فیدیبو نماینده قانونی گروه انتشاراتی ققنوس و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .

کتاب گفتگو با مردم درباره اخلاق

نسخه الکترونیک کتاب گفتگو با مردم درباره اخلاق به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است. تنها لازم است اپلیکیشن موبایل و یا نرم افزار ویندوزی رایگان فیدیبو را نصب کنید.

درباره کتاب گفتگو با مردم درباره اخلاق

کتاب «گفت‌وگو با مردم درباره اخلاق» نوشته روژه پل درووا ( -۱۹۴۹) است.
نویسنده در این کتاب می‌کوشد نقش ، فیلسوفی را ایفا کند که می‌کوشد با بررسی پیشینه واژه اخلاق به دریافتی کمابیش روشن از این واژه برسد و سرانجام مشخص کند که اخلاق به زعم او توجه کردن به دیگران است.
او برای رسیدن به این هدف که مخاطبانش موضوع را به روشنی دریابند می‌کوشد به مبادی و آغاز برگردد و نگاهی می‌کند به این که واژه اخلاق (در زبان‌های اروپایی ethics) از کجا آمده، چگونه شکل گرفته، چگونه تغییر کرده و بخش‌های اساسی آن‌را که مکاتب فکری مشخص کرده‌اند، بیان می‌کند. همچنین ارتباط تنگاتنگ و اختلاف‌های آشکار بین بحث‌های فلسفی قدیم و جدید را روشن می‌کند.
درووا می‌خواهد موضوع را روشن کند و در دسترس همه قرار دهد، بی آن‌که درستی و دقت آن از بین برود. البته نمی‌خواهد چرخ را دوباره اختراع کند یا بیخود و بی‌جهت از امور آشکار و بدیهی حرف بزند. در این‌جا به مبادی برمی‌گردد تا سرانجام این بحث‌های اخلاقی را بهتر به مخاطب انتقال دهد تا خوانندگان در پایان این کتاب به چشم‌انداز روشن‌تری دست یابند و به شکل جدی‌تری به این موضوع فکر کنند.
در بخشی از کتاب «گفت‌وگو با مردم درباره اخلاق» می‌خوانیم:
«در همه‌جا از اخلاق بحث می‌شود. امروزه واژه اخلاق بیش از هر زمان دیگری به کار می‌رود و در بحث‌ها و سخنرانی‌های متعدد تکرار می‌شود. این کلمه را مرتب در روزنامه‌ها و کتاب‌ها می‌بینیم، در رادیو، تلویزیون، مدرسه و دانشگاه... همه‌جا.
ما امروزه نگران اخلاق هستیم. این نگرانی ابعاد گوناگونی دارد: در امور مالی و زندگی تجاری (وقتی بحرانی جدید به وجود می‌آید، روشن می‌شود که وجود و رعایت اصول و قواعد تا چه میزان لازم و ضروری است)، در ورزش (دوپینگ و تقلب‌های ورزشی فضای بازی‌ها و مسابقه‌ها را به خطر می‌اندازد)، در رسانه‌ها (اطلاعات و اخبار دستکاری می‌شود).
بیش از همه، دانش پزشکی زمینه مهمی برای بحث‌های اخلاقی شده است. با پیدایش تکنولوژی‌های جدید موقعیت‌هایی ایجاد شده که تا پیش از این تصورش هم دشوار بود. این تکنولوژی‌ها نشان داده‌اند که ممکن است ماهیت انسان و نظام والدـ فرزندی و نیز نسل‌ها از ریشه دگرگون شوند. پرسش این است که آدمی باید به چه چیز دل ببندد، آن را مجاز بشمارد یا از آن بپرهیزد. هرچه می‌کند به نام چه یا برای چه باشد؟ طرح این پرسش در دهه‌های اخیر، اخلاق زیستی یا بیواِتیک را پدید آورده است. این قلمروِ فکری با بحث‌های فلسفی اساسی همخوانی دارد. بحث‌هایی مانند معنای زندگی، حدود دخالت انسان در جسم موجود زنده یا موضوع مقام و شایستگی انسان».

ادامه...

  • ناشر: گروه انتشاراتی ققنوس
  • تاریخ نشر:
  • زبان: فارسی
  • حجم فایل: 0.48 مگابایت
  • تعداد صفحات: ۹۵صفحه
  • شابک:

چند صفحه از کتاب گفتگو با مردم درباره اخلاق

این کتاب ترجمه ای است از:
Léthique expliquée
à tout le monde
Roger-Pol Droit
Éditions du Seuil, 2009

گفتگو با مردم درباره اخلاق

روژه -پل درووا

مترجم: مهدی ضرغامیان





حق انتشار الکترونیک برای فیدیبو محفوظ است



مقدمه

در همه جااز اخلاق بحث می شود. امروزه واژه اخلاق بیش از هر زمان دیگری به کار می رود و در بحث ها و سخنرانی های متعدد تکرار می شود. این کلمه را مرتب در روزنامه ها و کتاب ها می بینیم، در رادیو، تلویزیون، مدرسه و دانشگاه... همه جا.
ما امروزه نگران اخلاق هستیم. این نگرانی ابعاد گوناگونی دارد: در امور مالی و زندگی تجاری (وقتی بحرانی جدید به وجود می آید، روشن می شود که وجود و رعایت اصول و قواعد تا چه میزان لازم و ضروری است)، در ورزش (دوپینگ و تقلب های ورزشی فضای بازی ها و مسابقه ها را به خطر می اندازد)، در رسانه ها (اطلاعات و اخبار دستکاری می شود).
بیش از همه، دانش پزشکی زمینه مهمی برای بحث های اخلاقی شده است. با پیدایش تکنولوژی های جدید موقعیت هایی ایجاد شده که تا پیش از این تصورش هم دشوار بود. این تکنولوژی ها نشان داده اند که ممکن است ماهیت انسان و نظام والدـ فرزندی و نیز نسل ها از ریشه دگرگون شوند. پرسش این است که آدمی باید به چه چیز دل ببندد، آن را مجاز بشمارد یا از آن بپرهیزد. هرچه می کند به نام چه یا برای چه باشد؟ طرح این پرسش در دهه های اخیر، اخلاق زیستی یا بیواِتیک را پدید آورده است. این قلمروِ فکری با بحث های فلسفی اساسی همخوانی دارد. بحث هایی مانند معنای زندگی، حدود دخالت انسان در جسم موجود زنده یا موضوع مقام و شایستگی انسان.
اخلاق در زندگی روزمره ما بیش از همیشه حاضر و مطرح است. پرخاش های کلامی یا فیزیکی افزایش یافته، اِعمال خشونت و رفتارهای غیرمتمدنانه زیاد شده و نظم و اقتدار رو به ضعف نهاده است. ما برای ادامه زندگی در کنار یکدیگر آدم ها را به ملاحظه اشخاص، مسئولیت پذیری و رعایت هنجارهای اجتماعی فرامی خوانیم.
با این که واژه اخلاق در همه جا به صورت پررنگ دیده می شود، مطمئن نیستیم که معنای آن همواره روشن باشد. وقتی از اخلاق حرف می زنیم، منظورمان دقیقا چیست؟ منظور آداب است؟ منظور اصول کلی یا برخی مقاصد خاص است؟ منظور به کارگیری اصول قدیم برای موقعیت های جدید یا بدعت در قواعد بی سابقه است؟ آیا علمِ اخلاق زمینه ای تخصصی برای کارشناسان این علم است یا زمینه ای فکری است که همه را درگیر می کند؟
در این کتاب، برای این که همه بتوانند موضوع را به روشنی دریابند، می کوشیم به مبادی و آغاز برگردیم. یعنی نگاهی می کنیم به این که واژه اخلاق (در زبان های اروپایی «ethics») از کجا آمده، چگونه شکل گرفته، چگونه تغییر کرده و بخش های اساسی آن را که مکاتب فکری مشخص کرده اند، بیان می کنیم. همچنین ارتباط تنگاتنگ و اختلاف های آشکار بین بحث های فلسفی قدیم و جدید را روشن می کنیم.
هدف ما معلوم است: می خواهیم موضوع را روشن کنیم و در دسترس همه قرار دهیم، بی آن که درستی و دقت آن از بین برود. البته نمی خواهیم چرخ را دوباره اختراع کنیم یا بیخود و بی جهت از امور آشکار و بدیهی حرف بزنیم. ما در این جا به مبادی برمی گردیم (کلمه مبادی به معنای ابتدای هر چیز است) تا سرانجام این بحث های اخلاقی را بهتر بفهمیم.
اگر خوانندگان در پایان این کتاب به چشم انداز روشن تری دست یابند و به شکل جدی تری به این موضوع فکر کنند، به هدف خود رسیده ایم.

۱. قلمروِ بدون مرز

موضوع مطالعه اخلاق(۱) چیست؟

تمامی اعمال ما! دلمشغولی های هرروزه و همین طور تصمیم های اساسی ای که ما فقط در لحظه های نادری از زندگی می گیریم، به اخلاق مربوط می شود. اما این جواب کامل نیست، چون باید مشخص کنیم که اخلاق چگونه کارها و اعمال کاملاً متفاوت ما را در نظر می گیرد. چون اعمال و رفتارهای ما به شیوه های مختلفی بررسی می شود. مثلاً، از نظر انرژی مصرفی ماهیچه ای (خواندن این صفحه در مقایسه با بالا رفتن از پلکان ساختمانی پنج طبقه انرژی کمتری می سوزاند)، یا از نظر انگیزه های روانی (علاقه بیشتر به مطالعه تا تلاش فیزیکی، یا برعکس)، یا از نظرِ بازدهی اقتصادی (تحویل دادن سفارش در طبقه پنجم ممکن است سودی در پی داشته باشد، خواندن این فصل حتما پربار است، اما به معنای دیگر).
پس اخلاق از کدام زاویه درباره رفتارهایمان بحث می کند؟ برای داشتن چارچوبی برای پاسخ دادن به این سوال، باید به یاد بیاوریم که ما نمی توانیم دائما از خودمان بپرسیم «چگونه عمل کنیم». زیرا ما ماشین یا ربات برنامه ریزی شده برای انجام دادن وظیفه ای خاص نیستیم. برعکس، در تمام طول روز و در تمام طول زندگی یکسره تصمیم می گیریم. ما حتی در ساده ترین کارهایمان مسئول هستیم.
در جایگاه فرزند از خود می پرسیم آیا از دستورهایی که به ما می دهند بهتر است پیروی یا نافرمانی کنیم. ما می توانیم درصدد لو دادن کسی باشیم که کاری احمقانه مرتکب شده است. در جایگاه نوجوان می اندیشیم آیا باید اسرار بهترین دوستانمان را حفظ کنیم یا شاید بهتر است گاهی آن ها را در موقعیت های خاص بر ملا کنیم. در جایگاه بزرگسال هزار دلیل داریم که فکر کنیم بدانیم گفتن چنین یا چنان حقیقتی به فرزندان یا والدین، نزدیکان، دوستان یا همکارانمان خوب است یا بد. در جایگاه فردی مسن می توانیم از خود بپرسیم آیا باید منتظر مرگی باشیم که بر اثر بیماری یا درد در کمینمان نشسته است و دیر یا زود به سراغمان می آید، یا شاید بتوانیم روز و ساعت مرگمان را خودمان مشخص کنیم.
این ها فقط چند مثال بودند. در واقع، ما با طرح این پرسش از خودمان که چگونه بهتر عمل کنیم، به دنبال انجام دادن بهتر کارهای خود هستیم. بدین ترتیب، پاسخ تازه و ساده به پرسش تو این است: اخلاق مجموعه ای از اندیشه های مرتبط با سوال هایی از این نوع است: «چه باید کرد؟»، «چگونه باید عمل کنم؟»

ما همیشه می خواهیم کار بهتر را انجام دهیم؟

بله، همین طور است. اما چیزی که اوضاع را پیچیده می کند، این است که «بهتر» از نظر همه لزوما یکسان نیست. چیزی را که اغلب مردم «خوب» می بینند، همیشه خوب نیست. فرض کن کسی از خودش می پرسد: «برای این که به بدترین شکل عمل کنم، چه کار کنم؟» چنین چیزی می تواند اتفاق بیفتد: وقتی می خواهیم انتقام بگیریم، وقتی پر از نفرت و کینه ایم، وقتی دلمان می خواهد آزار برسانیم. خب، حالا می بینی که با طرح این پرسش، در واقع فکر می کنیم که این «بدتر» آنچه را بهتر دارد، خواهد بود! بهتر «آنچه بدتر است» خواهد بود. از این جهت، حتی در این حالت ها، ته ماجرا این است که آدم می خواهد کار «خوب» را انجام دهد.
سقراط، فیلسوفی که در قرن پنجم پیش از میلاد در آتن می زیست، نخستین کسی بود که به این مسئله اشاره کرد: حتی کسانی مانند دزدها، جنایتکارها و ظالم ها هم «خوبی» را می خواهند. نکته این است که آن ها در مورد خوبی اشتباه می کنند. از این رو، در نگاه سقراط، اصولاً نیت و خواسته کاملاً منفی وجود ندارد. یعنی کسی بدی را برای بدی نمی خواهد. در ظاهر، آدم ها بدی را برمی گزینند، اما در واقع، خوبی را می خواهند. آدم ها با اشتباه گرفتن خیر و خوبی فقط گمراه و سرگردان می شوند.

درست نمی فهمم، چیز عجیبی می گویی...

در نگاه اول بله، عجیب است. فعلاً همین کافی است که به یاد داشته باشیم که در پشت همه تصمیم های روزمره ما که پیش پاافتاده و کم ارزش به نظر می رسند، پرسش های زیادی نمایان است. در وهله بعد، به فکرهای زیادی نیاز داریم تا بدانیم چگونه عمل کنیم.
موضوع اخلاق همواره مطرح است، چه در انتخاب های ساده، چه در تصمیم گیری های اساسی، چه در مسائل احساسی چه در مسائل سیاسی، چه در موقعیت های فردی یا جمعی، در مجامع، شرکت ها یا سازمان ها و نهادها. به هر حال، دامنه آن بی پایان است. اخلاق وسیع تر و گسترده تر از این هاست، زیرا به مسائل زیست بین المللی همچون جنگ و صلح و مبارزه با نابرابری میان مناطق جهان می پردازد.
به این فهرست موضوعات دیگری را می توانیم اضافه کنیم، زیرا در رفتارهای مربوط به حفظ تعادل در طبیعت، حفظ وضعیت زیستی برای نسل های آینده، ترمیم آسیب های واردشده به سیاره زمین و غیره جنبه ای اخلاقی مطرح است. به هر حال، قلمرو پرسش های اخلاقی حد و مرزی ندارد. این پرسش ها در همه جا هستند، در تمامی بخش های فعالیت انسانی، اعم از فردی یا اجتماعی.

آیا در همه این قلمروها اخلاق باید راه هایی را پیش ِ روی ما بگذارد؟ یعنی اخلاق باید بگوید ما چه بکنیم؟

عینا نه. قضیه ساده تر و ظریف تر از این هاست. ما صرفا نمی خواهیم بدانیم ظرف یک ربع ساعت آینده در برابر فلان موقعیت خاصی که در آن قرار گرفته ایم چه باید بکنیم. نکته مهم این است که بدانیم با چه هدفی فلان تصمیم را می گیریم، چه ارزش هایی مد نظر ماست، ضوابط انتخاب های ما کدام اند. مسئله مهم تر الزاما این نیست که بدانیم قرار است چه تصمیمی بگیریم. اصل این است که بفهمیم از میان دو یا چهار، پنج یا ده امکانی که وجود دارند، با چه هدفی راه حلی را بر می گزینیم یا رد می کنیم.
به عبارت دیگر، اخلاق فعالیتی عملی نیست که انسان بتواند در آن قواعدی را به نحوی مکانیکی به کار بگیرد. لازم است که ما درباره آنچه این قواعد را توجیه می کند، درباره آنچه دلیل انتخاب های اعمال ماست، درباره قصد و اراده برای انجام دادن کاری که می پذیریم، روش هایی که می خواهیم به کار بندیم، نتایجی که می خواهیم به آن ها برسیم... و دلایلی که همه این ها را توجیه می کند، فکر کنیم.

اما اغلب مواقع درباره چیزی بی آن که فکر کنیم، تصمیم می گیریم. وقتی فوری و بدون فوت وقت تصمیم می گیریم، به معنای این است که تصمیم گیری ما خارج از اخلاق است؟

الزاما نه، در واقع، وقتی ما فکرنشده و به سرعت کاری می کنیم که چندان سنجیده نیست، برای دیگران الگویی می سازیم. حتی بی آن که تصمیم گرفته باشیم یا آگاهانه باشد، مدلی اخلاقی درست می کنیم.

کمی بیشتر توضیح می دهید؟

ببین. وقتی تصمیم می گیرم که کارم را به فلان شکل انجام بدهم و نه به شکل دیگری، که به گمانم راه بهتر را انتخاب کرده ام، دست کم به نظرم راه چندان بدی نبوده است. در واقع کاری را انجام می دهم که فکر می کنم لازم است انجام بدهم. خب، این کارِ درست وقتی هم که آن را «بدون فکر» و به طور خودکار انجام بدهم درست است. وقتی به جنبه های مختلف کارم فکر نکنم و به طور مستقیم به انجام آن کار اقدام کنم، برای دیگران الگویی ایجاد کرده ام.
ژان پل سارتر، فیلسوف فرانسوی که در سال ۱۹۸۰ میلادی [۱۳۵۸ ه. ش] از دنیا رفت، چنین نظری داشت. او می گفت: «با تصمیم گیری برای خودم، برای انسان ها تصمیم می گیرم.» این حرف یعنی چه؟ فرض کن کسی در بازی تقلب می کند (بدون شک، این کس تو نیستی من هم نیستم...). قطعا کسی که تقلب می کند می گوید: «می دانم که این طور درست نیست، نباید تقلب کرد، چون بازی خراب می شود. اما من، فقط من، و فقط یک بار، این کار را می کنم.» سارتر چیزی تقریبا شبیه به این را به او می گوید: «وقتی تو تقلب می کنی، در واقع می گویی که باید تقلب کرد. در واقع، توصیه می کنی که تقلب خوب است و ما همگی باید تقلب کنیم. تو با تقلب کوچک خودت، مدلی را پیشنهاد کرده ای. به این ترتیب، انتخاب می کنی که انسان متقلب باشد. پس تو چنین مدلی را به انسان ها پیشنهاد می کنی. فکر می کنی تقلب تو به دیگران ربطی ندارد. با این فکر تو می خواهی از مسئولیت خودت بگریزی.»

اگر درست فهمیده باشم منظورت این است وقتی کاری انجام می دهم که ظاهرا فقط به خودم مربوط است، دارم به دیگران هم مدلی می دهم.

بله، درست متوجه شدی. دقیقا همان چیزی را گفتی که سارتر می خواست بگوید. ما در اعمال و رفتاری که از خود بروز می دهیم، تنها نیستیم. کارهایی که ما می کنیم، به طور غیرمستقیم، دیگران و همه آدم ها به آن توجه می کنند و اصولاً به الگویی رفتاری برای دیگران تبدیل می شود. این چارچوب به طور خلاصه چنین است: «من با تصمیم گیری برای خودم (یعنی با تصمیمی که به نظر می آید فقط در مورد شخص خودم می گیرم و نه هیچ کس دیگر)، برای انسان ها تصمیم می گیرم (یعنی در واقع، قلمرو تصمیم من به تمامی انسان ها مربوط می شود).»

به نظرم خیلی مبالغه شده است!

بی شک استدلالی حداکثری است. اما به این شیوه می توان به دیگران گفت که هیچ گاه در جهان تنها نیستیم. انتخاب هایی که در زندگی مان می کنیم، هرقدر هم که خودخواهانه باشد، دیگران را هم درگیر می کند.

با این حال، وقتی من فقط سراغ کار خودم می روم و گوشه ای سرم به کار خودم گرم است، هیچ کاری هم به هیچ کس ندارم، کسی نمی تواند بگوید که دارم به بقیه الگویی می دهم!

کمی فکر کن!

به چی؟

به همان چیزی که الآن گفتی. به گمانم بدون این که خودت توجه کرده باشی توی تله افتادی. تو می گویی که وقتی من در خانه خودم نشسته ام و خودم برای خودم زندگی می کنم، هیچ کاری هم به کار کسی ندارم، هیچ نمونه و مدلی برای کسی نیستم. بنابراین کارم هیچ ربطی هم به انسان ها ندارد. درست فهمیدم؟ همین را گفتی؟

بله. همین را گفتم و به نظرم خیلی هم روشن و واضح است.

پس باز هم می گویم: بیشتر فکر کن. وقتی تو انتخاب کرده ای که این طور زندگی کنی، معنی اش این است که به این نتیجه رسیده ای که این شیوه زندگی برایت بهتر است. درست است؟

بله، قطعا همین طور است.

پس به این ترتیب تو فکر می کنی: «هر کس باید برای خودش زندگی کند. این مفهوم زندگی است. این شیوه بهترین روش جان سالم به در بردن است.

منطقی به نظر می آید...

پس این هم منطقی است که نتیجه بگیریم که تو به آدم ها الگویی را پیشنهاد می کنی که اساس آن بر زندگی خودمحورانه و «هر کس برای خودش» بنا شده. به این ترتیب، ما به خانه اول برمی گردیم. تو می توانی انتخاب کنی که خودخواه یا فداکار باشی، برای خودت به تنهایی زندگی کنی یا دلمشغولی اصلی ات رسیدگی به دیگران باشد. اما هر بار که انتخاب می کنی، انتخابت را در دسترس دیگران هم قرار می دهی.

خیلی خب، باشه! فهمیدم. یعنی آدم قهرمان یا خائن، خوب یا بد هر کدام با عمل خود می گویند: «باید قهرمان باشید»، «باید خائن باشید»، «باید خوب باشید»، «باید بد باشید».

بله، همین طور است. اگر ما طوری عمل کنیم که بهترین کار به نظر بیاید (حالا به هر نحوی که باشد، این موضوع را الآن تو خوب فهمیده ای)، ما با عمل خود قاعده ای وضع کرده ایم و از ضوابط انتخاب استفاده کرده ایم. نکته این است که اغلب اوقات این موضوع را به وضوح نمی دانیم. می توانیم بگوییم که اخلاق عبارت است از کوشیدن برای ایجاد قواعد و ضوابط رفتاری. با این اندیشه است که از خود می پرسیم ما بر حسب چه قواعدی عمل می کنیم و عمل دیگران را بر حسب چه ضوابطی می سنجیم.
البته با گفتن این مطلب به آخر راه نرسیده ایم. برعکس، تازه در ابتدای راه هستیم. در واقع، از این جا پرسش های زیادی برای ما مطرح می شود. چه کسی مشخص می کند که چه چیزی خوب و چه چیزی بد است؟ و این خوبی و بدی بر مبنای چه معیاری است؟ قواعد اعمال ما منتقل می شوند؟ آیا این قواعد به دست بشر ساخته شده اند یا خداوندی واحد آن را برای انسان ها وضع کرده و ما مکلف به اجرای آن ها هستیم؟ یا شاید آدم ها قواعد آداب و رفتار خود را ساخته اند و مفاهیم خوبی و بدی، یا به عبارت دیگر، خیر و شر ساخته خود آدمیان است؟
آیا طبیعت سرچشمه شکل گیری این مفاهیم یا اخلاق نیست؟ در همه جای دنیا در نوع احساسات موجودات انسانی نقاط مشترک زیادی یافت می شود: هیچ کس از این که بچه ها در برابر چشمان مادرشان کشته شوند، احساس خوبی پیدا نمی کند، همه آدم ها از دیدن رنج و مشقت غیرعادلانه دیگران ناراحت می شوند. همه مایل اند به افراد تیره بخت و درمانده کمک کنند. شاهد این ادعا زمانی است که در جایی زمین لرزه، سونامی، سیل، قطحی یا بیماری همه گیر اتفاق می افتد و بسیاری از مردم به یاری قربانی ها می شتابند.
در این مواقع، نوعی همبستگی در میان آدم ها شکل می گیرد. کسانی که به قربانیان کمک مالی می کنند یا برایشان وقت می گذارند، آن ها را نمی شناسند. گاهی اوقات حتی کشور یا سرزمین مصیبت دیده ناشناخته است. اما آدم ها در قبال رنج همنوعانشان آشفته می شوند. فیلسوف ها به این آشفتگی و دل نگرانی که بر اثر رنجش و فلاکت دیگران حاصل می شود، توجه کرده اند و به بررسی آن پرداخته اند. این احساس مستقل از فکر و اندیشه است، فراتر از عصر و زمانه و فرهنگ هاست. ارسطو به آن نام «محبت»، سیسرون نام «انسانیت» و روسو و شوپنهاور عنوان «دلسوزی» یا حتی «مهربانی» داده اند. در هر صورت به نظر می آید که این احساس طبیعی و جهانی است. این احساسی است که در آثار چینی هم یافت می شود و فیلسوفی از این سرزمین به نام منسیوس (شاگرد کنفوسیوس، قرن چهارم پیش از میلاد) آن را منشا و سرآغاز اخلاق می داند.
موقعیت های فوری متعددی هست که همه ما در مقام انسان ــ به رغم سن، جنس، دین، زبان و حتی زمانه مان ــ در مورد آن ها به مثابه عمل و رفتار «خوب» توافق داریم. آیا این واقعیتی مسلم و بی چون و چراست؟ ظاهری است؟ چه نتایجی از آن برمی آید؟ در میان مسائل مربوط به تدبیر و اندیشه درباره اخلاق باید از خود بپرسیم آیا امیال و احساساتی کاملاً جهانی وجود دارد و آیا می توان قواعدی را ایجاد کرد که واقعا در همه جا و برای همه کس معتبر و باارزش باشد.

پس چرا چنین پیش نمی آید و اختلاف زیاد است؟

چون همزمان، تفاوت های زیادی در قواعد اخلاقی می بینیم. خیلی از این قواعد بر حسب زمان، تمدن، گروه های اجتماعی و باورها فرق دارند. آنچه در جایی مشخص و زمانی معین «خوب» دانسته می شود، شاید در جایی دیگر و در زمانی دیگر محکوم شود و «بد» شناخته شود. آیا این امر بدان معناست که همه چیز نسبی است؟ اعمالی نظیر همنوع خواری یا محکومیت به مرگ که امروزه و در نگاه غربی ها کنار گذاشته شده است و ناپسند شمرده می شود، در زمانه ای دیگر و سرزمینی دیگر، ارزنده، شایسته و اشراف منشانه تلقی می شد.
در شبی که تا مغز استخوان آدم یخ می زند، پدربزرگ و مادربزرگ پیر خود را به نقطه ای دور از محل سکونت بردن و رها کردن، عملی سخت مجرمانه است؛ اما در جامعه سنتی اسکیموها عملی همدلانه، محترمانه و اخلاقی است که سبب می شود افراد ازکارافتاده قبیله غذا نخورند و بگذارند بقیه آدم ها به زندگی خود ادامه دهند.
می توان مثال های دیگری زد. نتیجه به سادگی قابل پیش بینی است. مشمئزکننده ترین آداب و سنت ها مشروع ترین و موجه ترین سنت ها شمرده می شوند. همین حالا هم کافی است به سرزمین دیگری برویم تا ببینیم عملی واحد به نحوی متفاوت قضاوت می شود. چیزی که این جا در این سرزمین اخلاقی دانسته می شود، در جایی دیگر اخلاقی نیست و برعکس. چیزی که تا دیروز حقیقت فرض می شد، امروز خطا محسوب می شود.

پس چه می شود؟

اگر کاملاً این چنین باشد، همه چیز نسبی است. هنجارها و قواعد منحصرا به مکان و زمانی بستگی دارند که در آن به سر می بریم. بنابراین ما در موقعیتی دقیقا عکس قبل قرار می گیریم. یعنی هیچ چیزی جهانی و همگانی نیست و همه چیز به زمان و مکانی بستگی دارد که در آن واقع شده ایم. در این حال، باید از جستجوی حقیقت اخلاق صرف نظر کرد. کافی است درباره آداب و رسوم محلی که در آن هستیم تحقیق کنیم. بنا بر تعریف، این آداب و رسوم نه بهتر و نه بدتر از هر آداب و رسوم دیگری اند.

برخلاف همه این حرف ها اصول مشترکی وجود ندارد؟

می توان به این موضوع تکیه کرد که قواعدی کلی وجود دارد. مثلاً احترام به شایستگی انسانی، ظلم نکردن و خشونت نورزیدن انتظارهایی جدایی ناپذیر از اخلاق هستند. با این حال، همواره می توانیم بگوییم که ما مشاهدات و طرز نگرش هایمان را در مورد کلیت تاریخ و فرهنگ ها بیان می کنیم. وقتی از این منظر نگاه می کنیم، درمی یابیم که بخش های اصلی دریافت هایمان ــ شایستگی، صحت و سلامت بدن، احترام به استقلال افراد ــ به همین شکلی که ما می فهمیم لزوما در همه جوامع دیده نمی شود.

هیچ راه گریزی هم ندارد؟

خوشبختانه نه. اگر به دنبال نخستین اصل مشترک باشیم که هم ساده و هم دقیق باشد، به نظرم بتوان آن را یافت. چیزی که در این جا آن را پیشنهاد می کنم: اخلاق پیش از هر چیز به فکر دیگران بودن است؛ زیرا وجود دیگران، روابط متعدد میان من و دیگران جهانی ترین نقطه شروع همه اشکال اخلاقی است.
برعکس، فرض کنیم که دیگران وجود ندارند. اگر من یا تو در جهان مطلقا تنها بودیم، عملاً دیگر هیچ مشکل اخلاقی ای وجود نداشت. اگر تو در دنیا تنها بودی، چه چیزی می توانست خوبی یا بدی (خیر یا شر) را درباره تو معنی دار کند؟ این به معنای آن است که تو درباره آنچه برایت خیر یا شر است، آنچه برایت مثبت یا آسیب رسان به سلامت یا بقایت است، سوال می کنی. اما فراتر از این پرسش های ابتدایی مسائل اخلاقی واقعی نداری. پرسش های تو فقط درباره روابط با دیگران است.
این موضوع اصلی است که باید به خاطر بسپاریم. وقتی می پرسیم: «بهترین اعمال کدام اند؟» یا «کدام اصول تشخیص بهترین اعمال را ممکن می کنند؟»، این پرسش ها همواره به روابط میان «ما و دیگران» و میان «دیگران و ما» مربوط می شوند. اخلاق پیش از هر چیز موضوعی مرتبط با دیگران است، دغدغه ای است که ما در مورد وجود دیگران، حضورشان، انتظارهایشان، تمایلاتشان، لیاقتشان و آزادیشان داریم.

یعنی «همنوع خود را همچون خود دوست بداریم»؟

دقیقا نه. این گفته آیین مسیحیت، مستلزم نوعی قهرمان گرایی بالا و بلندمرتبه است. اخلاق چنین چیزی نمی خواهد. رسیدن به چنان موقعیتی که آدمی همگان را همچون خودش دوست داشته باشد، هدفی است که هیچ وقت کسی نمی تواند مطمئن باشد به آن دست می یابد. اخلاق متواضع تر و دست یافتنی تر از این حرف هاست. اخلاق تا حدودی چنین چیزی می گوید: «فکر کن که دیگران هم این جا هستند. مراقب باش که آن ها را گرفتار موقعیتی نکنی که نمی خواهی خودت هم گرفتارش شوی.» پیش از دوست داشتن دیگران، حتی پیش از کمک کردن به آن ها، ابتدا باید مراقب باشیم آن ها را آزار ندهیم.
«آنچه را بر خود نمی پسندیم، برای دیگران هم نپسندیم»، این همان چیزی است که «قاعده طلایی» خوانده می شود. این قاعده طلایی به نحوی خاص در همه فرهنگ ها یافت می شود و بر نوعی احترام به دیگران تاکید می کند. بدین ترتیب، محور اندیشه اخلاقی این نکته است که انسان ها متعددند و تعاملات زیادی با یکدیگر دارند، مهم است که برای داشتن زندگی بهتر در کنار همدیگر قواعدی را وضع کنیم.

یعنی همین که قواعدی را وضع کنیم زندگی مان خوب و درست می شود؟

البته به این سادگی ها نیست. چون این قواعد ممکن است در میان فرهنگ ها متفاوت باشند، چنان که نمونه اش را پیش از این مثال زدم. دیگر آن که بر حسب اوضاع و احوال و موقعیت ممکن است بین قواعد مختلفْ تضادهایی وجود داشته باشد. مسابقه ای را در نظر بگیر. مسابقه دهنده متقاعد شده است که نباید تقلب کند. این قاعده واضح است و مسابقه دهنده آن را وظیفه اساسی خود می داند. اما فرزندش به سختی بیمار می شود و او پولی ندارد که هزینه عمل جراحی فرزندش را بپردازد. نجات جان فرزندش هم وظیفه اوست، این وظیفه قاعده و تکلیفی اساسی است. اینک، مسابقه دهنده ما بین این دو وظیفه گیر افتاده و باید یکی شان را انتخاب کند. دو قاعده ای که با هم تعارض دارند. در واقع، اغلب تضادهای قواعد اخلاقی از دل موقعیت هایی که به وجدانمان مربوط است بیرون می آید.
خب حالا جواب سوال تو از همین جا شروع می شود. از آن جا که مشکل اندیشه و تصمیم اخلاقی این است که حتی با وجود داشتن قواعدی کلی و عمومی باز هم با موقعیت های خاص سر و کار داریم، بنابراین باید بین «اخلاق عمومی» و «اخلاق کاربردی» تمایز قائل شویم. اخلاق عمومی بدون این که به جزییات موقعیت های ملموس یا حالات عینی توجه کند، درباره اصول، هنجارها و ارزش ها می اندیشد. اخلاق کاربردی در زمینه انطباق قواعد کلی و موقعیت فردی و همواره خاص کار می کند.
اخلاق کاربردی مثل لباس حاضر و آماده ای است که می خریم. باید جزء به جزء موارد را در نظر بگیریم و بررسی کنیم تا مبادا جنبه ای یا موردی از موقعیت نادیده گرفته شود، یا ببینیم همه اجزا و عوامل سنجیده و بررسی شده اند یا نه.

با این حرف ها به یاد تصمیم گیری های دادگاه ها می افتم...

بله، همین طور است. خیلی شبیه اند. چون هیچ وقت درباره مورد الف که در شب گذشته در خیابان ب در شهر ج دوچرخه ای را دزدیده است، قانونی وضع نمی شود. همچنین قانونی برای دزدی دوچرخه و بچه های فلان شهر وجود ندارد. چه برسد به آن که درباره دوچرخه ای مشخص و بچه ای خاص قانون وضع شود. معمولاً قانونی عمومی درباره مجازات های مختلف در مورد دزدی وجود دارد. حال کار قاضی این است که این چارچوب کلی را که قانون فراهم می کند با موارد خاصی که درباره شان قضاوت می کند سازگار کند.
ارسطو، فیلسوف یونانی، این موضوع را می دانست. او می گوید که قاضی ها باید همان قواعد معمارها را به کار بگیرند. چرا که قاعده ای که معمار برای اندازه گیری استفاده می کند مثل خط کش چوبی سفت و سخت نیست، بلکه نرم و منعطف است و ممکن است با شکل های مختلف سازگار باشد. مثلاً، برای اندازه گیری انحنای رواق یا برجستگی های ستون باید از خط کش هایی انعطاف پذیر استفاده کرد. قاضی همچون معماری که در برابر موقعیت خاصی قرار دارد، باید قضاوت خود را سازگار کند و انعطاف داشته باشد.
اخلاق هم پیرو چنین الگویی است. ما هم در این جا قواعدی عمومی و موقعیت هایی خاص داریم. انعطاف و سازگاری باید بر پایه اندیشه و گفتگو انجام شود و در اغلب مواقع کند و با زحمت و با شک و تردید صورت می پذیرد. زیرا در اخلاق کاربردی هیچ وقت راه حلی کاملاً حاضر و آماده و قطعی وجود ندارد. همیشه باید نوآوری، تلاش و اصلاح را در نظر داشت. سرانجام همیشه نوعی دستکاری در اخلاق کاربردی لازم است.

با چه طرح و وسایلی؟

خب، ببینیم...



نظرات کاربران
درباره کتاب گفتگو با مردم درباره اخلاق

کتاب بسیار خوبی بود..نویسنده به خوبی موضوع اخلاق را از ابعاد گوناگون به همراه تاریخ فلسفه اخلاق به زبان ساده و جذاب برای نو آموزان علاقمند شرح میدهد.
در 2 سال پیش توسط