فیدیبو نماینده قانونی نشر بیدگل و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب موش

کتاب موش
بازی در دو پرده و یک تابلو

نسخه الکترونیک کتاب موش به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب موش

نمایشنامه «موش» نوشته بهمن فرسی ( -۱۳۱۲)، نویسنده، نمایشنامه‌نویس و بازیگر تبریزی، است. او از همان دوره نوجوانی کار داستان‌نویسی و نمایش را آغاز کرد و با نام‌های بزرگی چون فروغ فرخزاد، جمشید لایق، علی نصیریان، عزت‌الله انتظامی، ژاله سام، احمدرضا احمدی و ... در گروه‌های تئاتری همکاری داشته است. از او کتابها و نمایشنامه‌های زیادی نیز منتشر شده است که از جمله می‌توان به رمان «شب یک، شب دو» و مجموعه داستانهای؛ «زیر دندان سگ»، «دوازدهمی»، «نبات سیاه» و ... اشاره کرد. نمایشنامه «موش» دو پرده، یک تابلوی انتهایی و یازده شخصیت با این اسامی دارد: میانجی، مدیر دولت، مدیر مسکن، مدیر پاسداری، مدیر بهداشت، مدیر نفوس، مدیر فرهنگ، موش در جوانی، مدیر مسکن وقت، مدیر نفوس وقت، موش. این نمایشنامه برای نخستین بار در سال ۱۳۴۲ از سوی نشر «نامه‌های سیاه» منتشر شده بود. درر بخشی از نمایشنامه «موش» می‌خوانیم: «- روز به‌ روز زودرنج‌تر و خام‌تر می‌شیم. زندگی ما رو نمی‌پزه، پر نمی‌کنه. تجربه همیشه می‌لنگه. وگرنه به من چه که خودمو بندازم وسط و بین مغزهای شما و پس‌افت یه مغز دیگه دلالی کنم؟ خوب یا بد، زشت یا زیبا، هر کسی به‌قدر شعورش سهم می‌بره (مکث. با کمی خشم و تندی) باید پا به‌‌پای من اومده باشی، چیزایی رو که من دیده‌م و چشیده‌م دیده و چشیده باشی، تا اونوقت بتونی این دروغا رو باور کنی. وگرنه ته دلت بخند! هرهرهرهر! (مکث) پیشنهادی به‌نظرم رسید. به هر حال شما باید بپرین. اما نه بال لازمه نه پا. این‌کار، این پرش با چشم و ذهن باید صورت بگیره. چشماتونو خوب باز کنید، و بلکه بدرونید، اینطور! (چشم‌هایش را می‌دراند.) و بعد... هه‌هه‌هه، باید باور کنین که دارین خواب می‌بینین. با این حیله خیلی ساده و آسون شروع می‌کنید به پریدن، و بی‌این‌که تا مدتی فرصت فرود داشته باشین، زیر پاتون، تو چشم‌اندازتون، با یه دنیای دیگه سر و کار پیدا می‌کنین».

ادامه...
  • ناشر نشر بیدگل
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 0.58 مگابایت
  • تعداد صفحات ۱۲۲ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب موش

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

یادداشت دبیر مجموعه

بهمن فرسی در سال ۱۳۱۲ در تبریز به دنیا آمد. نمایشنامه های او گلدان (۱۳۴۰)، چوب زیر بغل (۱۳۴۱)، پله های یک نردبان (۱۳۴۸)، صدای شکستن (۱۳۴۸)، بهار و عروسک (۱۳۴۴)، سبز در سبز (۱۳۴۴)، موش (۱۳۴۲)، آرامسایشگاه (۱۳۵۶)، سقوط آزاد (۱۹۹۱)، هشت بعلاوه یک (۱۳۴۰-۱۳۵۶)، و هویت: مستعار (۲۰۰۵) را شامل می شود. فرسی علاوه بر نمایشنامه، رمان شب یک، شب دو (۱۳۵۳) و چندین مجموعه داستان کوتاه را در حد فاصل سال های ۱۳۴۳ تا ۱۳۸۶ منتشر کرده است. او از سال ۱۳۵۶ در لندن زندگی می کند و همچنان به فعالیت های خود در زمینه ادبیات، نمایشنامه نویسی، و تاتر ادامه می دهد! کار او نظیر اکثر نویسندگان بزرگ معاصر فارسی، تلاشی ست در جهت به ثمر رساندن شیوه های اصیل و دیرین از راه تجربه های مدرن در ادبیات نمایشی.
مجموعه نمایشنامه های بهمن فرسی، به هدف هماوایی معاصر با یکی از پیشگامان تاتر و ادبیات نمایشی فارسی طراحی شده است.

علی اکبر علیزاد

آدم های بازی:

میانجی
مدیر دولت
مدیر پاسداری
مدیر بهداشت
مدیر نفوس
مدیر مسکن
مدیر فرهنگ
موش در جوانی
مدیر مسکن وقت
مدیر نفوس وقت
موش

زمان بازی: پس فردا
مکان بازی: شهری که نام آن در گذشته ترفنج بوده است.

پرده اول

چشم انداز

(اتاق مدیر دولت ترفنج در هفتادمین طبقه یک آسمانخراش. تمام لوازم این اتاق از لحاظ شکل منحصربه فرد هستند.)

پیش درآمد

(اتاق، به کندی، با نوری که کانون آن پیدا نیست پر و روشن می شود. میانجی ته صحنه ایستاده است و انگشت اشاره دست چپش را با وسواس و سماجت می جود.)

میانجی: (به انگشت خودش) اگه تو رو تا بیخ هم بجوم باز مجبورم اشاره یی بکنم. خب... (اتاق را برانداز می کند.) نه، باور نکنید که اینجا یکی از غرفه های یه موزه... یه موزه باشه (مکث) اصلاً چرا خیال نکنیم که... شاید... از هر دو تا چیز شبیه به هم یکیش بدلی یا زیادیه؟ هان؟ مثلاً آدمایی که رو این صندلی ها می شینن آیا واقعاً شباهتی به هم دارن تا اینام داشته باشن؟ بله، به شرط این که درِ کلمه شباهت رو باز کنیم و یه خرده توش پرسه بزنیم. (مکث) آاا... دیوارها! لابد می بینید که دیوارا برهنه ن. یعنی... چطور باید گفت... منظور اینه که بالاخره، پدری، جدی، بزرگی، نه، پهلوانی، پیشوایی، یا دانشمندی، شاعری، و اگه باز هم نه، پس... دوستی یا معشوقی، از این ها گذشته، دست کم، آینه یی تندیسی، کتابی... (مکث) بالاخره آدم یه چیز می خواد، و پیدا می کنه، که تو تاقچه ش یا به دیوار خونه ش بذاره و دائم جلو چشم داشته باشه. (سکوت. به دور خودش می چرخد و باز رو به مردم می ایستد.) هه هه معذرت می خوام این اتاق تاقچه نداره. خب، بگذریم (مکث) می شه دوجور خیال کرد، یا جمعیت این خونه چشم ندارن، یا به چشمشون اعتماد ندارند. و یا یه جور سوم که حالا به نظرم رسید: اینها از دلخوشکنک پیکره و شمایل و شجره سیر شده ن. تا هست، خودش! وقتی هم نیست، جانشین اش! تندیس و تمثال بی تندیس و تمثال! (مکث) داشتم می گفتم، یعنی می خواستم بگم، شما قبل از هر چیز باید بدونید که اینجا محل کار و زندگی، بله کار و زندگی مدیر دولت حکومتی ست که پس فردا به وجود آمد. (حرفش را می چشد وبریده بریده ادا می کند.) پس فردا... به وجود... آمد!... خب بله جمله یه کمی ارکانش غیرمتعارفه. بگذریم.

(نور به آرامی فرومی نشیند. صحنه کاملاًً تاریک می شود. میانجی پس از سکوتی که با شروع تاریکی آغاز شده بود، از درون تاریکی صحبت کنان به پیشصحنه می آید.)

این بازی یی رو که شما می خواید تماشا کنید، من چند دفه دیده م، و با میل و اشتیاق! و گذاشته م با خونم قاطی بشه و تو بدنم گردش کنه. با شکم گرسنه هم اونو دیده م. نه! بار بارِ شکم سیر نیست! و خلاصه، به شرط این که به نویسنده ش نگید، چیز پردست انداز تلخی یه. به اشکال بتونی طاقت بیاری و یک نشست تا آخرش رو تماشا کنی. و همین، و همین قضیه هم باعث شده من بیام وسط و انتظار شما رو برای دیدن این بازی ـ البته اگه چنین انتظاری وجود داشته باشه...

(سکوت. چند قدمی راه می رود. می ایستد.)

روز به  روز زودرنج تر و خام تر می شیم. زندگی ما رو نمی پزه، پر نمی کنه. تجربه همیشه می لنگه. وگرنه به من چه که خودمو بندازم وسط و بین مغزهای شما و پس افت یه مغز دیگه دلالی کنم؟ خوب یا بد، زشت یا زیبا، هر کسی به قدر شعورش سهم می بره (مکث. با کمی خشم و تندی) باید پا به پای من اومده باشی، چیزایی رو که من دیده م و چشیده م دیده و چشیده باشی، تا اونوقت بتونی این دروغا رو باور کنی. وگرنه ته دلت بخند! هرهرهرهر! (مکث) پیشنهادی به نظرم رسید. به هر حال شما باید بپرین. اما نه بال لازمه نه پا. این کار، این پرش با چشم و ذهن باید صورت بگیره. چشماتونو خوب باز کنید، و بلکه بدرونید، اینطور! (چشم هایش را می دراند.) و بعد... هه هه هه، باید باور کنین که دارین خواب می بینین. با این حیله خیلی ساده و آسون شروع می کنید به پریدن، و بی این که تا مدتی فرصت فرود داشته باشین، زیر پاتون، تو چشم اندازتون، با یه دنیای دیگه سر و کار پیدا می کنین. از عمر این دنیا نود سال می گذره. این دنیا رو نود سال پیش ده نفر روشنفکر پولدار خریدند و مردمش رو به سَرَند کشیدند. هر کسی نخواست حق آب و خاک اش رو گرفت و کوچ کرد. ظاهراً این کار با رضایت و آرامش کامل هم تموم شد. چون پول تو کار بود. بله اگه چیزایی هست که هنوز خیال می کنیم اونا رو نخواهیم فروخت دلیلش اینه که هنوز پیشنهادی با ارقام مناسب به دستمون نرسیده. بگذریم. تو این دنیا فکری در نظر بود اجرا بشه که از وقتی اولین هسته زندگی اجتماعی به وجود اومد حرفش بوده. روشن و ساده: آیین فردی. ساده نبود؟ ولی با یک معنیِ خیلی پیچیده تر از اونچه ما می شناسیم: باید شرایط یا مسئله یی پیش نیاد که جامعه مجبور بشه جلو فرد بایسته و اونو محدود کنه. و اگه پیش اومد، اونوقت دیگه جامعه ست که باید پس بنشینه و خودش رو محکوم و بی اختیار کنه. فکر این بود. کار شروع شد. طی یک قطعنامه رسمی جزئیات هدف اجتماعی خودشونو به دنیا اعلام کردند. ضمناً تو این قطعنامه به اون عده از پدر و مادرهای روی زمین که این آیین اجتماعی رو تایید می کردند و مثبت می دونستند بشارت داده شده بود که می تونن بچه های خودشونو به شرط این که هفت سال بیشتر نداشته باشن به این کشور بفرستند و حکومت با کمال میل اونا رو می پذیره و مجاناً ازشون نگه داری می کنه، ولی متاسفانه پدر و مادرهای همین بچه ها رو با همه حسن نیت و ایمانشون نمی تونه بپذیره! حتماً متوجه هستین که این کار چه دلیلی داشته. به  هرحال این ماده قطعنامه سبب شد که کشور مورد نظر ما در ازای سه  میلیون نفوس که به علت ظهور آیین تازه حق آب و خاکشون رو گرفته و از کشور کوچ کرده بودند صاحب شش میلیون و یکصد و بیست و چهار هزار... (مکث) بله یکصد و بیست و چهار هزار نفوس هفت ساله شد. تا یادم نرفته بگم که این کشور فقط عبارت از شهر کوچکی بود. ولی به دلیل نظام اجتماعی نوین و یگانه ش بعداً کشور شناخته شد. بله... دستگاه اداری کشور رو خلاصه کردند. تمام عنوان ها رو دور ریختند. رئیس، وکیل، وزیر، مدیر کل، معاون، سردفتر، دبیر، ممیز و منشی همه رو مالیدند رفت. فقط یه  عنوان نگه  داشتند: مدیر! غرض اداره کردنه، پس فقط مدیر! و آدم های زیردست مدیر به ترتیب شماره داشتند. و مدیرها می بایست گاهی هم دور هم بنشینند و تکلیفشونو با دنیا سرراست کنن. خب، بله، دنیا که یه پارچه ممکن نبود اینطوری بشه. چرخ و دنده ماشین اقتصادشونو انقدر خوب و با حساب تراشیدند و سوار کردند و روغن زدند و راه انداختند که حالا حالاها لنگ نزنه. از اون طرف افتادند به جون مردم. تمام هفت ساله های موجود و هفت ساله های وارده رو جدا کردند بردند تو اردوی مخصوص و جسم و روحشونو چنان سوهان زدند و پرداختند که هر کسی جای خودشو بشناسه و به حقش راضی باشه. فخر شغل و موقعیت نابود شد. ارزش طبیعی پیش اومد. ارزش طبیعی هر آدم. به آدمیزاد حالی کردند که باباجون همه اول تخم بودند. یعنی دانه بودند. و بعد که سر از خاک درآوردند عنوان تراشی و افتخاربازی شروع شده. یکی شده برگ، یکی شده شاخه، یکی شده میوه، و حالا وقتی اسم و رسم و لقب از نو به دور ریخته بشه اونوقت هر چیزی به  جای خودش هم خوبه هم نازیدنی هم لازم. و خیلی فکرها و تعلیمات دیگه... و زمان گذشت. نود سال، و حالا... (مکث) از این که سرتونو درد آوردم و چشم های خسته تونو برای شروع این خواب تلخ تلقینی تنها می ذارم، معذرت نمی خوام. (مکث) یعنی معذرت چه دردی دوا بکنه. گذشته از اون با این همه معذرت که آدم صب تا غروب خرج می کنه، دیگه واقعاً معلوم نیس محض خاطر یه بازی تو در تو معذرتی ته کیسه ش مونده باشه. بله؟ فعلاً شب به خیر!

(برای تماشاگران دست تکان می دهد و در صحنه تاریک فرو می رود. چند لحظه صدای چکیدن قطره آب بر آب با فاصله های محسوس شنیده می شود. این صدا با زمزمه و بعد شرشر ملایم آب قاطی می شود و سرانجام، ناگهان صدای آبشاری خشمگین به گوش می رسد و بعد سکوت می شود. سکوت ناگهانی. این صداها مجموعاً باید تحول و قوام و تکوینی را برسانند. با پیدایش سکوت ناگهانی صحنه به تندی روشن می شود.)

سن اول

(مدیر دولت، مدیر فرهنگ، مدیر مسکن، مدیر پاسداری، مدیر بهداشت و مدیر نفوس در صحنه اند. شب است. هر کس به دلخواه، و به فراخور بدنش، یکی از صندلی ها را اشغال کرده است. همه آرام و خاموش اند و با هم حرفی ندارند. مدیر نفوس شتاب زده و عرق ریز وارد می شود.)

مدیر نفوس: بله، نیم  ساعت تاخیر، سلام، سلام بچه ها، می بینید که من همه تلاشم رو کرده م ولی با این همه نیم ساعت دیر شده...
مدیر پاسداری: باز تو داری توضیح زیادی می دی.
مدیر نفوس: آاا بله، عادت های مسخره روزگار گذشته، هه هه.
مدیر پاسداری: تو اون روزگارم از وقت شناسی فقط حرفش وجود داشته.

(همه می خندند. مدیر دولت از جا بلند می شود. دیگران ساکت می شوند.)

مدیر دولت: آقایون!... گمان می کنم با این مشکلی که در پیش داریم، نباید بتونیم به این راحتی شوخی کنیم و بخندیم.
مدیر پاسداری: بالاخره حل می شه. اگه نشد؟
مدیر نفوس: به من اجازه می دین یه آبی به گلوم برسونم. اگه می شد این هفتاد طبقه  رو با یه چیزی غیر از آسانسور اومد بالا خیلی خوب بود. نفس آدم می بره.

(می رود که خارج بشود.)

مدیر پاسداری: پیشنهاد شده شما بعد از این به شیوه اجداد افسانه یی تون تنوره بکشین بیایین بالا.

(با صدای بلند همگی می خندند. مدیر نفوس با لیوان آبی در دست به صحنه برمی گردد. جرعه یی دیگر می نوشد. سینه صاف می کند. دیگران در سکوت، به او خیره می شوند. محیط جدی می شود.)

مدیر نفوس: بله، موش!
مدیر فرهنگ: معذرت می خوام، من می خواستم یه تذکری بدم، شایسته ست که ما در مذاکراتمون از او به اسم اصلیش یاد کنیم. در غیر این صورت تصور می کنم به شخصیت او توهین می شه. بله به طور غیرمستقیم.
مدیر دولت: تصدیق می کنم.
مدیر نفوس: کاملاً درسته. ولی باید توضیح بدم که طبق مدارک موجود در بایگانی اداره نفوس، این مرد، در هشتاد و پنج سال پیش، یعنی درست پنج سال پس از آغاز نظام اجتماعی جدید، به موجب تقاضای کتبی نام و نام فامیلش رو به موش تغییر داده. به جای دو کلمه که معرف یک آدم باشند فقط یک کلمه: موش!
مدیر پاسداری: اینو می گن وارستگی!
مدیر نفوس: و تمام مملکت او رو به همین اسم می شناسند و صدا می کنند و این خطاب حاکی از احترام هم هست.
مدیر فرهنگ: (در خود) با این عمل او معناهای تعبیری کلمه موش رو عوض کرده.
مدیر پاسداری: که یکیش حقارت باشه، و دیگریش موذیگری.
مدیر فرهنگ: درسته.
مدیر دولت: (به مدیر نفوس) ادامه بدید!
مدیر نفوس: کوچک ترین رازی تو زندگی این مرد نیست. یک کلمه ناخوانا، یک حرکت پرت، هرگز! بخش تحقیقات اداره نفوس گزارش بسیار روشنی، و بسیار جامع، تهیه کرده. اگه موافقت کنید لازم می دونم عین گزارش رو برای شما بخونم (در جیب هایش جست  و جو می کند.)
مدیر پاسداری: مخالفم! (همه رو به او برمی گردند.) پیشنهاد می کنم خوندن گزارش به شخص دیگری محول بشه.

(حاضران همگی می خندند.)

مدیر نفوس: خب آقاجان، اگه مردم با هم مرافعه نمی کنند تا دستگاه پاسداری تو با فوج بیست و پنج نفریش بتونه عرض وجود کنه، ما چه گناهی داریم؟
مدیر پاسداری: (خشمگین برپا می جهد.) اعتراض می کنم آقایون، به یک رکن لازم زندگی اجتماعی که طبق تصویب همه آقایون، لااقل به صورت همین فوج بیست و پنج نفری هنوز هم حفظ شده، توهین شد.
مدیر نفوس: اعتراض وارده، پس می گیریم، معذرت می خوام.
مدیر پاسداری: می پذیرم. (سینه صاف می کند. می نشیند.)
مدیر نفوس: باور کنید، باور کنید، باور کنید که این مرد زندگی بسیار ساده و احمقانه یی داشته.
مدیر دولت: تصور می کنم ما سادگی رو حماقت معنی نمی کنیم، بله؟
مدیر نفوس: به خاطر این بیان معذرت می خوام.
مدیر پاسداری: (به مدیر بهداشت) داره حالش جا می آد.
مدیر نفوس: یعنی نوع به خصوصی زندگی کرده. بد نیست، خوب نیست، مخالف نیست، موافق نیست، رام نیست، سرکش نیست، دوست نداره، زن نداره، با قانون سروکارش نیفتاده، اختلافی داشته باشه، مرافعه یی کرده باشه، بدزده، بزنه، بدگویی، عریضه، تشویق، پاداش، شکایت، ترقی، ابدا! هرگز! اون از هر چیز که می تونسته اسمشو تو دهن ها بندازه فرار کرده، حتی سفر، سفر هم نکرده.
مدیر پاسداری: (جدی) می تونسته و نکرده!
مدیر نفوس: خب این کاری یه که دیگه امروز همه می تونن.
مدیر پاسداری: (به مدیر فرهنگ) آقای مدیر فرهنگ به نظر شما جواب از لحاظ دستور زبان نقصی نداره؟ منظور این که از می تونسته تا می تونن فاصله زیادی نداریم؟

(مدیر فرهنگ به علامت تصدیق و درک کنایه سر تکان می دهد.)

مدیر مسکن: بفرمایید مثل یک میخ...
مدیر نفوس: عیناً! آفرین! باور کنید، مثل یه میخ که کنج یه طویله بکوبند.
مدیر دولت: طویله چرا؟
مدیر نفوس: به عنوان مثال...
مدیر پاسداری: سعی کن مثالی که می زنی بوی پهن نده.
مدیر فرهنگ: اصطلاح طویله تو این صحبت شاید فقط تعبیری ست برای دنیای دیروز.
مدیر پاسداری: اختیار دارید! پس بفرمایید که ما ساختمان عریض و طویل فکری خودمونو روی یه طویله کار گذاشته ایم، بله؟
مدیر دولت: جدی باشید.
مدیر پاسداری: اطاعت!
مدیر دولت: اگر این کلمه اطاعت، که تمام بی رحمی و خشونت تاریخ رو تو دلش خلاصه داره، از دهن شما محو می شد نفس راحتی می کشیدیم.
مدیر پاسداری: اطاعت قربان!
مدیر دولت: (به خنده می افتد.) آروم باشید قربان! (به مدیر نفوس) ادامه بدید.
مدیر نفوس: میخ کنج طویله! و تازه منظور دیگه یی هم تو این تعبیر هست. دیروز با مدیر مسکن همین صحبت رو داشتیم (به مدیر مسکن) یادت هست؟ تو از مصونیتی که بی نامی و فراموش شدگی به بار می آره صحبت می کردی. من وقتی تنها شدم، تو مغزم با تو موافقت کردم. واقعاً همین طوره. (به همه) بله، و همه کسانی که با طویله سر و کار دارند یادشون می ره که روزی روزگاری یه میخ اون کنج کوبیده ن (مکث. گزارش در دستش باز و آماده خوانده شدن است.) خب.
مدیر دولت: بنشینی راحت تر نیستی؟
مدیر نفوس: چرا می نشینم.

(در اتاق چشم می گرداند. تنها صندلی خالی وضعی ندارد که او بتواند روی آن راحت باشد. رو می کند به مدیر پاسداری.)

ممکنه تو جاتو عوض کنی، چون تو رو این صندلی هم می تونی راحت باشی.

(مدیر پاسداری جایش را عوض می کند.)

مدیر پاسداری: تا اینجا شدیم بی حساب.

(مدیر نفوس جای مدیر پاسداری می نشیند و گزارش را برانداز می کند. از رفتارش پیداست که از خواندن مقدمات گزارش دارد صرف نظر می کند.)

مدیر نفوس: (همان طور که سرش تو گزارش است.) من نمی دونم این طومار شماره و تاریخ و عطف و اشاره هایی که در ابتدای یه گزارش می نویسند دقیقاً یادگار کدوم دوره تاریخه. به هرحال محصول اداره س، محصول تشکیلات بازی، که ما هم با همه بی اعتقادیمون به این قضیه هنوز مجبوریم خلاصه یی از اون رو داشته باشیم؛ لااقل برای مواقعی که یک چنین گرهی پیش آمد می کنه (مکث. اخم می کند.) وقتی می خونم «پیرو... دستور...» خونم به جوش می آد. انگار من به قدر اون بایگان چرتی اداره خودم...
مدیر پاسداری: گفتید چرتی؟!
مدیر نفوس: (سر بلند می کند.) معذرت می خوام (حرفش را ادامه می دهد.) انگار من اون قدر حواس ندارم که یادم باشه در چه تاریخی و در چه موردی چه دستوری داده م (سر بالا می کند. به کاغذ چشم می دوزد.) از اینجا می خونم. اوووم... بله؟
مدیر دولت: بخون!
مدیر نفوس:... «مشارٌالیه به طوری که پرونده ها و اسناد احصایی این اداره معلوم و مدلل می دارند. به ضرس قاطع در حدود...»
مدیر پاسداری: خیال می کردم ما دیگه از شر ضرس قاطع خلاص شده ایم. تازه «قاطع» هم که با «در حدود» جور درنمی آد. (حاضران می خندند.)
مدیر نفوس: «... در حدود یکصد و نه سال و ده ماه و یازده روز قبل از تاریخ تحریر این گزارش در بخش هشتم شهر ترفنج ــ لابد نام سابق کشورمون به یاد آقایون هست ــ شهر ترفنج در اتاق شماره سیزده مسافرخانه خنجه مقارن ساعت دوازده نیم شب در نیمه اول ماه میانه زمستان از مادری تاتار به دنیا آمده است. تحقیقات بعدی روشن ساخت که اعقاب نامبرده طی یک شجره طولانی به قوم مقاوم و بی آزار اسکیمو منتهی می گردد. لکن در این مدار، تعلیق قومی گروه ذیل الاشعار بستگان مشارٌالیه بارزاً قابل استدلال و بل متیقّن است. پدرش آذری بوده، حرفه تجارت داشته، و هرگز در یک شهر چندان اقامت نکرده تا انتساب اهلیتی بر وی میسر باشد. پدربزرگش ثمره وصلت  زنی عرب با مردی گرجی است. حرفه خراطی داشته و نود سال زیسته. جدش ترک آواره یی است، چند بار تغییر مذهب داده سرانجام خودکشی می کند. پدرجدش شالوده حیاتی قاطعی ندارد. پدران وی از دو طایفه روس و قرقیز بوده اند...»
مدیر پاسداری: پدران؟! پدران وی؟!
مدیر نفوس: (با صدای درشت) «پدران وی از دو طایفه روس و مغول بوده اند! شرح ماجرا با قید تردید، به قرار زیر مندرج است: پدر روس در جریان هفته اول ازدواج زوجه اش را مطلقه می کند و همان زن بلافاصله با پدر قرقیز معروف به آیاق داشی مزاوجت می نماید و جد بزرگ مشارٌالیه را به دنیا می آورد. از این مرحله به بعد...»
مدیر پاسداری: (عصبانی جدی) مطمئنید که مامورین تنظیم این گزارش قصد شوخی با ما رو نداشته ن؟
مدیر نفوس: ممکن نیست.
مدیر پاسداری: ممکن که هست. برای پایینی ها همیشه این امکان هست که بالایی ها رو دست بندازن. چون این تنها کاری س که می تونن.
مدیر نفوس: اما وقتی موضوع جدی باشه.
مدیر پاسداری: تازه اونا بیشتر شوخیشون گل می کنه. فقط یه دستگاهه که توش موضوع جدی وجود داره!
مدیر نفوس: پاسداری!
مدیر پاسداری: بله پاسداری که اونم به خود من به اضافه بیست و پنج تا مَتَرس(۱) خوشقواره محدود شده. بله، وقتی مغز وارد گود شد، چماق باید میدونو خالی کنه. ولی حالا، حالا ببینیم مغز چه می کنه. (حرکتی می کند که انصراف او را از ادامه حرف می رساند.) بیست و پنج نفر برای یه شهر چهارده میلیون نفری که نفوسش داره مثل ماهی کرور کرور تخم می ریزه و توسعه پیدا می کنه.
مدیر نفوس: کاملاً همین طوره، من هم معتقدم دیگه مردم از این که حتی به صورت یه زینت اجتماعی خلاصه یی از تمام قوای امنیتی و انتظامی تحت عنوان پاسداری داشته باشن خسته شده ن.
مدیر پاسداری: بله برچینید! مرخص کنید! معاف بفرمایید ما رو.
مدیر دولت: (با تحکم دوستانه) آقایون! (مکث) برای گله ها و مسائل خصوصی وقت نداریم رعایت کنید! (به مدیر نفوس) ادامه بده. قسمت هایی رو که خوندنش بیهوده ست حذف کن.
مدیر نفوس: اوووم!... «... بنا به اظهار مدیر مسافرخانه، پدر نامبرده پس از وضع حمل زوجه اش از مسافرخانه خارج و ناپدید می گردد.» (سر برمی دارد و حاضران را برانداز می کند تا تاثیر موضوع را بسنجد.) به گواه اخبار و شایعات کم و بیش موثق این رفتار غیرحیوانی... (سکوت. فکر می کند.) این رفتار غیرحیوانی در نظر تمام مردان شجره نسب مشارٌالیه یک سنت رایج، ستوده و عقلایی بوده است. روشن ترین تفسیر درباره این رویه متعلق به پدرجد نامبرده است که گفته است: پدر سرپوش رشد خصال انسانی فرزند است و در عوض، کردارهای ناهنجاری از قبیل تقلید و اتکا طلبی را در وی بارور می سازد.
مدیر بهداشت: تربیت انسان های اولیه. رشد بی برنامه.
مدیر فرهنگ: نه دقیقاً. بفرمایید «رشد مسلح». اینطور گمان می کنم صحیح تره.
مدیر نفوس: اوووم! طبق اظهارات گواهان، مسافران مسافرخانه،...
مدیر بهداشت: من از استنباط شما سردرنیاوردم.
مدیر فرهنگ: فرزندی که در کانون خانواده پرورش پیدا می کنه، به سربازی می مونه که با تصویر اسلحه فنون جنگ رو یاد گرفته باشه. در نظر داشته باشین که اصولاً کلمه فن مقداری از مفهوم کهنه، و کلمه کهنه مقداری از مفهوم کلمه فرسوده یا «غیرقابل استفاده» رو تو خودش داره. پس فنونی که به این سرباز یاد می دن فنونی ست کهنه و تجربه شده، یعنی ای بسا فردا یا حتی امروز دیگه نشه اونا رو به کار زد. اما بچه های خودرو از همون اول کار با خود اسلحه وارد میدون می شن. اسلحه رو خودش به دست می آره و هر فنی رو به قیمت یک بار شکست در همون فن یاد می گیره. و به این می شه گفت رشد مسلح؟
مدیر بهداشت: پس شما این رویه رو تایید می کنین.
مدیر فرهنگ: باید دید آزمایش خصوصی این خانواده چه نتیجه یی داده.
مدیر پاسداری: احسنت!
مدیر دولت: (به مدیر نفوس) بسیار خب؟...
مدیر نفوس: (پس از لحظه یی جست  وجو در گزارش) «مادر، ساعتی پس از تولد طفل به علت خونریزی شدید دیده از جهان فرومی بندد. طفل را به سرعت به بنگاه حمایت نوزادان می رسانند...»

(لیوان آب را برمی دارد و جرعه یی می نوشد. مدیر پاسداری بلند می شود و می رود به خارج.)

دوازده سال، خاموش و رَمو و کودن، تو یتیم خونه سرکرده، کم خواب ولی تندرسته. با کسی نمی جوشه و حتی بازی و تفریحش مخصوص به خودشه، (سربلند می کند.) گزارش نویس برای تعبیر این قضیه کلمه انتزاعی به کار برده (به گزارش نگاه می کند.) علاقه داره با چوب کبریت و برگ کاج خونه بسازه... از فرّاش یتیم خونه که هنوز زنده س تحقیق شده و او دایره ای شکل بودن خونه های بازیچه یی رو که موش در کودکی تو یتیم خونه می ساخته تایید کرده... اما فراش گفته این خونه ها هیچوقت حیاط نداشته ن... نه دیوار نه حیاط!
مدیر مسکن: خونه های بازیچه دیروز، بنیاد ذهنی دخمه یی بوده که امروز تو اون... که امروز تو اون حکومت می کنه.
مدیر دولت: دخمه، هه! چرا نمی گید یک قلمرو؟!

نظرات کاربران درباره کتاب موش