فیدیبو نماینده قانونی نشر قطره و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .

کتاب مویزی در آفتاب
نمایشنامه

نسخه الکترونیک کتاب مویزی در آفتاب به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است. تنها لازم است اپلیکیشن موبایل و یا نرم افزار ویندوزی رایگان فیدیبو را نصب کنید.

درباره کتاب مویزی در آفتاب

اتاق نشیمن خانواده‌ی یانگر که، سوای یک سلسله تضادهای اجتناب ناپذیر وضعیت موجود، می‌‌توانست جای راحت و مرتبی باشد. اثاثیه‌ی آن متوسط‌الحال و معمولی هستند و ویژگی آن‌ها اکنون این است که به وضوح سالیان دراز در خدمت خیلی‌ها بوده‌‌اند و حالا دیگر وارفته‌‌اند. با این ‌حال، آشکارا می‌‌توان دریافت روزگاری، که احتمالاً اعضای خانواده (سوای مادر) آن را به‌یاد نمی‌‌آورند، مبلمان این اتاق را عملاً با وسواس و عشق و حتی اُمید انتخاب کرده، به‌‌این آپارتمان آورده و با غرور و سلیقه چیده‌‌اند.
ولی این قصه‌ی سال‌ها پیش است. حالا طرح پارچه‌ی مبل که زمانی چشم‌نوازی می‌‌کرده، باید با فلاکت فراوان تلاش ‌کند از زیر خروارها پته‌ی قلاب‌دوزی و روانداز مبل که اینک خودشان مهم‌تر از پارچه‌ی مبل شده‌‌اند، به ‌چشم آید. صندلی یا میزی را هم جا به ‌جا کرده‌اند تا بخش‌‌های پوسیده‌ی فرش را بپوشاند؛ اما فرش در جاهای دیگرش، با یک‌نواختی افسرده کننده‌‌ای، کهنگی‌‌اش را به ‌نمایش می‌‌گذارد و در برابر این تلاش مقاومت می‌‌کند.
در واقع، کهنگی براین اتاق چیره شده ‌است. همه چیز را بارها برق انداخته‌‌اند، شسته‌‌اند، رویش نشسته‌‌اند، از آن استفاده کرده‌‌اند و آن را ساییده‌‌اند. سوای خود زندگی، دیرزمانی است که همه‌ی جلوه‌ها از فضای این اتاق رخت بربسته ‌است.
به ‌علاوه، بخشی از این اتاق، که به ‌خودی خود اتاقی نیست، هرچند اجاره ‌خط صاحبخانه بر چنین چیزی تأکید دارد، با شیبی عقب نشسته تا فضای آشپزخانه‌ی کوچکی را فراهم کند که خانواده غذایی را که در آن مهیا می‌‌کند در این اتاق نشیمنِ اسمی، که باید نقش نهارخوری را هم داشته ‌باشد، بخورند. تنها پنجره‌‌ای که برای این «دو» اتاق تعبیه شده در همین بخش آشپزخانه است. تنها نور طبیعی که خانواده می‌‌تواند در طول روز از آن بهره‌‌مند شود فقط نوری است که به سختی از این پنجره‌ی کوچک به درون رخنه می‌‌کند.

ادامه...
  • ناشر نشر قطره
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 1.62 مگابایت
  • تعداد صفحات ۲۲۷ صفحه
  • شابک

معرفی رایگان کتاب مویزی در آفتاب

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



لنگستن هیوز

چهره ها

مادر (لنا) - مادر خانواده  - (Mama (Lena Younger
والتر لی - پسر خانواده - Walter Lee Younger
روث - همسر والتر- Ruth Younger
بنیثا - خواهر والتر- Beneatha Younger
تراویس- پسر والتر- Travis Younger
آساگای- دوست و هم کلاس بنیثا- Asagai
لیندنر - Mr. Lindner
جورج مورچیسون - دوست و هم کلاس بنیثا - George Murchison
بوبو - دوست والتر - Bobo
خانم جانسن - همسایه - Mrs. Johnson

داستان نمایش در جنوب شیکاگو در زمانی بین جنگ جهانی دوم و اکنون رخ می دهد.

پرده ی یک

صحنه ی یک: صبح جمعه
صحنه ی دو: صبح روز بعد

پرده ی دو

صحنه ی یک: همان روز، اندکی بعد
صحنه ی دو: جمعه شب، چند هفته بعد
صحنه ی سه: روز اثاث کشی، یک هفته بعد

پرده ی سه: یک ساعت بعد

مقدمه ی دبیرمجموعه

اگر ترجمه های موجود در کتابخانه ها، تنها راهِ مواجهه ما با نمایش نامه هایِ خارجی باشد، در این صورت درک و دریافت مان از تاریخِ ادبیاتِ نمایشی ناکامل و مجازی خواهد بود، که این تاریخ چیست مگر سیر متونی نمایشی که هریک به دوره ای تعلق دارند و به جغرافیایی.
در ایران بسیارند نمایش نامه هایی که ترجمه شده اند، درحالی که نه مهم بوده اند و نه در میانِ آثارِ نویسنده شان جایگاهی داشته اند...
... بسیارند نمایش نامه هایی که چنان در سیر ترجمه تحریف شده اند و تغییرِ شکل یافته اند که استناد به آن ها تنها ما را به تاریخی جعلی از ادبیات نمایشی می رساند...
... بسیارند نمایش نامه های جریان ساز که از سیر ترجمه هایِ متون نمایشی جامانده اند...
مجموعه جامانده ها همین گروه سوم را هدف گرفته است. آثاری که به هر دلیلی ـ دشواری متن، ناهم خوانی با گفتمانِ دوران، فقدانِ مترجم برای برخی زبان ها و... ـ ترجمه نشده اند و عدمِ ترجمه شان بیش از همه دانشجویانِ تئاتر را با معضلی جدی روبه رو کرده است. جست وجو، انتخاب و ترجمه ی این آثار البته آسان نیست چرا که:
متونِ دشوار، هنوز دشوارند و کم تر مترجمی وسوسه ی دست به گریبان شدن با آن ها را دارد...
... مترجمان کارکشته در میانِ همه ی زبان ها یک سان پخش نشده اند و هنوز برای برخی از زبان ها سخت می توان مترجمِ حرفه ایِ مشتاق یافت...
با این همه اراده ی جامانده ها فرارفتن و گذر از این موانع است و در این مسیر از تمامِ نمایش نامه نویسانِ مترجم، و مترجمانِ علاقه مند به ادبیاتِ نمایشی دعوت می کند که به این مجموعه بپیوندند. اما شرطِ ورود به بازیِ جامانده ها ساده است پیش تر آن که نمایش نامه باید به تاریخِ تئاتر تعلق داشته باشد و سال هزار و نهصد و پنجاه مرزِ تاریخِ نگارشِ آثاری قرار گرفته که می توانند در این مجموعه جای بگیرند؛ و دیگر آن که بتوان اهمیتِ نمایش نامه را در تاریخِ ادبیاتِ نمایشیِ جهان توجیه کرد؛ این اهمیت الزاماً، جریان سازی نیست و می تواند دلایلِ بی شمار دیگری را هم در بربگیرد. مقاله ی تفصیلیِ پایانِ هر نمایش نامه در واقع توضیحِ اهمیت هر اثر خواهد بود.
به بازیِ جامانده ها خوش آمدید.

این کتاب ترجمه ایست از:
A Raisin in the Sun
Lorraine Hansberry

مویزی در آفتاب

تقدیم به مادر برای «خیال شکرینش»
چه برسر رویایی دیرپا می آید؟
آیا چون مویزی در آفتاب می خشکد؟
یا چون تاولی برمی آید و می ترکد؟
آیا چون گوشت فاسد بویناک می شود؟
یا چون شربتی شیرین شکرک می بندد؟
یا شاید مثل بار سنگینی وامی رود؟
.
.
یا شاید منفجر می شود؟

پرده ی یک

صحنه ی یک

اتاق نشیمن خانواده ی یانگر که، سوای یک سلسله تضادهای اجتناب ناپذیر وضعیت موجود، می توانست جای راحت و مرتبی باشد. اثاثیه ی آن متوسط الحال و معمولی هستند و ویژگی آن ها اکنون این است که به وضوح سالیان دراز در خدمت خیلی ها بوده اند و حالا دیگر وارفته اند. با این حال، آشکارا می توان دریافت روزگاری، که احتمالاً اعضای خانواده (سوای مادر) آن را به یاد نمی آورند، مبلمان این اتاق را عملاً با وسواس و عشق و حتی اُمید انتخاب کرده، به این آپارتمان آورده و با غرور و سلیقه چیده اند.
ولی این قصه ی سال ها پیش است. حالا طرح پارچه ی مبل که زمانی چشم نوازی می کرده، باید با فلاکت فراوان تلاش کند از زیر خروارها پته ی قلاب دوزی و روانداز مبل که اینک خودشان مهم تر از پارچه ی مبل شده اند، به چشم آید. صندلی یا میزی را هم جا به جا کرده اند تا بخش های پوسیده ی فرش را بپوشاند؛ اما فرش در جاهای دیگرش، با یک نواختی افسرده کننده ای، کهنگی اش را به نمایش می گذارد و در برابر این تلاش مقاومت می کند.
در واقع، کهنگی براین اتاق چیره شده است. همه چیز را بارها برق انداخته اند، شسته اند، رویش نشسته اند، از آن استفاده کرده اند و آن را ساییده اند. سوای خود زندگی، دیرزمانی است که همه ی جلوه ها از فضای این اتاق رخت بربسته است.
به علاوه، بخشی از این اتاق، که به خودی خود اتاقی نیست، هرچند اجاره خط صاحبخانه بر چنین چیزی تاکید دارد، با شیبی عقب نشسته تا فضای آشپزخانه ی کوچکی را فراهم کند که خانواده غذایی را که در آن مهیا می کند در این اتاق نشیمنِ اسمی، که باید نقش نهارخوری را هم داشته باشد، بخورند. تنها پنجره ای که برای این «دو» اتاق تعبیه شده در همین بخش آشپزخانه است. تنها نور طبیعی که خانواده می تواند در طول روز از آن بهره مند شود فقط نوری است که به سختی از این پنجره ی کوچک به درون رخنه می کند.
در سمت چپ یک در به اتاق خوابی راه دارد که مادر و دخترش بنیثا مشترکاً از آن استفاده می کنند. در طرف مقابل، راست اتاق دیگری است (احتمالاً در اوایل ساخت این آپارتمان اتاق صبحانه بوده) که اکنون اتاق خواب والتر و همسرش، روث، است.
زمان: زمانی بین جنگ جهانی دوم و اکنون (۱۹۵۹)
مکان: جنوب شیکاگو
با بالا رفتن پرده، در اتاق نشیمن تاریکی سحرگاه حاکم است. تراویس در رختخوابی وسط اتاق خوابیده است. زنگ ساعتی در اتاق خواب سمت راست به صدا در می آید و در همین هنگام روث از آن بیرون می آید و در را پشت سرش می بندد. خواب آلوده به سوی پنجره می رود. هنگام عبور از کنار پسرش که خوابیده خم می شود و کمی او را تکان می دهد. کنار پنجره پرده را بالا می کشد و نور صبحگاهی مرده و تنبلی به درون می تابد. قابلمه ای را آب می کند و روی اجاق می گذارد تا جوش بیاید. لابه لای خمیازه هایش و با صدایی خفه پسرک را صدا می زند.
روث سی ساله می زند. می توان فهمید که دختری زیبا، حتی استثنایی بوده، اما حالا پیداست که زندگی اش آنی نبوده که انتظارش را داشته و دیرزمانی است که نا اُمیدی در چهره اش جاخوش کرده است. چند سال دیگر، حتی پیش از سی و پنج سالگی، نزد اطرافیان «عاقله زن»ی خواهد بود.
به سوی پسرش می رود و او را برای آخرین بار درست و حسابی تکان می دهد.

روث :  پاشو دیگه پسر، هفت و نیمه! (پسرش بالاخره برمی خیزد و در رخوتی خواب آلوده می نشیند) می گم بجنب، تراویس! فقط تو نیستی که صبحی باید بری حموم! (بچه، که پسری ده یازده ساله، قوی هیکل و خوش چهره است به زحمت از رختخواب بیرون می خزد و با چشمانی تقریباً بسته از کمد و کشو حوله و «لباس امروز» را برمی دارد و به عزم حمام که در راهرویی بیرون از آپارتمان است و خانواده یا خانواده های دیگری در همان طبقه هم در آن شریک هستند، بیرون می رود. روث به سوی در اتاق خواب در سمت راست صحنه می رود، آن را باز می کند و همسرش را صدا می زند) والتر لی... هفت و نیم هم گذشته! ببینم تو از اون جات بلند می شی! (منتظر می ماند) بهتره پاشی، مرد! می گم هفت و نیم هم گذشته. (باز منتظر می ماند) باشه، همین جور بگیر بخواب تا تراویس کارش تموم شه و آقای جانسن بره حموم و تو این جا مث دیوونه ها غرولند کنی و بدوبیراه بگی! تازه دیرت هم می شه! (پرشکیبانه منتظر می ماند) والتر لی، وقتشه که پاشی! (لختی دیگر منتظر می ماند و سپس می خواهد به درون اتاق برود اما چون ظاهراً شوهرش دارد بیدار می شود منصرف می شود. می ایستد، در را پیش می کند و به آشپزخانه بازمی گردد. صورتش را با پارچه ای مرطوب پاک می کند و، با فرو بردن انگشتان در مویش، به عبث می کوشد آشفتگی ناشی از خواب را شانه کند و سپس پیش بندی را روی لباس خانه اش می بندد. درِ اتاق خواب سمت راست باز می شود و همسرش با لباس خوابی ورچروکیده که به تنش گریه می کند در درگاه می ایستد. او مردی سی و چهار/ پنج ساله، لاغراندام و جدی است. حرکات عصبی تندی دارد، در صحبت کردن عادات غیرقابل پیش بینی دارد و همیشه در صدایش حالتی طلبکارانه موج می زند.)
والتر: هنوز نیومده بیرون؟
روث: یعنی چی نیومده بیرون؟ تازه رفته و نرفته.
والتر: (با گیجی از درگاه به اتاق نشیمن می آید، به جای آن که مهیای روز تازه ای بشود، بیش تر دوست دارد بخوابد.) خب، اگه هنوز حتی نمی تونم برم حموم، اون همه قشقرقت واسه چی بود؟ (با درنگ و در فکر) چک امروز می رسه؟
روث: گفتن شنبه و امروز تازه جمعه س، خداخدا می کردم سر صبحی پا نشی حرف پولو پیش بکشی چون اصلاً نمی خوام چیزی بشنوم درباره ش.
والتر: صبحی طوریته؟
روث: نه فقط مث دیو خوابم میاد. تخم مرغ رو چه جوری می خوای؟
والتر: خاگینه نباشه. (روث شروع به هم زدن تخم مرغ می کند) روزنامه اومده؟ (روث با بی حوصلگی به روزنامه ی تریبیون(۱) که، لوله، روی میز است اشاره می کند، والتر آن را برمی دارد، باز می کند و سرسری صفحه ی عناوین را می خواند.) دیروز باز یه جای دیگه بمب ترکوندن.
روث: (در کمال خونسردی) جدی؟
والتر: (نگاهش را از روزنامه برمی دارد.) چته تو؟
روث: طوریم نیست. سر صبحی هی نپرس اینو ازم.
والتر: کی خواست اذیتت کنه؟ (دوباره با حواس پرتی به خواندن اخبار روزنامه ادامه می دهد) نوشته سرهنگ مک کرمیک مریضه.
روث: (سرخوشانه) اِ راستی؟ طفلی.
والتر: (آهی می کشد و به ساعتش نگاه می کند.) ای بابا! (منتظر می ماند) حالا این پسره این همه وقت داره توی اون حموم چی کار می کنه؟ از این به بعد باید زودتر پاشه. نمی تونم به خاطر لوده بازی های اون تو حموم هی دیر برم سرِکار.
روث: (مدافعانه.) اوه، نخیر جونم، اون نباید زودتر از خواب بیدار بشه، از این خبرا نیست! تقصیر اون نیست که نمی تونه شبا زودتر بخوابه چون یه مشت لوده ی بی عرضه ی دیوونه میان می شینن جایی که باید ده شب جای خواب اون بچه باشه و چرت و پرت می گن و...
والتر: همینه که صبحی این قدر سگی ، نه؟ چیزایی که من دوست دارم با دوستام بحث کنم درباره شون نمی تونن توی کله ی تو جایی داشته باشن، می تونن؟

برمی خیزد و در کیف دستی روث روی میز سیگاری پیدا می کند و به سوی پنجره ی کوچک می رود و، درحالی که سیگار می کشد و شدیداً از این سیگار صبحگاهی لذت می برد، بیرون را نگاه می کند.

روث: (تقریباً با لحنی سرد، گله ای که زیادی غیرارادی است که تاکیدی بخواهد) چرا هر صبح قبل از صبحانه باید سیگار بکشی؟
والتر: (کنار پنجره) اینا رو باش تو خیابون... واسه رفتن سرکار مسابقه ی دو گذاشتن... (برمی گردد و رو به همسرش می کند و لحظه ای او را کنار اجاق گاز تماشا می کند و سپس ناگهان) صبحی یه پا جوون شدی، مامان.
روث: (با بی اعتنایی) اِاِ؟
والتر: همین که داشتی اون تخم مرغارو هم می زدی. یه لحظه به نظرم باز راست راستی جوون بودی. (دستش را به سوی او دراز می کند؛ او خودش را کنار می کشد و می رود. سپس با سردی ) حسش رفت، باز شدی خودت!
روث: خفه شو و راحتم بذار، مرد.
والتر: (دوباره بیرون و خیابان را نگاه می کند) اولین چیزی که یه مرد باید تو زندگیش یاد بگیره اینه که صبح علی الطلوع با یه زن سیاه پوست عشق بازی نکنه. شماها همه تون هشت صبح عفریته این.

تراویس درحالی که تقریباً کامل لباس پوشیده و حالا دیگر کاملاً هشیار است در درگاه راهرو ظاهر می شود، حوله و لباس خوابش هم روی شانه هایش. در را باز می کند و به پدرش اشاره می کند که برای رفتن به حمام شتاب کند.

تراویس: (حواسش به حمام است.) بابا زود باش!

والتر وسایلش را برمی دارد و شتابان به سوی حمام می رود.

روث: بشین صبحانه ت رو بخور، تراویس.
تراویس: مامان امروز جمعه س. (با خوشحالی ) چک فردا میاد، ها؟
روث: تو لازم نکرده تو فکر پول باشی، صبحانه ت رو بخور.
تراویس: (درحالی که می خورد) صبحی قراره پنجاه سنت ببریم مدرسه.
روث: خب، صبحی پنجاه سنتم کجا بود؟ ندارم.
تراویس: معلم مون گفته باید ببریم.
روث: معلم تون بگه. ندارم. صبحانه ت رو بخور، تراویس.
تراویس: دارم می خورم.
روث: دیگه حرف نزن و فقط بخور.

پسرک از این که مادرش اورا درک نمی کند خشمگینانه نگاهی به او می اندازد و با بغض می خورد.

تراویس: می گی مادربزرگ داره؟
روث: نه! ازت هم می خوام که هی از مادربزرگت پول نخوای، شنیدی چی گفتم؟
تراویس: (با غضب) وای خدا! من که ازش نمی خوام، خودش بعضی وقتا بهم می ده!
روث: تراویس ویلارد یانگر، امروز صبح خودم اون قدر صنم دارم که یاصنم توش گمه...
تراویس: شاید بابا...
روث: تراویس!

پسرک زود لال می شود. هر دو چند ثانیه ای خاموش و عصبی اند.

تراویس:(دفعتاً) پس شاید بشه بعدِ مدرسه برم دم این سوپرمارکته و یه خرده باراشونو ببرم؟
روث:ساکت باش، گفتم. (تراویس شرورانه قاشقش را در کاسه ی شیر و غلاتش فرو می کند و با خشم سرش را روی مشت هایش می گذارد) اگه صبحونه ت تموم شده می تونی بری اون طرف و رختخوابت رو جمع کنی.

پسرک با بی میلی می پذیرد و تقریباً با بی میلی از اتاق به سوی رختخوابش می رود و تا حدودی آن را به شکل گلوله ای تا می کند، سپس کتاب ها و کلاهش را برمی دارد.

تراویس: (اخم کرده و غریبانه و دور از مادرش) من رفتم.
روث: (نگاهش را از اجاق گاز برمی دارد تا از روی عادت او را ورانداز کند) بیا این جا. (تراویس به سوی او می رود و مادرش نگاهی به سرش می ا ندازد) اگه شونه رو برنداری و این سرت رو مرتب نکنی، خودت می دونی! (تراویس با آهی مظلومانه کتاب هایش را روی زمین می گذارد و به سوی آینه می رود. مادرش برای «کله شقی» او زیر لب غرولند می کند) می خواد با اون کله که انگار یه عالمه مرغ و خروس توش خوابیدن بزنه بیرون. نمی دونم این کله شقی هات به کی رفته... کُتت رو هم وردار. انگار امروز سرده بیرون.
تراویس: (با کت و موهایی که آشکارا شانه شده.) من رفتم.
روث: پول شیر و کرایه ت رو بردار (یک انگشتش را تکان می دهد) ولی یه شاهی هم نمی دی برای ترقه، شنیدی چی گفتم؟
تراویس: (با ادبی آمیخته با ترشرویی) خیله خب.

با خشم رو می گرداند که برود. مادرش درحالی که تراویس با سرخوردگی و تقریباً خنده دار به در نزدیک می شود، نگاهش می کند. وقتی که رو به تراویس حرف می زند در صدایش شوخ طبعی خیلی ملایمی موج می زند.

روث: (به شیوه ای که فکر می کند تراویس از سر عادت چنین لحنی به خود می گیرد، ادایش را در می آورد) اوه، این مامان بعضی وقتا منو دیوونه می کنه، نمی دونم چی کار کنم! (منتظر می ماند و چون تراویس بی حرکت جلوی در می ایستد هم چنان پشت سر او را نگاه می کند) امروز صبح اگه همه ی دنیارو هم بهم بدن با این زنه با یه بوس خداحافظی نمی کنم! (پسرک بالاخره برمی گردد و چشمانش را به سو ی او می چرخاند. شستش خبردار شده که حالت عوض شده و حق با اوست، اما با این حال به سوی او نمی رود.) اگه دنیارو هم بدن نمی بوسمش! (بالاخره مادر با صدای بلند به او می خندد و آغوشش را برایش باز می کند و درمی یابیم که این روالی خیلی قدیمی و تکراری بین مادر و فرزند است. به سوی مادر می آید و یله می دهد تا مادرش او را به گرمی در آغوش بگیرد، اما صورتش با صلابت مردانه ای بی حرکت است. مادر بی درنگ او را از خود جدا می کند و به او نگاه می کند و انگشتانش را روی خطوط چهره اش می کشد. با نرمی تمام) حالا شما آقا کوچولویِ عصبانیِ نازنازی فکر می کنی کی هستی ؟
تراویس:(بالاخره خشونت و حس مردانه رفته رفته محو می شود.) اوه، تورو خدا، مامان...
روث:(ادایش را در می آورد) اوه، تورو خدا، مامان! (او را به نشانه ی خداحافظی با شادی نسبی تا در بدرقه می کند) بزن به چاک که داره دیرت می شه.
تراویس: (علی رغم مهر مادر، با پرخاشگری تازه) مامان می شه خواهش کنم برم دم سوپرمارکته باراشونو ببرم؟
روث: عزیزم، غروبا داره خیلی سرد می شه.
والتر: (از حمام می آید و یک هفت تیر فرضی را از جلد فرضی اش بیرون می کشد و رو به پسرش شلیک می کند.) می خواد چی کار کنه؟
روث:بره بعدِ مدرسه دم سوپرمارکت بارکشی.
والتر: خب، بذار بره...
تراویس: (خیلی سریع خطاب به پشتیبانش) باید برم، مامان که پنجاه سنت بهم نمی ده...
والتر: (فقط رو به همسرش) چرا؟
روث: (به راحتی و با کمی چاشنی) چون نداریم.
والتر: (فقط رو به روث) چرا همچین چیزایی رو به این بچه می گی ؟ (با حالتی تقریباً مغرورانه دست در جیب شلوارش می کند) بیا، پسرم.

سکه را به پسرک می دهد، اما نگاهش را به چشمان همسرش دوخته. تراویس با خوشحالی پول را می گیرد.

تراویس: ممنون بابا.

تراویس می خواهد برود. روث چون پلنگ زخم خورده هر دوی آن ها را تماشا می کند. والتر در برابر این نگاه ایستادگی می کند و با مبارزه طلبی چشم در چشم او می اندازد و ناگهان فکر دیگری به سرش می زند، دوباره دست به جیب.

والتر: (حتی بدون نگاه کردن به پسرش و هم چنان که به همسرش زل زده) بیا، اینم پنجاه سنت دیگه... امروز یه خرده میوه واسه خودت بخر یا با تاکسی ای چیزی برو مدرسه!
تراویس: آخ جوووون!

می پرد بالا و با پاهایش پدرش را از کمر در آغوش می گیرد و با قدردانی دو جانبه ای به هم نگاه می کنند، والترلی به آرامی و زیرچشمی از میان پروبال پسرش نگاه می کند تا برق خشم چشمان همسرش را ببیند و سرش را چنان کنار می کشد که انگار تیر خورده باشد.

والتر: خب دیگه، بهتره بیایی پایین و بری مدرسه، مرد.
تراویس: (دم در) باشه، خداحافظ.

می رود.

والتر: (به دنبال او، با غرور اشاره می کند) چه پسری! (روث با انزجار به او نگاه می کند و برمی گردد سر کارش) می دونی صبحی توی حموم داشتم به چی فکر می کردم؟
روث: نه.
والتر: چه جوریه که تو همیشه سعی می کنی این قدر خوش اخلاق باشی!
روث: چی هست که من بخوام به خاطرش خوش اخلاق باشم!
والتر: بالاخره می خوای بدونی توی حموم به چی فکر می کردم یا نه!
روث: می دونم به چی فکر می کردی.
والتر: (بی اعتنا به سخن او) به چیزی که دیشب من و ویلی هریس درباره ش صحبت می کردیم.
روث: (بی درنگ رد می کند.) ویلی هریس یه چاخان بی مصرفه.
والتر: هرکی طرف صحبت من باشه چاخان بی مصرفه، نه؟ تو چه می دونی کی چاخان و بی مصرفه؟ چارلی آتکینز هم یه چاخان بی مصرف بود، نه؟ که ازم خواست باهاش بزنم تو کار خشکشویی؟ اون الان داره سالی صدهزار چوب درمیاره، سالی صدهزار چوب. تو بازم بهش می گی چاخان!
روث: (به تندی) اوه والتر لی...

سرش را روی دستانش روی میز می گذارد.

والتر: (برمی خیزد، به سوی او می آید و بالای سرش می ایستد) خسته ای، نه؟ خسته از همه چی. از من، بچه مون، طرز زندگی توی این دخمه و این چیزا. مگه نه؟ (روث سرش را بلند نمی کند، جوابی نمی دهد) خسته از غرولندها و آه و ناله ها، اما واسه ی کمک هیچ کاری نمی کنی، می کنی؟ این همه سال که نمی تونستی سر هیچی طرف منو بگیری، می تونستی؟
روث: والتر، لطفاً راحتم بذار.
والتر: یه مرد نیاز داره زنش پشتش باشه،...
روث: والتر
والتر: مامان حرف تو رو گوش می ده. می دونی که اون حرف تو رو بیش تر از حرف من و «بنی» گوش می کنه. تو رو بیش تر قبول داره. تو فقط کافیه یه روز صبح که قهوه تون رو می خورین بشینی پیشش و اون طوری که می دونی راجع به مسائل باهاش حرف بزنی (کنار روث می نشیند و با نمایش نشان می دهد که به نظر او شیوه و لحن حرف زدن روث با مادر باید چگونه باشد) تو فقط قهوه ت رو نرم نرمک می خوری، متوجهی، و خیلی عادی همچین می گی که انگار راجع به معامله ای که والتر لی بهش علاقه ی زیادی داره، راجع به مغازه و چیزای دیگه ، خیلی فکر کرده یی. باز یه قلپ دیگه می خوری انگار چیزایی که داری می گی واقعاً برات اهمیتی ندارن و بعدش می دونی چی می شه، اون خوب گوش می کنه و چندتا سوال ازت می پرسه و من وقتی بیام خونه می تونم جزئیات رو بهش بگم. این چیزی نیست که یه شبه بهش رسیده باشم، عزیزم. منظورم اینه که من و ویلی و بوبو خیلی سبک سنگینش کرده ییم.
روث: (با اخم) بوبو؟
والتر: آره. می دونی این بار و میخونه ای که درنظر داریم هفتاد و پنج چوب آب می خوره و ما سرمایه ی اولیه برای جاشو حدود سی هزارتا تخمین زدیم. یعنی نفری ده هزار چوب. البته واسه این که یه عمر منتظر نشینیم که اون احمقا بخوان جوازمون رو تایید کنن باید یه چندصد چوبی هم سیبیل آقایونو چرب کنیم.
روث: منظورت زیرمیزیه؟
والتر: (با بداخلاقی اخم می کند) این اسمش زیرمیزی نیست. ببین ، این درک شما زن ها از دنیا رو نشون می ده. جونم، تو این دنیا هیچ کاری پیش نمی ره مگه این که دم طرف رو ببینی.
روث: والتر، راحتم بذار! (سرش را بلند می کند و با جدیت به او زل می زند سپس آرام تر می گوید) تخم مرغت رو بخور، داره میچاد.
والتر: (صاف می ایستد و به سوی دیگری نگاه می کند) همینه. بفرما . مرد به زنش می گه: من یه فکری دارم. زنش می گه: تخم مرغتو بخور. (با ناراحتی اما با لحنی قوی تر) مرد می گه: من باید سررشته ی امور تو این دنیا تو دستم باشه، عزیزم! زن می گه: تخم مرغتو بخور برو سرکارت. (از این جا با شور و هیجان) مرد می گه: باید زندگیمو تغییر بدم، دارم خفه می شم، عزیزم! اونوخ زنش می گه: (با ناراحتی کامل در حالی که مشت هایش را تا روی ران هایش پایین می آورد) تخم مرغت داره میچاد!
روث: (به آرامی) والتر اون پول هیچیش مال ما نیست.
والتر: (هیچ به او گوش نمی دهد، یا حتی نگاهش نمی کند) صبحی داشتم توی آینه نگاه می کردم و بهش فکر می کردم... سی و پنج سالمه. یازده ساله که ازدواج کردم و یه پسر دارم که توی اتاق نشیمن می خوابه. (خیلی خیلی آرام) اونوخ تنها چیزی که دارم بهش بدم قصه هاییه درباره ی این که سفیدپوستای ثروتمند چه جوری زندگی می کنن...
روث: تخم مرغت رو بخور، والتر.
والتر: (محکم روی میز می کوبد و از جا می جهد) مرده شور تخم مرغمو ببره، مرده شور هرچی تخم مرغه ببره!
روث: پس برو سرِکارت.
والتر: (به او نگاه می کند) ببین ، دارم سعی می کنم راجع به خودم باهات حرف بزنم (سرش را با تکرار حرف روث تکان می دهد) اونوخ تنها چیزی که تو می تونی بگی اینه که تخم مرغت رو بخور و برو سرکارت.
روث: (خسته) عزیزجون، تو هیچ وقت چیز تازه ای نمی گی. من هرروز، هرصبح، هرشب به حرفات گوش می دم و تو هیچ وقت چیز تازه ای نمی گی. (شانه هایش را بالا می اندازد) که تو ترجیح می دی به جای رانندگی برای آقای آرنولد، خود اون باشی. که منم ترجیح می دم توی کاخ باکینگهام زندگی کنم.
والتر: مشکل زنای سیاه پوست توی این دنیا همینه... نمی فهمن چه طوری دست مرداشون رو بگیرن و کاری کنن که اونا حس کنن واسه خودشون کسی هستن. که مثلاً می تونن کاری بکنن.
روث: (با سردی، اما برای آزار والتر) مردای سیاه پوستی هم هستن که یه کارایی می کنن.
والتر: نه از خیر سر زناشون.
روث: خب از اون جایی که یه زن سیاه پوستم، گمونم علاجی نداشته باشم.

برمی خیزد، میز اتو را برمی دارد، آن را آماده می کند و به سوی انبوهی از لباس های خشک و چروک هجوم می برد، برای آماده کردن آن ها برای اتوکشی روی شان آب می پاشد و سپس آن ها را به شکل توپ های بزرگ و فشرده ای گلوله می کند.

والتر: (زیر لب) ما یه مشت مردیم که شدیم اسیر یه مشت زن که مغزشون قد نخوده!

خواهرش بنیثا می آید. او بیست ساله می زند و مثل برادرش ترکه و جدی است. به اندازه ی زن برادرش زیبا نیست اما چهره ی روشنفکر و لاغرش قشنگی خاص خودش را دارد. لباس خواب فلانل قرمز روشنی به تن دارد و موهای پرپشتش آشفته دور سرش ریخته. حرف زدنش آمیزه ای از چیزهای متعدد است: از آن جایی که تحصیل در لهجه ی زبان انگلیسی اش نفوذ کرده و احتمالاً در لحن و صرف و نحوش در نهایت لهجه ی غرب بر جنوب غلبه کرده، حرف زدنش با حرف زدن بقیه ی خانواده فرق دارد، اما نه همه ی لهجه اش. او بی آن که به روث یا والتر نگاه کند از اتاق عبور می کند و به سوی در رو به بیرون می رود و گنگ و محو بیرون و حمام را نگاه می کند. متوجه می شود که خانواده ی جانسن حمام را تصرف کرده اند. خواب آلود و خشمگین در را می بندد و به سوی میز می رود و با اندکی سرخوردگی می نشیند.

بنیثا: می خوام از این به بعد وقت بگیرم ببینم اینا چه قدر تو حموم می مونن.
والتر: باید زودتر بیدار شی.
بنیثا:(صورتش را در دست هایش گرفته، هنوز با نیازش برای برگشتن به رختخواب کلنجار می رود) اِ کله ی سحر چه طوره، جناب؟ روزنامه کجاست؟
والتر: (در حالی که طوری او را ورانداز می کند که گویی هیچ وقت قبلاً او را ندیده روزنامه را روی میز به سویش سُر می دهد) این وقت صبح عین یه جوجه ی زشتی.
بنیثا: (به سردی) صبح جماعت بخیر.
والتر:(سرسری) اوضاع درس چه طوره؟
بنیثا: (با همان حالت) محشره. محشر. می دونی ، زیست شناسی از همه عالی تره. (سرش را بلند می کند و در او می نگرد) دیروز یه چیزی رو تشریح کردم که دقیقاً شبیه تو بود.
والتر: فقط می خواستم بدونم فکراتو کرده یی و از این حرفا.
بنیثا:(خواب از سرش می پرد و هوشیار می شود) اونوخ دیروز صبح و پریروز صبح چی جواب دادم؟
روث:(از کنار میز اتو، مثل آدمی سالخورده و بی طرف) این قدر بدجنس نباش بنی.
بنیثا:(کماکان رو به برادرش) پیش پریروز و پیش تر پریروزش چی؟
والتر:(با حالت تدافعی) من به فکرتم. اشکالی داره؟ کم هستن دخترایی که تصمیم می گیرن...
والتر وبنیثا: (هم صدا)... دکتر بشن.

سکوت

والتر: تا حالا حساب کردیم دانشکده ی پزشکی هزینه ش دقیقاً چه قدر می شه؟
روث: والتر لی چرا دختره رو راحت نمی ذاری بری دنبال کارت؟
بنیثا:(به عزم حمام بیرون می رود و محکم به در آن می کوبد) زودتر از اون جا بیا بیرون، خواهش!

به اتاق برمی گردد.

والتر: (معنی دار به خواهرش نگاه می کند) می دونی که فردا چک می رسه.
بنیثا: (با حالت عصیان خاص خودش، به برادرش) اون پول مال مامانه، والتر، خودشم باید تصمیم بگیره چه جوری می خواد ازش استفاده کنه. برام مهم نیست که می خواد باهاش یه خونه بخره یا یه سفینه یا فقط اونو بذاره یه جایی و فقط نگاش کنه. مال خودشه. مال ما نیست، مال اونه.
والتر: (نیش دار) کی می گه بَده! تو قلباً منافع مامانت برات مهمه، مگه نه، دختر؟ تو دختر ماهی هستی ولی اگه مامان اون پول رو بگیره می تونه یه چند هزار چوبی کنار بذاره و دستت رو بگیره که دانشگاهت رو تموم کنی، نه؟
بنیثا:هیچ وقت از هیشکدوم تون نخواستم برام کاری بکنین.
والتر: آره! اگه پا بده، بین خواستن چیزی از کسی و قبول اون چیز فاصله ی زیادی نیست، هست؟
بنیثا: (با لحن وکلا) از من چی می خوای خان داداش، که دانشکده رو ول کنم یا برم بمیرم، کدومش؟
والتر: من چیزی نمی خوام جز این که جلوی من تسبیح آب نکشی. من و روث به خاطر تو چندباری گذشت کرده ییم. چرا تو نتونی واسه خونواده کاری بکنی؟
روث: والتر پای منو نکش وسط.
والتر: تو هم هستی، مگه تو این سه سال اخیر راه نمی افتی بری آشپزخونه ی مردم کار کنی که این به دک و پزش برسه؟
روث: اوه والتر منصفانه نیست که...
والتر: نمی گم که کسی انتظار داره زانو بزنی و بگی متشکرم داداش، متشکرم روث، متشکرم مامان، متشکرم تراویس که دو ترمه یه جفت کفش پاتونه.
بنیثا: (زانو می زند) این جوری خوبه؟ ممنون از همگی ! کلاً منو برای این که در زندگی خواستم کسی باشم ببخشین. (روی زانو در طول اتاق والتر را دنبال می کند) منو ببخش، منو ببخش، منو ببخش!
روث: تمومش کنین، تورو خدا! مادرتون صداتونو می شنوه.
والتر: کدوم احمقی گفته تو باید دکتر بشی ؟ اگه تو این قدر دیوونه ای که می خوای با مریضا دمخور باشی، خب، برو مثل زنای دیگه پرستار شو یا شوهر کن و زر نزن...
بنیثا: بالاخره حرف دلتو زدی... سه سال طول کشید ولی بالاخره به زبون آوردیش . والتر، بی فایده س. راحتم بذار، پول مال مامانه.
والتر: اون پدر منم بوده!
بنیثا: خب، که چی ؟ پدر منم بوده، پدربزرگ تراویس هم بوده، ولی بیمه ی عمرش مال مامانه. نیش زدن به من باعث نمی شه اون پولو بده به تو که بری روی مغازه ی مشروب فروشی سرمایه گذاری کنی (زیر لب و در حین نشستن روی صندلی) و من شخصاً می گم خدا خیرش بده!
والتر:(رو به روث) می بینی، شنیدی؟ شنیدی!
روث: عزیزم، برو سر کارت، خواهشاً.
والتر: توی این خونه هیشکی، هیچ وقت نمی خواد منو درک کنه.
بنیثا: چون تو یه دیوونه ای.
والتر: کی دیوونه س؟
بنیثا:: تو! تو دیوونه ای. عقلتان چون گردکان، فرزند.
والتر: (با حالتی بسیار غمگین از کنار در به خواهر و همسرش نگاه می کند) عقب مونده ترین نژاد دنیا، و این یه واقعیته.
بنیثا: (آهسته روی صندلی اش می چرخد) اون وقت پیغمبرایی هستن که می خوان ما رو از این بیابون برهوت (والتر در را محکم به هم می کوبد و بیرون می رود) هدایت مون کنن طرف مرداب!
روث: بنی، چرا دوست داری همش به برادرت نیش بزنی ؟ نمی تونی بعضی وقتا یه کم مهربون تر باشی؟

در باز می شود. والتر می آید. با کلاهش ور می رود. می خواهد چیزی بگوید، سینه اش را صاف می کند و به اطراف، سوای روث، نگاه می کند. سرانجام:

والتر: (به روث) واسه کرایه ماشین یه کم پول می خوام.
روث: (به او نگاه می کند، سپس دوستانه؛ به شوخی اما مهربان) پنجاه سنت؟ (به سوی کیفش می رود و پول می آورد) بیا، با تاکسی برو!

والتر بیرون می رود. مادر می آید. او زنی شصت و یکی دو ساله، اس و قس دار و قوی است. از آن دسته زن هایی است که جذابیت و زیبایی خاصی دارند و آن را چنان بی پیرایه بروز می دهند که مدتی طول می کشد به آن پی ببریم. قرص صورت قهوه ای سوخته اش را موی کاملاً سفیدش احاطه کرده و چون زنی بوده که در زندگی با خیلی چیزها کنار آمده و برخیلی چیزها چیره شده، چهره اش سرشار از توانمندی است. در وجناتش نوعی هوش و ایمان است و این را در برق چشمانش که گویای امید، علاقه و روزهای بهتر است می بینیم. در یک کلام، او زنی زیباست. رفتارش شاید بیش تر شبیه رفتار متین زن های مرتع و گله دار جنوب غربی آفریقاست، طوری که انگار خیال می کند هنگام راه رفتن هنوز روی سرش ظرف یا سبدی است. از طرف دیگر، هر اندازه که راه رفتنش دقیق است، صحبت کردنش بی دقت است و همه چیز را کشیده و نامفهوم بر زبان می آورد، اما صدایش شاید بیش از آن که ملایم باشد صرفاً گوش نواز است.

نظرات کاربران درباره کتاب مویزی در آفتاب