فیدیبو نماینده قانونی نشر نی و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .

کتاب فلسفه چیست؟

نسخه الکترونیک کتاب فلسفه چیست؟ به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است. تنها لازم است اپلیکیشن موبایل و یا نرم افزار ویندوزی رایگان فیدیبو را نصب کنید.

درباره کتاب فلسفه چیست؟

شاید طرح پرسش ِ فلسفه چیست؟ جز دیرهنگام و در ایام پیری و دوره‌ی واقع‌گویی امکان‌پذیر نباشد. درواقع، کم‌تر اثری در این باب به تحریر درآمده و به قفسه‌ها راه یافته است. این پرسش به‌هنگام بی‌قراری‌های گاه‌به‌گاه و در نیمه‌های شب رخ می‌نماید، زمانی که دیگر پرسشی برای طرح در ذهن نیست. این پرسش را پیش از این نیز طرح می‌کردند و دمی از طرح آن نمی‌آسودند، ولی این طرح پرسش زیاده غیرمستقیم یا ضمنی بود و بیش از آن، مصنوعی و انتزاعی؛ این پرسش را مطرح می‌ساختند و با ضبط و مهار چنان گذرا از آن می‌گذشتند که مشخص بود چندان هم دستخوش آن نبوده‌اند؛ [ گویی ] چندان هم سر عقل نبوده‌اند. شوق و اشتیاق فراوانی برای فلسفه‌ورزی داشتند و درباره‌ی چیستی آن از خود نمی‌پرسیدند، مگر از طریق اِعمال سَبْککسی از طریق ناسبک به این نقطه نمی‌رسید که بالاخره بتواند بپرسد: ولی واقعا این چه بود که تمام زندگی‌ام را یکسره صرف آن کردم؟

ادامه...
  • ناشر نشر نی
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 3.22 مگابایت
  • تعداد صفحات ۳۲۲ صفحه
  • شابک

معرفی رایگان کتاب فلسفه چیست؟

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



این برگردان بر پایه ی متن اصلی به زبان فرانسه با شناسنامه ی زیر است:
Qu'est ce que la philosophie?, Gilles Deleuze & Félix Guattari (Paris: Les Editions de Minuit, 1991)
در کنار، به دو ترجمه ی زیر به زبان های انگلیسی و عربی نیز نگاه داشته ایم:
What is philosophy? / Gilles Deleuze & Félix Guattari, translated by Hugh Tomlinson and Graham Burchell (Columbia University Press, 1994)
ما هی الفلسفه، جیل دولوز و فلیکس غثاری/ ترجمه و مراجعه و تقدیم: مطاع صفدی (مرکز الانماء القومی، بیروت، لبنان، ۱۹۹۷)

با ستایش، پیشکش به فروَهرِ پاک استادِ همیشه ی زندگی ام
شهیدْ پروفسور مجید شهریاری
که برگرفته هایم از او هرگز به آموخته های یک دانشجو از محضرِ استادش خلاصه نمی شود.

مترجم

مقدمه: وانگهی، پرسش...

شاید طرح پرسش ِ فلسفه چیست؟ جز دیرهنگام و در ایام پیری و دوره ی واقع گویی امکان پذیر نباشد. درواقع، کم تر اثری در این باب به تحریر درآمده و به قفسه ها راه یافته است. این پرسش به هنگام بی قراری های گاه به گاه و در نیمه های شب رخ می نماید، زمانی که دیگر پرسشی برای طرح در ذهن نیست. این پرسش را پیش از این نیز طرح می کردند و دمی از طرح آن نمی آسودند، ولی این طرح پرسش زیاده غیرمستقیم یا ضمنی بود و بیش از آن، مصنوعی و انتزاعی؛ این پرسش را مطرح می ساختند و با ضبط و مهار چنان گذرا از آن می گذشتند که مشخص بود چندان هم دستخوش آن نبوده اند؛ [ گویی ] چندان هم سر عقل نبوده اند. شوق و اشتیاق فراوانی برای فلسفه ورزی داشتند و درباره ی چیستی آن از خود نمی پرسیدند، مگر از طریق اِعمال سَبْک(۱)؛ کسی از طریق ناسبک به این نقطه نمی رسید که بالاخره بتواند بپرسد: ولی واقعا این چه بود که تمام زندگی ام را یکسره صرف آن کردم؟ پیری چیزهای زیادی را به ارمغان می آورد؛ نه جوانی همیشگی، بلکه در عوض نوعی آزادی حاکم و نافذ را به همراه دارد؛ ضرورتی ناب که در آن می توان از برهه ای از لطافت بین زندگی و مرگ لذت برد؛ هنگامی که تمام اجزای ماشین به یکدیگر می پیوندند تا خصوصیتی را به آینده بفرستند که تمام سنین را درمی نوردد: تیسین(۲)، ترنر(۳)، مونه(۴).( ۱) در سال های کهنسالی است که ترنر این حق را کسب یا تصرف می کند که نقاشی را به مسیری متروک و بی بازگشت بکشاند که دیگر از پرسشی پایانی تمایزناپذیر است. شاید کتاب زندگی رانسه(۵) توامان نشان دهنده ی کهنسالیِ شاتوبریان(۶) و آغاز ادبیات مدرن باشد.( ۲) سینما هم گاهی ارمغان هایی از دوره ی سنی سوم [ = کهنسالی برایمان دارد، مثلاً آن جایی که ایوان خنده اش را با خنده ی ساحره ای در زوزه ی مهارناشده ی باد می آمیزد(۷). همچنین، در عالَم فلسفه، نقد قوه ی حکم کانت اثری متعلق به دوران پیری محسوب می شود، اثری مهارناشده که همچنان تالیانِ خویش را به دنبال خود می دواند: تمام توانش(۸)های ذهن از محدوده هایشان برمی گذرند، یعنی دقیقا همان محدوده هایی که کانت در آثار دوره ی پختگی اش با دقت و ظرافت کامل آن ها را مشخص ساخته بود(۹).
ما [ = دلوز و گتاری] نمی توانیم مدعی چنین جایگاهی باشیم. قضیه صرفا این است که زمان طرح پرسش چیستی فلسفه برای ما فرا رسیده است. این پرسش را پیش از این نیز بی وقفه طرح کرده بودیم و همچنان همان پاسخ را داریم که پیش از این داشتیم، بی هیچ تغییری: فلسفه هنر صورت بخشی، اختراع و ساخت مفاهیم است. ولی صرف این که پاسخ بر پرسش متمرکز شود کفایت نمی کند، بلکه پاسخ باید به تعیین موقع(۱۰) پرسش، موقعیت(۱۱) و اوضاع و احوال(۱۲) آن، چشم انداز(۱۳)ها و شخصیت(۱۴)های آن، و شرایط(۱۵) و نادانسته(۱۶)های [ = مجهولات] آن نیز بپردازد. باید بتوان پرسش را همچون اعتقاد یا اعتمادی «بین دوستان» یا همچون تحدی(۱۷) ای در برابر دشمنان مطرح ساخت، و درعین حال به آن گرگ و میشی رسید که در آن حتی دوستان هم از هم سلب اعتماد می کنند. در همین وهله است که شخص می گوید: «هرچه بود همین بود، ولی نه به یقین می دانم که درست بیانش کردم و نه می دانم که آیا آنچه گفته ام به اندازه ی کافی قانع کننده بوده است یا نه.» و بدیهی است که بیان درست آن یا قانع کنندگی از اهمیت چندانی برخوردار نیستند، چراکه به هرحال هرچه هست همین است.
همان طور که در ادامه خواهیم دید، مفاهیم به شخصیت های مفهومی ای نیاز دارند که در تعریف شان سهیم اند. دوست یکی از همین شخصیت هاست که، به گفته ی برخی، حتی بر خاستگاه یونانیِ فیلوـ سوفی گواهی می دهد: سایر تمدن ها[ ی غیر یونان] حکیم(۱۸)هایی داشتند، ولی قوم یونانی این «دوستان» را معرفی می کند که صرفا حکیمانی فروتن تر نسبت به سایرین نبوده اند. چه بسا همین قوم یونانی بود که مرگ حکیمان را تایید و فیلسوفان را در مقام دوستداران حکمت یا کسانی که در جست وجوی حکمت اند ولی ظاهرا از آن برخوردار نیستند، جانشین آن ها کرد(۱۹)(۳ ): ولی تفاوت میان فیلسوف و حکیم صرفا تفاوت در درجه، آن گونه که به اندازه درآید، نبود: حکیم کهنِ برخاسته از خاور شاید به واسطه ی نگاره می اندیشید، درحالی که فیلسوف مفهوم را ابداع می کند و بر طبق آن می اندیشد. حکمت تغییر بسیاری به خود دیده است. به همین قیاس، فهم دلالت «دوست» حتی و به ویژه نزد یونانیان بسی دشوارتر است. آیا دوست بر نوعی صمیمیت شایسته، نوعی ذائقه ی مادی و گونه ای امر بالقوه دلالت دارد نظیر همان نسبتی که درودگر با چوب دارد؟ این پرسش مهم است، چراکه دوست آن گونه که در فلسفه ظاهر می شود دیگر مبین شخصیتی برونی(۲۰) [ = عارضی]، یا مبین یک نمونه یا ظرفی تجربی نیست، بلکه دلالت بر وجودی دارد که درونیِ(۲۱)[ = ذاتی ]اندیشه است؛ شرطی برای امکان خودِ اندیشه، مقوله(۲۲)ای زنده، زیسته ای استعلایی. یونانیان با فلسفه ورزیِ خود، [ مفهومِ] دوست را با قدرت تمام مبدل به نسبتی کردند که دیگر نسبتی با فردی دیگر نیست، بلکه نسبتی است با نوعی موجودیت(۲۳)، نوعی ابژگی، نوعی ذات(۲۴). دوست افلاطون، ولی حتی بیش از آن، دوست حکمت، دوست حقیقت یا مفهوم: فیلالث و ثئوفیل(۲۵)..... فیلسوف خبره ی مفاهیم و ناـ مفاهیم است، او خوب می داند که کدام مفاهیم رفتنی، قراردادی(۲۶) یا ناهمسازگار(۲۷)ند؛ کدام مفاهیم دیری نخواهند پایید؛ و برعکس، کدام شان خوش ساخت اند و بر آفرینشی ــ هر قدر هم آشوبگر و مخرب ــ گواهی می دهند.
اگر دوستْ شخصیتی مفهومی یا شرطی برای اِعمال تفکر باشد، چه معنایی می توان از آن برداشت کرد؟ آیا موضوع بحث ما همانا دوستدار(۲۸) نیست؟ آیا دوست در درون تفکر دوباره نسبتی حیاتی را با دیگری(۲۹)ای که فرض می شد به طور کامل از تفکر ناب حذف شده است، برقرار نمی کند؟ و باز، آیا چنین نیست که موضوع بحث ما کسی جز دوست یا دوستدار است؟ چراکه اگر فیلسوف دوست یا دوستدار حکمت است، آیا علتی جز این دارد که خود دعویِ حکمت را در سر می پروراند ــ هرچند بیش تر در حالت تلاشی بالقوه برای رسیدن به آن تا تصرفی بالفعل؟ پس آیا دوست همچنین همان مدعی است و آنچه وی خود را دوست آن می خواند، همان چیزی(۳۰) است که ادعایش را دارد، و نه شخص ثالثی که، برعکس، رقیب وی می شود؟ دوستی همان قدر بی اعتمادی غیرت ورزانه را در قبال رقیب به همراه دارد که کشش عشقی در قبال موضوع میل. اگر به جوهر بنیادین دوستی توجه کنیم، خواهیم دید که دو دوست همچون مدعی و رقیب اند (ولی چه کسی می تواند این دو را از هم تمیز دهد؟). از همین جنبه ی اول است که فلسفه چیزی یونانی به نظر می رسد که مقارن است با رابطه ی هم بخشی(۳۱) شهرها: تشکیل جوامعی از دوستان یا همسانان، و همچنین ارتقای نسبت های رقابتی بین و درون آن جوامع، از مشاجره ی بین مدعیان در تمامی حوزه ها، در عشق، در بازی ها، محکمه ها، مناصب قضایی و سیاست بگیرید تا درون تفکر که شرط [ ـِـ امکانِ ]خود را نه صرفا در دوست، بلکه در مدعی و رقیب نیز می یابد (دیالکتیکی که افلاطون آن را «رقابت(۳۲)[ ـِـ اندیشه ها]» تعریف می کند). رقابت انسان های آزاد، رقابت های ورزشیِ تعمیم یافته: آوردگاه [ = آگون(۳۳)].( ۴) این وظیفه بر عهده ی دوستی است که یکپارچگی ذات و رقابت مدعیان را آشتی دهد. آیا این وظیفه زیاده بزرگ نیست؟
دوست، دوستدار، مدعی و رقیب، تعین هایی استعلایی اند که به همین دلیل، وجودِ پرشدت و سرزنده ی خود را در یک یا چند شخصیت از دست نمی دهند. اگر امروزه موریس بلانشو، به عنوان یکی از نادر اندیشمندانی که معنای کلمه ی «دوست» را در فلسفه در نظر گرفته، این پرسش را این چنین به متن شرایط اندیشه بماهو اندیشه برمی کشد، آیا این بدان معنا نیست که وی مجددا شخصیت های مفهومی جدیدی را وارد بطن ناب ترین تفکر می کند؟ شخصیت های مفهومی ای که این بار کم تر رنگ و بوی یونانی دارند و به هرحال چنان وارد می شوند که گویی از فاجعه ای برگذشته اند که آن ها را به سوی نسبت های زنده ی جدیدی که تا شان خصوصیاتی پیشینی ارتقا یافته اند می کشاند: نوعی روی گردانی، نوعی خستگی، وضعیتی بحرانی بین دوستان که خودِ دوستی را به تفکر مفهومی به عنوان بی اعتمادی و تحمل بی پایان می کشاند؟( ۵) فهرست شخصیت های مفهومی هرگز بسته نیست و به همین دلیل نقش مهمی در تحول(۳۴) یا جهش(۳۵) فلسفه بازی می کند؛ تنوع شخصیت های مفهومی را باید بدون تقلیل به وحدت پیچیده ای که در فلسفه ی یونانی شاهد بوده ایم فهمید.
فیلسوف دوستِ مفهوم است، حالتِ بالقوه ی مفهوم است. و این یعنی فلسفه صرفا هنر صورت بخشی، ابداع یا ساخت مفاهیم نیست، چراکه مفاهیم الزاما صورت، اکتشاف یا محصول نیستند. به بیان دقیق تر، فلسفه رشته ای است که شاملِ آفریدن مفاهیم است. در این صورت، آیا دوست، دوستِ آفریده های خویش است؟ یا فعلیتِ مفهوم، ناشی از قوه ی دوست در وحدتِ آفریننده و دوگان(۳۶) اوست؟ فلسفه، آفرینش ِ مفاهیمی است که همواره نو باشند. به خاطر همین لزومِ آفریدگی مفهوم است که مفهوم همواره به فیلسوف به مثابه فردی که آن را بالقوه دارد یا فردی که توان و قوه اش را دارد ارجاع دارد. نمی توان چنین خرده گرفت که چون هنر موجب به وجود آمدن باشندگانی معنوی(۳۷) می شود و مفاهیم فلسفی نیز «اموری حس پذیر(۳۸)»ند، آفرینش غالبا در مورد امور حس پذیر و هنرها اطلاق می شود. به واقع، علوم، هنرها و فلسفه ها به یک میزان آفریننده اند، هرچند که آفرینش مفاهیم به معنای دقیق، تنها از فلسفه برمی آید. مفاهیم به صورت کاملاً حاضر و آماده، همچون اجسامی آسمانی، منتظرمان نیستند. [ اصولاً] هیچ آسمانی برای مفاهیم وجود ندارد. مفاهیم باید ابداع شوند، ساخته شوند، یا به بیان دقیق تر آفریده شوند و همواره نشان و امضایی از آفرینندگان خود خواهند داشت. وقتی نیچه این جملات را می نوشت، درواقع وظیفه و رسالت فلسفه را مشخص می کرد: «فیلسوفان دیگر نباید به پذیرش مفاهیمی که به آن ها داده می شود اکتفا کنند و خرسند باشند به این که تنها آن مفاهیم داده شده را تمیز کنند و برق بیندازند، بلکه باید شروع کنند به ساختن، آفریدن، طرح کردن مفاهیم و ترغیب و اقناع انسان ها به استفاده از آن ها. روی هم رفته، تا به حال هریک از فلاسفه به مفاهیم خودش اعتماد می کرده، آن چنان که گویی ودیعه ای شگفت انگیز است که از عالَمی به همان اندازه شگفت انگیز به دستش رسیده است»؛ ولی باید به جای این اعتماد بی اعتمادی را نشاند، و همانا همین مفاهیم اند که باید بیش از هر چیز دیگر مورد بی اعتمادی فیلسوفان قرار گیرند، چراکه خودِ فیلسوف آفریننده ی آن ها نبوده است (افلاطون به این موضوع به خوبی واقف بود، هرچند که عکس آن را تعلیم می داد...)( ۶) افلاطون چنین می گفت که باید درباره ی ایده ها تعمق کرد، ولی قبل از آن باید مفهوم ایده را می آفرید. اگر بتوان در مورد فیلسوفی چنین گفت که «او مفهومی نیافریده، او مفاهیم خودش را نیافریده»، آن فیلسوف دیگر چه ارج و ارزشی خواهد داشت؟
تا این جا دست کم دیدیم که فلسفه چه نیست: فلسفه نه تعمق(۳۹) است، نه تامل(۴۰)، نه مکالمه(۴۱)؛ هرچند که توانسته است گاه این باور را به وجود آورد که یکی از آن هاست، چراکه تمامی رشته ها این قابلیت را دارند که توهم(۴۲)های ویژه ی خود را پدید آورند و خود را در پس مِهی که هریک به طریق خاص خود می پراکند، پنهان سازند. فلسفه تعمق نیست، چراکه تعمق ها خودِ چیزهایند آن چنان که در آفرینش ِ مفاهیم مخصوص به خودشان مشاهده می شوند. فلسفه تامل هم نیست، چراکه شخص برای تامل بر هر چیز دلخواه، نیازی به فلسفه ندارد: ممکن است چنین پنداشته شود که با تلقی فلسفه به عنوان هنر تامل، قدر فراوانی به فلسفه ارزانی داشته ایم، ولی واقعیت این است که با این کارمان همه چیز را از فلسفه گرفته ایم؛ چراکه نه ریاضی دان، در مقام ریاضی دانان، هرگز برای تامل درباره ی ریاضیات منتظر فلاسفه مانده اند و نه هنرمندان برای تامل بر نقاشی یا موسیقی چنین کرده اند؛ این که ایشان را به دلیل تامل شان فیلسوف بدانیم چیزی جز شوخی ای نابجا نیست، چراکه تاملِ ایشان به آفرینش ِ متناظر با هر کدام شان تعلق دارد. همچنین، فلسفه در مکالمه نیز هیچ پناهگاهی برای خود نمی یابد، چراکه عملکرد بالقوه ی مکالمه صرفا در مورد آرایی(۴۳) است که برای آفرینش «همرایی(۴۴)» به کار می آیند و به آفرینش مفهوم نمی پردازند. ایده ی یک محاوره(۴۵)ی دموکراتیک غربی بین دوستان هرگز منجر به تولید کوچک ترین مفهومی نشده است؛ این ایده ممکن است از یونانیان به ما رسیده باشد، ولی ایشان نسبت به آن چنان بی اعتمادی روا داشتند و چنان رفتار خشنی نشان دادند که مفهومش بیش تر همچون پرنده ای مسخره بود که بر فراز عرصه ی پیکار آرای رقابتگر (مهمانان مست یک ضیافت) پرواز می کند و یکسره با خودش و برای خودش حرف می زند. فلسفه نه تعمق می کند و نه تامل می ورزد و نه به مکالمه می پردازد، هرچند باید برای هریک از این اعمال یا هوس(۴۶)ها مفهوم بیافریند. تعمق و تامل و مکالمه رشته نیستند، بلکه ماشین هایی برای ساخت جهانی ها(۴۷) در تمامی رشته هایند. جهانی های تعمق و سپس تامل، همچون دو توهم اند که فلسفه پیش از این و در رویاپردازی هایش برای چیرگی بر سایر رشته ها از میان آن ها گذر کرده است (ایدئالیسم سوبژکتیو و ایدئالیسم ابژکتیو). فلسفه با نمایاندن خود به هیئت یک آتنِ جدید از راه اتکا به جهانی های مکالمه که قواعدی را برای برتری موهوم بازار(۴۸)ها و رسانه ها(۴۹) فراهم می آورند (ایدئالیسم بیناسوژگانی [ = بین الاذهانی]) نمی تواند اعتباری برای خود دست وپا کند. هر آفرینشی تکین است، و مفهوم به مثابه آفرینشی حقیقتا فلسفی همواره نوعی تکینگی است. نخستین اصل(۵۰) فلسفه این است که جهانی ها هیچ چیزی را توضیح نمی دهند و خودشان باید توضیح داده شوند.
خودِ شناختِ خود ــ آموختنِ اندیشیدن ــ عمل کردن به گونه ای که گویی هیچ چیزی بدیهی نیست، شگفت زده شدن، «شگفت زده شدن از این که باشنده هست»...، این تعین های فلسفه و بسیاری دیگر، نگرش های جالبی می آفرینند، هر قدر هم که در درازمدت ملال آور شوند، ولی این تعین ها نمی توانند اشتغالی خوش تعریف یا فعالیتی دقیق را (حتی از منظر تعلیمی) ساختاربندی کنند. در مقابل، می توان تعریف زیر از فلسفه را قطعی در نظر گرفت: شناخت(۵۱) از راه مفاهیم ناب. ولی هیچ دلیلی برای ضدیت با شناخت از طریق مفاهیم و از طریق ساختِ مفاهیمْ در تجربه(۵۲)ی ممکن یا شهود(۵۳) وجود ندارد. چراکه براساس حکم نیچه، نمی توان چیزی را از طریق مفاهیم شناخت، مگر آن که قبل از آن خودِ مفاهیم را آفریده باشیم؛ یعنی آن مفاهیم را در شهودی که مختص خودشان است ساخته باشیم: مزرعه ای، عرصه ای و خاکی که با آن ها اشتباه نمی شود، ولی بذرهایشان و شخصیت هایی را که آن بذرها را پرورش می دهند، در خود جای و پناه می دهد. سازاگرایی(۵۴) چنین اقتضا می کند که هر آفرینشی عبارت باشد از ساختن بر روی طرح صفحه(۵۵)ای که به آن آفرینشْ وجودی خودمختار اعطا می کند. آفرینش مفاهیم دست کم عبارت است از ساختن چیزی. این موضوع، مسئله ی کاربرد یا کارایی فلسفه یا حتی زیان باری آن (به چه کسی زیان می رساند؟) را دگرگون می سازد.
بسیاری از مسائل در برابر چشمان توهم آلود پیرمردی می گذرد که شاهد رویارویی تمامی گونه های مفاهیم فلسفی و شخصیت های مفهومی با یکدیگر است. در ابتدا، مفاهیم همگی امضا دارند و امضادار می مانند: جوهر(۵۶) ارسطو، کوگیتوی دکارت، موناد لایب نیتس، شرط کانت، قدرت شلینگ، استمرار [ = دیرند(۵۷)] برگسون.... همچنین، بعضی مفاهیم برای این که به نامْ مشخص شوند به کلمه ای غیرمعمولی ــ و گاهی زمخت یا عصبانی کننده ــ متوسل می شوند، درحالی که مفاهیمی دیگر به کلمه ای مرسوم و بسیار معمولی بسنده می کنند، کلماتی که چنان به خوش نوایی خود مغرورند که بسیار بعید است که به گوش فردی ناآشنا به فلسفه هم نامفهوم باشند. بعضی دست به دامان کهن گرایی(۵۸) می شوند و برخی نیز دست به دامان نوگراییِ(۵۹) توام با اَعمال ریشه شناختی(۶۰) تقریبا احمقانه: ریشه شناسی به مثابه قهرمانیِ دقیقا فلسفی. در هر مورد، باید ضرورتی عجیب برای آن کلمات و انتخابشان وجود داشته باشد، مثلاً [ ضرورت استفاده از]عنصری مربوط به سبْک. نام گذاری مفهوم، ذائقه(۶۱)ای مشخصا فلسفی را اقتضا می کند که با خشونت یا رخنه یابی پیش می رود و درون زبان اقدام به ایجاد زبان فلسفه می کند ــ نه صرفا نوعی واژگان بلکه نوعی نحو که یا به جلال(۶۲) دست می یابد یا به جمال(۶۳) عظیم. بنابراین، صرف نظر از این که چه امضا و تاریخ و نامی پای مفاهیم باشد، آن ها روش خودشان را برای نمردن دارند، هرچند که درمعرض عوارضی همچون نوسازی، جایگزینی و دگرسازی [ = تحویل]قرار دارند که موجب می شود فلسفه علاوه بر جغرافیایی آشفته تاریخی نیز داشته باشد که هر زمان و هر مکان آن (در زمان) حفظ می شود و (بیرون از زمان) می گذرد. ولی اگر چنین باشد که مفاهیم دمی از استحاله نایستند، این پرسش مطرح می شود که کدامین وحدت(۶۴) برای فلسفه ها باقی می ماند؟ آیا چنین وضعیتی در مورد علوم و هنرهایی که به مفاهیم نمی پردازند نیز صادق است؟ و تاریخ متناظر با هریک از آن ها، تاریخ چه چیزی است؟ اگر فلسفه همین آفرینش مستمر مفاهیم باشد، بدیهی است که در این جا پرسش هایی طرح می شوند، [ نخست] این که مفهوم در مقام ایدهی فلسفی چیست، و [ دوم] این که سایر ایدههای آفریننده که مفهوم نیستند از چه تشکیل شده اند؟ ــ ایده هایی که به علوم و هنرهایی مربوط می شوند که تاریخ و شدن [ = صیرورت] خاص خودشان را دارند و بین خودشان و نیز با فلسفه هم از نسبت های تغییرپذیر مختص به خودشان برخوردارند. انحصار(۶۵) آفرینش مفاهیم موجب تضمین نوعی کارکرد برای فلسفه می شود، ولی نه موجب برتری آن است و نه امتیازی برای آن به همراه دارد؛ چراکه راه های دیگری برای اندیشیدن و آفریدن وجود دارد و روش های دیگری نیز برای ایده سازی(۶۶) در کارند که لزوما از راه مفاهیم نمی گذرند، همچون تفکر علمی. همواره به این پرسش بازمی گردیم که اگر فعالیتِ آفرینش مفاهیم از فعالیتِ علمی یا هنری متمایز است، پس چنین فعالیتی اصولاً به چه کاری می آید: چرا و به قصد کدامین کاربرد باید مفاهیم را آفرید و همواره به آفرینش مفاهیمِ نو اهتمام ورزید؟ برای چه کاری؟ این پاسخ که عظمت فلسفه دقیقا در همین نکته نهفته است که به کاری نمی آید، جز عشوه ای سبکسرانه نخواهد بود که دیگر حتی جوانان را هم نمی تواند فریفته ی خود سازد. به هرحال، مرگ متافیزیک یا پشت سر نهادن فلسفه هیچ گاه برای ما مسئله نبوده است: این ها چیزی جز اراجیف بی حاصل و خسته کننده نیستند. امروزه از ورشکستگی سامانه ها [ = نظام ها]حرف می زنند، امروزه درحالی که فی الواقع صرفا مفهومِ نظام تغییر کرده است. اگر مکان و زمانی برای آفرینش مفاهیم وجود داشته باشد، عملیاتی که در آن جا صورت می گیرد همواره فلسفه نامیده می شود؛ حتی اگر نام دیگری بر آن اطلاق شود، باز هم از فلسفه تمایزناپذیر است.
با این حال، می دانیم که دوست یا دوستدار، در مقام مدعی [ = خواستگار] قرار نیست بدون رقیب بماند. اگر برآنیم که فلسفه اصالتی یونانی دارد، به این دلیل است که شهر(۶۷) ــ برخلاف امپراتوری یا حکومت ــ آوردگاه [ = آگون را به عنوان قاعده ی جامعه ای از «دوستان» ابداع می کند: انجمنی(۶۸) از انسان های آزاد به مثابه رقیبان (شهروندان). این همان وضعیت ثبات مندی است که افلاطون تصویر می کند: اگر هریک از شهروندان مدعی چیزی باشد، الزاما با رقیبانی روبه رو خواهد شد؛ آن گاه است که باید بتوان درباره ی اعتبار دعوی ها داوری کرد. نجار مدعی چوب است، ولی با جنگلبان، هیزم شکن و کشتی ساز مواجه می شود که می گویند: «دوستِ چوب منم، من». تا جایی که به مراقبت از انسان ها مربوط می شود، مدعیان زیادی هستند که خود را دوستِ انسان معرفی می کنند: کشاورزی که انسان را تغذیه می کند، بافنده ای که انسان را می پوشاند، پزشکی که وی را درمان می کند، و رزمنده ای که از او محافظت می کند.( ۷) اگر در تمامی این موارد، گزینش به هرحال درون دایره ای نسبتا محدود صورت می پذیرد، این وضعیت در عرصه ی سیاست حاکم نیست، عرصه ای که در آن، طبق نظر افلاطون، هر کسی می تواند هر ادعایی را در دموکراسی آتنی مطرح سازد. از این جاست که این الزام برای افلاطون پیش می آید که به ساماندهی مجدد امور بپردازد، به نحوی که بتوان مراجعی صلاحیت دار برای داوری در مورد اعتبار آن ادعاها آفرید: این مراجع، ایدهها هستند که به منزله ی مفاهیم فلسفی اند. ولی آیا حتی از این راه هم با تمامیِ انواع آن مدعیانی رویارو شده ایم که می گویند: «فیلسوف واقعی منم، من دوست حکمت یا اعتبارم»؟ این رقابت در مناقشه ی بین فیلسوف و سوفیست(۶۹) به اوج خود می رسد که بر سر یادگارهای حکمای عهد عتیق به جان هم افتاده بودند، ولی چگونه می توان دوست حقیقی را از دوست قلابی و مفهوم را از وانموده(۷۰) تمیز داد؟ وانمودگر(۷۱) و دوست: تئاتری کاملاً افلاطونی که با اعطای قدرت های کمدی و تراژدی به شخصیت های مفهومی موجب پُرباری و پرواری آن ها می شود.

نظرات کاربران درباره کتاب فلسفه چیست؟

کتابی که باید بیش از یک بار خواند. با تشکر از زحمات مترجم و ناشر...
در 4 ماه پیش توسط
نسبت به کتابهای هم موضوع خودش کتاب قویی نیست و ترجمه نه چندان صحیحش هم به این قضیه دامن زده
در 1 سال پیش توسط
ترجمه روان و عالی.
در 1 سال پیش توسط