فیدیبو نماینده قانونی نشر نی و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب دوشس ملفی

کتاب دوشس ملفی

نسخه الکترونیک کتاب دوشس ملفی به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است. تنها لازم است اپلیکیشن موبایل و یا نرم افزار ویندوزی رایگان فیدیبو را نصب کنید.

درباره کتاب دوشس ملفی

کتاب «دوشس ملفی» نوشته جان وبستر (۱۶۳۴-۱۵۸۰) نویسنده، شاعر و نمایشنامه‌نویس اهل بریتانیا است. آثار او به سبک گوتیک قرن هجده و نوزهم اروپا تنه می‌زند و در اکثر آنها سیاهی و تباهی انسان با تاکید بسیار به تصویر کشیده می‌شود. «دوشس ملفی» نمایشنامه‌ای است که با صحنه‌ای عاشقانه آغاز و با یک تراژدی انتقام پایان می‌یابد. تصویر هولناک وبستر در این نمایشنامه تبدیل به سوگ‌نامه‌ای می‌شود که در آن از سوگنامه‌های سنکا وام گرفته است. پیچیدگی‌های برخی از شخصیت‌ها، از جمله بوزولا و دوشس، به علاوه زبان شاعرانه وبستر موجب شده است که این نمایشنامه به یکی از بهترین نمونه‌های درام رنسانس ادبیات انگلستان بدل شود. در بخشی از کتاب «دوشس ملفی» می‌خوانیم: «این داستان یک داستان واقعی است که از کتاب قصر عیش ویلیام پینتر گرفته شده است. این کتاب مجموعه داستان‌هایی است از مردان قدرتمند که نه بر اساس خرد که بر پایه اغراض‌شان تصمیم گرفتند و پیامدهای ناگواری برجای گذاشتند. پینتر این کتاب را از روی اثری به‌نام تراژدی‌های تاریخی نوشته بلفوره، برگردان و اقتباس کرده بود و مأخذ بلفوره نیز رمان کوتاهی بود به قلم یکی از دوستان آنتونیو که حدود یک سال پس از رخداد این واقعه نگارش یافته بود».

ادامه...
  • ناشر نشر نی
  • تاریخ نشر
  • زبانفارسی
  • حجم فایل 0.92 مگابایت
  • تعداد صفحات ۲۰۰ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب دوشس ملفی

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

شخصیت ها

فردیناند(۱۲) (دوک کالابریا)(۱۳)
کاردینال(۱۴) (برادرش)
آنتونیو (بولونیا(۱۵) مباشر خانواده دوشس)
دلیو(۱۶) (دوست او)
دانیل د بوزولا(۱۷) (کارگزار اسب های دوشس)(۱۸)
کاستروتچو(۱۹) (لردی سالخورده)
مارکوئیس پسکارا(۲۰)
کنت مالاتستی(۲۱)
ردریگو(۲۲)
سیلویو(۲۳)
گریسولان(۲۴)
پزشک
چندین مرد دیوانه
دوشس ملفی(۲۵)
کاریولا(۲۶) (ندیمه او)
جولیا(۲۷) (همسر کاستروتچو و معشوقه کاردینال)(۲۸)
پیرزن
چند بانو، سه کودک، دو زائر، چندین جلاد، افسران دربار، و خدمتکاران

پیش گفتار

این داستان یک داستان واقعی است که از کتاب قصر عیش ویلیام پینتر(۱) گرفته شده است. این کتاب مجموعه داستان هایی است از مردان قدرتمند که نه بر اساس خرد که بر پایه اغراض شان تصمیم گرفتند و پیامدهای ناگواری برجای گذاشتند. پینتر این کتاب را از روی اثری به نام تراژدی های تاریخی نوشته بلفوره(۲)، برگردان و اقتباس کرده بود و ماخذ بلفوره نیز رمان کوتاهی بود به قلم یکی از دوستان آنتونیو که حدود یک سال پس از رخداد این واقعه نگارش یافته بود.
جووانّا دِ آرگونا(۳) دوشس تاریخی آمالفی مابین سال های ۱۴۷۸ تا ۱۵۱۱ می زیسته است. او با همسر نخستش که یک دوک بود در سن دوازده سالگی ازدواج می کند و تا قبل از بیست سالگی درحالی که باردار بوده بیوه می شود. در سال ۱۵۱۰ خبر ازدواج پنهانی او با آنتونیو دا بولونیا(۴) در کل ایتالیا بحث و جنجال بزرگی به راه می اندازد. او تلاش می کند با فرزندانش به لورتو(۵) بگریزد اما دستگیر و زندانی می شود و از آن پس هیچ کس خبری از او دریافت نمی کند. آنتونیو به دست شخصی به نام دانیل دل بتسولو در سال ۱۵۱۳ به قتل می رسد. در نسخه پینتر دوشس زنی هوسباز به تصویر کشیده شده اما جان وبستر در تراژدی خود، او را زنی معرفی می کند که دوست دارد تشکیل خانواده بدهد و همسر و فرزندانی داشته باشد، تمایلاتی که برای هر انسانی طبیعی اند. وبستر در روایت خود از این داستان تاریخی آن هوسی را که پینتر به دوشس نسبت می دهد، به برادران او انتقال می دهد؛ برادر بزرگ او کاردینال با وجود مقام مذهبی اش معشوقه ای دارد به نام جولیا (طبق تاریخ این موضوع حقیقت دارد) و برادر کوچک تر، یعنی فردیناند، عشق بیمارگونه ای به خواهر خودش دارد (این قسمت داستان ساخته خود وبستر است).
جان وبستر نویسنده این تراژدی مابین سال های ۱۵۷۸ تا ۱۶۳۴ می زیسته است. علاوه بر این اثر، او تراژدی دیگری به نام شیطان نیز نگاشته است. او یکی از نویسندگان عصر ژاکوبی(۶) در ادبیات انگلیسی و هم دوره ویلیام شکسپیر است.
وبستر در نگارش تراژدی مهارت ویژه ای داشت. هر دو تراژدی او در ایتالیا رخ می دهد درست مانند نمایشنامه های شکسپیر که به دلیل خفقان سیاسی و احتمال سانسور به دست ملکه یا پادشاه، نویسندگان برای نقد اوضاع اجتماعی یا سیاسی، مکانی غیر از انگلستان را برای داستان های خود می گزیدند. هر دو تراژدی او به طرز شگفتی خوفناک اند و یادآور ادبیات گوتیک اوایل قرن نوزده. وبستر برای ارائه تصویری تیره از انسان و انسانیت شهرت دارد، او انسان را به مانند حیوانی ترسناک به تصویر می کشد. آن سان که تی. اس. الیوت(۷) در وصف او گفته است: «وبستر بسیار به موضوع مرگ می پرداخت و اسکلت را زیر پوست آدمی می دید.»
* * *
برای پانویس ها از نوشته های این مصححان استفاده شده است: لیا مارکوس(۸)، جان راسل براون(۹)، جاناتان دالی مور(۱۰)، ترور میلوم(۱۱).

پرده نخست

صحنه نخست

عمارت ملفی، ایتالیا
سال: ۱۵۰۴
آنتونیو و دلیو وارد می شوند.

دلیو: به میهنت خوش آمدی آنتونیوی گرامی؛ دیرزمانی در فرانسه بوده ای و حال که بازگشته ای همانند مردان فرانسوی جامه بر تن کرده ای: دربار فرانسه را چون یافتی؟
آنتونیو: آن را می ستایم: ازآن رو که تلاش می کند دولت و مردم را به نظمی پایدار برساند. پادشاه خردمندشان از دربار خود آغاز نموده است؛ ریاکاران چاپلوس و درباریان فاسد و بدنام را ــ که به شوخی شاهکار خداوند و محصول بهشت شان می نامد ــ از خود رانده است؛ او می اندیشد که دربار یک شاهزاده چونان آبشاری است که باید دانه های نقره ای آب را از خود جاری سازد، لیک اگر قطره ای زهر به سرچشمه آن ریخته شود، بیماری و مرگ سراسر این چشمه را دربر خواهد گرفت. چیست که یک مرد را مورد رحمت قرار می دهد؟ مشاورانی دانا که شهامت دارند تا اخبار فساد و تباهی را به گوش پادشاه برسانند. گرچه برخی درباریان می اندیشند که راه وچاه نشان شاهزادگان دادن نشان گستاخی است، اما این وظیفه هر آزاده ای است که آن چه را دیر یا زود بر سر شاهان خواهد آمد به یادشان آورد. ــ بوزولا آمد، مایه ننگ دربار؛ بااین همه از دید من، ناله و افغان او از برای عشقش به تقوا و پاکدامنی نیست: ناله او از برای آن صفاتی است که آرزومند آن هاست: آزمندتر، شهوت ران تر یا خودپسندتر، خونریزتر یا بداندیش تر از هر مرد دیگری بودن. ــ کاردینال نیز آمد.

کاردینال و بوزولا وارد می شوند

بوزولا: آمدوشدهای بسیارم شما را آزرده می کند.
کاردینال: همین گونه است.
بوزولا: نباید خدمات ارزنده ای را که برای تان انجام داده ام این گونه خرد بشمرید. روزگار بدی گشته است، روزگاری که پاداش کار نیک، نفس آن کار است و بس!
کاردینال: ارزش های خود را زیاد دست بالا گرفته ای.
بوزولا: در راه خدمت به شما به پاروزدن محکوم شدم(۲۹): دو سال تمام، به جای یک پیراهن، به سبک ردای رومیان، دو حوله که در قسمت شانه گره می خورد بر تن کردم، چقدر خار شدم! اما راه کامیابی را هرطور شده خواهم یافت، چرا که پرندگان سیاه در آب وهوای سخت فربه می شوند؛ چرا من در این روزگار سخت و شوم نشوم؟
کاردینال: ای کاش می توانستی درستکار باشی!
بوزولا: الوهیت شما می تواند راهنمای من به سوی درستکاری باشد! کسان بسیاری دیده ام که گام در این راه گذاشته و سفری به سوی درستکاری آغازیده اند اما به هنگام بازگشت همان رذلی بودند که وقت رفتن، چرا که ذات پلیدشان در تمام راه همراه شان بوده است.
(کاردینال بیرون می رود.)
رفتید؟ درباره برخی مردم می گویند که اهریمن روح آنان را در اختیار خود گرفته است، این مرد بزرگ، اما، می تواند روح بزرگ ترین اهریمنان را از آن خود کند، و بر پلیدی شان بیفزاید.
آنتونیو: آیا از انجام لطفی برای تو سرباز زده است؟
بوزولا: او و برادرش چونان درختان آلویی اند که ناراست، بر فراز چشمه ای راکد روییده اند؛ آن ها از پُر میوه گی خمیده اند اما، هیچ کس جز کلاغان و زاغان و کرمان از میوه آنان نخورد. کاش می توانستم مزدورشان باشم، چونان زالویی که بر تن اسب می چسبد خود را از گوش شان آویزان کنم، آن سان که سیر شوم، سپس از آن ها کنده شوم، خواهش می کنم، مرا رها کنید. کیست که به امید پیشرفتِ فردا، امروز به این خاری تن در دهد؟ کیست که میوه ای بدتر از امید خورد؟ تنتلوس(۳۰)؟ مرگ هیچ کس سخت تر از آن که امید بخشایش دارد، نیست. برای سگان و بازان پاداشی است، آن گاه که خدمتی کنند؛ اما پاداش یک سرباز که عضوعضو بدنش را در نبرد به مخاطره انداخته است، چیست؟ عصایی به زیر بازو، این آخرین تکیه گاه اوست. عصا؟ آری، از دو بند آویزان است و با آن دو چوبدستی اش، شرافتمندانه، میان شفاخانه ها، واپسین تاب زندگی اش را می خورد. بدرود آقایان، اما ما را سرزنش مکنید: چرا که مقام های دربار چونان تخت های شفاخانه اند، جایی که پای یک مرد روی سر مرد دیگر جای دارد، و این زنجیره ادامه دارد.
(بیرون می رود.)
این مرد هفت سال زندگی خویش را روی قایق گذرانده است، به جرم قتلی هولناک، می گویند شخص کاردینال او را به این جرم گماشته: ژنرال فرانسوی، گاستون دو فوئا(۳۱)، هنگام بازپس گیری ناپل او را آزاد کرد. جای بسی افسوس است که آنان این گونه ندیدش می گیرند: شنیده ام که مردی است بَس دلیر.
این سودای پلید روحش را زهرآلود خواهد کرد؛ چرا که، به ظن من، خوابِ بیش از حد چونان زنگی است بر آهن روح، اگر تنبلی و بی عملی نیز بر آن افزوده شود آن روح مکان رویش فساد خواهد شد چونان موریانه ای که جامه را می خورد آن سان که دیگر بر تنش نتوان کرد.

صحنه دوم

آنتونیو و دلیو،
سیلویو، کاستروتچو، جولیا، ردریگو و گریسولان(۳۲) وارد می شوند.

دلیو: تالار در حال پر شدن است: عهد بسته بودی که مرا از سرشت برخی از بزرگان دربار آگاه سازی.
آنتونیو: جناب کاردینال و بیگانگان دیگری که حال در دربار هستند؟ بسیار خوب. ــ دوک کالابریا(۳۳) در حال آمدن بدین جاست.

فردیناند همراه ملازمانش وارد می شود.

فردیناند: میدان بیش تر دست که بود؟(۳۴)
سیلویو: آنتونیو بولونیا، سرورم.
فردیناند: مباشر اعظم خواهرمان، دوشس؟ پس پاداش از آن اوست. ــ چه وقت می خواهید گفت وگو درباره ورزش را کنار گذاشته، و به بحث در مورد کار بپردازید؟
کاستروتچو: به رای من، جناب شاهزاده نباید شخصا به جنگ بروند.
فردیناند: (با خودش) این هم از بحث جدی. ــ از چه روی؟
کاستروتچو: برای یک سرباز، شاهزاده شدن افتخاری است اما برای یک شاهزاده سربازشدن، خیر!
فردیناند: نیست؟
کاستروتچو: نیست، سرورم؛ بهتر است انجام چنین کارهایی را به دستیارتان بسپرید.
فردیناند: چرا دستیارم به جای من نخورد یا نخوابد؟ این گونه مرا از چنین وظایف پست و آزاردهنده و بیهوده ای رهایی خواهد داد، اما از افتخارات میدان نبرد نیز بی بهره خواهم ماند.
کاستروتچو: به تجربه من ایمان داشته باشید، در ملکی که پادشاهش سرباز باشد، صلح و آرامش هرگز دیری نخواهد پایید.
فردیناند: گفته بودی که همسرت تاب جنگ ندارد.
کاستروتچو: چنین است، سرورم.
فردیناند: و به شوخی داستانِ فرمانده ای را می گفت که همه بدنش زخم برداشته بود: از یاد برده ام.
کاستروتچو: دلش برای سرباز به رحم آمده و او را گفته بود که با این همه پارچه سپید که بر زخم هایت پیچیده ای بسان اعراب گشته ای.
فردیناند: خُب، اگر سربازان به سخن همسرت گوش دهند پزشکان شهر همه از کار بیکار شوند؛ و دلاوران آن گاه که سلاح برداشته و مهیای نبرد باشند به ترغیب او رای خود بگردانند.
کاستروتچو: چنین است سرورم. ــ درباره اسب اسپانیایی من چه می اندیشید؟
ردریگو: پاره آتش است.
فردیناند: من با پلاینی(۳۵) هم رای هستم، و می اندیشم که اسبت از باد آبستن است و چونان جیوه چالاک می دود.(۳۶)
سیلویو: چنین است، سرورم، از سواری با نیزه نیز گریزان است.
ردریگو و گرسیولان ها، ها، ها!
فردیناند: از چه روی می خندید؟ شما درباریانی هستید که برای آتش به جرقه من نیاز دارید به آن معنا که باید، هنگامی که من می خندم، بخندید، بندگانی چنین بذله گو هرگز ندیده بودم.
کاستروتچو: چنین است سرورم: بنده خود بسیار سرزنش شده ام از آن روی که حتی مفهوم بهترین لطیفه ها را نیز درنمی یابم.
فردیناند: اما من می توانم بر دلقک شما بخندم، آقا.
کاستروتچو: می دانید، او نمی تواند سخن بگوید، تنها ادا درمی آورد؛ همسرم را یارای پرهیز از او نیست.
فردیناند: نیست؟
کاستروتچو: و نه یارای گوش سپردن به لطیفه های او؛ چرا که می گوید بسیار خندیدن چهره او را پر چروک می گرداند.
فردیناند: پس بباید کز برای چهره ایشان تدبیری بیندیشیم تا زیاده از حد نخندند. ــ جناب سیلویو، به زودی با شما در میلان دیدار خواهم کرد.
سیلویو: مقدم شما گرامی باد.
فردیناند: آنتونیو، تو اسب سوار خوبی هستی، پیداست که در فرانسه سوارکاران بی نظیری یافت می شود: درباره سوارکاری چه می اندیشی؟
آنتونیو: همان گونه که از اسب گرسیان(۳۷) پهلوانان بسیاری برون آمدند از سوارکاری دلیرانه نیز اراده ای استوار جاری می شود که ذهن آدمی را به کارهای شایسته وامی دارد.
فردیناند: نیکو سخن گفتی.
سیلویو: برادرتان جناب کاردینال و خواهرتان دوشس.

کاردینال با دوشس و کاریولا وارد می شود.

کاردینال: قایق ها آماده اند آیا؟
گریسولان: آماده اند، سرورم.
فردیناند: جناب سیلویو این جا آمده بودند تا اذن عزیمت بگیرند.
دلیو: (آهسته به آنتونیو) حال، دوست من، زمان وفای به پیمانت رسیده: این کاردینال کیست؟ اخلاقش چگونه است؟ می گویند دلیر است، قمار می کند، با زنان معاشرت می کند، و حتی دوئل نیز کرده است.
آنتونیو: درخشش او در سطح است اما چون به درون او نیک بنگری، کشیشی سودازده را خواهی یافت. او آبی است که در آن وزغ های زشت نمو می کنند اگر به کسی گمان بد برد، دسیسه هایی را مهلک تر از آن چه به هرکول(۳۸) تحمیل شد به کار خواهد گرفت، و در راهش چاپلوسان، جاسوسان، کافران، و هزاران اهریمن دیگر خواهد گمارد. پاپ(۳۹)بودن شایسته اوست؛ اما به جای آن که با روال عادی کلیسا به مقام روحانی برسد، با رشوه به این مقام رسید؛ آن سان بسیار و فراوان رشوه داد که گویی می خواست حتی خدا نیز از راز او خبردار نشود. اندک کار نیکی انجام داده است ــ
دلیو: از او گفتن بس است. از برادرش بگو.
آنتونیو: آن دوک که آن جاست؟ هرزه ترین و سرکش ترین خوی را داراست. آن شوخی و شنگی که در او می بینی تنها تظاهر است؛ اگر با جان و دل بخندد، خنده اش نیشخندی است بر درستکاری.
دلیو: آیا آنان همزادند؟
آنتونیو: در خلق وخو، بله. با زبان دیگران سخن می گوید، و با گوش دیگران می شنود؛ بر کرسی قضاوت خود را به خواب می زند تا تبه کاران را با پاسخ شان به دام بیندازد؛ به سخن جاسوسان و خبرچینان حکم مرگ و پاداش می دهد.
دلیو: پس قانون برای او چونان تاری است سیاه و پلید از برای عنکبوت، ــ خود در آن می زید و آنانی را که به او نان می دهند در آن گرفتار می کند.
آنتونیو: چنین است: هرگز دینی را ادا نمی کند مگر به آنانی که به او بدی کرده اند(۴۰) و آنانی که خود اعتراف می کند، مدیون شان است. واپسین جمله را درباره برادرش می گویم آنانی که چاپلوسی او را می کنند، چنین می گویند که کاردینال چون زبان بگشاید غیب گوید؛ درست می گویند و من با آنان هم عقیده ام چرا که شیطان نیز غیب گوست. اما خواهرشان، دوشس ِ درستکار و بزرگوار، هرگز در زندگی ات سه نگین بر یک انگشتری ندیده ای که چونان این خواهر و برادران، رخسارشان با هم شبیه و گوهرشان از هم جدا باشد. سخنش آن چنان ز شادی پُر است، که چون کلامش پایان گیرد اندوهگین گشته و آرزو خواهی کرد که کاش کمی خودنماتر بود و اندکی بیش تر می گفت. و چون سخن آغاز کند، آن چنان زیبا در تو بنگرد که از اشتیاق نگاهش، آسمان ها را درخواهی نورد. به شوق روی او افلیج از بستر برخیزد؛ اما خطوط پارسایی در آن نگاه زیبا اندیشه شهوت را و امیدهای واهی را از ذهن شنونده اش بزداید، روزش آن سان به پرهیزکاری بگذرد که به شبْ خوابش از نیایش دیگر زنان الهی تر شود. بگذار همه بانوان آینه های خودستای شان را درهم شکنند و خود را در آینه روی او بنگرند.
دلیو: در وصف نیکی های او بسیار سخن می گویی.
آنتونیو: این گونه سخن را پایان دهم: در وصف او همین بس که گذشته را به سایه می کشد و بر آینده نور و روشنی می افکند.
کاریولا: به ساعتی دیگر و نیم بیش، نزد بانوی من در سرسرا بیایید.
آنتونیو: بسیار خُب.

آنتونیو و دلیو بیرون می روند.

نظرات کاربران درباره کتاب دوشس ملفی

عاااالیه
در 1 هفته پیش توسط
فیدیبوی عزیز، به نشر نی درخواست بدید از شماره اول این سری تا جدید ترین آن را موجود کنند. سپاس
در 2 سال پیش توسط
تئاترش که عالی بود. این رو هم حتما باید بخونم.
در 2 سال پیش توسط