فیدیبو نماینده قانونی انتشارات محراب قلم و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .

کتاب گذر جانوران
جلد سوم از سه‌گانه‌ی نگهبانان

نسخه الکترونیک کتاب گذر جانوران به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است. تنها لازم است اپلیکیشن موبایل و یا نرم افزار ویندوزی رایگان فیدیبو را نصب کنید.

درباره کتاب گذر جانوران

کتاب «گذر جانوران» نوشته لیان تنر، نویسنده استرالیایی کودک و نوجوان است.
تنر با نوشتن مجموعه سه جلدی «نگهبانان» موفق به دریافت جایزه داستانهای کودک استرالیایی در سال 2010 شد، وی همچنین افتخارات دیگری به خاطر این مجموعه به دست آورد که از جمله می‌توان به جایزه کتاب سال کودک و نوجوان استرالیا 2011و جایزه ویژه کمیته حمایت از کودکان خیابانی به عنوان بهترین کتاب نوجوان در سال 2011 اشاره کرد.
این مجموعه تا کنون به زبانهای متعددی از جمله آلمانی، ترکی، چینی، پرتقالی و غیره نیز ترجمه شده است.
کتاب «گذر جانوران» سومین جلد از سه گانه «نگهبانان» است.
در این داستان می‌خوانیم:
«لدی و توداپست و یانی دزدانه و نیمه‌های شب به جوئل برمی‌گردند و متوجه می‌شوند که در شهر زیر سلطه‌ی فوگلمن در آمده و بر خیابان‌های شهر ارتشی از سربازان مزدور او حکومت می‌کنند موزه‌یدانت از این خطر به خود می‌پیچد و تنها با تلاش نگهبانان ببزرگتر موزه است که خطرات نهفته دردل موزه هنوز به خیابان‌ها سرازیر نشده اند. پس این سه کودک ناچارند از همه یهوش و توانشان برای نجات موزه استفاده کنند».

ادامه...
  • ناشر انتشارات محراب قلم
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 2.03 مگابایت
  • تعداد صفحات ۳۵۲ صفحه
  • شابک

معرفی رایگان کتاب گذر جانوران

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



فصل ۱: شهری در بند



وقتی سه کودک وارد شهر جوئِل شدند، شب شده بود. ژولیده و کثیف در پناه سایه ها و بی صدا حرکت می کردند و از روی سنگفرش می گذشتند.
هفته ها از غیبتشان می گذشت. از خانه و خانواده دور افتاده بودند و هرگز فرصت خداحافظی پیدا نکرده بودند. دیگر طاقتشان برای دیدار خانواده تمام شده بود، اما اسراری با خود همراه داشتند؛ اسراری که اگر به دست آدم های نادرست گرفتار می شدند، موجب مرگشان می شد. برای همین پیش از هر حرکتی، در گوشه ای می ایستادند و گوش می سپردند.
کسی را نمی دیدند، اما موهای پس گردنشان سیخ شده و از فرط هیجان و ترس، رنگ به چهره نداشتند. وحشت چون مهی غلیظ بر سر خیابان ها خیمه زده بود. حتی نور چراغ های گازی شهر هم وقتی روی راهگذرهای خالی می افتاد، به خود می لرزید. خانه ها نیز با درهای بسته و پرده های کشیده شان نفس را در سینه حبس کرده بودند.
سه کودک لحظه به لحظه بیش تر به قلب شهر می خزیدند، تا آن که سرانجام به پل جانوران نزدیک شدند؛ جایی که پل از فراز کانال بزرگ می گذشت. همان جا ایستادند و مراقب کوچک ترین نشانه ی حرکت ماندند. سپس یک به یک از پل گذشتند.
دیگر به خانه هایشان نزدیک شده بودند و مشتاق بودند هر چه زودتر برسند. دو سه هفته ی گذشته ارزش احتیاط را به آن ها آموخته بود. برای همین باز درنگ کردند.
چه کار درستی هم کردند. در همان نزدیکی، صدای برخورد چکمه ای را روی سنگفرش شنیدند. گلدی بی درنگ با علامت دست خبر داد و هر سه کودک در انتهای پل، لابه لای سایه ها گم شدند. توداسپیت قبضه ی شمشیری را که بر کمر داشت، در چنگ گرفت. خواهر کوچک ترش، بانی، هم کمانش را آماده کرد، اما گلدی به علامت مخالفت، محکم سر جنباند و آن دو، دیگر حرکتی نکردند.
پنج مردی که با تکبر از وسط بلوار پیش می آمدند، آشکارا سرباز بودند، ولی لباس های فرم و کوله پشتی هایشان انگار از ارتش های مختلف جمع شده بود. تفنگ ها را روی سینه انداخته بودند و دندان ها و سفیدی چشم هایشان زیر نور چراغ گازی می درخشید. انگار صاحب شهر و کل اموال درونش بودند.
گلدی چیزی غیر از این هم توقع نداشت، اما دیدن چنین افرادی در خیابان های جوئل برایش تکان دهنده بود. حس کرد دستش به سمت شمشیری رفت که به کمر توداسپیت بود. نفسش به شماره افتاده بود.
نه! گلدی دستش را پس کشید. گرگ خویی، همان جنون نبرد که ناخواسته در وجودش نهفته بود، درست زیر پوستش بود. اگر شمشیر را نکشیده بود، از دست رفته بود. بار قبل که گرگ خویی عنانش را ربوده بود، نزدیک بود کسی را بکشد. دیگر چنین خطری را به جان نمی خرید. آب دهانش را فرو داد و دعا کرد سربازها زودتر پی کارشان بروند.
ولی انگار سربازها قصد رفتن نداشتند. یکی از آن ها، مردی بلندقد با پازلفی های سرخ رنگ که به سمت چانه اش برمی گشتند، تفنگش را به حصار کانال تکیه داد و بعد هم بیسکویت و قمقمه ی آبش را از کوله پشتی بیرون کشید. همراهانش هم درست همین کار را کردند.
توداسپیت دست گلدی را لمس کرد و با زبان انگشتی به سرعت گفت: «برویم یا بمانیم؟»
گلدی با تردید لبش را گزید. او و توداسپیت به آسانی می توانستند بی آن که دیده شوند، بگریزند. اگر واقعاً می خواستند، حتی می توانستند بیسکویت ها را طوری از دست سربازها بزنند که نفهمند عصرانه شان کجا رفته است، ولی بانی چنین آموزش هایی ندیده بود و احتمالاً گیر می افتاد.
گلدی با علامت گفت: «بمان.»
سربازها به حصار تکیه دادند، برای هم بیسکویت پرت کردند و شروع کردند به گفتن و خندیدن با صدای بلند؛ انگار که بخواهند تمامی اهالی محل صدایشان را بشنوند و به خود بلرزند. این ها گلدی و توداسپیت را به یاد سربازانی می انداختند که در اعماق موزه ی دانت و پشت دروازه ی ناپاک دیده بودند. آن سربازانْ بازمانده های جنگی باستانی بودند که تنها در بطن موزه باقی مانده بودند. آن ها شمشیر و نیزه و شمخال های کهنه داشتند و به لهجه ی مِرنی باستانی حرف می زدند.
ولی این سربازها جدید بودند و یونیفرم های پاره شان خبر از مزدور بودنشان می داد؛ یعنی می شد وفاداری شان را به قیمت مناسب خرید و فروخت. گلدی مانده بود که چه بر سر نیروی شهربانی آورده بودند. اصلاً حامی اعظم کجا بود؟ حامی اعظم هرگز اجازه ی حضور مزدوران را در شهر جوئل نمی داد. صدای عبور خودرویی از روی سنگفرش خیابان، رشته ی افکار گلدی را گسیخت. مزدورها هول هولکی خوراکی و نوشیدنی شان را در کوله هایشان چپاندند و تفنگ هایشان را برداشتند.
مرد موسرخ غرید: «کدام ابلهی بعد از ساعت منع آمدوشد توی خیابان راه می افتد؟ حتماً دلش برای افتادن توی سیاه چال های خانه ی توبه لک زده!»
یکی از سربازها گفت: «از این طرف می آید». بعد هم وسط خیابان پرید.
چرخ های پره دار خودرو روی سنگفرش لق لق می خورد. موتوری غرید و نوربالای چراغ هایش سایه های پیرامون بچه ها را فراری داد. گلدی جرئت نگاه کردن به دوستانش را نداشت، اما حس می کرد که بانی کنار دستش مثل سیخ راست ایستاده و توداسپیت روی سینه ی پا ایستاده و آماده ی فرار است. اگر مزدورها همان دم برمی گشتند و نگاه می کردند...
افراد وسط بلوار به صف شده و راه عبور خودرو را بسته بودند. گلدی لحظه ای تصور کرد خودرو قصد ایستادن ندارد. خودرو با سرعتی ثابت و غرّان پیش می آمد و زیر نور چراغ هایش غرقشان کرده بود.
دو بار بوق زد. کسی با صدایی خشمگین حرفی نامفهوم زد. مزدوران تفنگ ها را بالا بردند و به سمت کابین بالای چراغ ها نشانه رفتند.
خودرو با جیغ ترمزهایش ایستاد. موتور خاموش شد. صدای فریاد دوباره بلند شد، اما این بار گلدی به روشنی آن را شنید.
- چطور جرئت می کنید؟ چطور جرئت می کنید؟ زود از سر راهم کنار بروید!
مزدورها محلش نگذاشتند. مرد موسرخ با لحنی کسالت بار گفت: «بیا بیرون! زود باش، دست بجنبان!»
صداهایی شنیده شد و وقتی چراغ ها خاموش شد، گلدی هم نفس راحتی کشید. تا وقتی چشمانش به تاریکی عادت کند، دو نفر از خودرو پیدا شده بودند؛ دو نفر با رداهای ضخیم سیاه و کلاه های چهارگوشِ کفیلان مقدس.
لرزی برخاسته از نفرت، سرتاپای گلدی را گرفت. بیش از شش ماه از تبعید کفیلان از شهر گذشته بود. حامی اعظم اول محاکمه شان کرده بود، به جرم خیانت و ستمگری؛ بعد هم تا نفر آخرشان را از شهر جوئل تبعید کرده و هشدار داده بود که هرگز برنگردند.
با این حال دوباره برگشته بودند.
گلدی با زبان انگشتی به توداسپیت گفت:«تا سرشان گرم است، فوراً برو.»
توداسپیت سری تکان داد و در گوش خواهرش چیزی پچ پچ کرد. پیش از آن که بتوانند از جا تکان بخورند، دو کفیل از کنار مزدورها گذشتند و یک راست به طرف دیگر پل آمدند.
مرد موسرخ با عصبانیت دنبالشان راه افتاد و فریاد زد: «آهای! فکر کرده اید این جا کجاست؟ مگر بنا نشد شب ها کسی توی خیابان ها نباشد؟ ما دستور داریم.»
دو کفیل مقدس در فاصله ی پنج قدمی مخفیگاه بچه ها ایستادند. یکی از آن ها که مردی رنگ پریده با چشمانی ورقلنبیده بود، ابروانش را بالا برد. بعد هم با صدایی بلند و با لحنی هشداردهنده گفت: «مقررات منع آمدوشد در مورد ما صدق نمی کند، ابله! برو دستورهایت را جای دیگری به اجرا بگذار.»
آن گاه رو به همکارانش کرد -انگار که مزدورها دیگر وجود خارجی ندشتند- و با دست به کانال اشاره کرد: «این جا هم فرقی با جاهای دیگر ندارد. مد به این جا هم می رسد و موج شکن ها هم بازند. این... آشغال هم تا قبل از صبح به وسط دریا رسیده.»
کفیل مقدس دوم که زن بود، پرسید: «اگر نرسیده بود، چه؟ اگر کسی آن را ببیند، مایه ی دردسر می شود.»
قلب گلدی در سینه تندتر تپید و انگشتانش به سمت سنجاق سینه ی پرنده مانند آبی رنگی خزید که پشت یقه اش زده بود. فقط کافی بود کفیل ها سر بر گردانند تا او و دو دوستش را ببینند.
مرد رنگ پریده گفت: «اگر هم کسی آن را ببیند، به او می قبولانیم که چیزی ندیده است. اگر هم در اشتباهشان پافشاری کنند...خب، به نظرم هنوز هم در خانه ی توبه کلی سلول خالی داشته باشیم.»
پشت سر آن دو، مزدوران زیر لب زمزمه می کردند. مرد موسرخ آشکارا از این که او را ابله خطاب کرده بودند، رنجیده بود و وقتی کفیل ها به سمت خودرویشان برگشتند، راهشان را بست: «آن طور که من می فهمم، وقتی می گویند هیچ کس توی خیابان ها نباشد، یعنی هیچ کس. کسی هم درباره ی استثنا بودن آدم هایی با کلاه های مسخره چیزی به ما نگفته.»
رفقایش کرکر خندیدند. مرد رنگ پریده آهی کشید و با لحنی بسیار آهسته و شمرده، انگار که با بچه ای بسیار خردسال حرف می زند، گفت: «خوب گوش کن! من کفیل کایندنِس هستم و ایشان هم...(سرش را به طرف زن برگرداند.) کفیل میک. ما برای اجرای دستور فوگلمن آمده ایم. فوگلمن را که یادت هست؟ (آهنگ کلامش کاملاً تحقیرآمیز بود.) او پیشوای ماست. در ضمن، ایشان حامی اعظم شهر هم هست. این یعنی تا وقتی شما در استخدام ایشان هستید، پیشوای شما هم محسوب می شود.»
گلدی حس کرد انگشتان سرد بانی در دستش جا گرفت و می دانست همگی از شنیدن این خبر جا خورده اند: اگر فوگلمن، بزرگ ترین خائن در تاریخ شهر جوئل، واقعاً در راس قدرت بود و خود را حامی شهر تلقی می کرد، پس چه بلایی سر حامی اعظم شهر آمده بود.
کفیل کایندنس ادامه داد: «پس می بینی که ایجاد مزاحمت برای ما عاقلانه نیست. در واقع بهتر است به فکر کمک کردن به ما باشید. یک بسته هست که باید از شرّش خلاص شویم. لطفاً آن بسته را از خودرو پایین بیاورید و بگذارید این جا.»
مرد موسرخ با خرناسی گفت: «چی؟ می خواهی برایت کار هم بکنیم؟ کور خوانده ای!» بعد، راهش را کشید و رفت و بقیه ی مزدورها هم دنبالش راه افتادند.
- اگر صلاح کارتان را می فهمیدید، می رفتید و می آوردیدش. ما خدمت گزاران هفت ایزدیم و ایشان هم به کسانی که مخالفشان باشند، سخت می گیرند.
چیزی در صدای کفیل کایندنس بود که پشت گلدی را لرزاند. بعد هم بشکنی زد که توجه هفت ایزاد را از خودش منحرف کند. مرد موسرخ هم همین کار را کرد، ولی به رفتن ادامه داد.
جوان ترینِ مزدوران تردید کرد و پرسید: «حالا چه جور بسته ای هست؟»
کفیل میک فوراً جواب داد: «فقط آشغالی است که باید دور ریخته شود. یک دقیقه هم طول نمی کشد. فقط باید آن را توی کانال بیندازید. برای جوان نیرومندی مثل تو...»
مزدور موسرخ همان طور که می رفت، از فراز شانه گفت: «بی خیال شو! وظیفه ی خودشان است، نه ما. ما که از آن ها دستور نمی گیریم!»
کفیل کایندنس گفت: «پس معلوم شد هنوز متوجه جایگاهتان نشده اید.»
صدای سرفه ای کاملاً عادی کلامش را قطع کرد. تاثیر این صدا فوری بود. کفیل های مقدس بی درنگ خبردار ایستادند. سرمایی در تیره ی پشت گلدی دوید. صدای نفس تند توداسپیت را شنید و حس کرد ناخن بانی در گوشت دستش فرو می رود.
درِ خودرو باز شد. چکمه ای شیک و ظریف و پس از آن، پاچه ی شلواری بی چروک و صاف بیرون آمد. ردایی سیاه تر از ظلمت شب روی پاها افتاد و چین و شکنی سنگین برداشت. سپس شمشیری زیر نور چراغ گازی درخشید.
خود فوگلمن بود.

نظرات کاربران درباره کتاب گذر جانوران

خوبه
در 7 ماه پیش توسط
بد نیست
در 7 ماه پیش توسط