پیرزن دختر را برد. اما غصه نخور، من و گربه می رویم و انگشتر را می آوریم.»
گربه بر بال کبوتر نشست و به کشور همسایه رفتند. پادشاه جوان عروسی راه انداخته بود و همه جا جشن و سرور بود.
پیرزن همین که گربه را دید، شناخت. چوبی برداشت گربه را براند که کبوتر آمد و پرپر زد و چراغ را خاموش کرد. چراغ که خاموش شد، گربه پنجه اش را گذاشت روی سینه ی پیرزن و انگشتری را از زیر زبانش بیرون آورد.
انگشتر را آوردند و به جوان دادند. جوان حاجت طلبید و در یک چشم به هم زدن دختر با تخت و بارگاهش آن جا حاضر شدند.

نظرات کاربران
درباره کتاب افسانه‌های تنبل‌ها