فیدیبو نماینده قانونی انتشارات محراب قلم و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب شهر دروغ‌گویان

کتاب شهر دروغ‌گویان
جلد دوم از سه‌گانه‌ی نگهبانان

نسخه الکترونیک کتاب شهر دروغ‌گویان به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است. تنها لازم است اپلیکیشن موبایل و یا نرم افزار ویندوزی رایگان فیدیبو را نصب کنید.

درباره کتاب شهر دروغ‌گویان


قصه‌ی قدیمی فریسیا، شاهدخت مِرن، قصه‌ی عجیبی است. روزگاری مردمْ آن را قصه‌ای کودکانه می‌دانستند، ولی امروزه این قصه خیلی مهم شده است، زیرا نقش خیلی مهمی در زندگی گُلدی راث، پنجمین نگهبان موزه‌ی دانت، بازی کرده است.
فریسیا شاهدختی جنگاور، کمان‌دار و شمشیرزنی چیره‌دست و رهبری مادرزاد بود. او در یکی از خطرناک‌ترین نقاط دنیا، یعنی در دربار سلطنتی مرن زندگی می‌کرد.
در روزگار او دربار پر از توطئه‌ها و دسیسه‌های مرگبار بود. در مرکز اغلب این توطئه‌ها طبیب مخصوص شاه قرار داشت؛ زنی جاه‌طلب که در نهان جیره‌خوار جنگ‌سالار شورشی، گراف فُن ناگِل، بود. این پزشک با دستیاری چندین نفر از اعضای گارد سلطنتی، چند بار به جان فریسیا و پدرش، شخص پادشاه، سوء‌قصد کرد.
فریسیا پس از جان به در بردن از این توطئه‌ها ارتش کوچکی گرد آورد و با فن ناگل و پیروانش وارد نبرد شد. نتیجه‌ی این نبرد هرگز روشن نشد. بعضی گفته‌اند فن ناگل شکست خورد و با شمشیر فریسیا که در قلبش نشست، کشته شد. برخی نیز گفته‌اند که فریسیا کشته شد و جانورانی که در میدان نبرد حضور داشتند تا در کنارش بجنگند، پیکر بی‌جانش را با خود بردند.
از آنچه بر سر پزشک آمد، هیچ کس باخبر نشد.

ادامه...
  • ناشر انتشارات محراب قلم
  • تاریخ نشر
  • زبانفارسی
  • حجم فایل 1.99 مگابایت
  • تعداد صفحات ۲۹۶ صفحه
  • شابک

معرفی رایگان کتاب شهر دروغ‌گویان

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



فصل ۱: پیغامی از موزه



صدای فریادی گلدی را از خواب عمیقش پراند. دخترک مثل فنر از جا پرید و نشست؛ هنوز در رویا بود و تصور می کرد وقایع وحشتناک شش ماه پیش، زمانی که شهر جوئل در معرض حمله بود و می خواستند توداسپیت را جلوی چشمش بکشند، ادامه دارد.
بعد، صدای آرام مادرش را از اتاق بغلی شنید و فهمید که بابا دوباره دچار کابوس شده است. آهسته از تخت بیرون آمد، چیزی روی لباس خوابش پوشید و به سرعت خودش را به اتاق پدر و مادرش رساند و گفت: «بابا، حالت خوب است؟»
پدرش از لابه لای لباس خواب مچاله شده لبخند بی رمقی زد و زیر لب گفت: «ببخش که بیدارت کردم، عزیزم.»
مادرش گفت: «پدرت خواب بدی دیده بود، ولی دیگر تمام شد.» او هم لبخندی تحویل گلدی داد، هرچند که رنگ از رویش پریده بود و دستانش می لرزید.
گلدی وقتی می دید آن ها وانمود می کنند که هیچ اتفاقی نیفتاده، قلبش فشرده می شد. پتو و ملافه ها را مرتب کرد و آن ها را زیر شانه های پدرش تا زد و در دل آرزو کرد که کاش کار دیگری از دستش برای او ساخته بود.
گلدی پرسید: «باز هم خواب خانه ی توبه را می دیدی؟»
پدر رخ در هم کشید، نگاهی با مادر رد و بدل کرد و کلامی حاکی از درد و اندوه میانشان رد و بدل شد.
نزدیک ده ماه از وقتی که آن دو را به سیاه چال های خانه ی توبه انداخته بودند، می گذشت. آن ها هرگز برای گلدی نگفته بودند در آن جا چه بر سرشان آمده بود، اما گلدی می دید که چه زخم هایی بر وجودشان باقی مانده است.
پدر کابوس های وحشتناکی می دید و مادر چنان سرفه هایی می کرد که انگار می خواست ریه هایش را هم بیرون بیندازد. هر دو نفر به شدت لاغر شده بودند و حتی در آن هنگام هم که مدتی از آزادی شان می گذشت، هنوز قیافه هایی نزار داشتند. انگار چیزی همچنان وجودشان را از درون می خورد. گلدی دلش می خواست آنچه را نزد خود پنهان می کنند، برایش بازگو کنند، ولی آن ها هرگز این کار را نکردند. در عوض، هر بار آهی می کشیدند و موضوع را عوض می کردند.
پدر گفت: «اِ اِ امروز برایت یک پیغام آمد، عزیزم. (سعی می کرد دوباره بنشیند.) کجا گذاشتمش؟ پیغامی از موزه ی دانت بود.»
این بار گلدی بود که رخ در هم کشید، ولی چنان آن را پنهان کرد که پدرش ابداً متوجه نشد. سیل خاطرات در ذهنش به راه افتاد. توداِسپیت، که تمام بدنش پوشیده از گل و لای شده بود، به سمت او برگشت و خندید. صدایی بم و سنگین، با عوعویی گفت: «تو مثل تازی های جنگی شجاعی...»
گلدی به زحمت ذهنش را متوجه حال حاضر کرد. پدرش با پاره کاغذی ور می رفت که روی میز پاتختی افتاده بود: «بیا. (پیشانی اش چین افتاد.) از هِرو دَن و اُلگا چیاوُلگاست. ظاهراً می خواهند تو سِمَت پنجمین نگهبان موزه را بپذیری!»
پنجمین نگهبان موزه ی دانت... آن آرزوی آشنا دوباره چنان به سرعت و قدرت در دل گلدی پرگرفت که نفسش بند آمد.
گلدی حرفی نزد، ولی انگار پدرش بازتابی از آن را در وجنات او دید: «واقعاً؟ واقعاً دوست داری پنجمین نگهبان موزه شوی، عزیز دلم؟ چون...»
مامان حرفش را قطع کرد و گفت: «چون اگر بخواهی، ما هرگز مانعت نمی شویم.»
- حتی خوابش را هم نمی بینیم!
- فقط...
پدرش گفت: «فقط این که... این مسئولیت خیلی بزرگی است. نگرانی ما این است که برایت زیادی سنگین باشد.»
مادرش دستش را گرفت و ادامه داد: «و... این که این طوری بیش تر اوقات خانه نیستی.» بعد هم شروع کرد به سرفه کردن.
گلدی آهسته پشت مادر زد و سعی کرد به موزه ی دانت و این که چقدر
-واقعاً چقدر -دلش می خواست پنجمین نگهبان موزه شود، فکر نکند.
پدرش جویده جویده گفت: «البته ممکن است هِرو دَن و اُلگا چیاوُلگا واقعاً به کمکت احتیاج داشته باشند. در این صورت...»
مامان ادامه داد: «اگر بهت احتیاج داشته باشند که اصلاً نباید تردید کنی. (سعی کرد هر طور شده دست گلدی را رها کند، اما نتوانست.) من و پدرت قبلاً در این باره حرف هایمان را زده ایم.»
پدر ادامه داد: «بله، هر دو توافق کردیم. اگر به تو نیاز داشتند، باید بروی!»
گلدی نمی توانست تحمل کند. هر دو نهایت تلاششان را می کردند که منصف باشند، ولی کاملاً پیدا بود چقدر از فکر بیرون ماندن او از خانه -حتی برای مدتی کوتاه - ناخرسند بودند.
برای همین گلدی کوچک ترین رگه ی اشتیاق را هم در صدایش نابود کرد و گفت: «آن ها آن قدرها به من احتیاج ندارند. سینیو و توداسپیت هستند که کمکشان کنند.»
پدرش اخمی کرد و کوشید حرفش را باور کند: «مطمئنی؟»
مادرش که هنوز دستش را فشار می داد، گفت: «به خاطر ما که در خانه نمانده ای؛ هان؟ تو نباید چنین کاری بکنی. ما دوست داریم تو خوشحال باشی.»
صدایی گرم و بم عوعویی کرد و...
گلدی لبخندی زد و گفت: «من خوشحالم.» چون برای حفظ ظاهر آموزش کافی دیده بود، حرفش کاملاً باورپذیر جلوه کرد.
***
گلدی آن قدر کنار والدینش نشست تا آن دو خوابشان برد. سپس پاورچین به اتاقش برگشت، روپوش، جوراب های بلند پشمی و پالتواَش را پوشید و از درِ جلویی بیرون زد.
ده ماه مدت چندان زیادی نبود، ولی گلدی، همان طور که شتابان از محله ی ساکت قدیمی به سوی خانه ی توداسپیت می رفت، فکر می کرد که یک عمر گذشته است. ده ماه پیش، در حالی که با زنجیر نقره ای حفاظت به یکی از والدینش یا به یکی از کفیلان مقدس بسته شده بود، از آن راه می گذشت. آن روزها به هیچ وجه اجازه نداشت تنها جایی برود و درست مثل نوزادی درمانده و بی پناه بود.
آن روز فرار کرده و در موزه ی دانت پناه گرفته بود. در طول ماه هایی که آن جا بود، بزرگ شده بود؛ از آن بالاتر، تبدیل به سارقی زبردست و دروغ گویی ماهر شده بود. سه روش اختفا و آواز نخستین را آموخته بود و حتی یاد گرفته بود چگونه وقتی تا سرحد مرگ ترسیده، با اعصابی پولادین دست به کار شود.
این درس ها نیازی عمیق را در وجودش سیراب می کردند و خیلی زود موزه برایش مثل خانه ی امن شده بود.
تنها کسانی که دلتنگشان می شد، مامان و بابا بودند. آن ها را به دستور فوگلمن، پیشوای کفیلان مقدس، در خانه ی توبه زندانی کرده بودند.
اما برای چه زندانی شده بودند؟
گلدی همان طور که داخل خیابانی به نام کانال قایق توپ دار پیچید، زیر لب گفت: «به خاطر من.» در جوئل دو ماه پیش فرار نوعی جرم محسوب می شد. دست فوگلمن به گلدی نمی رسید، ولی بیرون کشیدن مامان و بابا از خانه شان و بردن آن ها به پیشگاه دادگاه هفت برکت برایش خیلی آسان بود. در دادگاه آن ها را به جرم این که والدین گلدی بودند، محاکمه و محکوم کرده بودند.
گلدی با خود اندیشید: «تقصیر من بود؛ هر بلایی سرشان آمد، تقصیر خودم بود.»
اول شب باران باریده بود و خاک های پیاده روی کانال تبدیل به گل شده بود. گلدی پشت درِ خانه ی توداسپیت ایستاد، نفس عمیقی کشید و ریگی به پنجره ی بالای در پرتاب کرد. بعد آهسته در دل سایه ها خزید و منتظر ماند.
وقتی می گفت موزه ی دانت احتیاجی به او ندارد، دروغ می گفت. موزه به او نیاز داشت تا اسرار خطرناک درونش را همچنان در دلِ خود نگه دارد.
اما مامان و بابایش هم به او نیاز داشتند و او نمی توانست آن ها را تنها بگذارد.
انگشتانش دور سنجاق سینه ی میناکاری شده که روی یقه اش زده بود، بسته شد؛ سنجاق سینه ای که روزگاری متعلق به خاله پرِیزش بود و مدت ها پیش گم شده بود. اما آن پرنده ی کوچک آبی رنگ و بال های گسترده اش آرامشی برایش به ارمغان نیاورده بودند.
پدرش خیال می کرد از موزه ی دانت فقط یک پیغام رسیده است، ولی اشتباه می کرد. در دو ماه گذشته، بیش از ده دوازده پیغام برای گلدی رسیده بود و در همه ی آن ها سوال شده بود که چه وقت می خواهد منصبش را به عنوان پنجمین نگهبان موزه بر عهده گیرد. گلدی امشب باید پاسخشان را می داد.
هیچ وقت.

نظرات کاربران درباره کتاب شهر دروغ‌گویان

این جلدش از بقیه جلد هاش بهتره در کل خوبه
در 7 ماه پیش توسط