فیدیبو نماینده قانونی گروه انتشاراتی ققنوس و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب آمین می‌‌آورم!

کتاب آمین می‌‌آورم!

نسخه الکترونیک کتاب آمین می‌‌آورم! به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است. تنها لازم است اپلیکیشن موبایل و یا نرم افزار ویندوزی رایگان فیدیبو را نصب کنید.

درباره کتاب آمین می‌‌آورم!

کتاب «آمین می‌آورم»، نوشته امیر خداوردی است. قهرمان اصلی این داستان در یک درمانگاه اعصاب و روان روزگار می‌گذراند، او که به خاطر بیماری افسردگی تحت درمان است، ماجراهای زندگی‌اش را برای مخاطب تعریف می‌کند. به نظر او مخاطبانش آدم‌هایی هستند که مدام پای اینترنت نشسته‌اند و وقت خود را در فضای مجازی می‌گذرانند، به همین خاطر لحنی طنازانه و به روز برای بیان خاطراتش انتخاب کرده است. او بعد از ازدواج مسیر زندگی‌اش را تغییر داده و شروع به تدریس در دانشگاه الهیات کرده است، اما به خاطر اینکه سربازی نرفته ممکن است برای ادامه فعالیتش دچار مشکلاتی شود. اما درست در همین وضعیت حفظ ایمان برای او تبدیل به مهم‌ترین دغدغه‌اش می‌شود. او نگران است که همسرش ایمانش را از او بگیرد! بنابراین تصمیم می‌گیرد تا با همین ذره ایمانی که برایش مانده خودکشی کند! در بخشی از کتاب «آمین می‌‌آورم» می‌خوانیم: « کلاً من در انتخاب اسم‌های مستعار استعداد ندارم. وقتی اولین و تنها کتابم چاپ شد، اسمم را گذاشتم«شابلقا». نمی‌دانم چرا علاقه‌ای به اسم فامیلی واقعی ندارم.حالا این اسم مستعار از این جهت که من یکی از افراد قبیله‌ی شابلقا هستم ،اسم خوبی بود ،ولی قبیله‌ی ما در حافظه‌ی تاریخی مردم به جنگ و جدال و لات‌بازی اشتهار دارد.اولین کاروان شابلقاها که پا به تهران گذاشتند سی‌ونه نفر بودند. مسیر ناحیه‌ی شرقی تا تهران را پیاده آمده بودند.پاپوش‌هایشان پاره شد و پاهایشان آبله‌زده بود.ولی با دیدن دروازه‌ی دولت،پادرد و کمردردشان را فراموش کردند. احساس بدی بهشان دست داد.احساس این‌که اینجا غریبند و کسی نمی‌شناسدشان.این بود که کاری کردند که شناخته شوند.سی نفر ریختند سر نه نفر دیگر و تا جاداشت کتکشان زدند.خسته‌ی راه بودند و جان کتک‌کاری نداشتند،ولی از صمیم قلب همدیگر را زدند…»

ادامه...
  • ناشر گروه انتشاراتی ققنوس
  • تاریخ نشر
  • زبانفارسی
  • حجم فایل 1.12 مگابایت
  • تعداد صفحات ۱۷۲ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب آمین می‌‌آورم!

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:


۲

پدربزرگ پدرم بر اثر یک بیماری خاص ِ شابلقایی مُرد. نزدیک صد و پنجاه و چهارسال عمر کرد. چادرش محل اجتماع شابلقاها بود. خیلی از شب ها توی چادرش جمع می شدند و یکی نی لبکی چیزی می زد و یکی هم آوازهای عاشقانه می خواند. در واقع یکی دو بیت را چندین و چند بار تکرار می کرد، چون معمولاً کسی حوصله نداشت اشعار زیادی حفظ کند. و بقیه هم حسابی تشویقش می کردند. به معدود افرادی که بیشتر از یکی دو بیت شعر بلد بودند، می گفتند «عاشق». (عاشق را طوری تلفظ می کنند که مثل «آشیخ» شنیده می شود.) چون به نظرشان آدم باید خیلی عاشق باشد که بنشیند و شعر حفظ کند.
این طور که در تاریخ منقول شابلقا گفته می شود، علت مرگ پدربزرگ پدرم چیز عجیبی بوده است. می گویند یکی از همان شب ها که همه توی چادر جمع شده بودند، وقتی عاشق مشغول خواندن بوده، پسر ارشدش که پدربزرگ من می شود، گالش های عاشق را برداشت. عاشق بی چاره بعد از تمام شدن مراسم وقتی می خواست برود، هرچه دنبال گالش هایش گشت پیداشان نکرد. پدربزرگ پدرم گفت: «گالش های آشیخ کجاست؟» (طبیعتاً این جمله را به زبان شابلقایی گفت اما حوصله ندارم اول جملات را به شابلقایی بنویسم بعد به فارسی ترجمه کنم.)
پدربزرگم از جا پرید و کمی اطراف را نگاه کرد، پشت پشتی ها و زیرِ چهار کنج چادر را گشت، بعد رو به پدربزرگ پدرم گفت: «آشیخ وقتی می آمد، گالش داشت؟»
همه کسانی که توی چادر بودند قاه قاه خندیدند، ولی پدربزرگ پدرم از این که به مهمانش بی احترامی شده بود، عصبانی شد، و طبق سنت، نوزده فحش آب دارِ ناموسی حواله پسرش کرد. از آن شب به بعد، دیگر پدربزرگم پا توی چادر پدرش نگذاشت. طوری شد که پدربزرگ پدرم برای آن که احساسات پسرش را تحریک کند، مریض شد. به برادرش گفته بود مریضی من به این دلیل است که پسر ارشدم به من سر نمی زند. به نظر می آمد بیماری اش خیلی واقعی نباشد. در واقع همه می دانستند تمارض می کند. این بود که پسرش به تمارض پدر هیچ اعتنایی نکرد، تا این که پدربزرگ پدرم آن قدر خودش را به مریضی زد که همه باور کردند واقعاً مریض است، ولی باز هم پسرش باور نکرد. در آخرین اقدام، پدربزرگ پدرم کاری کرد که تمارض به عنوان یک بیماری واقعی در بین شابلقاها ثبت شد. پدربزرگ پدرم مُرد. و این است که تمارض برای ما شابلقاها خیلی خطرناک و کشنده است. حالا این آقای دکتر اعصاب و روان فکر می کند تمارض می کنم. یک طوری می گوید مشکل شما جدی نیست، انگار برای آن که مشکلم جدی باشد باید رو به قبله شوم. ولی باور کنید داروهای نسخه دوم با آن دُز بالا هم افاقه نکرد! و اگر فکر می کنید افسردگی بازی جدیدی است که از خودم درآورده ام، باید دوباره تاکید کنم که این جور بازی ها برای ما شابلقاها خیلی گران تمام می شود.
همین مظاهری امروز وقتی دید کفشم را روی موزاییک های راهروِ دانشکده می کشم و سمت اتاق اساتید می روم، همان جا متلک انداخت که بازم خودت رو زدی به موش مردگی؟ فکر می کند چون رفته ام پیش دکترش باید بی برو و برگرد خوب شده باشم. مظاهری! به سر کچلت قسم، مریضم. هنوز گاه و بی گاه، بی هیچ مقدمه ای، مخصوصاً وقتی خانه باشم، یکدفعه بی حال و سست می افتم روی زمین و مثل جسد بی حرکت می شوم. کمی همان طور می مانم و بعد گریه می کنم. از وقتی داروهایم را می خورم، کمتر این طوری می شوم، اما وقتی این طوری می شوم با یکی دو قطره اشک حالم بهتر نمی شود. باید حسابی هق هق بزنم تا به حالت عادی برگردم. این است که دعا کردم بمیرم. بله، دعا کردم و شاید به نظرتان این احمقانه ترین یا دقیق تر بگویم، بزدلانه ترین روش برای خودکشی باشد. با وجود این، برای انتخاب همچی روشی دلایل زیادی دارم. نمی خواهم بگویم بزدل نیستم. اصلاً چه عیبی دارد آدم بزدل باشد؟ مخصوصاً وقتی بدانی بزدل هستی، اصلاً عیب ندارد. ولی مسئله این است که فکر نمی کنم واقعاً این روش مردن را از روی بزدلی انتخاب کرده باشم. نه، راستش فکر دیگری به سرم نزد.
نمی دانم چرا امشب همه اش این صندلی صدا می دهد؟ رزیتا آهسته و کشیده و با تمام فشاری که می شود هوا را از مخارج دهان بیرون داد، همین الآن گفت: «بچه خوابیده، اون صندلی رو خفه کن!»
من این جا توی اتاق بچه، پشت میز تحریر نشسته ام و آن ها توی اتاق خوابند. باید حواسم جمع باشد که به صندلی تکیه ندهم. داشتم می گفتم. خودکشی به صورت مرسوم، یعنی استفاده کردن از مواد سمی، یا قرص و این چیزها، یا رفتن زیر قطار، یا پریدن از بالای برج، چیز جالبی است و از همه جالب تر این که خودت را دار بزنی. هرچند هر کار جالبی را نمی شود کرد. بالاخره خدا پیغمبری هم هست. نمی دانم، شاید بعضی وقت ها جایز باشد. نمی دانم. (در داستان های قرآن داریم که خدا به بنی اسرائیل گفت: «توبه کنید و خودتان را بکشید.» در روایت هم داریم «قبل از این که خودتان بمیرید، خودتان را بکشید» بله، منظورشان از خودکشی چیزی که من انتظار دارم نیست. ولی امروزه روز هم این بحث حقوقی اوتانازی مطرح است که اگر کسی بیماریِ لاعلاجِ غیرقابل تحملی داشت آیا می شود از پزشک هایش بخواهد او را بکشند یا باید مثل بچه آدم صبر پیشه کند و ثواب صابر را با خود ببرد؟) به هر حال چیز جالبی است، اما نه برای آدمی در وضعیت من! شاید بشود گفت خودکشی برای آدمی مثل «جابر» جالب است. «جابر» هم یک اسم مستعار دیگر است که این بار برای برادر بزرگ ترم انتخاب کردم. حالا چرا «جابر»؟ باورتان نمی شود. خیلی مضحک است. چون می خواستم بنویسم «خودکشی برای کسی مثل برادر بزرگ ترم جالب است» گفتم خب این برادر بزرگ ترم چی از شاهد کم دارد که اسم مستعار برایش نگذارم؟ دیدم کلمه بعدی کلمه «جالب» است، اسم «جابر» به ذهنم آمد.
این صندلی لعنتی باز هم قیژقیژ می کند. درِ اتاق را کاملاً می بندم که رزیتا این قدر نچ نچ نکند.
راستش من اساساً از حرف جیم خیلی خوشم می آید. سال دوم منقول و معقول که بودم، توی کالج اسم خیلی ها را نمی دانستم، اما با همه خوش و بش می کردم. از این که با همه خوش وبش می کردم یک حال خوبی داشتم، ولی چون اسمشان را بلد نبودم به همه شان می گفتم «جواد». یادم است یک بار سر ساعت کتابخانه که اجباری بود، حس کردم جورابم نیست. یکدفعه از خودم پرسیدم که پس جورابم کجاست؟ همیشه جورابم را توی جیب شلوارم می گذاشتم. جیبم را گشتم. توی کالج شلوار گرمکن می پوشیدم و بالاپوش روی دوشم می انداختم. جیب شلوار گرمکن طوری تنگ و کوچک است که هر چیزی داخلش باشد، بی این که دستت را داخلش کنی می فهمی. با این حال، دستم را توی جیبم کردم و دیدم که نه، جورابی در کار نیست. گفتم نکند اشتباهی گذاشته باشمش توی جیب شلوار هم اتاقی ام. دیده اید آدم بعضی وقت ها چیزهایی به سرش می زند که اصلاً معقول نیست. من واقعاً فکر کردم جورابم را اشتباهی توی جیب هم اتاقی ام گذاشته ام، و اصلاً فکر نکردم که چطور می شود همچو کاری کرده باشم!
رفتم سراغش. غرق مطالعه بود. خودش را انداخته بود روی میز مطالعه. گوشه کتابی که نفهمیدم چیست، از زیر دستش پیدا بود. انگار نمی خواست بفهمم چه کتابی می خواند. برایم مهم نبود. دهانم را به گوشش نزدیک کردم. فکر کرد می خواهم فضولی کنم و از کتابی که می خواند سر دربیاورم. سرش را چرخاند و زل زد توی چشمم. خیلی آرام (آن جا خیلی مراقب بودند که سر ساعت کتابخانه کسی با کس دیگری حرف نزند تا مزاحمتی برای مطالعه دیگران پیش نیاید وگرنه جریمه مان می کردند و مثلاً اگر قرار بود هزار و دویست تومان کمک هزینه تحصیلی بدهند، می شد هزار تومان. کافی بود چهار بار توی کتابخانه حرف بزنی تا کمک هزینه ات تمام شود. اگر بیشتر از چهار بار هم حرف می زدی بایستی یک چیزی دستی پرداخت می کردی و از کالج اخراج می شدی. اخراج از کالج تنها راه تربیت کردن محصّل های قانون گریز بود.) گفتم: «جواد، جورابم توی جیبت جا مونده؟» یکهو قاه قاه زد زیر خنده و همه خندیدند و مسئول کتابخانه فریاد کشید: «بسه! خجالت بکشید...» و اسممان را نوشت و یک منفی به پرونده انضباطی هر دویمان اضافه شد.
اه! صدای نُچ نچ و غرغر کردنش بچه را بیدار نمی کند، اما صدای این صندلی لعنتی! اصلاً از این اتاق تا آن اتاق معلوم نیست صدایی می رود یا می خواهد فقط حرصم را دربیاورد. باید فردا کمی روغن کاری اش کنم. بهتر است بنشینم روی زمین و لپ تاپ را بگذارم روی پایم.

آن وقت ها همین دویست تومان هم خیلی برایم مهم بود، چون کار و بار پدرم به هم ریخته بود و آهی در بساط نداشت. مستاجرش رفته بود و چند ماهی بود که با قرض و قوله می گذراند. آخرش هم مادرم دعا کرد که مستاجر برای زیرزمین پیدا شود، و اِلاّ معلوم نبود کار پدرم به کجا ختم می شد. گفتم که، پدرم خیلی اهل دعا کردن نیست. تنها دفعه ای که یادم است جدی دعا کرده باشد، وقتی بود که می خواستم ترک تحصیل کنم. می ترسید مثل جابر از آب دربیایم. سال اول دبیرستان چیزی حدود یازده نمره زیر ده داشتم. حتماً یازده تا درس بیشتر داشتیم. شاید هم یازده تا درس بیشتر نداشتیم. یعنی نمره انضباط و ورزش را هم تجدید شده بودم؟! بعید است، ولی خب، بالاخره یازده تا نمره زیر ده داشتم.
همان دعای پدرم شد که ترک تحصیل نکردم. گمانم مادرم به فکرش انداخته بود که برویم مشهد. می گفت: «می ریم، می ریم دعا می کنیم که این یکی مثل اون یکی نشه!»
اما نشد برویم. گرفتار کارگاه قابلمه سازی بود. سازمان استاندارد الزام کرده بود که باید برای علامت استاندارد اقدام کنی. یکی از کارگرها هم به اداره کار شکایت کرده بود که چرا پدرم بیمه اش نکرده. نمی شد به این زودی ها مشهد برویم. این بود که تا کار از کار نگذشته، خودش همین جا توی تهران از خدا خواست که من ترک تحصیل نکنم. و همین هم شد. جابر که هیچ وقت اهل نصیحت کردن نبود، یک روز از همان روزها مرا برد بین دوستانش سر بساط تریاک (آن اوایل تریاک می کشید). یک آلونک یک اتاقی بود با یک آشپزخانه اُپن. گند و کثافت از سر و روی خانه بالا می رفت. دیوارش گچ و خاک بود و به سیاهی می زد و بعضی قسمت هایش نم داده و ریخته و آجرهایش پیدا بود. همه شان بلااستثنا سیگار دود می کردند. پیک نیک را گذاشتند وسط و سیخ داغ کردند و چند کام گرفتند. و جابر شروع کرد. می دانید که، آدم وقتی نشئه می شود زبانش حسابی راه می افتد. به تفصیل نصیحت کرد که ما را ببین و عبرت بگیر و ابله نباش و از این حرف ها. تحت تاثیر قرار گرفتم و درسم را خواندم. ولی نتیجه نداد. آن سال مردود شدم و سال بعد با شاهد همکلاس شدم. واقعاً تصمیم گرفته بودم درس بخوانم. حرف های جابر خیلی اثر داشت، ولی چون همکلاس شاهد شده بودم، نمی توانستم درس بخوانم. نمی توانستم به خودم بقبولانم که با او همکلاس شده ام. همه می دانستند من بزرگ ترم و یک سال درجا زده ام. نیمکت آخر، سمت چپ می نشستیم. نمی دانم می خواست من را بچزاند یا چی بود که اصرار داشت حتماً بیاید و کنار من بنشیند.
به هر حال، یک سال دیگر هم مردود شدم و مطمئناً اگر آن روز که مادرم کارنامه ثلث آخرم را آورد، زیر چادر گُل گلی خاکستری اش اشک نمی ریخت و خداخدا نمی کرد، حتماً ترک تحصیل کرده بودم. نفهمیدم پدرم از کجا یک کابل برق کلفت پیدا کرد و افتاد دنبالم. داشتیم توی کارگاه قابلمه سازی کار می کردیم. ساعت ده و بیست و دو دقیقه صبح بود. ساعت بزرگ کارگاه، روی دیوار آجری، بالای دستگاه نقطه جوش، از کار افتاده بود. و یادم نیست از کجا فهمیدم ساعت چند بود. شاهد خنده کنان از پله ها پایین آمد و گفت: «تِر زدی!»
نور خورشید از در چهارمتری کارگاه که هر دو لنگه اش باز بود، وارد زیرزمین می شد. اندازه هیکل مادرم با چادر گل گلی اش سایه انداخت. آمده بود بالای پله ها. قلبم مثل روزی که برای اولین بار یازده تا تجدیدی آورده بودم، می زد. کارنامه را از مادرم گرفتم. می شنیدم که گریه کنان به زبان شابلقایی با خدا راز و نیاز می کند. هنوز خیلی از نمراتم را از نزدیک ندیده بودم که باسنم را برق گرفت. سوخت. پوستش ترک برداشت و پاره شد. یک چیزی شد که باید تجربه کنید تا بفهمید دقیقاً چی بود. پدرم با کابل برق اولین ضربه را زده بود و می خواست دومی را نثارم کند که مثل جن، غیب شدم. غیبِ غیب، کاملاً غیب. نفهمیدند رفته ام سر کوچه یا از ته کوچه رفته ام باغ کدخدا؟ انگار در یک لحظه واقعاً آب شده بودم و رفته بودم توی زمین. تا چند دقیقه برای خودم هم روشن نبود به کدام طرف فرار کردم. دور و برم را دیدم. خیابان های شهرک بود. داشتم می رفتم سمت پاتوق جابر. ته شهرک، بعد از خرابه ها و خانه های نیمه کاره انتهای شهرک. تا دم درش رفتم، ولی حتماً دعای مادرم بود که نگذاشت داخل شوم. برگشتم و مستقیم رفتم توی کارگاه و به پدرم گفتم: «تعهد می دم از این به بعد هیچ وقت مردود نشم.»
ماسک رنگ کاری روی صورتش بود و هیچ انتظار نداشت با یک همچو اعتمادبه نفسی بیایم و همچو حرفی بزنم. حرفم را که زدم تازه فهمیدم عجب حرف گنده ای بوده، ولی کار از کار گذشته بود. ماسک را روی دهانش کنار زد و مچ دستم را محکم گرفت و رفتیم رختکن و از توی کشوی کمد، دفتر ساعات کار را درآورد و صفحه آخرش را روبه رویم گرفت و گفت: «بنویس و امضا کن.»
این طور شد که آمدم کالج منقول و معقول. درس خواندن توی دبیرستان دیگر برایم طاقت فرسا شده بود. شنیده بودم با مدرک سیکل راهنمایی می شود منقول و معقول خواند. همه اش به دعای مادرم بود.
مادرم را باید ببینید! اگر می شد عکسش یا نقاشی اش را برایتان بگذارم، خوب بود. ولی نه، نباید ببینیدش. خب نمی شود، آدم شابلقا باشد و عکس مادرش را بگذارد که مردم ببینند. حتی توقع نداشته باشید بگویم شکل و شمایلش چطور است. چشمانش چه شکلی است، یا دماغش کشیده است یا کوفته ای؟ یا قدش چقدر است؟ ما شابلقاها آدم های متعصب و غیوری هستیم. اگر دقت کرده باشید، من حرفی از شکل و قیافه رزیتا هم نزده ام. این چیزها برای ما خیلی اهمیت دارد. گو این که چون با غریبه ازدواج کرده ام، کمی از این چیزها فاصله گرفته ام، ولی خب، بالاخره بالا بروید و پایین بیایید من هم شابلقا هستم و کاری اش نمی شود کرد.
حالا اگر شاهد را ببینید چه می گویید! گفتم که، بچه که بود باتیران بود و حالا که بزرگ شده، به قدری در این چیزها سفت و سخت است که فکر می کنید این آدم یک کوچ نشینِ قرن هشتم یا نُهم هجری قمری است که فقط لباس هایش عوض شده.
تاریخ دقیقی از شابلقاها در دست نیست وگرنه می شد فهمید آیا همه شابلقاها از همان اول همین طور بوده اند و بعدها با شهرنشین شدنشان بعضی ها روشنفکر شده اند یا نه؟ چرا، یکی دو قصه هست که می شود فهمید قبل از شهرنشینی، بعضی هاشان روشنفکر بوده اند. نقل می کنند یک بچه سه چهار ساله که مثل شاهدِ خودمان باتیران بود، تقریباً پنج ساعت دستشویی نکرده بود و خودش را نگه داشته بود. حالا چرا دستشویی نکرده بود؟ نقل نشده و فقط همین مقدار نقل شده که بعد از پنج ساعت و هفده دقیقه می رود و پشت «تپه شابلقا» خودش را راحت می کند. (شابلقاها یک تپه داشتند که تابستان ها در قسمت سایه خور آن چادر می زدند و وقتی زمستان می شد، حوصله نداشتند بروند و قشلاقِ درست و درمانی پیدا کنند، برای همین یک چند متری آن طرف تر که قسمت آفتاب خور تپه بود کپر درست می کردند. اسم آن تپه تپه شابلقاست و اگر نقشه داشته باشید می توانید در اطراف شهر ضاحیه شرقی پیداش کنید.) آن وقت ها شابلقاها هنوز دستشویی را اختراع نکرده بودند. بچه، پشت تپه، دقیقاً جایی ادرار می کند که خاک نرمی داشت و هر وقت باران می بارید، یک جورهایی باتلاق درست می شد. بچه فلک زده آن قدر مثانه اش پُر بود که نزدیک یک ساعت و بیست و سه دقیقه یکریز می شاشد و یک باتلاق حسابی درست می شود. کارش که تمام می شود، حس می کند کمرش درد گرفته، کمر نحیفش را تکان می دهد و زیر لب می گوید: «آخیش!» ولی ناغافل پایش سُر می خورد و می افتد توی باتلاقی که خودش درست کرده بود. حتما چند بار فریاد می کشد: «کمک! کمک!» ولی کسی متوجه نمی شود. بچه بی گناه همان جا خفه می شود و می میرد. فقط دو انگشت دست چپش از باتلاق بیرون می ماند و از همان می فهمند چه بلایی سرش آمده.
خیلی رقت انگیز است و رقت انگیزتر از آن این که هیچ کس به خودش زحمت نمی دهد مسئله دستشویی را حل کند. همه به هم می گویند بچه ابله، نباید آن قدر شاشش را نگه می داشت. فقط یک نفر به نام ریزعلی چندین سال بعد، وقتی حوادثی از این دست بارها تکرار شد، به فکر این افتاد که مثل دهاتی ها، دستشویی درست کند. سمت راست تپه یک چاه کوچک درست کرد و کمی آن طرف تر، از کنار هم گذاشتن دو تکه سنگ، یک کاسه مستراح ساخت. از زیر کاسه تا چاه، یک مسیر شنی شیب دار کشید تا فضولات از آن وارد چاه شود. دورتادور کاسه را هم سنگ چین کرد که افراد با خیال راحت توی مستراح بنشینند و کسی دیدشان نزند.
وقتی کار درست کردن دستشویی تمام شد، ریزعلی با دست های پینه بسته و کمر خسته، رفت آفتابه مسی اش را از سر چشمه پر کرد تا اولین کسی باشد که در آن دستشویی قضای حاجت می کند. همه دورش جمع شدند، زن های مسن، پیرمردها و مردهای جوان و بچه های ریز و درشت. (زن های جوان از دیدن صحنه دستشویی کردن ریزعلی محروم بودند.) و خب، در همچو حالتی آدم نمی تواند کاری کند. همه داشتند بادقت نگاهش می کردند و هیچ کس چیزی نمی گفت. ریزعلی می خواست بند تنبانش را باز کند. بایستی بی توجه به نگاه سنگین قبیله اش کار خودش را می کرد. دست به تنبان ایستاده بود روی سنگ مستراحش، ولی جرئت نداشت. نمی توانست تنبانش را پایین بکشد و بنشیند. سنگ چین دور مستراح به اندازه ای بود که اگر تنبانش را پایین می کشید، چیزی پیدا نبود، اما نه، اصلاً برایش ممکن نبود. یازده دقیقه در سکوت مطلق، ریزعلی چشم در چشم تک تک شابلقاها... صدایی از کسی درنیامد، کسی کاری نکرد، چیزی نگفت، تا این که یکی از پیرمردها پرسید: «این ریزعلی می خواد چه کار کنه؟»
و پیرزنی فرتوت آهسته گفت: «فکر کنم می خواد گُهش رو انبار کنه.»
همه زدند زیر خنده، و ریزعلی نه آن روز و نه هیچ روز دیگری حتی نتوانست به مستراحش نزدیک شود.
این یکی از معدود نقل های تاریخی درباره روشنفکری دوران کوچ نشینی شابلقاهاست. از وقتی شهرنشین شدیم افرادی مثل ریزعلی زیاد شدند، یکیشان همین پدرم. قابلمه سازی چیزی نیست که بین شابلقاها مرسوم باشد، ولی پدرم بی اعتنا به سنت های قبیله شغل قابلمه سازی را انتخاب کرد. از همان اول درباره اش گفتند: «مرد نادانی است که عمرش در کوبیدن فلزات هدر می رود»، و همین هم شد. انگار حرفشان نفرینی بود که روی زندگی پدرم سایه افکند و هیچ وقت نگذاشت این مرد هنرمند به جایی که باید، برسد.
جابر هم چندان در بند سنت های شابلقایی نیست. از بین ما فقط همین شاهد صددرصد شابلقاست. مخصوصاً این که با دخترداییمان ازدواج کرده و دختردایی هم خیلی جدی به اصول و سنن قبیله پایبند است. هیچ وقت نمی بینید آن ها توی خیابان کنار هم و شانه به شانه هم حرکت کنند. همیشه شاهد دو سه متری جلوتر از دختردایی راه می رود. هیچ وقت نمی بینید همدیگر را صدا بزنند و مثلاً دختردایی بگوید: «شاهدجان!» یا یک همچو چیزی. اصلاً. امکان ندارد! فکرش را هم نمی شود کرد! هیچ وقت نمی شود شاهد برای دختردایی هدیه ای بخرد و آن را کادو کند. هدیه می خرد، ولی کادو! اصلاً و ابداً. و همین طور گل. ما شابلقاها به هم گلدان هدیه می دهیم. آن هم نه این که مرد برای زنش گلدان بخرد. نه، اصلاً و ابداً. یک وقت اگر به یک فامیلی کسی خواستیم بعد از مدت ها سر بزنیم یا برویم خواستگاری، گلدان می بریم. و این خیلی بهتر از گل است که معلوم نیست باید چه کارش کرد؟ گلدانِ گل را می گذاری یک گوشه خانه و کیفش را می بری ولی با دسته گل چه کار می شود کرد؟
پای راستم خواب رفته. درازش کرده ام روی پای چپم. بدجور خواب رفته. انگار پا ندارم. انگشت هایم تکان نمی خورَد. اگر می رفتم توی پذیرایی و روی مبل می نشستم، بهتر بود. اما اشکالش این است که نور چراغ پذیرایی مستقیم می افتد توی اتاق خواب و دقیقاً روی نَنوی بچه، درست توی صورتش.... پاهام را جمع کردم و چهارزانو نشستم، کمی بهتر شد، یعنی احساس بی حسی اش قابل تحمل تر شد، ولی ماتحتم درد می گیرد. فرش ِ اتاقِ بچه از این فرش های مزخرف ارزان قیمت است که مثل گلیم پشت آدم را می سوزاند. درِ اتاق خواب را هم نمی شود بست، چون رزیتا خانوم در آن صورت احساس خفگی می کنند.

می شد مثل قدیم ها اسم جابر را هم بگذارم «جواد». همین الآن به ذهنم رسید. اما اولاً حوصله ندارم برگردم و دنبال اسمش بگردم، چون خدا می داند چند صفحه پیش درباره اسم جابر حرف زده ام! و ثانیاً «جابر» که از «رزیتا» و «شاهد» بدتر نیست. اصلاً کلاً من در انتخاب اسم های مستعار استعداد ندارم. وقتی اولین و تنها کتابم چاپ شد، اسمم را گذاشتم «شابُلقا»، یعنی اسم کوچکم را گذاشتم «الف. ح.» و اسم فامیلی ام را گذاشتم «شابلقا» نمی دانم چرا علاقه ای به اسم فامیلی واقعی ندارم. حالا این اسم مستعار از این جهت که من یکی از افراد قبیله شابلقا هستم، اسم خوبی بود، ولی قبیله ما در حافظه تاریخی مردم به جنگ و جدال و لات بازی اشتهار دارد. اولین کاروانِ شابلقاها که پا به تهران گذاشتند سی و نُه نفر بودند. مسیرِ ضاحیه شرقی تا تهران را پیاده آمده بودند. پاپوش هایشان پاره شده و پاهایشان آبله زده بود. ولی با دیدن دروازه دولت، پادرد و کمردردشان را فراموش کردند. احساس بدی بهشان دست داد. احساس این که این جا غریبند و کسی نمی شناسدشان. این بود که کاری کردند که شناخته شوند. سی نفر ریختند سر نُه نفر دیگر و تا جا داشت کتکشان زدند. خسته راه بودند و جان کتک کاری نداشتند، ولی از صمیم قلب همدیگر را زدند. مردم آمدند که سوایشان کنند. شابلقاها هم از فرصت استفاده کردند و هر کسی را که به آن ها نزدیک می شد با چک و لگد و مشت و چوبِ چوپانیشان زدند و تار و مار کردند. رفته رفته یک دعوای جانانه درگرفت. از دروازه دولت گرفته تا پیچ شمیران هر کسی توی خیابان بود اقل کم یک چک و لگد خورد یا زد.
دعوا تا سه روز و سه شب ادامه داشت و کسی نمی دانست از کجا و چرا شروع شده؟ کار از دست شهربانی خارج بود و این شد که ارتش وارد عمل شد. تقریباً صد و هشتاد نفر دستگیر شدند و هشت نفر مُردند تا بالاخره غائله دروازه دولت خاتمه یافت و مردم متفرق شدند. جالب این جاست که حتی یک نفر از شابلقاها هم کشته یا دستگیر نشد. اساساً آن ها از روز دوم به بعد، رفتند طرف دروازه قزوین و همان جا با این احساس که واقعاً در این شهر وجود دارند، توی شرکت دام و طیور جنوب غربی تهران مشغول به کار شدند، و زندگی شهری را شروع کردند.
این شد که شابلقاها به جنگ و جدال و لات بازی مشتهر شدند. ولی مطمئن باشید این طور نیست. تمام تاریخ را زیر و رو کنید، یک بار برای رضای خدا هم که شده نمی شود یک شابلقا پیدا کنید که توی جنگی از جنگ های این مملکت به طور جدی و پیگیر شرکت کرده باشد. بله، هستند شابلقاهای شجاع و دلیر، ولی همیشه یک بدبیاری یا بلایی چیزی سرشان می آید و نمی شود در تاریخ ماندگار شوند. مثل عموی پدربزرگ پدرم که اسمش سردار فاتح بود. توی جنگ ایران و روس می خواست رئیس سپاه شابلقا شود و برای همین اسمش را گذاشتند سردار فاتح، ولی تا شابلقاها بجنبند و راهی جنگ شوند و خود را به جبهه برسانند، جنگ ایران و روس تمام شد و ایران شکست خورد و عهدنامه گلستان نوشته شد و تمام نواحی شمال رود ارس به روسیه تزاری واگذار شد. سردار فاتح که رسید خیلی عصبانی شد. رفت یقه یک سرباز روسی را گرفت و گفت: «قرمساق!»
همین را گفت و رهایش کرد. منظورش این بود که شانس آوردید دیر رسیدیم وگرنه این عهدنامه ننگین نوشته نمی شد. نمی توانست روسی صحبت کند. این بود که به خودش زحمت نداد به زبان شابلقایی یا زبان فارسی معیار حرف بزند و وقتش را تلف کند. فقط گفت: «قرمساق!»
همین شد که روس ها دوباره حمله کردند و دوباره ایران شکست خورد و عهدنامه ننگین ترکمانچای نوشته شد و خانات ایروان و نخجوان، به علاوه ده کرور تومان غرامت، و خیلی چیزهای دیگر به روسیه تزاری رسید. منتها در این جنگ هم سردار فاتح و بقیه حضور نداشتند، چون تازه به تپه شابلقا برگشته بودند که جنگ دوم شروع شد و چون می دانستند تا آماده شوند و بروند جبهه، دوباره جنگ تمام می شود، دیگر کاری نکردند و تا صدها سال به روس ها می گفتند: «قرمساق!»
بله، شابلقاها به جنگ و جدال معروفند و این شهرتشان همیشه باعث افتخارشان بود تا این که یک شابلقای احمق تصمیم گرفت کتاب بنویسد و اسم مستعار خودش را گذاشت «الف. ح. شابلقا»، و تازه فهمید آن شهرت کاذب چقدر در ذهن مردم تاثیر گذاشته است. می توانم به طور قطع قسم بخورم که حتی یک آدم تحصیلکرده هم کتابم را نخواند. فکرش را بکنید! این مردم تهران که پدرانشان در غائله دروازه دولت، سه روز و سه شب سر هیچ و پوچ به جان هم افتادند و صد و هشتاد نفرشان دستگیر و هشت نفرشان کشته شدند، چطور می توانند بنشینند و کتابی را که نویسنده آن «الف. ح. شابلقا» است بخوانند؟ مخصوصاً این که هنوز هم که هنوز است هر یکی دو سال، شایعه ای وحشتناک توی قسمت جنوب غربی تهران پخش می شود که قرار است شابلقاها شبانه بریزند بیرون و کلانتری های شهر را بگیرند و بعد از یک جنگ تمام عیار، اعلام استقلال کنند و پایتخت را به تپه ای در اطراف ضاحیه شرقی منتقل کنند.
بهتر است بروم دوباره روی صندلی بنشینم. حتماً تا حالا رزیتا هم خوابیده.

داشتم می گفتم، خودکشی برای آدمی مثل جابر جالب است. حالا چرا؟ داستانش طولانی است. خلاصه اش این که جابر مرضی دارد که چه بخواهد، چه نخواهد، تا چند سال دیگر قرار است بمیرد. خب در همچی وضعیتی، اگر خودش را بکشد، حتماً همه می گویند بی چاره دیگر نتوانست تحمل کند! و زارزار گریه می کنند، و به یاد این می افتند که همیشه بااکراه با او دست می دادند و هیچ وقت هیچ کسی با او روبوسی نمی کرد. از انصاف خارج نشویم، جابر آن وقت ها هم که سالم بود آدم چرک و شلخته ای بود، طوری که نمی شد با آن دست های کثیف و ناخن های دراز و موهای شلخته و صورت نشسته اش، به راحتی با او دست داد و روبوسی کرد. جابر همیشه برای آدم های وسواسی ای مثل رزیتا موجود چندش آوری به حساب می آمده. مخصوصاً الآن که در زیرپله زندگی می کند و تمام روز لابه لای آشغال ها می لولد تا ضایعات جمع کند و بفروشد.
بله، خودکشی به شیوه های متعارف برای جابر جالب است (نه این که کار خوبی باشد، نه، فقط جالب است)، چون مثل من نیست که تازه دختردار شده باشد. بین ما سه برادر، او تنها کسی است که ازدواج نکرد. جابر خیلی تنهاست و حتی من که برادرش هستم، ماه هاست حالی از او نپرسیده ام، چون خوف دارم ازم پول بخواهد. می گذاریم زیر آفتاب تابستان صورتش قشنگ بسوزد و در سرمای زمستان پوستش ترک بردارد و از لای آشغال ها روزی خود را دربیاورد و برود خرج مواد کند. خودش می گوید: «می خوام یه موششه باژیافت ژباله یاه بنداژم.» تا وقتی موسسه اش را راه نینداخته، غذایش را می دهیم. هرچه از ناهار یا شام اضافه بیاید برای جابر است، ولی اگر کار و کاسبی اش خوب نباشد و نتواند ضایعات بفروشد، باید از یک جایی برایش پول جور کنیم. هزار تومان هم که بدهیم برای جابر کافی است (این هزار تومانِ امروز، از آن دویست تومان جریمه حرف زدن توی کتابخانه کم ارزش تر است و آن بیست تومان که قیمت مجسمه مریم مقدس بود از همه شان باارزش تر بود)، ولی اگر در همچو اوضاعی رهایش کنیم، او آدمی نیست که خانواده اش را رها کند. ناغافل کفشی چیزی از جاکفشی می قاپد و می زند به رگ. و اگر کفشی چیزی که قابل فروش باشد، نداشته باشیم، می رود و سری به همسایه هامان می زند. آن وقت پدرم سرخ می شود و هوار می کشد که ذله ام کردی!
پدرم وقتی عصبانی می شود، به زبان شابلقایی فحش می دهد؛ فحش های رکیک. و معمولاً از مادرمان مایه می گذارد. (از نوشتن فحش هایش معذورم. هرچند به زبان شابلقایی است و خیلی ها معنایش را نمی فهمند.) جالب این جاست که تا تعداد فحش هایش به نوزده نرسد، بس نمی کند. اوایل فکر می کردم اتفاقی است، ولی بارها و بارها شمردم، دقیقاً باید نوزده تا بشود تا تمام کند. خوب که عصبانی می شود، سنگ کلیه اش تکان می خورد. بعد، مادرم به من و شاهد زنگ می زند و گریه کنان پشت تلفن می گوید: «باباتون داره می میره.»
ما هم سریع خودمان را می رسانیم و می بریمش بیمارستان. چند روز بستری می شود و همه اش منتظر است که شابلقاها بیایند عیادتش. می بینید که، هزار تومان در برابر این همه آبروریزی و اعصاب خوردی و هزینه بیمارستان چیزی نیست.

باز هم رزیتاخانوم غرغر کرد. معلوم نیست چرا نمی خوابد؟ ساعت تقریباً دوازده و ده دقیقه است. من که دیگر مثل خرس خوابم گرفته. امشب بچه پایش را کرده بود توی یک کفش که نمی خوابم که نمی خوابم. معلوم نشد چه اش بود. یکریز ونگ ونگ می کرد. رزیتا یکی دو بار بین اتاق و پذیرایی بچه را گرداند و لالایی خواند. من روی مبل نشسته بودم و داشتم توی تاریکی (چراغ پذیرایی را خاموش کرده بودیم) تلویزیون نگاه می کردم. صدایش قطع بود. داشت اخبار پخش می کرد. و حالا با صدای قطع شده من چه چیزی از اخبار می فهمیدم، معلوم نیست. بچه را انداخت رویم و گفت: «تخم و ترکه ت رو بخوابون!»
روی زمین می نشینم. به جهنم که پایم خواب برود، کمرم درد بگیرد، ماتحتم بسوزد. همه اش به جهنم. این چیزها در برابر فلاکت و بدبختی جابر چیزی نیست. فقط مانده ام چرا تا به حال خودکشی نکرده؟ نمی دانم دقیقاً چه وقت؟ ولی همان وقت که فهمید مریض شده، خیلی جالب تر بود خودش را بکشد. هرچند الآن هم خالی از لطف نیست. همین جا بگویم که حرف زدن از مُردنِ جابر آن قدرها هم برایم ساده نیست. شما جابر را نمی شناسید. به موقع برایتان خواهم گفت که او دقیقاً کیست و چه کارهایی کرده. با این حال، باید قبول کرد به خاطر موقعیتی که دارد، خودکشی کردن برایش جالب است. حالا فکرش را کنید من اگر خودم را بکشم، همه می گویند: «عجب احمقی! آخه چرا؟»
و این چرا از آن چراهاست که وقتی زنده ام هم نمی توانم درست توضیحش دهم، چه برسد به این که مرده باشم. بنابراین با هزار تف و لعنت گورم می کنند و بعدها دخترم که تنها یادگار من است، حتماً از داشتن همچی پدری عقده حقارت پیدا می کند.
می بینید؟ چاره دیگری ندارم. تنها راه آبرومندانه ای که دارم همین است؛ ولی این دعا کردنم تیری در تاریکی یا شرکت در مسابقه بخت آزمایی نیست. من واقعاً به دعا معتقدم. مخصوصاً وقتی به مادرم هم گفته باشم برایم دعا کند و حرمی مسجدی جایی هم رفته باشم و دعای هفت هیکل یا اعتصام سیفی یا حرز یمانی را هم خوانده باشم.
یکی از همین ملحدهای معاصر، نمی دانم اسمش «ریچارد داوکینز» بود یا یک کس دیگر، تحقیق کرده بود که آیا دعا تاثیری هم دارد یا نه؟ و گفته بود که دعا کردن کاری احمقانه است. این دیگر از آن حرف هاست. این همه آزمایش روی چیزهای فیزیکی می کنند، بعداً معلوم می شود یک جای کار ایراد داشته، حالا چطور می شود دعا کردن را آزمایش کرد و به جوابش اعتماد داشت! اصلاً همین دعای من یک آزمایش باشد. من که مطمئنم مستجاب می شود. حالا می بینید! برای این که باور کنید مستجاب می شود، حاضرم از همه ادات تاکید زبان فارسی استفاده کنم. می دانید که استفاده از ادات تاکید در مواقعی که ممکن است مخاطب شما نسبت به چیزی که می گویید تردید داشته باشد، یکی از روش های بلاغی است و نشان می دهد شما به آنچه می گویید، واقعاً اعتقاد دارید و این طور خیالِ مخاطب راحت تر می شود. منتها به شرط آن که کاری نکنید یا حرف دیگری نزنید که تردیدش را برگرداند، و اِلاّ می شود همان «قسم حضرت عباس و دم خروس».
قبول دارم بعضی کارهایم مثل دم خروس است و ممکن است فکر کنید اصلاً یا دعایی در کار نیست یا اعتقادی به دعا ندارم. مثلاً شاید بگویید اگر این آقا واقعاً این قدر به دعا اعتقاد دارد، پس چرا پیش دکتر اعصاب و روان می رود؟ چرا دعا نمی کند که افسردگی اش را خدا شفا دهد؟ راستش جوابی ندارم. شاید چون مشکل اصلی ام افسردگی نیست. نمی دانم، ولی باور کنید به دعا اعتقاد دارم.
آن قدر اعتقاد دارم که برایم حتمی است به همین زودی ها می میرم، و تنها مسئله ام این است که چطور قرار است بمیرم؟ زیر ماشین می روم یا از جایی پرت می شوم؟ شاید هم مرضی چیزی بگیرم. دیشب خواب دیدم یکی دارد با تفنگ دوربین دار به سمتم شلیک می کند. تعبیرش را می دانم، یعنی کسی تهمتی چیزی حرفی علیهم می زند. این اتفاق دو سه ماهی است که افتاده. از رئیس گروه ادبیات عربی گرفته تا همین مظاهری، همه ورد زبانشان شده که فلانی سربازی نرفته. استاد تازه وارد حق التدریسی که سربازی هم نرفته مورد خوبی است برای رئیس جدید دانشکده که دنبال بهانه است تا شر چند نفر را کم کند و رفقایش را جایگزین کند.
ای کاش می شد همین طور بمیرم! اگر واقعاً کسی پیدا می شد که با یک شلیک دقیق بزند توی سرم و کارم را بسازد، خیلی عالی می شد. اصلاً اگر آدم خبیثی پیدا می شد و با هم درگیر می شدیم و مرا می کشت، شهید می شدم و یکراست بی حساب می رفتم بهشت.
مشکل این جاست که همچو کسی که بتواند دقیق تیراندازی کند، چرا باید سرِ خباثتی که دارد، مرا بکشد؟ مگر من چه کاری کرده ام یا چه حرفی زده ام که مستحق شهید شدن باشم؟! اساساً فکر کردن به یک همچو مردنی، برای من خیلی احمقانه است. به قول دلاورزاده کوه کمره ای: «آدم ها به آخر عمرشان که می رسند، خیلی وقت ها فکرهای احمقانه به سرشان می زند.»

۱

این منم، بچه سوم پدرم که پسر اول پدرش بود، و پدرش بزرگ قبیله شابُلقا.
یا لااقل این جوری تصور می کنم. حال ندارم بنویسم چشمان ریزی دارم، بینی بزرگی، موهایی که از جلو کم پشت است و از کناره ها در بهترین حالت مثل پشم گوسفند پف می کند. به هیچ وجه حوصله این جور توصیفات وقت گیر را ندارم. تازه، بعد از کلی توضیح و تفصیل معلوم نیست همانی از آب دربیاید که باید بگویم یا نه؟ این است که نقاشی ام را برایتان گذاشتم تا خیالتان راحت شود که چه شکلی ام. هرچند فرقی ندارد شکل و شمایلم این جوری باشد یا یک جور دیگر. مثلاً چه فرقی دارد اگر بینی ام کمی کوچک تر باشد یا چشمانم درشت تر، انتهای ابروهایم واقعاً همین قدر بالا باشد یا نه؟ اصلاً فرقی ندارد.



سی و یکی دو ساله ام (بستگی دارد وقتی سی و یک سالتان تمام شد، سی و یک ساله حساب شوید یا سی و دو ساله) و از افسردگی رنج می برم. آخرین باری که پیش دکتر رفتم همین ماه گذشته بود؛ متخصص اعصاب و روان. قرار شد همین چهارشنبه هم بروم. می گویند دستش شفاست. ویزیتش بیست هزار تومان است. پول دو ساعت درس خصوصی را سر ده دقیقه درمی آورد. تا به حال دو تا بیست هزار تومانی به منشی اش داده ام. بار اول با دوستم مظاهری رفتم. مظاهری استاد ادبیات فارسی دانشکده الهیات «سولوجان» است، همان جا که یکی دو سالی است ادبیات عربی و بلاغت درس می دهم؛ دانشکده ای کوچک در شرق تهران. لاغراندام است و کوتاه و کچل. اصلاً سر درنمی آورم با روحیه ای که دارد، چرا پیش دکتر اعصاب می رود؟ ابداً در این باره حرفی نمی زند. به نظر نمی رسد افسرده باشد، اما آن قدر پیش دکتر آمده که به قول خودش، سرقفلی مطب را دارد. از دربان گرفته تا منشی و مریض ها همه می شناسندش.
یک ساعت و سی و سه دقیقه منتظر ماندم تا نوبتم شد. دوازده یا پانزده نفری می شدیم. روی دو ردیف صندلی نشسته بودیم و با اشاره خانم منشی، تک تک می رفتیم داخل اتاق دکتر. بعضی ها هم دونفری بودند. اول یکیشان می رفت و بعد همراهش. نمی دانم، شاید هم دومی مریض بود و اولی همراهش. هیچ علاقه ای ندارم از این چیزها سر دربیاورم.
منشی زنی تقریباً سی، سی و پنج ساله است که از آرایش فقط رُژ به لب مالیدن را بلد است. ابروهایش آن قدر به چشم ها نزدیک است که فکر می کنی از وسط پلک هایش رد شده. با مظاهری که خوش و بش کرد، خیلی سرسنگین بود. مرا هم انگار اصلاً ندید. به قول معروف تحویل نگرفت. همین بود که جَری ام کرد یک جوری تلافی کنم. می خواستم نوبتم که شد نگاهش نکنم و بی این که منتظر اشاره اش بشوم بروم داخل اتاق.
پیرمردی زهواردررفته وارد شد. شلوارش کوتاه بود و قوزک پاش پیدا، سرش آن قدر جلو بود که می گفتی قوز بالای قوز دارد. این ها خیلی توجهم را جلب نکرد. چیزی که توجهم را جلب کرد، پاهایش بود. انگار که ادرار داشت، تندتند پاهایش را به هم می مالید و مرا یاد برادرم شاهد می انداخت. یک سال و چند ماه از من کوچک تر است و معمولاً هر خاطره ای از بچگی دارم، شاهد یک جای آن وول می خورد. مهم ترین خصیصه شاهد همین ادرار کردن بود. به زبان قبیله مان به این جور بچه ها می گوییم «باتیران». این باتیران ها که تعدادشان قابل توجه است، بزرگ که می شوند، جمعیتی از متعصب ترین و سرسخت ترین آدم های قبیله را تشکیل می دهند. شاهد به معنای واقعی کلمه باتیران بود. بیشتر از هر کسی که می شناختم. وقت و بی وقت، شب، صبح، ظهر، عصر. حتی یادم است یک بار از روی پشت بام ادرار کرد توی کوچه. رفته بودیم پشت بام بادبادک هوا کنیم. پاییز بود. خانه پدرم در حاشیه جنوب غربی تهران است، و آن وقت ها پاییز که می شد، باد ملایمی از سمت شهریار می وزید و بادبادکمان را اندازه یک نقطه بالا می بُرد. با سِریش، روزنامه و کمی حصیر نازک و نرم، بادبادکی می ساختیم که نگو! شاهد گفت: «باتیر دارم.» شاید هم گفت: «شاش دارم.» یادم نیست. نه، اصلاً چیزی نگفت. خب کسی که ادرار دارد، چرا باید بگوید باتیر دارم یا ادرار دارم! می رود و کارش را می کند. رفت و کارش را کرد؛ از روی پشت بام توی کوچه. ما حیاط نداشتیم که باغچه داشته باشد تا وقتی روی پشت بام ادرارمان گرفت، توی باغچه حیاط کارمان را بکنیم. کله ظهر بود و کسی رد نمی شد. گفتم: «خاک بر سرت شاهد! توی کوچه؟!»
این جمله را هم از روی تعجب و هم از این باب که اگر بابا بفهمد، پوستش را می کند، گفتم. گفت: «خیلی کیف می ده!» و به کارش ادامه داد. ادرار با فشار به کوچه سرازیر می شد. باد شهریار می وزید و قوس زیبایی به آن می داد. شده بود مثل آبپاش های روی چمن پارک شهر. ذرات متراکمش تا به زمین می رسید از هم فاصله می گرفت و حتماً اگر چند دقیقه دیگر ادامه می داد، رنگین کمان کوچکی درست می کرد. من هم وسوسه شدم. هنوز مزه اش زیر زبانم است. خیلی کیف داشت! ای کاش می شد باز هم از این کارها کرد!
خیلی شب ها هم رختخوابش را خیس می کرد. الآن می گویند به خاطر اضطراب و این حرف هاست، ولی شاهد اضطراب سرش نمی شد. کارهایی می کرد که هیچ آدم عاقلی جرئت انجام دادنش را نداشت. حتی یک بار رفته بود توی چاه. انتهای کوچه مان یک مزرعه بود؛ باغ کدخدا. باغ کدخدا چند حلقه چاه داشت که درِ همه شان را بسته بودند. عوضش یک موتورخانه راه انداخته بودند که از لوله کلفتش آب بود که می زد بیرون. نمی دانم چی افتاده بود توی چاه یا چی به ذهن شاهد رسیده بود که طناب آورده و بسته بود به درخت توت کنار چاه و رفته بود پایین. روی چاه چند تخته پت و پهن و سنگین انداخته بودند. حالا چطور شاهد آن ها را کنار کشیده بود یا اصلاً از کجا طناب پیدا کرده بود نمی دانم. (چون شاهد نمی توانست با هر طنابی داخل چاه برود، طنابی محکم می خواست که تحمل بدن حجیمش را داشته باشد.) فقط همین را می دانم که کمی که رفته بود پایین، یکی از باغبان ها متوجه شد و آمد بالای چاه و داد و بیداد راه انداخت که بیا بیرون! و خب، یک همچو بچه ای چطور می شد اضطراب داشته باشد و شب ادراری اش سر همین اضطراب باشد!... من که نمی فهمم!
پیرمرد کمی که نشست و پاهایش را به هم مالید، بلند شد و درجا زد. اگر درجا نمی زد، حتماً خودش را خیس می کرد. توی ذهنم می شمردم: یک، دو، سه، چهار، یک، دو، سه، چهار... و پیرمرد به شماره درجا می زد. دست نگه داشتم و نشمردم. پیرمرد هم ایستاد! بدنش به اندازه انگشت هایش بی رمق بود، یک طوری که یقینم شد همین الآن خودش را خیس می کند و خیالش راحت می شود. یقیناً بوی گندش همه سالن انتظار را برمی داشت. بهشان می گویند «مسلوس». برای نماز خواندن باید یک چیزی به خودشان آویزان کنند و توی آن ادرار کنند و دوباره وسط نماز وضو بگیرند.
نماز مغرب و عشا را نخوانده بودم. ساعت نزدیک هشت و بیست دقیقه بود. خواستم از مظاهری بپرسم این جا نمازخانه دارد؟ دقت کردم دیدم مظاهری ناپاک است. (اگر دقت کنم می توانم این چیزها را به خوبی تشخیص دهم. نمی توانم توضیح دهم چطوری، نه بویی دارد، نه رنگی، نه شکل خاصی، فقط می فهمم، و همیشه هم درست می زنم به هدف. تا مدت ها فکر می کردم همه همین جوری اند. توی کالج منقول و معقول که درس می خواندم، رفقا می گفتند یک جور کرامت است... شاید هم حس ششم.) زل زده بود به دختر جوانی که چادرش رفته بود کنار و شلوار جینش تا کمر خودنمایی می کرد. درست روبه روی ما نشسته بود. مظاهری نفس نمی کشید که نکند زاویه دیدش به هم بخورد. از نمازخانه نپرسیدم. حتماً مثل همیشه می گفت: «بعداً سر فرصت قضاش رو بخون.»
یادم افتاد دستشویی بیرون سالن، توی راهرو است. خواستم بگویم: «باباجان! دستشویی...» که در اتاق دکتر باز شد و زن چاق و گنده ای آمد بیرون. یک ربع پیش وقتی داخل می رفت متوجهش نبودم، اما بیرون که آمد یک آن فکر کردم خواهرم است. حتی خواستم صدایش کنم. دماغش دقیقاً به همان بزرگی بود، استخوانی و زیاد از حد کشیده. لک و پیس صورتش هم همان طور. فقط زیادی اضافه وزن داشت. از روی مانتوی تنگ و تیره اش تمام حجم شکم و پهلو و سینه پیدا بود. قبل از ازدواج «شترمرغ» صدایش می کردند. حالا ببین چه هیکلی به هم زده است!
خیلی بچه بودم که ازدواج کرد. این است که خاطره چندانی ازش ندارم. فقط یادم است آبرنگ داشت. بوم نقاشی هم داشت. آن وقت ها فکر کنم تازه می رفتم مدرسه. شاید هم نمی رفتم. یادم نیست. به سرم زده بود یک گل سرخ بکشم. بوم نقاشی اش را گذاشته بود گوشه اتاق پذیرایی. اتاق پذیرایی که نبود. ما دو اتاق بیشتر نداشتیم. یکی نشیمن بود و به آن یکی می گفتیم اون اتاق. بوم نقاشی اش را گذاشته بود گوشه اون اتاق. بوم نقاشی هم شاید تعبیر درستی نباشد، چون از همین کاغذ سفیدهای معمولی بود. آبرنگش را برداشتم. کجا قایمش کرده بود؟ یادم نیست، ولی یادم است تمام اون اتاق و این اتاق را گشتم و بالاخره توی یک سوراخ سنبه ای پیداش کردم. لیوان پلاستیکی آب را پر کردم و گذاشتم روی رفِ بوم. درِ فلزی آبرنگ را باز کردم و به گل سرخی که می خواستم بکشم فکر کردم. چه گل سرخی بود! سرخی اش به سفیدی نمی زد، به زردی هم نمی زد، سرخ سرخ، و مثل کفشدوزک خال های مشکی داشت، حسابی ریز و ظریف. گلبرگ هاش هم کج و معوج نبود. ساده و شق و رق، مثل آفتابگردان های باغ کدخدا. باغ کدخدا پر از درخت مو بود و گل آفتابگردان. بعدها همه اش را کندند و به جاش سبزی کاشتند. درآمد سبزی کاری بیشتر از انگور و تخمه آفتابگردان بود.
گل سرخم را می خواستم داخل یک گلدان بکشم، ولی نه از آن گلدان های سفالی معمولی که مادرم می گذاشت کنار دیوار نیمه کاره «اون یکی اتاق». اون یکی اتاق اتاقی بود که هیچ وقت کامل نشد. یعنی دیوارش ناقص بود و مثل حیاط به نظر می رسید و همان طور بود و بود تا این که بالکل خانه را خراب کردند و از نو ساختند. (این جا جای یک بحث اصولی است که آیا می شود روی یک چیز ناقص اسم یک چیز کامل را گذاشت؟ اگر بشود، می شود به «اون یکی اتاق» ما هم گفت «اتاق». ما که می گفتیم. حتماً فکر می کردیم می شود.) گلدان گل سرخم شیشه ای بود. می خواستم شیشه اش را آن قدر شفاف بکشم که ریشه های زرد و ظریفش را از لابه لای خاک نشان دهد، ولی خواهرم آمد.
این تنها یا اقل کم مهم ترین خاطره ای است که از خواهرم دارم. کمی که عصبانی اش می کردم نیشگون می گرفت و وقتی خیلی حرصش درمی آمد، گاز می گرفت. تا دیدمش، یعنی تا حس کردم بالای سرم ایستاده، ترسیدم و دستم خورد به لیوان آب و ریخت روی جعبه آبرنگش. جیغ کشید. پا گذاشتم به فرار. سن و سالی نداشتم و معمولاً هر وقت فرار می کردم، می خوردم زمین. همین حالا هم بعد از این همه سال اگر کسی درست پوست کمرم را نگاه کند، جای دندان هایش را به وضوح می بیند.
با این حال، خواهرم بود و حتماً دوستم داشت؛ گو این که هیچ وقت معلوم نشد دوستم دارد، چون هیچ وقت نشد برایش کاری کنم. به قول دلاورزاده کوه کمره ای: «خواهرها وقتی برایشان کاری می کنی معلوم می شود دوستت دارند.» چرا، یک بار می خواستم روز تولدش برایش مجسمه مریم مقدس بخرم. (معلوم نبود چرا آن وقت ها مردم مجسمه و کوبلن یا تابلوی مریم مقدس هدیه می دادند!) رفتم فروشگاهِ سر کوچه که اسمش را گذاشته بود «فروشگاه بیست تومانی». (آن وقت ها بیست تومان خیلی پول بود. شاید پول یک ساعت تدریس خصوصی.) اگر خریده بودم، یقیناً خیلی خوشحال می شد و حتماً معلوم می شد دوستم دارد.
این دلاورزاده کوه کمره ای، دوست دوران بچگی ام بود. اسم کوچکش یادم نیست. از همین اسم های عادی بود، ولی چون فامیلی اش غیرعادی بود، یادم مانده. جالب این جاست که فقط هم فامیلی اش یادم مانده و یادم نیست اصلاً با من دوست بود یا با شاهد؟ ولی یادم است که یک خواهر داشت. خواهرش را ندیدم، فقط چون پسر تپل و خوشگلی بود، یعنی چشم های قشنگ و بینی قشنگ و هیکل قشنگی داشت، فکر می کردم خواهر خوشگلی هم دارد. این بود که عاشق خواهرش شدم، ولی نمی توانستم به خودم بقبولانم وجود خواهرش در رفاقت ما بی تاثیر است. بنابراین، اگر دوست خودم بود، دوستی ام را با او قطع کردم، و اگر دوست شاهد بود، دیگر دور و برشان نپلکیدم. همین شد که از فکر خواهرش هم آمدم بیرون.
با این دلاورزاده کوه کمره ای، فقط یک بار دوستانه نشستم و گپ زدم؛ همان شب که پدر پیرش کتکش زده بود و از خانه انداخته بودش بیرون. رفته بودم برای شام ماست بخرم که سر کوچه دیدمش. با خواهرش حرفش شده بود و پدر طرف دختر را گرفته بود. لبش از داخل خونریزی داشت. هر از گاهی اخ و تف می کرد توی جوی آب. نشسته بودیم لب جوی، زیر نور تیر چراغ برق. آن شب دلاورزاده کوه کمره ای چند جمله تاریخی گفت که هنوز آویزه گوشم است. یکی همین بود که خواهرها همیشه وقتی برایشان کاری می کنی معلوم می شود دوستت دارند. همان موقع یاد بچگی هایم و همین ماجرای نقاشی افتادم.
تازه می رفتم مدرسه که خواهرم شوهر کرد. پانزده سال هم نداشت (شابُلقاها دختر را زود شوهر می دهند) و دیگر خیلی دیر به دیر می دیدمش. هر وقت با شوهرش می آمد و به ما سری می زد، لپم را می کشید و می گفت: «چطوری پیرزن؟»
انگار می خواست به شوهرش یا خودش بفهماند ما خواهر و برادرهای خیلی خودمانی ای هستیم. «پیرزن» صدایم می کرد ولی من جرئت نمی کردم «شترمرغ» صدایش کنم. شترمرغ را از دخترهای محله شنیده بودم. یکی دو بار که گازم گرفت، داد زدم: «شترمرغ عوضی... شترمرغ عوضی...»
از همان بچگی همین طور یکریز حرف می زدم. خیلی حرف می زدم. نمی دانید چقدر حرف می زدم. امروزه روز می گویند: «چه بچه شیرین زبونی!» ولی آن وقت ها می گفتند «پیرزن». حالا اگر به یک پیرزن نودساله بگویید «پیرزن»، ناراحت می شود. ولی من اصلاً ناراحت نمی شدم. خواهرم، برعکس، خیلی کم حرف بود. نمی دانم هنوز هم کم حرف است؟ به بچه های خودش هم می گوید پیرزن؟ شاید بچه هایش هم مثل خودش کم حرفند. اصلاً بچه دارد؟ خواهرم یکی دو سال بعد از این که شوهر کرد، دیگر خبری ازش نشد، نه از خودش و نه از شوهرش.
پدرم می گوید وقتی خواهرت بچه بود، مریض شد و بهش شیر خر دادیم، برای همین نمی تواند با انسان ها زندگی کند. مادرم می گوید حتماً چیزخورش کرده اند. یعنی یک آدم از خدا بی خبری دعایی چیزی به آب یا شربت خوانده و به خوردش داده. (یادم باشد سر فرصت از این جور دعاها یا همان نفرین برایتان بنویسم.) اما برادر بزرگ ترم معتقد است خواهرم و شوهرش معتاد شده اند، و الآن یک گوشه ای مشغول کشیدن تریاکند، شاید هم تزریق می کنند.
حرف زدن درباره خواهرم خیلی سخت است، چون وقتی آدم کم حرف باشد، آن قدر که حتی نگوید چرا قهر کرده و رفته و دیگر خبری ازش نیست، نمی شود به همین راحتی درباره اش اظهارنظر کرد. خیلی دوست داشتم مثل او آدم کم حرفی بودم. کاش می شد تمام حرف هایی را که از اول زندگی تا امروز گفته ام و بعد از این قرار است بگویم یک جا جمع کنم و همه شان را آتش بزنم... نه، نصفشان را، چون بعضی هاشان ضروری است... نه، دو سومشان را، شاید هم بیشتر. مثلاً سر کلاس درس، اصلاً دست خودم نیست، فقط کافی است یکی از شاگردها چیزی بپرسد، آن قدر حرف های صد تا یک غاز می زنم که همه خسته می شوند. خسته کننده هم است. خب خیلی چیزها که می گویم جایش آن جا نیست. چه معنا دارد که سر کلاس ادبیات عربی و بلاغت، درباره سیاست، درباره تاریخ، روان شناسی و هزار کوفت دیگر حرف بزنی؟
یک بار برای شاگردانم گفتم وقتی بچه دبیرستانی بودم می خواستم یک چیز عجیب اختراع کنم؛ یک دوچرخه که با نیروی خودش حرکت می کرد. طرح معرکه ای بود که می توانست نیروگاه های برق را هم راه بیندازد. کافی بود با نیروی ماهیچه ای یا هر نیروی دیگری چند بار چرخ دوچرخه را بچرخانید. دورتادور دوچرخه دستگاه های مولد برق بود. این دستگاه ها از حرکت دوچرخه، برق تولید می کردند. با برقی که تولید می شد یک موتور برق به کار می افتاد و چرخ های دوچرخه را می چرخاند. درست و دقیق، تصور کنید! حالا دیگر احتیاجی به انرژی ماهیچه ای یا هر انرژی دیگری نیست. موتور می چرخد چون چرخ ها می چرخند و برق تولید می کنند.
و یک چنین حرفی چه ربطی به درس بلاغت و ادبیات عربی ممکن است داشته باشد؟ و من چطور توانسته بودم ادبیات عربی را به همچو جایی برسانم؟ اصلاً نمی دانم. با این حال این طور هم نیستم که همه چیز را توضیح دهم. خیلی وقت ها حوصله توضیح جزئیات را ندارم و تا الآن حتماً متوجه این موضوع شده اید.
صدایش نکردم. گفتم دو حالت دارد؛ یا خواهرم هست یا نه. اگر نیست که هیچ. اگر هست هم، به جهنم. بعد از این همه سال بروم بگویم چی؟ صله رحم... صله رحم! فقط همین «صله رحم» بود که عذابم می داد. از کنارم رد شد و یک آن چشم در چشم شدیم. فکر کنم خودش بود، ولی اصلاً به روی خودش نیاورد. خواستم صدایش کنم. اما چطوری؟ می گفتم: «خواهرم! آبجی! ببخشید خانوم! شما خواهر من نیستید؟» آن جا بالاخره مطب دکتر اعصاب و روان بود. اگر خواهرم دیوانه شده باشد و با دیدن من بدتر شود چه؟ این بود که گذاشتم برود و سعی کردم دیگر بهش فکر نکنم.
وقتی سرم را برگرداندم با کمال تعجب دیدم پیرمرد مسلوس داخل اتاق شد. به مظاهری گفتم: «این که همین الآن اومده بود!»
مظاهری حواسش به روبه رو بود. صدایم را نشنید. عوضش خانم منشی جوابم را داد. فاصله ما تا منشی کم نبود. به قول دلاورزاده کوه کمره ای «زن ها گوش های تیزی دارند». گفت: «آقا، انصاف هم خوب چیزیه. این پیرمرد خیلی حالش بد بود.» چشمم به جوش چرکین روی پیشانی اش بود. گفتم: «حال ما هم اگه خوب بود، این جا نمی اومدیم.»
صدایم کمی کشیده می شود مثل صدای قیژقیژ باز و بسته شدن یک درِ کهنه آهنی که اطراف لولاهایش کاملاً زنگ زده باشد. کمی هم تودماغی است. از همان بچگی می گفتند وقتی حرف می زنم انگار که طلبکارم، پیرزنِ عصا قورت داده. به زبان شابلقایی می گفتند «شوش نَنَه» (معلوم نیست ربطی به شهر باستانی «شوش» داشته باشد یا نه؟) یعنی پیرزنی که خیلی باغرور و نخوت راه می رود و حرف می زند. حالا وقتی واقعاً بخواهم عصا قورت داده حرف بزنم، دیگر نمی شود تحمل کرد. منشی بی توجه به قیمت بالای گوشی اش (نمی دانم چطور یک منشی می تواند همچو موبایل یک میلیونی ای داشته باشد؟!) آن را محکم زد روی میز و جیغ کشید: «کسی مجبورتون نکرده!»
لابد دربان ساختمان که سه طبقه پایین تر، کنار در ورودی، روی صندلی کهنه اش نشسته بود و قرآن می خواند هم صدای جیغ بلند منشی را شنید، و شاید به این صداها عادت داشت که نیامد بالا ببیند چه شده. آسانسورچی و بقیه همسایه ها هم همین طور، حتی دکتر هم از اتاقش بیرون نیامد. صدا به قدری بلند بود که هر آدم عاقلی کنجکاو می شد بداند از کجا و برای چه یک همچو صدایی درآمده؟ همان جا کمی به دکتر بی ارادت شدم. حس کردم بیست هزار تومانم را دور ریخته ام. صدای بلند منشی فقط مظاهری را تحت تاثیر قرار داد. انگار در ساحل حمام آفتاب می گرفت و حالا یکهو سطل آب سردی رویش ریخته باشی. بانگرانی پرسید: «چی شده؟»
جواب ندادم، نه به مظاهری و نه به منشی. فقط نفسی عمیق کشیدم، ولی خانم منشی دست بردار نبود. خوب نیست اسرار مردم را فاش کنم. ولی کاملاً احساسش می کردم. نباید دیگر دهان به دهانش می گذاشتم، وگرنه همه جا را به نجاست می کشید. حرفی نزدم. زیر لب غرغر کرد: «بله، کسی مجبورتون نکرده. نامه فدایت شوم که براتون نفرستادیم. الآن ساعت هشت شبه، این همه آدم توی صفن...»
نفس عمیق دیگری کشیدم. این بار طوری هوا را بیرون دادم که صدا بدهد و همه بفهمند دارم قاطی می کنم. با این حال منشی اصلاً حساب نبرد. گوشی موبایل را برداشت و به غرغر کردنش ادامه داد که بله، اگر خوشتان نمی آید می توانید تشریف... نگاهی به پیامکی که برایش آمده بود انداخت و چند ثانیه ساکت شد. بعد بلند شد و همان طور که پیامک را می خواند آرام آرام به طرف راهرو رفت. می خواست برود دستشویی.
مظاهری تنه زد که مگر چه شده؟ گفتم: «بی صف مریض رو فرستاده، طلبکار هم هست.» آهسته گفتم که منشی نشنود، اما باز هم شنید. بین چهارچوب در، لب های رژمالیده چندش آورش تکان خورد و پرسید: «بله؟!»
مظاهری گفت: «با منید؟»
«نه، با اون آقای بغل دستیتم.»
مظاهری می دید حواسم است ولی تنه زد که یعنی با تو است. گفتم: «می دونم.»
«با شمام...»
و دوباره پیامک آمد. نگاهش سمت موبایل رفت. معلوم بود فرستنده پیامک خیلی عزیز است که بی معطلی جوابش را نوشت. همین که پایش به راهرو رسید، درِ اتاق دکتر باز شد و پیرمرد دوان دوان از مطب بیرون رفت. پشت بند او نوبت مظاهری بود. مظاهری به دختری که روبه رویش بود، تعارف کرد و دختر لبخندزنان جواب داد: «مرسی.»
مظاهری رفت داخل اتاق دکتر. پنج دقیقه بعد بیرون آمد و نوبت من شد، ولی منشی هنوز جلو دستشویی ایستاده بود و تندتند پیامک می نوشت. چند بار دستگیره در را گرفت ولی آن طرف خط هر که بود، در نوشتن پیامک خیلی فرز بود، مهلت نمی داد.

اتاق دکتر اتاق کوچکی بود. یک کمد و میز چوبی داشت و سه صندلی راحتی. روی میزش یک ظرف میوه بود. از این ظرف های کریستال صورتی رنگ. چهار پنج تا خیار تر و تازه هم توش بود و یک بشقاب طرح دار با چاقوی میوه خوری که معلوم بود تازه کسی ازشان استفاده کرده. بوی خیار همه اتاق را گرفته بود. ولی توی بشقاب اثری از پوست خیار نبود. شاید آشغال های پوست را ریخته بودند توی سطلِ زیر میز. شاید هم خیار را با پوست خورده بودند. اصلاً نمی فهمیدم خیار و بشقاب پذیرایی چه ربطی به روان پزشکی یا اعصاب و روان دارد؟ تا این که دکتر تعارف کرد: «بفرمایید، پوست بکنید!» احمقانه به نظر می رسید. لبخند زدم و گفتم: «صرف شده.»
گفت: «بفرمایید.»
فهمیدم یک تست روان شناسی ای چیزی است. خیار متوسط القامه ای برداشتم و آرام آرام پوست کندم. تُرد بود و پوست کندش مزه می داد. گفتم: «چه بوی خوبی داره!»
لبخند زد.
گفتم: «از این خیارها دیگه پیدا نمی شه.»
یکی دو جمله دیگر هم گفتم. نمی دانم چرا حس می کردم این بی مزه حرف زدنم خیلی هم بامزه است. پرسید: «خب، مشکلتون چیه؟»
گفتم که بعضی وقت ها بی حال و بی رمق می شوم، طوری که جان ندارم روی پاهایم بایستم. گفتم انگار فشارم می افتد، یا چه می شود که این جور می شوم. بعد باید حتماً گریه کنم تا خوب شوم. بی دلیل و بی این که به چیز خاصی فکر کنم، گریه می کنم و چند قطره اشک که می ریزم، حالم بهتر می شود.
یک آزمایش برایم نوشت و گفت: «تشخیص من اینه که شما افسردگی دارید.» بعد پرسید: «از زندگیتون رضایت دارید؟»
گفتم: «نه... راستش می خوام بمیرم.»
خیلی بی مقدمه این را گفتم، چون ارادتی به دکتر نداشتم، فکرم این بود که هر جور راحتم حرف بزنم.
گفت: «چرا؟»
گفتم: «چون معتاد شده م... معتاد زنم شده م.»
دماغش را بالا کشید. نه این که سرماخورده باشد و آب دماغش روان شده باشد. نه، یحتمل می خواست تمرکز پیدا کند. نمی دانم شاید هم سرمای خفیفی خورده بود. به هر حال دماغش را بالا کشید و گفت: «این که بد نیست.»
برایش توضیح دادم که خیلی هم بد است، ولی هرچه گفتم متوجه نشد که نشد. گفتم: «نباید دل بست. نباید عاشق شد.» این ها را که می گفتم یاد استاد اسفارم افتادم. همیشه از عشق صحبت می کرد. می گفت مجاز پل حقیقت است، می گفت باید عاشق شوی و همه علاقه هایت را توی یک نفر جمع کنی تا موحد شوی. بعد، به عشق حقیقی برسی.
شانه بالا انداخت و لب و لوچه اش آویزان شد. پرسید: «چرا؟» شاید هم نپرسید، ولی قاعدتاً بایستی می پرسید. به عربی گفتم: «مَن وضَعَ حُبَّه فی غیر موضع...»
نمی دانم چرا یکهو دلهره گرفتم. چنان قلبم به تپش افتاد که نمی توانستم بقیه جمله ام را جور کنم. صدایم می لرزید و معلوم بود حرف زدن یعنی حدیث گفتن پیش دکتر اعصاب و روان برایم کار خیلی سختی است. انگار می خواستم سر درس اسفار به استاد اشکال بگیرم. هر کاری کردم اضطرابم را قایم کنم، نشد. چند بار آب دهانم را قورت دادم. نفس عمیق کشیدم. اولش می خواستم فقط عربی اش را بگویم تا مجبور شود بپرسد که خب این یعنی چی؟ (می دانستم دکتر جماعت خیلی عربی بلد نیستند.) ولی نشد. نفهمیدم چطور شد ترجمه اش کردم: «هر کسی عشق و علاقه ش رو جایی که نباید قرار بده... خوب نیست.»
خنده دار بود، چون یادم نمی آمد آخر حدیث چه بود! این بود که همین طوری گفتم «خوب نیست». دکتر از همان اول لبخند ابلهانه ای به لب داشت، و حالا می شود گفت خندید. ولی فکر نکنم از این «خوب نیست» خنده اش گرفته بود. فکر کنم اصل قضیه که یکی آمده و می گوید چون زنم را دوست دارم از زندگی ام راضی نیستم، برایش مضحک بود. حق داشت؛ فاز او با فاز من خیلی فرق داشت.
گفت: «خیلی خب، این نظر شماست. قابل احترامه، ولی دلیل نمی شه افسرده بشید. باید تلاش کنید...» و موعظه کرد که همت داشته باش، کوشش کن، و از این خزعبلات. دیگر نگفتم بچه که نیستم، اگر جایی برای همت و کوشش و این چیزها بود، حتماً می کردم.
چند تا دارو هم تجویز کرد. رفتم از داروخانه طبقه همکف گرفتم. سه چهار هفته گذشت و دیدم داروها افاقه نمی کند. با جواب آزمایشی که برایم نوشته بود، برای بار دوم رفتم سراغش. اولِ وقت رفتم که مثل دفعه قبل معطل نشوم. منشی عوض شده بود یا رفته بود مرخصی، نفهمیدم. جایش مرد میانسالی بود که به زور پشت میز و روی آن صندلیِ فسقلی جا می شد.
ته دلم خیلی دوست داشتم دوباره خواهرم را ببینم، ولی نبود. بیشتر از سه چهار تا مریض نبودیم. هیچ کدامشان آشنا نبودند. چرا، یکیشان را می شناختم. همان دختری که مظاهری عاشق شلوار جینش شده بود؛ بعد از من آمد و یک صندلی آن طرف تر نشست. ادکلنش بوی بنزین می داد. نمی دانم با چه عقلی همچو ادکلنی به خودشان می زنند؟ حتماً کلی پولش را داده بود. شاید هم هدیه روز تولدش بوده، یا «روز عشق» یا یک مناسبت مسخره دیگر. هرچه بود بوی بنزین می داد. به بوی بنزین حساسم. یاد کارگاه پدرم افتادم؛ کارگاه قابلمه سازی. چهارده پانزده سالم بود. آن وقت ها تابستان ها همه بچه ها می رفتند سر کار. کارگاه پدرم زیرزمینی بزرگ بود که رویش خانه نیمه کاره مان را ساخته بودیم. ما، یعنی من و شاهد، هر از گاهی از سر کار دزدکی می رفتیم خانه و چیزی از یخچال برمی داشتیم و می خوردیم و می آمدیم. رفتم خانه و برگشتم. داشتم از پله های کارگاه پایین می آمدم که دیدم دبه بنزین از دست شاهد افتاد و همه جا پر از بنزین شد. بنزین را برای رنگ کاری قابلمه ها می خواستیم، برای تمیز کردن پیستون رنگ و شستشوی دست و بالمان.
قاعدتاً شاهد طبق معمول ادرار داشت، چون هی پاهایش را به هم می مالید. داشت دبه را می برد نزدیک اتاق رنگ که دبه از دستش افتاد و همه جا پر شد از بنزین. پدرم با جار و جنجال گفت: «برید دستمال بیارید. بنزین رو جمع کنید.» (یحتمل فحش هم داد. حالا یادم نیست ولی حتماً یک چند تایی فحش داد. شاید هم طبق معمول نوزده تا.)
دستمال ها لباس کهنه هایی بودند که مادرم می برید و دستمالشان می کرد. می گذاشتیمشان توی یکی از کمدهای رختکن. رختکن زیرِ پله های زیرزمین بود. (چند بار خواستم نقشه کارگاه، زیر پله و خانه مان را بکشم اما نشد. نقاشی کشیدن من هم بگیر و نگیر دارد.)
من و شاهد دویدیم سمت رختکن که یکدفعه بنزین معلوم نشد از کجا آتش گرفت. یک آتش حسابی. اولش خوشم آمد. هیجان انگیز بود. به شاهد گفتم: «وای! ببین، زیرزمین آتیش گرفته!»
ولی چیزی نگذشت که احساس خطر کردم. تا شاهد سرش را برگرداند، آتش الو گرفت و به داخل رختکن هم رسید. خیلی وحشتناک بود. رختکنِ شش متری با سقف کوتاهش داشت کوره آدم سوزی می شد. زبانه های آتش نصف رختکن را پر کرده بود و من و شاهد نمی دانستیم چه کار کنیم! قبل از این که از گرما بپزیم، دود داشت خفه مان می کرد. شاهد چند بار داد زد «کمک! کمک!» ولی دیگر دود امانش نداد. باورتان نمی شود! کمدها را باز می کردیم شاید کمی هوا داخلش باشد. احمقانه بود، اما چیز دیگری به فکرمان نمی رسید. دستمال ها را روی دهان و دماغمان گرفته بودیم. دود بود که می رفت توی گلو و حلق و سینه مان. انگار دهانمان را به اگزوز ماشین دوخته باشند. آن قدر دود بود که رختکن تاریک شد. چشم چشم را نمی دید. یکهو شدت گرما را حس کردم. خفگی جای خودش بود و شعله های سوزان آتش هم جای خودش. از بس گرم بود، فکر کردم بدنم دارد آب می شود. بایستی عرق می کردم، اما به قدری گرم بود که در لحظه عرق بخار می شد. همه این ها در چند ثانیه شاید هم کمتر اتفاق افتاد. یقین کردم دارم می سوزم. تک تک سلول های بدنم خفه می شدند و می سوختند. خودم را شل کردم و افتادم روی زمین. محکم افتادم و سَرم خورد به کمد، اما دردی حس نکردم؛ خفگی و گرما جایی برای احساس دیگری باقی نمی گذاشت. کاملاً ناامید شده بودم. با خودم گفتم: «من آماده ام، فقط زودتر جونم رو بگیرید.» (حالا چرا گفتم «بگیرید» و نگفتم «بگیر» نمی دانم.)
دستمال ها هنوز روی دهانم بودند و بدنم حسابی سست شده بود. دیگر نمی توانستم حتی یک نفس دیگر بکشم. اشهدم را گفتم و منتظر ملک الموت شدم که بیاید جانم را بگیرد. در همچو موقعیتی گفتن اشهد خیلی سخت است. نمی شد زبانم را بچرخانم و اشهد بخوانم. اشهدم را توی ذهنم خواندم. چند بار هم خواندم که درست خوانده باشم. وسواسی سراغم آمده بود که می گفت درست نخواندی. دوباره اشهد گفتم، باز هم توی ذهنم. عصبی شدم. خواستم دهانم را باز کنم و اشهدم را فریاد بکشم، ولی اصلاً جای این کارها نبود. آتش و دود... فقط خداخدا می کردم همین اشهد را قبول کند و زودتر بمیرم و دیگر سینه ام نسوزد و جزغاله شدن بدنم را نبینم.
نمی دانم، شاید مادرم که بیرون کارگاه جزع و فزع می کرد دعا کرد بچه هایش زنده بمانند، که یکدفعه بی این که فکری چیزی کنم، بی این که خودم بخواهم، رفتم توی آتش. دستمال به صورتم گرفتم و رفتم. از رختکن زدم بیرون و پله ها را دو تا یکی کردم. بالای پله فریاد زدم: «شاهد! بیا بیرون!» سرفه کردم «نترس!» دوباره سرفه کردم «بیا.» باز هم سرفه کردم «بیا!...» شاهد هم آمد. ولی آن قدر لفتش داد که موهای سر و ابروهایش سوخت. خیلی طول کشید که دوباره ابرو درآورد. در این مدت بدون ابرو واقعاً ترسناک شده بود. همان طوری هم با آن هیکل گنده و سر کوچکش کلی ترسناک بود. تا مدت ها نمی شد به صورتش نگاه کرد.
بعد از آن پدرم کلی بدهی بالا آورد. آخرش هم مجبور شد کارگاهش را تعطیل کند و سالن زیرزمین را به نجاری اجاره دهد. اما از نظر من آن آتش سوزی یک بهانه بود. پدرم آدم خوبی است، ولی دو تا عیب دارد. یکی این که خیلی فحش می دهد. یکی هم این که چندان به دعا اعتقاد ندارد. همین است که بعد از آن همه زحمتی که کشید و کارگاهی که راه انداخت و سر و کله ای که با چند سرمایه گذار زد، عوض این که کارگاهش را به کارخانه تبدیل کرده باشد و تند و تند سفر خارجی برود، نشسته کنار مادرم و سر هر چیزی حرص و جوش می خورد و تند و تند راهی بیمارستان می شود.
برعکس ِ پدرم، مادرم حسابی اهل دعاست. اصلاً دعایش ردخور ندارد. همین رزیتا همان سال اول ازدواج که گیر داده بود بچه دار شویم یک کلمه به مادرم گفت: «دعا کنید بچه دار بشیم!» مادرم هم گفت: «ان شاءاللّه!» و سال بعد رزیتا باردار بود.
رزیتا اسمی است که برای همسرم انتخاب کرده ام. این نوشته پر است از اسم های مستعار. حالا چرا اسم اصلی را گذاشتم کنار و اسم مستعار انتخاب می کنم؟ مبالغه نکرده باشم، نزدیک ده یا دوازده دلیل دارد، یکی این که من از قبیله شابُلقا هستم و ما شابلقاها خوشمان نمی آید اسم زنمان را توی نوشته هایمان بیاوریم تا اگر مرد غریبه ای نوشته هایمان را خواند اسم زنمان را بداند و پیش خودش اسم زن ما را تکرار کند و بگوید: «به به چه اسمی!» دوم این که اسم اصلی اش اسمی مذهبی است و خب نمی خواهم با آوردن آن اسمْ دیگر نتوانم راحت صحبت کنم. سومین دلیل هم این است که وقتی اسم کسی را خودت می گذاری، یعنی به خودت اجازه می دهی او را هر جور دوست داری تعریف کنی. و هفت هشت دلیل دیگر که حال و حوصله نوشتنش را ندارم.

دکتر از این که داروها هیچ اثری رویم نداشته تعجب کرد، ولی گفت تشخیصش درست بوده و من فقط افسردگی دارم. پرسید: «بچه دارید؟»
گفتم: «بله متاسفانه.» و لبخند زدم. منتظر بودم بگوید: «چرا متاسفانه؟» اما گفت: «شما حالتون اون قدرا هم بد نیست. شوخی می کنید. می خندید. من بیمارهایی دارم که سال هاست نخندیده ن.»
پرسیدم: «یعنی افسردگی ندارم؟»
گفت: «نه، افسردگی شما چیزی نیست. من دُزِ داروهاتون رو بالا می برم.» و دوباره تکرار کرد که اوضاعم آن قدرها هم بد نیست، و تاکید کرد: «نسخه رو که گرفتید، بیارید ببینم.»
از داروخانه نسخه را گرفتم و باسرعت از پله ها رفتم بالا. حوصله نداشتم منتظر بمانم آسانسور از طبقه سوم بیاید پایین. به آقای منشی مشمع داروها را نشان دادم و گفتم: «دکتر گفت بیارم نشونش بدم.»
منشی سرش را تکان داد و با دست اشاره کرد که داخل اتاق شوم. پرسیدم: «مگه بیمار ندارن؟»
«چرا دارن ولی شما برید.»
در را که باز کردم دیدم همان دختری که مظاهری عاشق شلوار جینش شده بود آن جاست. چادرش افتاده بود روی شانه هایش و موهای مش شده اش از زیر روسری زده بود بیرون. من در زدم و داخل شدم، اما به نظرم کمی جا خوردند. تا گفتم «ببخشید!» دختر خودش را عقب کشید و به صندلی تکیه داد و دکتر با دست جلوِ موهایش را عقب زد و گفت: «بفرمایید!»
مشمع دارو را گذاشتم روی میز و دو سه قدم برگشتم عقب. به دیوار اتاق تکیه دادم. پشتم به کلیدها خورد و یکی از دو تا لامپ اتاق خاموش شد. عذرخواهی کردم. خواستم روشنش کنم، که دیدم دکتر با حالتی نگاهم می کند انگار می خواهد بگوید: «نه این کار را نکن!» یک نگاه خاص، مثل نگاه دختربچه ام وقتی که می خواهم قطره یا دارو توی حلقش بریزم. آدم هر چقدر هم که بزرگ شود، دکتر هم که بشود، باز هم می تواند مثل بچه ها ملتمسانه نگاه کند. و حالا مگر چه شد! اتفاق خاصی که نیفتاد. کلید را اشتباهی زدم و اتاق کاملاً تاریک شد. صدای دکتر درآمد. صدایش مثل صدای کاسب دوره گردی بود که شهرداری بساطش را به هم زده باشد، کلافگی از صدایش می بارید. گفت: «آن یکی کلید بود!» و دختر خندید، آرام و همراه با کمی خودداری. انگار جلوِ یک قهقهه را گرفته باشد. مثل رزیتا، آن وقت ها که تازه با هم آشنا شده بودیم. گو این که دیگر سال هاست آن شکلی نمی خندد، و فقط نیشخند می زند و دندان هایش را نشانم می دهد.

نظرات کاربران درباره کتاب آمین می‌‌آورم!

روایت خیلی روان است . داستان خوبی بود
در 1 سال پیش توسط