فیدیبو نماینده قانونی نشر بیدگل و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب آرامسایشگاه

کتاب آرامسایشگاه
بازی در دو پرده

نسخه الکترونیک کتاب آرامسایشگاه به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب آرامسایشگاه

کتاب «آرامسایشگاه» نوشته بهمن فرسی ( -۱۳۱۲)، نویسنده، نمایشنامه‌نویس و بازیگر تبریزی، است. او از همان دوره نوجوانی کار داستان‌نویسی و نمایش را آغاز کرد و با نام‌های بزرگی چون فروغ فرخزاد، جمشید لایق، علی نصیریان، عزت‌الله انتظامی، ژاله سام، احمدرضا احمدی و ... در گروه‌های تئاتری همکاری داشته است. از او کتابها و نمایشنامه‌های زیادی نیز منتشر شده است که از جمله می‌توان به رمان «شب یک، شب دو» و مجموعه داستانهای؛ «زیر دندان سگ»، «دوازدهمی»، «نبات سیاه» و ... اشاره کرد. در بخشی از رمان «آرامسایشگاه» می‌خوانیم: «آیا در ارامسایشگاه مردمان آرام آرام ساییده می‌شوند تا به مطلق آرامگاه برسند؟ سازندۀ بازی خبرۀ رمز و اشاره است. با اشاره‎‌های اوست که رمزها گشاده می‌شوند یا همچنان مستور می‌مانند. جهان آرامسایشگاه زیر- جهانی دارد که بحران در آن پیگیر و روز‌افزون است. چهار دیوار بی‌دیوار آن با یک دیوارۀ پلاستوفوم و یک نردۀ آهنی از جهان بیرون جدا شده است» از این رمان تا کنون اجراهای صحنه‌ای نیز صورت گرفته که از جمله می‌توان به اجرایی با کارگردانی رحیم عبداله‌زاده اشاره کرد.

ادامه...
  • ناشر نشر بیدگل
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 0.47 مگابایت
  • تعداد صفحات ۹۲ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب آرامسایشگاه

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

این بازی به سفارش اداره تآتر وزارت فرهنگ و هنر در سال ۱۳۵۶ به مدت یک ماه به کارگردانی نویسنده در تئاتر سنگلج روی صحنه رفت. بازیگران آن علی نصیریان (دکتر توما)، آذر فخر (خوشه)، مهین شهابی (خانوم بزرگ)، محمد مطیع (مرد ماشین)، خسرو شکیبایی (خسرو شهریاری)، محبوبه بیات (دختر) و دیگران بودند.

آدم های بازی:

دکتر سلیمان توما
پسرک روزنامه فروش
خوشه شهریاری
خسرو شهریاری
خانوم بزرگ
دختر
مرد ماشین
دو مرد سفیدپوش
بیماران مرد و زن
پرستاران

پرده یک

چشم انداز

(یک داربست فلزی عظیم. داربست خانه خانه است. خانه هایی با پهلوهای مساوی. بلندی دهانه هر خانه چنان است که آدم های با قدهای متفاوت را قد می دهد. سمت عقب داربست پله بندی شده است و از راه پله ها می توان به خانه ها رفت وآمد کرد. یکی از دهانه های داربست با هفت پله سفید به زمین می رسد. پشت داربست سرتاسر یک دیوار عظیم است که از تکه های پلاستوفوم مخصوص بسته بندی محصولات گوناگون، ساخته شده است. دیگر، یک پیکره بزرگ به شکل سندان و یک دستگاه تلفن به روی آن تقریباً در مرکز صحنه. و تنه کاج های کهن که اینجا و آنجا از زمین برآمده و به آسمان رفته اند و به تمامشان بلندگو و تلفن نصب است. و برجستگی های کوچک و بزرگ چمن در اینجا و آنجای سطح زمین با صندلی ها و نیمکت های پشتی دار سفید در کنارشان. و یک تکه نرده سفید، ایستاده بر دیواره سنگی کوتاه به نشان رشته نرده درازی که بر گرداگرد همه این تاسیسات است. و موتور برهنه یک اتومبیل که در گوشه راست یا چپ جلو صحنه قرار دارد.)

بازی ۱

(صحنه خالی و روشن است. از لحظه یی که درهای سالن بازی باز می شود، بازیگران نیز به صحنه بازی پا می گذارند و به تمرین حالات و حرکات خود، جور کردن وسایل، یا پرسه زدن تکی و گروهی می پردازند. وضعیت های نوری بازی نیز وارسی می شود. وسایل الکترونیک یا برقی مختلفی به وسیله بازیگران در صحنه این ور و آن ور برده می شود. بازیگران غالباً رادیویی ترانزیستوری در دست یا آویخته به شانه دارند و گاهی آن ها را روشن می کنند و لحظه یی صدای موجود آن ها درمی آید و پخش می شود. سرانجام، در لحظه یی که کار جایگیری و نشستن در سالن بازی تمام است، بازیگران صحنه را ترک می کنند و همه جا تاریک می شود. ده نفر از بازیگران، در تاریکی، از اعماق صحنه، اعداد از صفر تا نه را فریاد می زنند. با هر عدد نور عمومی صحنه اندکی بیشتر می شود. پس از آن که عدد نه گفته شد یکی از بازیگران به مرکز دیوار چهارم صحنه می آید. می ایستد و فریاد می زند «نود و نه!». پس از این فریاد صدای شلیک نُه تیر توپ می آید. شش بازیگر به ترتیب، و بسته به جنسیت بازیگر اول، یکی زن یکی مرد، پشت سر هم به صحنه می آیند، در طرفین بازیگر اول قرار می گیرند و اعداد ۲۰ـ۳۲ـ۲۹ـ۲۷ـ۲۲ و ۲۵ (۱) را فریاد می کنند. سپس هر هفت بازیگر با هم نفس عمیق می کشند و با سر و صدا نفس ها را از سینه ها بیرون می دهند. ناگهان دو به دو رو به هم می کنند، به هم کشیده می زنند. بعد رو به سالن می کنند، انگشت روی لب ها می گذارند و همگی می گویند «هیس! س س س...» و به حالت عکس به جای خود یخ می زنند. صدای ماشین تحریر از عمق سکوت می روید و ادامه می یابد. هفت بازیگر روی خط فرضی دیوار چهارم، همان طور انگشت به لب برمی گردند رو به سندان می روند تا دور آن حلقه شوند. بازیگران دیگر نیز از جای جای صحنه انگشت به لب، وارد صحنه می شوند و در پی هفت بازیگر نخست دور سندان حلقه می زنند. دست های همه بازیگران دور سندان به هوا بلند می شود و صورت هاشان به آسمان متوجه می گردد. صدای ماشین تحریر به آرامی با صدای تله تایپ می آمیزد و سپس این صدا جانشین صدای نخست می شود. در جریان این صدا بازیگران درحالی که انگشت می جنبانند نخست آهسته، سپس با صدای بلندتر، و بالاخره با یک فریاد همگانی، کلمه «نُه» را ذکروار ادا می کنند و پایان می دهند. غلغله «نه» ها باید چنان باشد که محو شدن صدای تله تایپ را بپوشاند. بازیگران پس از فریاد همگانی «نُه» ساکت می مانند و همه به نوعی رو به سندان خم می شوند و هر کس در وضعی که دارد ثابت می ماند. پسرک روزنامه فروش، با زیربغلی پر از روزنامه پشت نرده می آید. لحظه یی آن سوی نرده را ورانداز می کند و ناگهان با صدای بلند فریاد می زند.)
فوق العاده!...
(بازیگران همه رو به صدا برمی گردند. پسرک یک روزنامه از لای نرده تو می اندازد و می گریزد. جمع صحنه به سوی روزنامه یورش می برند و روی آن می ریزند. نور می رود. موسیقی آغاز می شود. همه بازیگران به جز خوشه صحنه را در تاریکی ترک می کنند. موسیقی تدریجاً محو می شود.)

بازی ۲

(یک شام پاییزی. نور تدریجاً نرده را روشن می کند و سپس به آرامی بر تمام صحنه گسترده می شود. خوشه در همان نقطه که افراد بر سر هم ریخته بودند، پشت به مردم، خسته و کوفته، روزنامه را از زمین برمی دارد و بلند می شود. مرد ماشین کنار موتور برهنه اتومبیل است و با آچارها و ابزار متعدد مهره های موتور را شل و سفت می کند. خانوم بزرگ در حال حمایت بیماری برای بالا رفتن از پله هاست و آنقدر بالا می روند تا ناپدید شوند. خوشه برمی گردد و رو به مردم می آید، و همین که روزنامه را جلو صورت خود می گیرد آمیزه یی جانخراش و تکان دهنده از صداهای زندگی روزانه شهری سکوت را می درد و در فضا منتشر می شود. خوشه روی نوشته ها و عنوان های صفحه های روزنامه نظری عصبی و گذرا دارد و با هر نگاه او به صفحه یی دیگر از روزنامه، تم آمیزه صدایی نیز تغییر می کند. بالاخره خوشه روزنامه را مچاله و به گوشه یی پرت می کند. صداها با سقوط روزنامه بریده می شوند. خوشه آهسته به سمت سندان می رود. نور روی سندان تقویت می شود. نور نرده به حالت معمولی برمی گردد. خوشه کنار سندان می ایستد. نور یکی از خانه های داربست روشن می شود. در دهانه این خانه خسرو با وضعیتی سرداروار، دست ها به کمر، گردن شق، چانه تیر کشیده به یکسو، نگاه جامد ایستاده است. چند برگ خشک آفتابسوخته، در فضای صحنه پیدا می شوند و رقصان به زمین می نشینند. همراه با سقوط برگ ها چراغ خانه خسرو در داربست خاموش می شود. صدای شماره گرفتن با تلفن می آید با طنین بلند و غیرمعمولی. خوشه این صدا را نمی شنود. تلفن روی سندان زنگ می زند. خوشه اعتنایی نمی کند، تلفن باز زنگ می زند و بالاخره خوشه با هول و شتاب گوشی را از روی تلفن می قاپد.)

خوشه: بله؟ الو؟ الو؟ (لحظه کوتاهی گوش می دهد، سپس با خشم) تو کی هستی؟ (تلفن قطع می شود. خوشه با خشم گوشی را روی دستگاه تلفن می کوبد.) کثافت!

(مشت به روی سندان می کوبد و با چشم دریده به سالن زل می زند. خوشه تدریجاً آرام می شود، صورت و بازوانش را روی صفحه سندان می گسترد. یک دستش که از لبه سندان آویخته است پاندول وار نوسان می کند. بلندگوها صدای تیک تاک ساعت پخش می کنند. دختر روی پله ها پیدا می شود. پیراهنی بلند و پرچین از وال سفید به تن دارد که دامنش به زمین می کشد و حرکت او را به لغزیدن مانند می کند. یک گل سرخ بزرگ کاغذی میان سینه اش دارد. موهایش سیاه و بلند است و نگاهش پهن، پاک و هراسان. دختر تمام صحنه را طی می کند و به پیشصحنه می رسد. سرش می لغزد و روی یک شانه اش می افتد. یک دستش را با کشیدگی تمام به سوی مردم دراز می کند. پنجه اش وضعی منقبض و مسخ شده دارد.)

دختر: (با لحنی ملتمس) بده! (نگاهش با گردن کج روی سالن می چرخد) بده! بده! بده دیگه!

(خانوم بزرگ بالای پله ها پیدا می شود. تند و جدی با گام های کوتاه ورچیده از پله ها پایین می آید، صحنه را طی می کند و پشت دختر می ایستد. دختر لرزان دستش را پس می کشد.)

دختر: (وحشت زده) مگس! (با لحنی ملتمس و نگاهی چرخنده در فضا) مگس، برو! مگس برو!
خانوم بزرگ: دخترجون من که بت گفتم. چقدر باید گفت؟ چن دفه باید گفت؟ مردم هیچ وخ چیزی به آدم نمیده ن. مخصوصاً وختی که اونا ندونن تو ازشون چی می خوای. (مکث) چی می خوای؟
دختر: (با صدایی نزدیک به گریستن) مگس! خواهش می کنم!
خانوم بزرگ: تو باید فکر کنی، باید حواستو جمع کنی، باید فکر کنی و پیدا کنی که چی از مردم می خوای (نفسی حاکی از درد و اسف می کشد) البته من یه نصیحتی هم دارم که بت بگم: وختی پیدا کردی که چی می خوای، یادت باشه که هیش وخ اون چیزو از مردم نخوای.
خوشه: (مشت روی سندان می کوبد و با فریاد) ازشون بگیر! ازشون بدزد!

(خانوم بزرگ سربرمی گرداند و به خوشه نگاه می کند. دختر آرام می لغزد و بی صدا و با شتاب خودش را به نرده می رساند، دستش را از لای میله ها به بیرون دراز می کند و با حس و حالی آمیخته از گریه و خشم و التماس فریاد می زند.)

دختر: بده ه ه! خواهش می کنم!

(خانوم بزرگ با شتاب به سوی دختر می رود و به محض این که دستش به بدن دختر می رسد، دختر می نشیند و هر دو دستش را بالای سر می برد.)دستای منو نشکن!
خانوم بزرگ: (زیر بازوی دختر را می گیرد و او را بلند می کند) بریم دخترجون. تو باید بخوابی. باید استراحت کنی.
خوشه: (رو به مردم. بی مخاطب) باید فکر کنی.

(دختر و خانوم بزرگ در حین عبور از کنار خوشه.)

دختر: (نزدیک خوشه می ایستد، به خوشه) تو می دونی من چی می خوام؟ (خوشه واکنشی نشان نمی دهد. دختر گل کاغذی را از میان سینه اش برمی دارد و به سمت خوشه دراز می کند.) بیا!
خوشه: متشکرم، من نمی خوام.
دختر: (همراه با جیغی عصبی و حشری) من مرد می خوام! یه مرد چیز کلفت! یه مرد چی کلفت! یه مرد گردن کلفت! هه هه هاه!
خانوم بزرگ: بریم دخترجون!
دختر: (گل را به سمت خانوم بزرگ دراز می کند) تو!

(خانوم بزرگ گل را می گیرد. سپس آن ها آهسته می لغزند و از صحنه خارج می شوند.)

خوشه: (در خود) تو چی می خوای؟ من به تو چی میدم؟ چی می تونم بدم؟ چی دارم که بدم؟ تو باید فکر کنی و پیدا کنی که چی می خوای (با تاکید) روی همین زمین باید پیدا کنی. (زهرخند) اما بعدش، یادت باشه که هیچوقت اون چیزو از کسی نخوای. از من نخوای.

یادداشت دبیر مجموعه

بهمن فرسی در سال ۱۳۱۲ در تبریز به دنیا آمد. نمایشنامه های او گلدان (۱۳۴۰)، چوب زیر بغل (۱۳۴۱)، پله های یک نردبان (۱۳۴۸)، صدای شکستن (۱۳۴۸)، بهار و عروسک (۱۳۴۴)، سبز در سبز (۱۳۴۴)، موش (۱۳۴۲)، آرامسایشگاه (۱۳۵۶)، سقوط آزاد (۱۹۹۱) و دو ضرب در دو مساوی بی نهایت را شامل می شود. فرسی علاوه بر نمایشنامه، رمان شب یک، شب دو (۱۳۵۳) و چندین مجموعه داستان کوتاه از جمله دوازدهمی، نبات سیاه، زیر دندان سگ و غوررآپ غوررآپ را در حد فاصل سال های ۱۳۴۳ تا ۱۳۸۶ منتشر کرده است. او از سال ۱۳۵۶ در لندن زندگی می کند و همچنان به فعالیت های خود در زمینه ادبیات، نمایشنامه نویسی، و تاتر ادامه می دهد! کار او نظیر اکثر نویسندگان بزرگ معاصر فارسی، تلاشی ست در جهت به ثمر رساندن شیوه های اصیل و دیرین از راه تجربه های مدرن در ادبیات نمایشی.
مجموعه نمایشنامه های بهمن فرسی، به هدف هماوایی معاصر با یکی از پیشگامان تاتر و ادبیات نمایشی فارسی طراحی شده است.

علی اکبر علیزاد

... اما توما که یکی از آن دوازده بود، وقتی که عیسی آمد با ایشان نبود. شاگردان دیگر بدو گفتند خداوند را دیده ایم. بدیشان گفت تا در دو دستش جای میخ ها را نبینم و انگشت خود را در جای میخ ها نگذارم و دست خود را بر پهلویش ننهم ایمان نخواهم آورد.

انجیل یوحنا، باب بیستم

نظرات کاربران درباره کتاب آرامسایشگاه

آنقدر دوستش دارم که تنها خواندن و تماشای آن برایم راضی‌کننده نیست. بازی کردن یک نقش هم محدودیت است.
در 2 ماه پیش توسط یونس شفیعی