فیدیبو نماینده قانونی فیدیبو و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب عیدانه ۹۵  فیدیبو

کتاب عیدانه ۹۵ فیدیبو
کافه داستان

نسخه الکترونیک کتاب عیدانه ۹۵ فیدیبو به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

با نصب اپلیکیشن فیدیبو این کتاب را به صورت کاملا رایگان مطالعه کنید.

درباره کتاب عیدانه ۹۵ فیدیبو

نیچه می‌گوید: «هنر هست، که از فرط واقعیت خفه نشویم.» من می‌گویم داستان هست، قصه هست، روایت هست که از فرط تنهایی خفه نشویم. یک سال و چند ماه قبل که دور هم جمع شدیم و کافه داستان را راه‌اندازی کردیم قصد و نیت‌مان همین بود. کافه‌ای که درونش پر از داستان و روایت و معرفی کتاب و نویسنده است. اگر مشتری کافه ما بوده‌ باشید نُه بار به کافه ما سر زده‌اید و کلی داستان و نقد و معرفی نوشیده‌اید. این دهمین شب‌نشینی را فقط داستان سِرو می کنیم، به بهانه تعطیلات عید و پر کردن اوقاتی که دوست داریم با لذت بگذرد که بعدش دوباره کار و مشغله و دردسرهای زندگی و روزمره‌گی‌مان شروع می‌شود. در ویژه نامه‌مان هم داستان ایرانی داریم، هم داستان ترجمه. اما تعداد داستان‌های ایرانی‌مان چهار برابر داستان‌های ترجمه‌مان است. چون شعار ویژه نوروزمان این است: «کتاب داستان ایرانی هدیه بدهید.» نه این که خواسته باشیم خدای ناکرده قدر و ارزش داستان‌های ترجمه را کم کنیم. خواستیم این هدیه‌مان باشد به همه داستان‌نویسان ایرانی. به خدا که نویسنده‌ها هم دلشان عیدی می‌خواهد. به همراهی شماست که با عشق، نُه شب‌نشینی داشتیم در کافه داستان و به همراهی شماست که دلمان گرم می‌شود به این شب دَهُم و ادامه می‌دهیم.

ادامه...
  • ناشر فیدیبو
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 1.5 مگابایت
  • تعداد صفحات صفحه

بخشی از کتاب عیدانه ۹۵ فیدیبو

با نصب اپلیکیشن فیدیبو این کتاب را به صورت کاملا رایگان مطالعه کنید.

رنگ ها



میترا معینی
***
میترا معینی، متولد۱۳۴۷، شیراز. داستان نویس، تحصیلکرده رشته گیاه شناسی در دانشگاه اصفهان و مهندس طراح و مجری فضای سبز.
معینی ده سال است که نوشتن را به طور جدی آغاز کرده است. اولین مجموعه داستان وی «معبد لاک پشت» نام دارد که در سال ۹۳ توسط نشر چشمه منتشر شده است.
***
صدای غژغژ قیچی توی سرش می پیچید و موهای بلند خرمایی حلقه حلقه می افتاد کف حمام. نفسش بالا نمی آمد. ناخن ها را به کف دست فشار می داد. چیزی راه گلویش را بسته بود و آب دهانش پایین نمی رفت. سایش ساعد پرمو و عضلانی مرد به شانه و گردن، تنش را مور مور می کرد و می خواست بالا بیاورد. بالا می آورد و چنگ می زد توی هوا. روی بدنش پر از مو بود و می خارید. مو بود که می ریخت و پخش می شد توی فضا و همه جا را می گرفت. اول راه نفس را.
- خب حالا تعریف کن. از اول.
- سردش بود. سرما از لب ها شروع می شد. به سرشانه ها می رسید و از تمام تنش می گذشت و می رفت به انگشتان دست و پا و لرز می کرد. نصفه شبی که سوار ماشینش کرده بود و بی پالتو و بی کیف و موبایل توی کمربندی شهر رها کرده بود هم اول لب ها بی حس شده بود بعد تمام تن. انگار کرختی ریشه بزند به بدن و هر لحظه پیش برود و همه جا را لمس کند.
- گوشه ای افتاده بود. از شانس، گیر آدم هرزه ای نیافتاده بود و سالم برگشته بود پشت در. دری که قفل بود. همان جا تا صبح نشسته بود. هر چه بود پشت در خانه ی خودش بود. بچه هایش پشت این در نفس می کشیدند.
- مرد با شلوارک سورمه ای و رکابی سفید رویش خم شد و داد کشید. صدا و تصویری که سال ها همراهش بود. تکرار می شد. هر روز و هر ساعت. مثل ریشه های کرختی، راه تنش را یاد گرفته بود. رکابی سفید و شلوارک سرمه ای که جلو می آمد تنش لمس می شد و هرجا بود می ایستاد و خیره می شد به روبه رو. مثل یک بیمار کزازی که با کوچک ترین صدایی تمام اندامش قفل می شود و باید زود ببرندش توی اتاقی بی نور و بی صدا. بماند و بماند تا از تمام حس های شش گانه خالی شود و بودن را از یاد ببرد. تا بعد بتواند دوباره مثل طفلی پا بگیرد.
«بگو. با حوصله بگو.»
ـ اول از اون ماشین قرمز بگو. خوابش را دیده بودم. بهتره خودت بگی تا برم اون اداره کثافت و یکی یکی شون رو تحویل بدم. با کدوما بودی؟ از رییست شروع کن.
- - تنهایی به ارتفاع نره و چیزهای تیز مثل چاقو هم دم دستش نباشه. قرص هاش هم دم دستش نباشه. خودتون روزانه اش رو بدین.
- به حرف نمی آمد. حتی پیش روان پزشک. هرجا که بویی از اعتراف گیری داشت، قفل می شد. بخش اعصاب و روان بیمارستان سعدی. آقای دکتر گلبویی و کیلو کیلو قرص که باید رد کرختی را می گرفتند و از بینش می بردند. جنگی توی بدنش در گرفته بود و مثل الاکلنگی از این حال به آن حال می چرخید. از لمسی و بی حالی به هیجان و فوران احساسات غریب. گاهی کفه ی این می چربید و گاهی آن.
- بی حالی و کرختی و سنگینی زبان. کندی حرکات دست و پا و وحشت توی نگاه بچه ها.
- خوش حالی و پرشوری و هذیانی مدام. بیش فعالی و بالا و پایین پریدن و ترحم توی نگاه بچه ها.
- شب ها بین شان می خوابید و تا صبح صد بار نگاهشان می کرد. می بوسید و می بویید. مرد گفته بود نمی گذارم تا آخر عمر آن ها را ببینی بی آبرو. باید آن قدر می دیدشان تا برای روز مبادا ذخیره شان کند. تا آن شبی که بیدار شد و دید مرد توی تاریکی ایستاده بالای سرشان و خیره نگاهش می کند. جیغ کشیده بود و بچه ها ترسیده بودند. از آن شب توی حمام می خوابید و در را قفل می کرد. تنها جایی که فکر می کرد امن است. تاریک و تاریک. بدون هیچ صدا و تصویری. آن قدر می ماند تا از حس خالی می شد و صبح می توانست آرام در را باز کند و پا بگذارد توی هال.
در ماشین را قفل کرده بود. جایی اطراف شهر، نزدیک دریاچه ی نمک. غروب بود. هوا سرد بود و باد موج می انداخت به دریاچه ی رنگارنگ نمک و توی وهم و خیال می بردش. دریاچه رنگ عوض می کرد. از سفید به صورتی و بعد قهوه ای و سیاه. رنگ ها در هم می رفتند و باد به تن نمک ها می زد و ذرات نمک را پخش می کرد توی هوا. توی سر و صورتش. روی تک تک زخم ها می نشست و رسوب می کرد. انگار کفن پوشیده بود. همه ی تنش سفید شده بود. همه جا سفید شده بود و دیگر تصویری را نمی دید.
ـ ببین آوردمت اینجا که اعتراف کنی یا اون کاری که لایقته رو انجام بدم.
زن التماس کرده بود که خطایی نکرده و دست مرد را بوسیده بود تا دست از سرش بردارد. مرد بیلی از صندوق عقب بیرون آورده و جلو چشمان زن شروع به کندن زمین کرده بود. زن از شدت استیصال آن قدر سرش را به شیشه ماشین کوبیده بود که از هوش رفته بود. یک ماه تمام مهمان دکتر گلبویی بود. بچه ها اجازه ی دیدنش را نداشتند و بعدها شنید شب ها با لباس های او به تخت خواب می رفته اند.
چتری هایش رفت زیر تیغه ی قیچی. اشک ها ناخودآگاه پایین آمدند و موهای ریز ریز شده توی دهان و چشمش فرو رفت. دندان هایش قفل شده بود. دستش را برد بالا که دید نایی ندارد و دست افتاد روی ران سردش. دست هایش لاغر شده بود و پوستش خشک و چروکیده بود. دلش برای موهایش می سوخت. از دیدن چهره اش در آینه حیرت می کرد. مرد اما از زیبایی زنش شرمسار بود. می گفت قیافه ات هم مثل باطنت هرزه ست.
به جای حرف، صدای خرخری از گلویش بیرون آمد.
بچه ها می ترسن. تو رو خدا.
سردی تیغه ی قیچی روی لاله گوش چپش بود. خودش را عقب کشید. مرد با ملایمت هول آوری بغلش کرد و لاله ی گوشش را لای تیغه ی قیچی جا داد.
بگو دیگه عزیزم. همه رو بگو.
زن بنا کرد به لرزیدن و کف حمام پر از ادرار داغ شد و بخارش زد توی صورتش.
مرد سیلی محکمی توی گوشش زد. فحش داد و فحش داد. داد زد و حمام پر از صدا شد. صدا می رفت و برمی گشت و می خورد به تن زن. بدنش قفل کرده بود و دیگر نمی توانست تکان بخورد.
شب ها مرد زودتر می آمد. با صدای چرخیدن کلید توی قفل در، ضربان قلب زن بالا می رفت و دهانش خشک می شد. اسید معده تا دهان بالا می آمد و روده ها به هم می پیچید. معمولاً به آشپزخانه می رفت تا هم در نظر باشد و هم دم دست نباشد. بچه ها آرام می رفتند به اتاق خودشان و وقتی صدای ناله و التماس های مادر را می شنیدند، می خزیدند زیر قالی کلفتی که کف اتاق پهن بود و صدای دندان قروچه هاشان مثل صدای قیچی کًندی، خانه را پر می کرد.
مرد با جعبه ای در دست آمد سراغ زن. پستیژی از موی طبیعی توی جعبه بود. روسری زن را برداشت و آن را روی سرش گذاشت و مرتب کرد. بلوند بود و پیچ و تاپ داشت. انگار می خواست چهره ی زن را تغییر دهد. زن پستیژ را درآورد و دست کشید به چتری ها و یک قدم عقب رفت و تنش را یله داد لبه ی کابینت. مرد مشتش را برد بالا ولی آرام پایین آورد. پوزخندی زد:
همون قیافه ی هرزه بیشتر بهت میاد. این از سرت زیاده.
مرد را با شلوارک سورمه ای و رکابی آبی، بی حرکت زیر پاهایش می انداخت تا التماس کند. بعد یک دفعه برمی گشت و قیچی را بالا می برد و محکم توی سینه مرد فرو می کرد. مرد هیچ تکانی نمی خورد. فقط التماس می کرد. بعد توی گردنش فرو می کرد. توی شکم، سر، صورت... مرد اما نه تکان می خورد و نه می مرد. زن دندان هایش را روی هم می سایید و بعد پوزخند می زد و لبه ی قیچی را روی موهای مرد می کشید و نگاهش می کرد.
با صدای ضربه های مرد به در حمام، هراسان در را باز کرد. اما کسی نبود. دوباره برگشت توی حمام. چراغ را خاموش کرد و پنجره را بست. نه صدایی بود و نه تصویری. بعد با قیچی افتاد به جان خودش. شروع کرد به لت و پار کردن موها. تیغه های قیچی گردنش را زخم می کرد و صدای غژغژش توی سرش می پیچید و موها حلقه حلقه می افتاد کف حمام. نفسش بالا نمی آمد و آب دهانش پایین نمی رفت. می خواست بالا بیاورد. بالا می آورد و چنگ می زد توی هوا. روی بدنش پر از مو بود و می خارید. مو بود که می ریخت و پخش می شد توی فضا و همه جا را می گرفت. اول راه نفس را.
- خب حالا تعریف کن. از اول.
سردش بود. سرما از لب ها شروع می شد. دوباره داشت لمس می شد. باید به اتاق می رفت و لباس گرمی می پوشید و یکی از رژ لب ها را انتخاب می کرد. رژ لب صورتی بزند بهتر است یا قهوه ای؟ اصلاً کاش لب هایش را سفید می کرد. رنگ سفید بر می داشت و می پاشید به کل تنش. بعد مثل شبحی که نه حسی دارد و نه چهره ای برایش مانده، آرام پا برمی داشت و از خانه بیرون می زد.

خوشبختی همین جا، همین الان، روبه روی من نشسته!



شهلا شهابیان
***
شهلا شهابیان، متولد ۱۳۳۸ تهران،ساکن لاهیجان. فارغ­التحصیل زیست­شناسی.
مجموعه داستانهای کوتاه او به نام «به یک چیز خوب فکر کن»، در سال ۸۸ توسط نشر ایلیا در رشت منتشر شد و در پاییز ۹۳، انتشارات ققنوس رمان «بوی برف» وی را به چاپ رساند. برخی داستان های شهابیان در مجلات ادبی استان گیلان به چاپ رسیده و داستانی از وی در هفتمین دوره جایزه هدایت، جزو برگزیدگان نهایی شده است.
***
اکبریِ نگهبان گفت وقتی داشته پشت بتونیر می شاشیده همه چیز را دیده. حالا نه که گفته باشد می شاشیدم ولی کورشده با اشاره سر و دست حالی ام کرد پشت دستگاه چه کار می کرده، همان وقت بوی گندِ پشت پارکینگ آمد توی دماغم. باید سر ضرب حالی اش می کردم منبعد سر بی صاحبش را توی مستراح سبک کند نه پشت ماشین های کارگاه، اما جاش نبود. می خواستم چیزی را که می گفت بگذارم کنار چیزی که خودم شنیده بودم بلکه سر از کارشان در بیاورم. حالا نه این که خودم هم گوش خوابانده باشم ببینم چه می گویند نه به والله! اما این روزها تا دوتایی پچ پچ می کنند دلم هری می ریزد پایین. می ترسم حالا که احمدی نیست بخواهند دکم کنند و یکی از قوم و خویش های خودشان را بیاورند جای من. این بود که تا دیدمشان نشستم پشت کپه ماسه. دوتایی حرف می زدند و موبایل تازه اکبریِ مهندس را پایین بالا می کردند. صداشان را خوب شنیدم. مخصوصاً مهندس خضری که انگار بلندگو قورت داده. می خواستند مهندس ارفع و زنش را بفرستند معبدِ آناهیتای چوگان دره. به بهانه شفاگرفتن از به قول خودشان الهه باروری مثلاً.حرف آخر را باز اکبریِ مهندس گفت.
«فیلمش تُو اینترنت می ترکونه مهندس!»
پس نقشه شان این بود. بی شرفِ هیز! بی خود نیست حتی زن خودش حوصله اش را ندارد. عوضی ها این طوری نان من را هم آجر می کردند. آن همه پول شارژ ایرانسل داده بودم و آن همه توی اینترنتِ این گوشی درب داغان دنبال اطلاعات گشته بودم که مطمئن شده بودم کار تمام است، حالا سر و کله این عوضی ها با موبایل کوفتی آخرین مدل اکبریِ مهندس پیدا شده. احمق ها خیال کرده اند مهندس ارفع گول می خورد. حالا زنش را شاید بشود گول زد اما خودِ مهندس محال است باور کند این قصه شب دهم آبان خوابیدن توی معبدِ زن های نازا و شفا گرفتشان را. نه این که حسودی ام شده باشد، نه. مگر بقیه شب هاشان را از من اجازه می گیرند که حالا این بارشان بی اجازه باشد، بخورد تُو سرشان. به من چه. من فقط دلم به حال خودم می سوخت. نزدیک بود زحمت هام باد هوا بشود. این بود که چند روز بعد وقتی لی لاجان پیامک زد که این آخرهفته با مهندس می آید کارگاه و آخرش هم یک آدمک خوشحال گذاشت برق گرفتم. یعنی می آمد که بروند معبد؟ اگر می رفتند کار همان طور می شد که این عوضی ها می خواستند. فیلمشان را می گرفتند و آن وقت چی؟ کار به رسوایی می کشید و از این جا می رفتند و سرِ من بی کلاه می ماند. یا نه، اگر خدا می زد پسِ سرِ اکبریِ مهندس و فیلم نمی گرفت یا نمی شد بگیرد آن وقت اگر مهندس ارفع و زنش با شب خوابیدن توی معبد بچه دار می شدند باز من ضرر می کردم. همین است دیگر. این سکه از هر طرف که بیفتد برای من افتاده! تازه کار چه شر بشود چه خیر، سر مهندس ارفع آن قدر شلوغ می شود که حتماً یادش می رود شب هفت احمدی قول داده کارِ شوهرم خدابیامرزم را بدهد به من. می بینی؟ کاری که این همه برایش نقشه کشیدم باد هوا می شود هیچ، همین شندره غاز حقوقِ احمدی را هم از دست می دهم و باید دست از پا درازتر برگردم خانه. که چه کار کنم؟ که دوباره با مادر و مادربزرگ و چهار خواهر از صبح تا ظهر سبزی و لوبیاسبز و کرفس و هزار کوفت و زهرمار دیگر پاک کنیم و بشوریم و خرد کنیم و از ظهر تا شب هم سرخ کنیم و بسته بندی کنیم که فردا دو دستی تقدیم کنیم به خانم هایی که ماشینشان ردیف می شود جلوِ سوله صفرنژاد که حالا مثلاً شده «سبزیجات آماده پاک» و شده بلای جان ما چهار خواهرِ بی کار که الحمدالله دوتامان هم طلاق گرفته ایم و نباید از جلوی چشم پدرجان و مادرجان دور بشویم. آخر یکی نیست بپرسد پدرجان مگر از وقتی از بالای داربست افتادی و ناکار شدی و منقل وامانده نمک گیرت کرد چشم هات باز هست که دخترهات را ببینی و مواظبشان باشی که این همه هارت و پورت می کنی؟ آخرش هم این طور می شود خب. یکی مثل من جانش را برمی دارد و فرار می کند. کجا؟ کازرون. حالا علی آبادِ لاهیجانِ گیلان کجا و کازرون کجا؟ آن هم نه خودِ خودِ کازرون، جاده کازرون به بیشابور. بیابان برهوتی که تا کجاهاش هیچ آدمیزادی نیست جز من و احمدی و یک گله مرد توی کارگاه راه سازی که از بدقدمیِ من تا می رسم میراث فرهنگی کارش را می خواباند. چرا؟ که به جاده شاهپور به نورآباد ممسنی نباید دست زد. چرا؟ چون چهارتا دیوار خرابه ای که از خداسال پیش توی این بیابان علم شده به خطر می افتد. یکی نیست از این ها بپرسد من به خطر بیفتم مهم نیست؟ نه خب. من که صاحب ندارم!
حالا باز ناشکر نیستم. این جا ماندن و دو سه روز یک بار چهار تا مهندس و آدم حسابی دیدن و تمام هفته با اکبریِ نگهبان و مادرش سروکله زدن خیلی بهتر از کار کردن در «سبزیجات آماده پاک» است!
حالا خدا نصفه بابای احمدی را ببخشد و بیامرزد که همان دو سفری که آمد شمال و با صفرنژاد آمدند پای بساط آقاجان زحمت های من را بی جواب نگذاشت و آمد به خواستگاری ام. حالا هی خواهرهای دیوانه مسخره ام کنند:
«احمدیِ زن مُرده؟ هه هه!»
«کازرون؟ هه هه!»
«کارگاه راه سازی؟ هه هه!»
«زندگی توی کانکس و بیابان؟ هه هه!»
«بی گل و گیاه و باران؟ هه هه!»
کوفت! زهرمار! لااقل این جا هی مهندس ها می روند و می آیند و آدم چهارتا آدم حسابی می بیند. شما بیچاره ها چی؟ آن قدر سبزی پاک کنید و سبزی سرخ کنید تا... استغفرالله! البته آن وقت فکر می کردم صفرنژاد راست گفته و احمدی مهندس است، خب به ظاهرش می خورد. چهارشانه بود و سینه پهنی داشت و لب های سرخش همین طوری با آدم حرف می زد! با این سروظاهر به عقلِ جن هم نمی رسید که مرض قند دارد و قرار است پاهاش یکی یکی قطع بشود و بنشیند گوشه کانکس و من بشوم آبدارچی و آشپز شرکت و یک شب هم نفس کشیدن یادش برود و فاتحه! اما دروغ چرا؟ اگر خودِ خدا هم می گفت قرار است بعد از سه سال و نیم بیوه بشوم باز احمدی را همین­طوری نمک­گیر می­کردم وکار را به همین­جاها می­کشاندم! اصلا حاضر بودم تا خودِ جهنم دره بروم اما مجبور نباشم هر روز صبح بسته های سبزی و سیر و پیاز و بادمجان را ببرم پای ماشین خانم هایی که آن همه مغازه توی شهر را می گذارند می آیند از ما خرید کنند و فکر می کنند آدم نمی فهمد چرا؟خب لامصب ها به خاطر این که ما خریم، به خاطر این که ما ارزان­تر حساب می­کنیم، به خاطر این که ما پشتِ چشم نازک نمی کنیم که این بار «پاچ باقلا»ها ریز بودند و تا پوستشان کنیم پوست نوک انگشت هامان ورآمد یا پیازها این بار تندتر بودند و پدر چشم هامان را درآوردند. تازه مادرجان این طور وقت ها تندتند می گوید باقلاقاتقی که با این لوبیا می پزید خوشمزه تر است چون ریز و سبزند، نوشِ جانتان. این ها بس نیست که لامصب ها هر چند وقت یک بار به بهانه ما کمدِ لباسهاشان را نو می کنند و پیراهن های لک وپیس شده و از مد افتاده را می ریزند توی کیسه و می آورند برای ما و مادرجان هم تا کمر خم می شود و هی «شی می جانهِ قوربان» و «شی می بلا می سر» می گوید و به جای لباس کهنه ها چند تخمِ اردک می گذارد کنارِ بسته ها. کوفتشان! حالا محال است بگذارم اکبریِ مهندس و خضری کورشده با آن بساط معبدِ آناهیتا من را برگردانند خانه.
به اکبریِ نگهبان گفتم حواسش را خوب جمع کند ببیند چیزی یادش نرفته؟ گفت نه. گفت همین بود که اکبریِ مهندس داشته از مردی که چند وقت یک بار توتکِ خانگی کازرون می آورد در مورد اعتقاد مردم به معبد چوگان دره می پرسیده. مرد چی گفته؟ مردم این جا قبول دارند؟
«گیر دادی ها. گفتم که آره. اصلاً به ما چه قصه معبد و بچه دار شدن یا نشدن مهندس ارفع و لی لاخانمش؟ من فقط گفتم بخندیم، همین!»
یعنی اکبریِ نگهبان حالی اش نشده این ها چی توی سر وامانده شان دارند یا دارد مرا رنگ می کند؟ دو سه روز پیش هم گفت وقتی داشته چفت پنجره دفتر را درست می کرده شنیده خضری و اکبریِ مهندس دارند پچ پچ می کنند و ارفع، ارفع می گویند اما تا مهندس ارفع در را باز کرده و آمده تو حرفشان را قطع کرده اند.
همان دو سه ماه اول من و خدابیامرز احمدی دستمان آمده بود که اکبریِ مهندس می خواهد هر طور شده زیرآب مهندس ارفع را بزند و خودش بشود سرپرست کارگاه که آن هم الحمدالله خدا نخواست و فعلاً همه دربه در شده اند و هفته ای یکی دو روز می آیند به این سه چهارتا ماشین سر می زنند و می روند و باز من می مانم و اکبریِ نگهبان و مادرش که اگر برای شاشیدن هم نبود از کانکسشان بیرون نمی آمد!
بعد از آن بود که لی لاخانم پیامک فرستاد. بعد از حرف زدن من و اکبریِ نگهبان. نوشت آخر هفته با مهندس می آید کارگاه. آهان، همین یکی را کم داشتم تا دستم جور بشود.خب زن حسابی بمان شیراز سر خانه و زندگی ات. حالا من باید چه کارمی کردم؟ اگر می شد رای لی لاخانم را بزنم که نیاید آن وقت ممکن بود من از چشمِ مهندس بیفتم. تازه اگر لی لاخانم چند وقت یک بار نیاید و حرف نزند که من نمی فهمم حال و روزشان چه طور است. اگر باز رفته باشند دنبال دوا درمان چی؟ علی می ماند و حوضش. چیزی گیر من نمی آمد که! این طوری سبک سنگین کردم و دیدم همان بهتر که دستم را پیش هیچ کس رو نکنم. نوشتم «بلا می سر بیا، قدمت روی چشم» یک بوس هم برایش فرستادم. مایه که ندارد، یک انگشت فشار دادن است دیگر.
زنِ مهندس ارفع را اولین بار در سیزده به در دو سال پیش دیده بودم. همه جمع شده بودیم توی باغ مرکبات داییِ مهندس ارفع. همان وقت بود که فهمیدم اسمش لیلا ست نه لی لا که مهندس صداش می کرد، صدا کردن خشک و خالی هم نه، جوری می گفت لی لا که انگار قربان صدقه اش می رود!
از مهندس ها فقط او زنش را آورده بود. البته دو خواهر اکبریِ نگهبان هم بودند که به بهانه سر زدن به مادرشان آمده بودند کباب خوری. و من و احمدی بودیم که هنوز مرض قند به آن یکی پاش نزده بود و یک پا داشت و مهندس خضری و اکبریِ مهندس که بطریشان را پیچیده بودند توی پلاستیکِ سیاه و فکر می کردند ما زن ها نمی فهمیم چه خبر است. از وقتی بوی کباب بلند شد تا آخرین سیخِ روی آتش، لی لا هی خورد و به به گفت. مادر اکبریِ نگهبان اشاره کرد به شکمش که خبری هست؟ خندید. گفت دارم تمرین ویار می کنم. یواشکی گفت مثلاً، اما مردها توی خودشان پچ پچ کردند و به زور یک استکان دادند دست مهندس ارفع که خیال می کردند بابا شده. آن وقت لی لا باز خندید و باز دو تا چال کوچک افتاد دو طرف صورتش و خوشگل ترش کرد. سیزده به در سال بعد نیامد. گرفتار مریضی پدر یا مادرش بود انگار، اما پیامک فرستاد که بعدا حتماً حتماً می آید که بساط کباب ترش را برایش علم کنم. نوشت این بار مغز گردو و ربِ انارش بیشتر باشد. «حتما ویار داره.» آن روز به خودم گفته بودم. بعد از آن بود که پای دیگر احمدی را هم قطع کردند و کار آبدارخانه و شام و ناهار کارگاه هم افتاد کولِ من و کباب ترش از یادمان رفت تا شبی که مهندس ارفع مغز گردو و گوشت آورد آماده کنم ببرد برای لی لاخانم. همان شب بود که بالاخره احمدی از زیر زبانش کشید که هفت سال است ازدواج کرده اند و هنوز بچه دار نشده اند. درجا به احمدی چشم و ابرو آمدم که تو رو خدا تو چیزی نگو، اما نشد. اصلاً مرضِ خدابیامرز همین بود. هر تازه واردی را می کشاند سر بحث بچه تا بگوید اگر خودش بچه ندارد به این دلیل است که توی جنگ شیمیایی شده و حالا چی چی های وامانده اش بی بنیه و کم هستند و نمی تواند بچه دار بشود. البته خودش می گفت اسپرم هایِ من، و طوری می گفت که انگار اسپرم اسم بچه اش باشد. داشتم از خجالت می مردم، این بس نبود که زل زل توی چشم مهندس نگاه کرد و پرسید تو چی مهندس جان؟ اسپرم هات کم نباشند؟ مهندس هم بی آن که جواب بدهد به ساعت نگاه کرد و گفت دیروقت است و قابلمه را گرفت و رفت و چند وقتی سروکله اش توی اتاق ما پیدا نشد تا روزی که با لی لاخانم آمد و دو روزی توی کارگاه ماندند. آن وقت همه چیز دستگیرم شد. نه این که من فضولی کرده باشم ها، نه. به من چه. خودش حرف انداخت که چهل سال سنی نیست که من گفتم سی و نُه سال دارم و لی لاخانم خندید و گفت معلوم هست چه قدر از احمدی جوان ترم و بعد لعنت فرستاد به جنگ که چی چی های احمدی را ضعیف کرد و نذاشت ما بچه دار بشویم. چی چی ها را که می گفت غش غش خندید و من فهمیدم وقتی مهندس ارفع داشته برای لی لاجانش از اسپرم های ضعیف احمدی حرف می زده زن و مرد این طور خندیده اند به ما. دروغ چرا؟ ناراحت شدم و لی لاخانم شاید برای این که حواسم را پرت کند از حال و روز خودش و مهندس ارفع گفت. از این که رحمش مشکل دارد و بچه هاش سقط می شوند. خیلی دوا درمان کرده بودند اما هیچی به هیچی. پاک ناامید شده بودند که دکتر گفته بود یک کار دیگر هم می شود کرد. چه کاری؟ این که از رحم جانشین استفاده کنند. اول هر دوتا گفته بودند نه. بعد لی لاخانم راضی شده بود و مهندس کوتاه نیامده بود اما گویا بالاخره لی لاخانم کار خودش را کرده. حالا مهندس قبول کرده اما به شرط ها و شروط ها! گفته فقط رحمِ مادر و خواهر من یا مادر خودت. مادرها که قبول نکرده اند و خواهرِ مهندس ارفع هم اول رضایت داده اما بعد از چند روز گفته شوهرم راضی نیست. حالا زن و مرد بی خیال بچه شده اند. این ها را همان دو روزی که آمد پیش مهندس ماند گفت. دفعه بعد که آمد هفتم احمدی بود و خودش گفت چه بهتر بچه نداری. این طور دست و بالت بازتر است.
همان جا بود که به قول مادرجان کک افتاد به تنبانم و از فرداش افتادم به گشت و گذار توی اینترنت. که چی؟ که سر از کار رحمِ جانشین و کارهای پس و پیشش دربیاورم. حالا هی از اکبریِ نگهبان شارژ ایرانسل بخر و هی گوشی «هوآوی» ات قاط بزند و هی باطری اش را دربیاور و بگذار و دوباره روشنش کن و هی هر چیزی را ده بار بخوان تا خوبِ خوب یادت بماند که با دست پُر بروی سراغ مهندس ارفع و طوری نمک گیرش کنی که بالاخره بدبختی هات تمام بشود آن وقت به قول اکبریِ نگهبان تک نزده پاتک بخوری! یعنی آن همه کشیک بکش تا چرت و پرت های اکبریِ مهندس و خضری را بشنوی، آن همه اکبریِ نگهبان را به حرف بگیر که چیزی نشنیده نماند، آن همه جیبِ درِ کونِ اکبریِ مهندس را بپا که وقتی موبایل تازه اش توی جیبِ شلوارش نیست بدوی توی دفتر، بگردی، آخرِ سر پیداش کنی و ببری پشت پارکینگ و بپیچی توی هفت لا پارچه و با سنگ آن قدر بکوبی رویش تا خرد و خاکشیر بشود که توی گلوی کاسه توالت گیر نکند و آن قدر توی مستراح از ترس نفس نفس بزنی که جانت بالا بیاید، آخرش این بشود؟ لی لاجان از ماشین مهندس که پرید بیرون از گردنت آویزان بشود و هی ملچ مولوچ تو را ببوسد و بعد بکشد ببرد توی کانکس و سیخ توی چشم های بیرون زده ات نگاه کند و بگوید مهندس ارفع می خواهد برود خارج دوره ببیند و تو دلت هری بریزد پایین اما زورکی لبخند بزنی و مبارک باشد بگویی و لی لا جان شیرین بخندد و بگوید حالا مبارکش مانده و تو هول بپرسی چی شده لی لا خانم؟ و او یک سطل آب یخ بریزد روی سرت! چطوری؟ این طوری. مهندس ارفع و لی لاجانش تصمیم گرفته اند این یک سال تو را بگذارند پیش مادرِ لی لاجان. که چه بشود؟ که پیش از رفتن تخمشان را بریزند توی دلِ بی صاحب تو و خودشان بروند عشق و حالشان را بکنند و بعد از یک سال که برگشتند تو بچه را حاضر و آماده بگذاری توی بغلشان. همین؟ نه، همین نه. مهندس ارفع هوای من را دارد. قرار شده بعد از برگشتن از خارج، هر جا سرپرست کارگاه شد من هم بشوم آبدارچی و آشپز آن جا! می بینی؟ خوشبختی همین جا، همین الان، روبه روی من نشسته!

پ.ن: این داستان به عنوان یکی از «چهل داستان منتخب دومین دوره جایزه ادبی بهرام صادقی» در سال ۱۳۹۴ انتخاب شد.

سرخ روی سیاه



بابک بیات
***
بابک بیات، متولد ۱۳۵۸، فارغ التحصیل دوره ی لیسانس طراحی فرش، از دانشگاه هنر تبریز.
مجموعه داستان او به نام «نبودن» در سال ۹۲ توسط نشر چشمه منتشر گزدیده است.از بیات نقدها و داستانهایی در مطبوعات منتشر شده.او در حال حاضر،هم زمان مشغول تمام کردن بازنویسی رمانش و نیز نگارش یک فیلمنامه ی بلند سینمایی است.
***
چشم چپش پاره شده است. درست از بالای ابرو تا زیر گونه اش. گوشت و پوست گونه اش یک جا قُلوه کن شده است. رگ و پی دور چشمش پاشیده و نبض رگ هایش تند و تند می زنند و از جای پارگی خون می جوشد. دماغش ترکیده و پخش صورتش شده است. مثل بوکسورهای سنگین وزن توی راندهای آخر. ظرافت صورتش زیر دَلَمه های خون گم شده است. یک لحظه نگاه کردنش دل می خواهد. بی صدا و بی حرکت است و کاسه آن یکی چشمش هم چرخیده بالا و سفیدیش پیداست. سرش را به شکمم فشار می دهم. ناخواسته شاید؛ یا خواسته و با کمی احساس دوست داشتن یا چیزی شبیه به آن؛ یا از سر دلسوزی؛ یا ترس. چه می دانم. بریده بریده و نامنظم نفس می کشد. گاهی قطع می شود حتی و بعد با هر بازدمش، رعشه ای که به جان کندن می ماند، مشت مشت لخته های خون و تکه های غذا را از گوشه دهانش روی طبله شکم من برمی گرداند. چرا نگویم که مثل سگ ترسیده ام. بوی استفراغ و زهم ماشین را پر کرده است. صداش می کنم. اسمش را و بی خود زور می زنم که حرفی زده باشم توی این موقعیت. این جور وقت ها آدم یاد چه چیزهایی می افتد. مثل این که او این قدر ترکه ای بوده و من توجه نکرده بوده ام. یک آن رعشه اش می گیرد و قطع می شود. ضجه مویه می کنم، از سرِ دلداری خودم یا او؛ بیشتر خودم. چیزی راه گلوش را حتماً بسته است. لخته خون ها یا شاید خرده های استخوان و غضروف های لهیده گلو و بینی. نمی دانم در چه وضع و حالم و چه به سر خودم آمده است. جاده همینی است که توشیم. اما نمی دانم می رویم یا برمی گردیم. راننده را هم نمی شناسم و اصلاً نمی دانم از کجا سر رسیده. همین قدر می دانم که با این سیبیل تاب داده و این علامت شیر و خورشیدی که روی شاهرگِ گردنش خالکوبی کرده است، من را یاد هیچ کسی نمی اندازد و این که عقبِ یک پیکان قراضه کج افتاده ایم و پاهای لاغر من مثل طناب پیچ خورده کف ماشین و رسیده است تا زیر صندلی راننده. چهار ستون ماشین زوزه می کشد و همه جاش می لرزد؛ انگار بخواهد منفجر شود. توی این پیچ و خم و این جاده غریبه مثل مارمولکی بر صخره ای، می خزد و می رود. صدای راننده را، که چیزی شبیه عربده است، هی لای زوزه در و پیکر و ترمز کردن های تند و تندش می شنوم. به آینه نگاه می کند و چیزهایی به من می گوید. منظورش را از طرز حرف زدنش می فهمم. لحنش پر است از دلداری. انگار بگوید الان می رسیم، چیزی نیست، نترس، خوب می شود. و من فقط التماسش می کنم که تندتر براند. شاید چون تابِ دیدنِ لحظه های آخرِ یک آدم را ندارم. لحظه های آخر؟ از کجا معلوم؟
رسیده ایم دم در بیمارستان. این بین را چیزی یادم نمی آید. انگار بیهوش بوده باشم یا به قول مامان طی الارض کرده باشم. آسمان مدام می ترکد از صدای رعد و برق. راننده به اشاره سر و دست حالیم می کند که همین طور بمانم و جُنب نخورم تا برود و برگردد و می دود و دور و محو می شود. از من نگران تر است انگار. باید باور کنم که مصیبت و ترس، آدم ها را مهربان می کند. حالا کرخت و منَگم. حس می کنم چه زود به این یک تکه گوشت بی حرکت که هیچ شباهتی به کسی که می شناختم ندارد، عادت کرده ام. حالا دیگر نه خون ریزی دارد و نه هیچ رعشه ای یا لرزه ای خفیف حتی. یک دفعه دو پرستار قلچماق دم ماشین ظاهر می شوند. یکیشان دست می اندازد زیر سر و گردنش و دیگری هم حایل پایین تنه اش می شود و با احتیاط روی برانکارد می سرانندش و به سرعت دور می شوند. لحظه ای حواسم می رود به گرمای جامانده روی تنم و به ران های خیس از خون و عرق و کثافتِ بی اختیاری که به خودم زده ام. بعد مثل شصت تیر از ماشین می زنم بیرون و به دو خودم را به برانکارد می رسانم. وسط کریدور ورودی اما، پخش زمین می شوم؛ از چی، نمی دانم. می بینم که برانکارد محو می شود. صدایی می شنوم. زنی بالای سر من سبز شده و به داد و فریاد چیزهایی می گوید. انگار بگوید یکی هم به من رسیدگی کند. صدای زن به صدای مادرم می ماند یا من این جور خیال می کنم؟ صدایی نیست اصلاً. تصویرهایی ست که می آید و می رود. بعد انگار مویشان را آتش زده باشند، آناً دو پرستار مرد ظاهر می شوند و زیر بالم را می گیرند و بلندم می کنند و می کشندم روی زمینِ خیس و سیاهِ کف کوریدور. موبایلم هنوز توی مشتم است، انگار چسبیده باشد به کف دستم. به یکیشان، احتمالاً آن که صورت تپل تری دارد و مهربان تر می زند، التماس می کنم که کسی را با همین موبایل خبر کنند. ولی آن یکی گوشی را از دستم می کشد و می اندازد توی جیب روپوش قرمزش. رنگ روپوش این جور است یا چشمان من این طور می بیند؟ بعد یکی بیخ گوشم جیغِ کش دارِ یک گیتار برقی را درآورده و این صدا با نعره چند فیلِ جنگی و جیره کش دار بسته شدنِ چند دروازه آهنی و صداهای گنگ دیگر قاطی شده. عیناً صحنه هِدبنگِ خودم و چند نفر دیگر را لبِ استیجِ شلوغ و پر سر و صدایی می ببینم و دیگر چیزی یادم نمی آید، جز بوی تند شاش و یک سرخیِ تماماً یک دست.

تا چشم باز می کنم درد شروع می شود. درست از پشت پلک ها تا نوک انگشتان پاهام که انگار ندارمشان. این طور که می فهمم، پنج یا شش روز توی کما بوده ام و کسی امیدی به برگشتنم نداشته. مهره های پنجم و هفتم کمرم مو برداشته است و خون ریزی و انگار ورم مغزی و چند شکستگی و پارگیِ ریز و درشت توی پا و پیشانی و کتفِ راستم چیزی است که نمی دانم از حرف های کی دستگیرم می شود. از وضع چشم هام کسی چیزی نگفته یا من چیزی نشنیده ام. باورش سخت است. پس چه طور او را تا بیمارستان رسانده ام؟ من باید مرده باشم. اما بوی بیمارستان و تنِ عرق نشسته ام چه می گوید؟ هرچه زور می زنم چیزی از این چند روز یادم نمی آید. هیچِ هیچ. تازه می فهمم که کما چه نعمتی است و ای کاش از آن بیرون نیامده بودم. مامان و بابا و افخم دور تختم حلقه زده اند. ناله می کنم، آن ها هم می زنند به گریه و زاری. چشم های هر سه نفر پف نشسته و کاسه خون شده است، حتی پدر. خال کوبی روی چانه چروک مامان بالا و پایین می پرد و فین فینش به راه می افتد. محبت پدری است یا ترسِ نبودنِ من بالا زده که بابا این طور بی اختیار دستم را می فشارد. از درد عر می زنم. بابا دستم را طوری رها می کند که انگار برقِ سه فاز گرفته باشدش و نیم متری حتی پس می رود. مامان دست به آسمان دارد و به دعا و زاری خدا خدا می کند. توی اتاق هیچ مریض دیگری جز من بستری نیست و سفیدی دیوارها و کف برایم عجیب است. هیچ لکه ای حتی روی کلید پریزهای این اتاق نمی بینم. انگار اتاق را کفن پوش کرده باشند. افخم رنگ همین دیوارها شده است. تا بگویی چی فشارش می افتد و غش و ضعف می کند. ردّ خنج کشیدن های این چند روزه را روی گونه های تخت و بی حالتش می بینم. حالا بی صدا فقط گله گله اشک هایش می جوشد و می غلتد و از نوک چانه باریکش می چکد. حوصله گریه و زاریِ این ها را ندارم. سرم سنگین است و عجیب دلم می خواهد بخوابم. همان موقع تنگم می گیرد. بی اختیار تو خودم شل می کنم. کیفور می شوم. اما همین که چشمم می افتد به شلنگ سُند، سوزشی بیخودی حس می کنم و همین طور که با خودم درگیرم سر اینکه قطر این شلنگ چه قدر می تواند باشد، دکتر جوانی هم سن و سال خودم یا جوان تر حتی، مثل پیش قراول دسته ی مگس ها، پایین تختم ظاهر می شود و پشت سرش هم هفت هشت تایی دختر و پسر جوان و قد و نیم قد وِز وِزکنان تختم را دوره می کنند. من را می پایند و چیزهایی به هم می گویند به پچ پچ و هی خم و راست می شوند و چشم تنگ می کنند و تابلوی پایین تختم را می خوانند و یادداشت برمی دارند. گاهی من را هم نگاه می کنند و چشم هایشان گرد می شود و باز با هم وز وزی می کنند و جا عوض می کنند. نفسم سنگین شده است. می خواهم بخوابم. دو روز مثلاً یا بیشتر حتی. یک هو دکتر، بی این که حرفی با من بزند، بنا می کند پای چپم را تکان تکان دادن. عر که می زنم و ناخواسته که اشک توی چشم هایم گرد می شود، دست از این کار احمقانه اش می کشد و با لحن بی تفاوتی می گوید: «خجالت بکش مرد گنده!»
حماقتتش از همین حرفش برایم قطعی می شود.
«عمرت خیلی بلند بوده!»
همان موقع مامان را نگاه می کنم؛ تسبیح می گرداند و باز رو به آسمان چیزهایی می خواند و به صورت من فوت می کند. دلم می خواهد از فوتِ مادر خُنکم بشود، که نمی شود. بابا به مامان چشم غره می رود و سر می اندازد پایین و چیزی نمی گوید. بعد انگار بی طاقت شود، نفس بلندی می کشد و عقب گرد می کند و پُرشتاب از اتاق می رود بیرون. بیرون اتاق هیچ چیز پیدا نیست یا من این جور می بینم؟ افخم عین مجسمه ماتِ من و این ها مانده است. مامان رقصی به دستش می دهد و تسبیح دور مچش تاب می خورد و بازخال کوبی روی چانه اش به لرزه می افتد. نمی فهمم این دسته مگس ها چه می خواستند و به کدام بسم الله غیبشان زد. نَمه بادی از بیرون اتاق بوی ملافه چرک با خود می آورد. حس می کنم یک وزنه ده کیلویی به پلک هایم آویزان است.
به تک پنجره پهلوی تختم نگاه می کنم. قابش قرمز است. درست رنگ خون آمیزاد. آن طرف پنجره هیچ چیز پیدا نیست. درست مثل آن طرف چارچوب در اتاق. اما من دلم نمی خواهد خیال کنم که این جا گورستان است و کفن و دفن من هم تمام شده است و لَحَد را هم کوبیده اند به پیشانی ام و دو سه بارِ خاک هوارِ جنازه ام کرده اند و روی برآمدگی گورم مشتی گل، هر رنگ که می خواهد باشد، پرپر کرده اند و رفته اند پی ناهارِ بعد از تشییع. عرق سردی روی شکمم می نشیند. نمی توانم دست برسانم آن جا. گردنم توی آتل است. دست راستم از چیزی قناره طور آویزان است. دست چپم گیرِ سوزن و شلنگ سرم است. دور تا دور جای سوزن اندازه یک کف دست کبود شده است و باد نشسته زیر پوستم و از درد ذوق ذوق می کند. از افخم می خواهم گوشه شکمم را بخاراند. این کار را که می کند، احوال نامزدم را می پرسم و همین طور سراغ خانواده اش را می گیرم. چیزی نمی گوید. از خاراندن دست می کشد. می گوید: «بازم بخارونم؟»
سر می گردانم و چشم می دوزم به آن طرف پنجره که دلم نمی خواهد این طور سیاه باشد و یک دست و بی روزنه. با خودم می گویم حداقل یک دیوار بلند سیمانی چرک مرده باید این پشت قد کشیده باشد و مثلاً دیوار حیاط پشتی یا انبار بیمارستان که می تواند باشد. پنکه سقفیِ لقّ ِ بالای سرم مدام داغیِ هوا و بوی بیمارستان و دوا درمان را به صورتم می پاشد. تیره پشتم مثل تخته سنگ شده است. دلم می خواهد خودم را توی آیینه ببینم. از افخم آیینه می خواهم. می گوید ندارم. می دانم دارد و نمی خواهد بدهد. این کارش کلافه ام می کند. نکند یکی از چشم هایم درآمده باشد؟ یکی را می بندم و با آن یکی نگاه می کنم. و بعد برعکس. هر دو سر جایشان هستند و گویا راست یا دروغ، چیزهایی را می بینند. می پرسم: «کی خبرتون کرد؟» هیچی نمی گوید و همین طور بی مقدمه بنا می کند به اشک ریختن و طوری نگاهم می کند که انگار مرده باشم و به سنگ قبرم یا به کشیدگی کافِ آخرِ اسمم خیره مانده باشد. مامان با یک ظرف خوراک سر می رسد. قربان صدقه ام می رود و به زور دو قاشقی به حلقم می ریزد. دهانم مثل یک تکه چوب پنبه شده است. زبانم بار دارد و ته گلویم زهر مار است. حرف زدنم کند شده است. یا کند می شنوم؟ صدای ناله زنی می آید. از مامان هم سراغ او و کس و کارش را می گیرم. مامان همین طور که بیخود محتویات ظرف را هم می زند، می گوید: «تو به این کارا کار نداشته باش ننه جان. فقط فکر خودت باش. بخور. بخور.» فکری می شوم. بابا سیاهی چارچوب در اتاق را که رد می کند، معلومش می شود. از او هم عیناً همین ها را می پرسم. می گوید: «دیروز رفتیم بالا سر ماشین. نمی شد فهمید قبلِ تصادف چه شکلی بوده اصلاً.»
مامان می گوید: «خدا خیلی به این بچه رحم کرد. این قده که پاکه این پسر.»
و خدا را صدهزار مرتبه و با صدای بلند شکر می کند. بابا خل خل نگاهش می کند و می گوید: «سیصد میلیون پول ماشین می دی که دیگه نخوای التماسِ آسمونو بکنی.»
مامان غیظ می کند به بابا و زیر لب چیزی می گوید.
بابا وانمود می کند ندیده است و رو به من می پرسد: «چی شد. به چیزی زدید؟ منحرف شدید؟ افسر می گفت سگ خورده به ماشین، آره؟»
می گویم: «نمی دونم. نفهیمدم چی شد.»
نمی دانم جوابش را چه بدهم.
می گویم «بقیه چی شدند؟»
با خودم می گویم نکند او من را رسانده بیمارستان؟ ادای بی تابی درمی آورم که: «کسی چیزیش شده؟ به منم بگید خب!»
می خواهم تکلیف خودم را بدانم. باقیش برایم اهمیتی ندارد. گیرم که جفت لگنِ پدرش هم شکسته باشد و شقیقه اش هم ترک برداشته باشد و هر شب تشنج کند و به زور و ضربِ مورفین ساکت نگهش داشته باشند. یا کشکک زانوی چپ مادرش از جا زده باشد بیرون و گردنش هم بیست تا یا بیشتر حتی، بخیه خورده باشد و دستش از دو جا شکسته باشد و شکمش گیر کرده باشد به ستون عقب و از همان جای سزارینش، که دخترشان را کشیده اند بیرون، جر خورده باشد و حالا هم جای عملش عفونت کرده باشد. اما همه این ها یعنی هنوز زنده اند و من هم هنوز میراث خوارشان نشده ام و علی الحساب در همین طبقه رو به نیستیِ خودمان باید زندگی را تحمل کنم و مثل بابا دلم خوش باشد به سنوات و افزایش حقوقِ سالانه و مستمریِ و بازنشستگان لشکری و کشوری و بروم نصف صندوق عقب فزرتی پرایدم را مخزن گاز بگذارم، چون به صرفه تر است.
مثل روز معلوم است، این طور که این ها سر گرفته اند، هرطور اصرار کنم که یک کلام بگویید زنده است یا مرده، حتماً باز کسی چیزی به من نمی گوید و من علی الحساب باید به چشم دوختن به سقف و تحملِ گردش لقّ این پنکه سقفی رضایت بدهم. یا باخودم درگیر بشوم و باز همه چیز را از اول تا آخر دوره کنم که اگر توی همان مسیر بیمارستان و روی پای من تمام کرده باشد یا خون ریزی و ورمِ مغزیش آن قدر بوده که دوام نیاورده باشد، چه؟ آن وقت مجبور باشم از روی مصیبت جست بزنم و به چیز دیگری فکر کنم. شاید به این که آیا اصلاً این مصیبت حساب می شود یا نه و دل خوش باید بود به این که یکی پولدارتر و ترکه ای تر به پستم بخورد.
آواره همین فکرهام که سر و کله یک پرستار مرد، بالای سرم پیدا می شود. درد کمرم امانم را بریده است. می نالم بلکه نگاهی به من بکند. بداَخم و یُبس است. بی این که نگاهم کند یا حالم را بپرسد، سوزنی می تپاند توی کیسه سِرُم و مایعی زرد توی بی رنگیِ سِرم پخش می شود. بعد جلوِ دماغش را می گیرد انگار بوی تعفنی باشد یا من کاری کرده باشم و باز بی این که به من نگاه کند، می رود و گوشه پنجره را باز می کند و از اتاق می رود. حالا دیگر فاصله بین قاب پنجره و بیرون سیاه نیست؛ سرخ است. دلم می خواهد این طور خیال کنم که همان رنگ خونِ روی قاب پنجره کش آمده و همین مرا بترساند. اما نمی ترسم. اگر قرار به ترس بود، تا اینجاها نمی کشید ماجرا. از همان درز بازِ پنجره بوی موتورخانه و انبار بیمارستان و لاشه ی بو انداخته نمی دانم چه جانوری اتاق را پر می کند. حتی انگار بو رنگ بگیرد و بشود دید که چه طور مثل جوهر دور تن و بدن من و این تخت و این پنکه و این اتاقِ یک دست سفید می رقصد و همه جا را رنگ خودش می کند. لقّیِ صدا و دوران این پنکه و احتمالاً اثر آن تزریق، سرم را به دوّار می اندازد. دردم کمتر می شود و منگی دلخواهی دارم. دلم کمی نور می خواهد. نیست. نمی دانم این اتاق با چی روشن است. شاید این دیوارها همین طوری از خودشان نور پس بدهند یا شاید جایی منبع نوری هست که من نمی بینم. اما در واقع من دارم می بینم و این یعنی جایی نوری باید بتابد. ولی نیست. نوری نیست. شاید هم تاریکی یک دست است. رنگی که در کار نیست. یا... هرچه هست هیچ واریاسیونی ندارد؛ تخت و منوتُن است و حال به هم زن. دلم یک ترکیب بندیِ سرخ و سیاه می خواهد. جهنده و خرابکار و وحشی. یک جور قابِ گَل و گشاد از یک یخبندانِ کبود و آفتابی بی رمق و چند تاشِ سرخ آبیِ یک سومِ بالای کادر. بعد خودم باشم و خودم و آن قدر تاش قلم بکوبم و بکوبم و... تا طوری بشود که دیگر لازم نباشد این ماجرا را بی خود بالا و پایین کنم، که اگر مرده باشد، تکلیف من چیست؟ باید بی تفاوت باشم؟ و بعد احتمالاً از این حالتِ خودم عقّم بنشیند و به خودم یک جوری بند کنم که چرا الان من حالم این است و چرا مثلاً دِق نکرده ام از غم و غصه یا چرا این جور با دُمم گردو می شکنم که اصلاً چه بهتر، هنوز شروع نشده تمام شد. راحت شدی. بد هم تمام نشد. بهتر از دعوا و طلاق و طلاق کشی بود. بعد به خودم می پرم که مگر کسی مجبورت کرده بود بروی با خانواده ای وصلت کنی که فامیلشان مامانت را جزو آدم حساب نکنند و بابات آن قدر مخالفِ ماجرا باشد که حتی برای خواستگاری هم همراهتان نیاید و تو و مامان مثل بچه یتیم ها بروید و گردن کج بنشینید بلکه خانواده توتونچی به غلامی قبولت کنند. بعد هم الکی الکی ماجرا را جدی کنی و کار بکشد به آشنایی بیشتر تو با خانواده او و این مسافرت کوفتی و باقیِ ماجرا. یا این که فکر کنم به این که خب حتی اگر مرده باشد خوراک بهتری برای کار من جور می شود تا وقتی مثلاً زنده بماند و من مجبور باشم با یک چشم مصنوعی و گونه عملیِ بی حالت و مثلاً یک دست بی حس ­و حرکت و یک حافظه مخدوش و مختل تحملش کنم و هی مجبور باشم دم به دقیقه خودم را یادش بیاورم که من فلانی ام ها، شوهرت و باز مجبور باشم از اول تا آخر قصه این که چرا من شوهرش شدم را برایش از سیر تا پیاز تعریف کنم و خب آدم هم که نمی تواند یک ماجرا را هرچه قدر هم ساده، چند بار یک جور تعریف کند. نه که بخواهد دروغ ببافد یا چیزی را از کسی پنهان کند یا قصد ناجوری داشته باشد از این جابه جاگویی. از جایی شروع می کنی و کلمات را ربط می دهی به هم و ماجرایی تعریف می شود. بعد انگار کن که بزند و این وسط مثلاً این علیلِ مفلوجِ سیاه روز توی حافظه اش مانده باشد که تو که دفعه قبل گفتی توی مهمانی حمید عاشقم شدی. چه طور است که حالا می گویی اصلاً آن شب مهمانی حمید نبود و خانه شهلا بودیم و تو همه اش موقعِ ساززدنِ مسعود حواست به من بوده و چه و چه؟ بعد دیگر بیا و جمعش کن. خب هر کسی هم یک اندازه ای می کشد دیگر. کم می آورد آدم. بعد دلم نمی خواهد اصلاً به این موضوع فکر کنم که پدر و مادر مغرور و گنده دماغش چه طور توی این وضعیت موش شده اند و من شده ام پیغمبر زندگیشان و حالا هی ترحم مرا بخرند و سعی کنند سر کیسه را برای جمع وجور کردن هر جور گالری ای شُل کنند و اصلاً خودشان بیایند و بهترین نقطه شهر برایم جایی بخرند و آتلیه ام را مجهز کنند به دلخواه ترین ها و خودشان هم اولِ همه توی افتتاحِ هر نمایشگاهم برایم دسته گل بیاورند قواره هیکلم و بابا و مامانم را هم عزّت واحترام خیلی زیادی کنند. بعد آن موقع من بخواهم تف بیندازم توی صورتشان که شما آن قدر کِنِس و خنّاسید و آن قدر دست دست کردید و این دختر بدبخت را نبردید پیش دکتر فلانی که همان یک چُسه اعصاب حرکتی که توی صورتش مانده بود هم از بین رفت. بعد همان موقع به رعنا بگویم بخندد تا چشمان کورشان ببیند که فقط صدای خنده هست و حالتش نیست تا ببینند این چه هولی می اندازد به زندگی آدم. جدای از این ها اگر بمیرد دردسرش هم کم تر است. نهایتاً مامان می خواهد هر عصر پنج شنبه یک سنگ قبر دیگر را هم اضافه سنگ بکوبد و فاتحه بخواند و اشک بریزد و به من هم بروز ندهد که هنوز وقتی می رود سر خاکش باز هم کسی از خانواده اش آن جا بوده که او را تحویل نگرفته و حتی نکرده یک خرما بردارد و فاتحه اش را نثار دختر سیاه بخت شان کند. یا گیرم بابا عذاب وجدان بگیرد ولی بروز ندهد و اگر خیلی بهش فشار بیاید و نتواند جلوِ خودش را بگیرد، صداش توی گلوش بشکند و بی هوا بگوید: «مرگ اولاد داغ بزرگیه...» و دیگر ادامه ندهد و بخزد توی اتاق خودش و مثل همیشه، صدای ای عاشقان ای عاشقان را بلند کند که مثلاً ما هق هق اش را نشنویم، ولی دیگر چه اهمیتی دارد. آن موقع من هم دیگر رمقش را ندارم تا به یادش بیاورم که چه طور وقتی از خواستگاری برگشتیم، خیلی خونسرد روزنامه هایت را دسته کردی و تا زدی و بردی گذاشتی کنار رادیوات و سیگارت را هم آتش زدی و در جواب عِزّوچِزّ مامان که می گفت: «بالاخره این بچه که نمی تونه تا ابد تنها بمونه» ندادی و مثل همیشه، یک کلام رک و راست نگفتی به ما نمی خورند این ها. یا دست کم چرا مثل مامان ساده نگفتی «بابات هم بیراه نمی گه. لقمه گنده توی گلوی آدم گیر می کنه عزیزِ ننه.» من می فهمیدم. ولی تو من را سر لَج انداختی. نباید... ولی دیگر کار از کار گذشته و به قول خودت: «کتِ بعدِ عروسی به درد نوکِ منار می خوره.»

بوی غذا انگار بیدارم می کند. میز غذا را کشیده اند تا نوک پوزم. مامان چند قاشق زورکی به حلقم می سراند. پنجره بسته شده است. هوا همان طور دم کرده و شرجی است و تنِ من هم خیس. مامان می گوید شش روز است دارد یک بند باران می بارد توی این آبادی. می پرسم: «کجائیم مگه؟ سیل راه نیفته حالا؟»
می گوید: «بابات پیگیره شرایط ترانسفرتُ جور کنه بلکه زودتر منتقلت کنیم تهران.»
می گویم: «مامان تو این کلمه رو از کجا یاد گرفته ای؟»
می گوید: «ای ننه... بچه دار بشی ایشالا می فهمی گرفتاریِ بچه چه کارا که نمی کنه با آدم.»
می پرسم: «کجا بارون می باره که من یه نمه م بوی بارون به مشامم نمی خوره؟»
افخم می پرد وسط که: «واسه اینجا عادیه.»
می گویم: «کجا؟»
عرق از هفت بندم می چکد. خارشک کفری ام کرده. دلم می خواهد آن قدر خودم را بخارانم تا تنم زخم شود. به اشاره چشم افخم را پیش می کشم و جوری که مامان نفهمد و نگران نشود که بچه اش باز دعایی شده و جادو جنبلش کرده اند و باز برود از آن عمو جغدِ شاخدار برایم یک لوله کاغذ بگیرد و پنهانی بچپاند گوشه بالشم، می گویم «اون بیرون همین جورِ که من می بینمِ؟»
افخم سرش را مثل جن زده ها می کشد عقب و خیره نگاهم می کند و بعد پقی می زند زیر گریه. می گویم «جواب منو بده. چرا گریه می کنی تو؟!»
می گویم «برو بگو یکی بیاد این سوزن سِرمو از دستم بکشه بیرون لااقل. نمی بینی دستم شده قواره کله ام؟»
گریه اش اوج می گیرد.
می گویم: «آبجیِ گلم برو بگو یکی بیاد. دارم از درد می میرم. ببین کبودی رو!»
توی همین حال دو پرستار، که انگار جایی دیدم شان، توی آستانه تاریک در معلوم می شوند. به مامان و افخم می گویند از اتاق بروند بیرون. طوری می گویند که انگار نکیر و منکر باشند یا مامور اعدام. به یکیشان، آن یکی که صورت تپل تری دارد و مهربان تر می زند، می گویم: «تموم ساعدم کبود شده. اینو کجای رگم زده ید؟ من خودم...»
اعتنا نمی کند، انگار با خودم حرف زده باشم.
می گویم: «به اینا چه کار داشتید؟ می ذاشتید باشن خب.»
آن یکی به این یکی زل می زند، انگار بخواهند صحنه ای را که بارها تمرین کرده اند با هم اجرایش کنند. یکیشان قفل چرخ های تختم را آزاد می کند و می رود پنجره را تا ته باز می کند. صدای باران می پاشد توی اتاق. آن بیرون همان طور است که قبل بود؛ سرخی مخملی و یک دست. اما چیزی نمی گذرد که سرخی شروع می کند به جهیدن توی اتاق. مثل خون، جاری و جهنده و بخارآلود. یک دفعه انگار اتاق شیب بگیرد رو به در، تخت هم راه می گیرد. همان موقع به پهنای در، سیاهی مثل دود دمیده می شود داخل اتاق. از این وضع بدم نمی آید. حتی از خفگیِ میان این سرخی و سیاهی. چیزی بهم می گوید رها کن این اما و اگرهایت را. تخت شتاب می گیرد. هی من می روم سمت سیاهی و هی درِ اتاق کش می آید و از من دور می شود و هی سرخی موج برمی دارد و با سیاهی هَم می خورد و هم می خورد و هم می خورد و هم...

رعنا می گوید: «بابا خسته ست. می گه یه کمی هم تو بشین پشت فرمون.»
خودم را به نشنیدن می زنم. سُقلمه ام می زند که: «با توام ها! کمِش کن اینو!»
هدفون را از گوشم بیرون می کشد و با غیظ و غضب به کناری می اندازد. توی شانه خاکی جاده زده اند کنار. جیغ گیتار به دهانه های تنگ هدفون چنگ می اندازد. با تعجب به صورتم نگاه می کند. نگاهم را می گردانم سمت جادّه که شبیه شلاّق چرمیِ سیاهی است و سینه دشت را دریده و پشت پیچی روی گرده کوهپایه گم و گور شده است. آفتاب دِیم کاری های دو طرف را طلاییِ یک دستی پاشیده است.
«آخه آدم...!» عتاب و خطابش را نیمه می گذارد و می گوید: «اونم با این موزیکای...؟»
نگاه متعجب و وق زده پدر و مادر رعنا دست به دست هم می دهند و از ماشین پرتابم می کنند بیرون. پدرش هم پیاده می شود. دلم سیگار می خواهد. جلوِ این ها نمی شود. مادرش هم پیاده می شود. گره روسریش را شل می کند و بادی می اندازد زیر بافه موهای خرمائی اش و گردنی تاب می دهد. انگار برقصاندش. از رعنا جوان تر و سرحال تر می زند. تای روسری را هماهنگ می کند و باز گره را زیر گلویش سفت می کند و می رود می نشیند عقب، جای من. رعنا پیاده نمی شود. من هم به روی خودم نمی آورم و صدایش نمی زنم که بیاید پایین و مثلاً این منظره را نگاه کنیم و لازم بشود من زوری بزنم تا از دلش درآورم. می دانم این را می خواهد. پدرش کف دست هایش را به گودی بالای باسنش فشار می دهد و سر بالا می کند و خودش را کش می دهد و برمی گردد سمت ماشین.
جاده خلوت است و تک و توک وانت و سواری و بیشتر کامیون رد می شود. صدای زوزه سگی از دور می آید. برای این وقت روز بی موقع است.
صدای رعنا در می آید: «آقای بیات، تشریف می آرید بریم زودتر؟! شام منتظرمونن ها!»
بر می گردم سمت ماشین و به چشم های وقیح و ترسناک این غولِ سیاهِ شاسی بلندِ دنده اتومات چشم غره می روم.

پک عمیق



نازنین جودت
***
نازنین جودت، متولد۱۳۵۲. فارغ التحصیل مترجمی زبان انگلیسی.داستان نویس و دبیر داستان نشریه «کافه داستان».
از جودت دو مجموعه داستان با نام های «در چشم سگ»(۱۳۸۶، نشر مینا) و «در بیداری کابوس می بینم»(۱۳۸۸، نشر مینا) منتشر شده است. وی همچنین رمان های «پروانه ها در برف می رقصند»(۱۳۹۱، نشر سفیر اردهال) و «شوومان»(۱۳۹۳، نشر برکه خورشید) را در کارنامه دارد و رمان «عقرب باد» او در آستانه انتشار است.
***
طلعت خانم توی آشپزخانه مشغول هویج رنده کردن است. ناهار دوشنبه های مهد کودک، سوپ ورمیشل و کتلت است. همه ی هویج ها را که رنده می کند، می ریزدشان توی قابلمه ی روی گاز و با قاشق چوبی بزرگی محتویات داخل قابلمه را هم می زند. بعد دست هایش را با گوشه ی پیش بندش پاک می کند و به اتاق خانم مدیر می رود. خانم مدیر پشت میزش نشسته و سرش را میان دست هایش گرفته. طلعت خانم می گوید: «ببخشید خانوم. نمی دونم چند تا کتلت باید درست کنم. خانوم جوادی هم نیومدن که ازشون بپرسم.» خانم مدیر بی آن که به طلعت نگاه کند، از جایش بلند می شود و به سمت پنجره می رود.
ـ طلعت، چند وقته پسرت زندونه؟
طلعت خانم موهای خاکستری اش را از روی پیشانی کنار می زند و زیر روسری اش می چپاند.
ـ یه ماه نشده خانوم.
ـ این دفعه دیگه چیکار کرده؟ باز مواد فروخته یا قمه کشیده؟
طلعت خانم با پر روسری دور دهانش را پاک می کند.
ـ نمی دونم خانوم. هیچ وقت که راستش رو نمی گه، ولی وقتی اون توئه خیالم راحت تره.
پژویی جلوی مهد پارک می کند. راننده پیاده می شود. در عقب را باز می کند که بچه ها را پیاده کند. خانم مدیر پرده را می کشد: «شصت تا درست کن.»
طلعت خانم به اندازه شصت تا کتلت، سیب زمینی پوست می کند و رنده می کند. مایه را خوب چنگ می زند. کتلت هایی قد کف دست بچه ها درست می کند و در تابه ای که روغن توش جلز و ولز می کند، می چیند و بقیه را در سینی بزرگی که به نوبت سرخ شان کند. روسری اش را باز می کند و پشت سرش گره می زند. از کیف دستی اش سیگاری در می آورد و با شعله ی گاز روشنش می کند. پنجره را باز می کند و به سیگارش پک می زند.
ـ طلعت!
طلعت خانم سراسیمه سیگارش را از پنجره پرت می کند: «بله خانوم جان» و سرش را پایین می اندازد و خیره می شود به کفش های خانم مدیر. خانم مدیر چند بار نوک کفش چپش را به زمین می زند: «کارات کی تموم می شه؟»
ـ ناهار بچه ها رو بدم، ظرفا رو بشورم، آشپزخونه رو...
ـ ناهار حاضر شد وسایلت رو جمع کن بیا دفتر.
خانم مدیر که می رود، پشت سرش عمو حسن با دو کیسه نان ساندویچی می آید تو. طلعت خانم می نشیند روی زمین و با دست می کوبد به پیشانی اش.
ـ چی شده طلعت خانوم؟ باز داشتی سیگار می کشیدی؟
ـ به خدا دو تا پک بیشتر نزده بودم.
ـ هزار دفعه بهت تذکر داده. گوش نمی دی که.
عمو حسن گردن می کشد به سمت ماهی تابه:«پاشو تا کتلت هات نسوخته.»
طلعت خانم سریع از جایش بلند می شود.
عمو حسن برای خودش چای می ریزد و می نشیند پشت میز گرد وسط آشپزخانه.
طلعت خانم آخرین کتلت را که برمی گرداند، در قابلمه را برمی دارد و سوپ را مزه می کند. نصف قاشق نمک اضافه می کند.
ـ عمو حسن امروز چندمه؟
ـ بیستم و سوم.
ـ داری یه بیست تومن به من قرض بدی. سر برج بهت پس می دم.
ـ جون طلعت خانوم خودم دیروز از خانم جوادی قرض کردم.
صدای خانم مدیر از آیفون می آید: «چه قدر مونده ناهار حاضر شه طلعت؟»
عمو حسن چایی اش را سر می کشد و بی صدا بیرون می رود. طلعت خانم دهانش را به آیفون نزدیک می کند: «دردت به سرم خانوم جان تا نیم ساعت دیگه حاضره.»
طلعت خانم با دستپاچگی بقیه کتلت ها را سرخ می کند و حین سرخ شدنشان نان ها را قد کتلت ها می بُرد. توی هر کدام یک پر گوجه جای می دهد و کتلت های سرخ شده را فرو می کند توی شکم نان ها. در هر کاسه رنگی یک ملاقه کوچک سوپ می ریزد و می چیندشان در سینی های بزرگ. مریم و فرشته سینی ها را می برند به سالن غذاخوری بچه ها. صدای دعا خواندن دسته جمعی بچه ها پیچیده در مهد. باز صدای خانم مدیر از آیفون می آید: «پس چی شد طلعت؟» طلعت خانم گره روسری اش را باز می کند و زیر چانه اش گره می زند و می گوید: «دارم میام خانوم جان.» از ساکش ظرف پلاستیکی در می آورد و چند تا کتلت می چیند توش. آستین هایش را پایین می کشد و به اتاق خانم مدیر می رود.
ـ بیا بشین.
طلعت خانم روی صندلی کنار در می نشیند.
ـ طلعت جان چی تو کتلت هات می ریزی که این قدر خوشمزه می شن. یادت باشه دستور پختشو بهم بدی.
طلعت خانم هاج و واج به خانم مدیر نگاه می کند و می گوید: «چشم» خانم مدیر از روی صندلی اش بلند می شود و می نشیند کنار طلعت خانم.
ـ بقیه کارها رو بچه ها انجام میدن. برو زندون دیدن پسرت.
ـ ملاقات ساعت سه. از الان برم پشت در بسته بشینم که چی؟
ـ از زندان زنگ زدن گفتن پسرت حالش خوب نیست.
ـ زنگ زدن گفتن حالش خوب نیست؟ همین خانوم جان؟ یا بقیه هم داره؟
ـ چیه؟ باور نمی کنی؟
طلعت خانم سرش را به چپ و راست تکان می دهد.
ـ عزیز در بند نداشتی که بدونی از زندان زنگ نمی زنن بگن حال کسی بده. فقط وقتی... وقتی
و قبل از این که جمله اش را تمام کند با کف دست محکم می کوبد روی دهانش. خانم مدیر دست طلعت خانم را می گیرد و می گوید:«چرا این جوری می کنی؟ حالا یه مسلمونی هم پیدا شده زنگ زده بگه حال پسرت خوب نیست. باور نمی کنی؟» طلعت خانم دستش را می گذارد روی سرش و می گوید:«می دونستی خانوم جان. از صبح می دونستی و چیزی نگفتی؟»
خانم مدیر بلند می شود و از کشوی میزش چند تا اسکناس بر می دارد و می گذارد توی جیب کیسه ای مانتوی طلعت خانم: «زودتر برو ببین چی شده؟» طلعت خانم نگاهِ چشم های خانم مدیر می کند و می گوید: «هفته پیش که رفتم ملاقاتش، پول خواست ازم. نداشتم بهش بدم.» خانم مدیر طلعت خانم را به سمت در هدایت می کند و می گوید: «امروز بهش پول بده.» طلعت خانم سرش را به چپ و راست تکان می دهد: «باید براش سوپ ببرم.خیلی سوپ دوست داره.»
فرشته و مریم همه کاسه های سوپ و ساندویچ ها را برده اند. صدای همهمه ی بچه ها از سالن غذاخوری می آید. طلعت خانم یکی از ظرف های ماستی را که خالی شده، می شوید و توش چند ملاقه سوپ می ریزد. چند ثانیه خیره می ماند به ظرف و خالی اش می کند توی قابلمه. صدای خانم مدیر از آیفون می آید: «طلعت رفتی یا هنوز داری دست دست می کنی؟» طلعت خانم روسری اش را پشت سرش گره می زند. آستین هایش را بالا می کشدو سیگاری روشن می کند. اسکناس های توی جیبش را می ریزد روی میز. تکیه می دهد به پنجره بسته و پشت هم به سیگارش پک می زند.

داستان ایرانی

سکوت



علیرضا محمودی ایرانمهر
***
علیرضا محمودی ایرانمهر، متولد۱۳۵۳ مشهد، نویسنده، فیلم نامه نویس و مدرس ادبیات داستانی.
مجموعه داستان های «بریم خوشگذرونی» انتشارات روشنگران ۱۳۸۴، «ابر صورتی» نشر چشمه ۱۳۸۸ و رمان «فریدون پسر فرانک» نشر گمان ۱۳۹۳ از او منتشر شده است. وی همچنین فیلم نامه ی «دلخون»(نشر سوره مهر، ۱۳۸۸) و کتاب پژوهشی ـ آموزشی «سفر با گردباد» (کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان ۱۳۸۵) را در کارنامه دارد. مجموعه داستان «ابرصورتی» او به چند زبان ترجمه و منتشر شده است.
***
باشه... من قراره بمیرم... اوکی... ولی با این تویوتای سفید که دوباره اومده جلوی در گاراژ پارک کرده، چه کار کنم؟ می شه برم یه یادداشت بذارم زیر برف پاک کنش و بنویسم نباید جلوی در آدمی که یه غده اندازه تخم کبوتر پشت مغزش داره پارک کنه. چون ممکنه بزنه همه شیشه های ماشینت رو بیاره پایین؟! براش می نویسم سی و چهار سالمه، سه سال بوکس کار می کردم، با صد و هشتاد و سه سانت قد و هشتاد و پنج کیلو وزن، منهای یه غده که احتمالاً کم تر از هفتاد و پنج گرم وزنه داره و وجودش مربوط به من نیست. می تونم برم واقعاً این کار رو بکنم! از صبح بی خودی این جا نشستم و هیچ کاری نکردم. راننده عوضی اون تویوتای سفید نمی دونه من صبح زود ریش کثافتم رو بدون آینه تراشیدم. نمی دونه همه آینه های خونه رو از ترس این که چشمم به قیافه گه خودم نیفته جمع کردم. نمی دونه وقتی فقط با نوک انگشت ها صورتت رو لمس کنی و ریشت رو بتراشی چه حال مزخرفی پیدا می کنی، انگار مجبور باشی با چشم بسته از چهارراه رد بشی یا روی گردنت سر یه آدم دیگه باشه. صورتم رو اصلاح کردم که برم پارک جمشیدیه قدم بزنم. شاید هم یه کم نرمش کنم. دوست دارم از پله های سنگی کوه برم بالا و از اون بالا تهران رو نگاه کنم. ولی وقتی نمی تونم ماشینم رو از پارکینگ بیارم بیرون چه غلطی می تونم بکنم؟ مگه این که زنگ بزنم تاکسی تلفنی و زرت و پرت های راننده تاکسی رو توی ترافیک نیاوران تحمل کنم. همه راننده های تاکسی تلفنی یا توی زندگی به فاک رفتن یا شاعراند... من قراره بمیرم! اگه زنگ بزنم تاکسی تلفنی همون اول اینو به راننده می گم شاید دیگه دهنش رو باز نکنه. حوصله دیدن دختر هایی که آستین گرمکن هاشون رو دور کمرشون گره زدن ندارم. به جای پارک جمشیدیه باید برم یه کم روی تردمیل بدوم. ورزش هوازی... اوکی... تردمیل هیچ قصه ای نداره که یه هو هوس کنه برات تعریف کنه. اگه داغون بشه مجبور نیست بازم کار کنه. زیر چشمی نگات نمی کنه. شعر نمی خونه. اکسیژنش هم سلول های سرطانی رو می کشه... هر چی بیش تر عرق کنی اکسیژن بیش تری به تخم کبوتر پشت مغزت می رسه. مهم هم نیست که دیگه فایده نداره. مگه بقیه چیزها چه قدر فایده داره. رژیم سبزیجات، هفته ای یه بار رفتن تا قله کلک چال، ترک سیگار، سه سال تمرین حرفه ای بوکس، روزی یه کپسول اومگا تری....
از صدای تسمه تردمیل خوشم می یاد. مث صدای خفه موتور کادیلاک های قدیمیه. وقتی هنوز مشهد زندگی می کردیم بابام یه دونه داشت. قبل از این که ورشکست بشه و ببرنش زندون. سال هایی که بابام نبود کادیلاک توی کوچه جلوی در خونه مون مونده بود و زیر گرد و غبار مثل ماشین های جنگی استتار می شد. همه چیزش اتوماتیک بود. مامانم می ترسید پشت فرمونش بشینه. قبل از این که بابام رو بگیرن روزهای تعطیل آخر هفته با کادیلاکش می رفتیم شاندیز. همون موقعش هم ماشین عتیقه ای بود. روزهای تعطیل آسمون همیشه پر نور و آبی و عمیق تره! کادیلاک قهوه ای توی جاده هایی باریک کوهستانی هی می پیچید و از زیر شاخه درخت های چنار رد می شد، شاخه درخت های کنار جاده به سمت دره خم شده بودن... این تردمیل مادربه خطا چه صدای خوبی داره! زودتر از هر نرمش دیگه ای آدم رو گرم می کنه. اگه همین طور آروم ادامه بدی کم کم عرقت در می یاد. اون مرتیکه چاق خونه رو به رویی هم یه دونه داره، اما بعید می دونم هیچ وقت ازش استفاده کنه. وزنش باید بالای صد و سی کیلو باشه. تردمیلش رو گذاشته کنار پنجره هال و همیشه تسمه نقاله اش جمع شده بالا. احتمالاً زنش مجبورش کرده بخره یا فقط پول عذاب وجدانش رو داده. یه بار توی فست فودی سر خیابون دیدمش با زنش داشتن سیب زمینی و مرغ سوخاری می خوردن. چربی های شکمش از دو طرف دسته صندلی آویزون بود! لامصب سیگاری هم هست. دوست دارم بدونم روزی چند نخ سیگار می کشه. شب ها دست کم دو سه بار می یاد دم پنجره هال سیگار می کشه. احتمالاً بعد از ناهار و شام هم می کشه. همین طوری می شه روزی نصف پاکت. هفته ای یکی دو شب هم خونه شون مهمونیه. یه مشت کیسه چربی شبیه خودش توی هال جمع می شن سیگار می کشن! از پنجره هال می بینمشون که وسط دود غرق شدن. تا همین جاش هم پونزده سال بیش تر از من عمر کرده! خوبیش اینه که زنش رو نمی زنه. هیچی مث صدای جیغ های زنی که داره کتک می خوره روی عصابم نیست. زن این همسایه طبقه بالایی چشم های عسلی باحالی داره. نمی دونم چه طوری حاضره ماهی یه بار کتک بخوره و بازم این مرتیکه منحرف رو تحمل کنه! مرده صورتش شبیه خرگوشه. سبزه و لاغر و قد کوتاه ست. هر وقت آدم رو توی راه پله ها یا دم در مجتمع می بینه با اون دندون های خرگوشی اش لبخند می زنه. نمی دونم به چی می خنده. شاید افتخار می کنه که می تونه یه زن چشم عسلی خوشگل رو ماهی یه بار بزنه و آب از آب تکون نخوره! بد نبود به جای این که صبر کنم تخم کبوتر پشت مغزم جوجه بشه، برم با لگد در خونه اش رو بشکنم، مرتیکه مادربه خطا رو تا حد مرگ بزنم و لاشه اش رو از پنجره پرت کنم توی خیابون! چند ماه پیش ساعت سه و نیم نصف شب زنش رو توی پارکینگ مجتمع دیدم. تموم شب با رفیق هام توی بام تهران فریزبی بازی کرده بودیم. کلی سرحال بودم. ماشین رو که داشتم پارک می کردم به نظرم اومد لای دو تا از ماشین های اون طرف پارکینگ یه چیزیه. رفتم جلو دیدم زنه لای ماشین ها نشسته داره گریه می کنه. گوشه لبش ورم کرده بود. چند لحظه دو تایی به هم خیره موندیم. صورتش یه جورایی شبیه چارلیز ترونه وقتی برای یه فیلم تراژیک گریمش می کنن. گمونم فهمیده بود تصمیم گرفتم یه غلطی بکنم. یه هو گفت، شما لطفاً دخالت نکنین! از آدم هایی که لازم نیست همه چی رو بهشون توضیح بدی خوشم میاد. شوهر دیوثش حداقل ده سال از من بزرگ تره. هشت ماهه آپارتمان طبقه بالایی رو اجاره کردن. احتمالاً تا سه چهار ماه دیگه هم می مونن و بازم بعضی شب های صدای جیغ های زن از کانال کولر توی اتاق خواب آپارتمان من شنیده می شه. تا اون موقع من دیگه نیستم که این صداها رو بشنوم. یا کارم تموم شده یا توی بیمارستان آخرین روزهام رو می گذرونم... اوکی، بی خیال... خوبیش اینه که قراره همه چی خیلی تند پیش بره. دکتر گفت فقط یکی دو هفته آخر مجبوری توی بیمارستان بخوابی. تا قبل از اون همه چی سرجاشه. فقط باید یه سری قرص بخورم که درد نکشم و همه چی تا روز آخر طبیعی باشه. تنها جنبه منصفانه قضیه همینه.
این تردمیل واقعاً چیز خوبیه. بعد پنج شیش دقیقه که شروع می کنی به عرق کردن، دیگه خستگی رو احساس نمی کنی. بدنت نرم می شه. حس سبکی خوبی داره. تقریباً قابل مقایسه با یه همخوابگی غافلگیر کننده ست. خون آدم پر از اکسیژن می شه. می تونی حتی عاشقش بشی. بعد هر چیز دیگه ای رو که دوست نداری فراموش می کنی... همه چی... عوضی هایی که تویوتای سفیدشون رو جلوی در گاراژ یه مجتمع پارک می کنن، همسایه های چاق و سیگاری و پوفیوزهایی که زنشون رو می زنن... همه اونایی که قراره بعد از تو زنده بمونن. مثل این مرتیکه کچل طبقه پایینی، مدیر ساختمون. دو تا آپارتمان دیگه مجتمع رو هم خریده. پنجاه سال رو شیرین داره. آپارتمان طبقه اول رو مثلاً کرده یه جور دفتر کار. دو میلیون زن هر هفته می رن توی آپارتمانش و میان بیرون. مثه کارخونه آب پرتغال گیری. اوائل کنجکاو شده بودم بدونم سلیقه اش چه جوریه. مانیتور آیفون رو روشن می ذاشتم و زن هایی رو که می اومدن جلوی در مجتمع نگاه می کردم. اگه ازپله های جلوی آپارتمان من بالا نمی رفتن حتماً رفته بودن توی کارخونه آب پرتغال گیری. معمولاً بعد از ظهرها شروع می کنه. شده توی یه روز سه تا زن مختلف رفتن توی آپارتمانش و اومدن بیرون. ظاهراً سلیقه به خصوصی هم نداره. قد کوتاه، قد بلند، صورت های جذاب استخونی، لپ های قرمز دهاتی، صورت های مرموز عصبی، صورت های خندون... بعضی هاشون واقعاً خوبن، ولی چه فایده. دستگاه آبمیوه گیر چی از طعم های مختلف حالیش می شه؟ گاهی چند ماه وقت لازمه تا درست قلق یه زن دستت بیاد، یاد بگیری چه طوری باید باهاش هماهنگ بشی. احساس دستگاه آب میوه گیری بودن چیز مسخره ا یه. احمقانه است. دوست دارم وقتی خونم پر از عشق و اکسیژن می شه معنی هر جور خنده و نگاه های طرف مقابلم رو بفهمم... تا سه ماه دیگه توی اتاق خواب من کسی به چیزی نگاه نمی کنه. خبری از خنده و اکسیژن تازه نیست. شاید آپارتمانم رو تا اون موقع کس دیگه ای اجاره کرده باشه، اما کارخونه آب پرتغال گیری به کار خودش ادامه می ده.
وقتی همه تنت از عرق خیس شده، دوش آب سرد کیف می ده. دوست دارم تردمیل بازم صدای کادیلاک بده. مجبور که نیستم خاموشش کنم. بذار همین جوری با دور کند برای خودش کار کنه. مث نگاه کردن به عکس بچگی هات می مونه، وقتی هنوز نمی دونی قراره یه هو بهت بگن کارت تمومه. دکتر می گه هر مرضی یه علتی داره. مزخرف می گه. بعضی چیزها هیچ علتی نداره. اگه هم داشته باشه زیر این دوش آب سرد آدم می تونه به علت هیچی فکر نکنه. تخم کبوتر هفتاد و پنج گرمی پشت مغزم هیچ ربطی به من نداره. انگار یه روز بری روی پشت بوم خونه ات و ببینی یه پرنده اومده اون جا لونه ساخته و توش تخم گذاشته. همیشه وقتی بعد از دوش گرفتن حوله صورتیم رو می پوشم حس خوبی دارم. مهتاب وقتی اولین بار حوله ام رو دید تعجب کرد. فکر کرده بود مال یه زن دیگه است که خونه من جا مونده. یه مدت طول کشید تا باور کنه من همین طوری از رنگ حوله های صورتی خوشم می یاد.
پنجره هال رو باز می کنم و هوای تازه به صورت خیسم می خوره. تویوتای سفید دیگه جلوی در پارکنیگ نیست. همیشه درست همون موقعی که من می خوام برم بیرون باید بیاد این جا پارک کنه. پرده های پنجره آپارتمان اون مرتیکه چاق سیگاری بسته است، اما باز هم می تونم تردمیل بی مصرف مونده اش رو ببینم. بد نیست وصیت کنم بعد از مرگ من باید هفته ای حداقل دوبار از تردمیلش استفاده کنه. می گم ورثه برن دم خونه ش یه نسخه از وصیت نامه رو بهش بدن. بگن اگه این کار رو نکنه هر شب یه روح سرگردون میاد سراغش. دلم یه جور سالاد تازه و تند می خواد. بعد از دوش آب سرد می چسبه. اما نمی دونم چرا گاهی آدم به جای این که سالادش رو درست کنه می ره زنگ می زنه به کسی که قراره دیگه هیچ وقت نبیندش. معلومه مهتاب از شنیدن صدام جا خورده. دو هفته پیش که این جا بود یه تابلوی کوچولو بهش هدیه دادم و قرار گذاشتیم آخرین باری باشه که هم دیگه رو می بینیم. گفتم توی خاک سپاری و بقیه مراسم های مزخرف هم نیاد. همه این قرار مدارها رو باید بریزی تو توالت و روش سیفون بکشی. دوست داری بیایی این جا با هم سالاد بخوریم عزیزم. الان مهتاب داره به چی فکر می کنه؟ یه سالاد هیجان انگیز با تیکه های ترد کلم بروکلی، چند قاشق انار آبدار، سیر تازه له شده، روغن زیتون بکر، کرفس و هویج خورد شده... سکوت مهتاب پشت تلفن مثل یه تپه است توی پاییز که روی دامنه اش یه ساختمون خیلی قدیمی زیر آفتاب باشه. شاید هم یه جاده مارپیچ روی تپه باشه... بخند عزیزم. مهتاب همیشه وقتی این جوری حرف می زنم می خنده. هر چه قدر دلت می خواد بخند عزیزم. اولین بار که اومده بود پیشم بهش گفتم صورتش شبیه یه جور مدادتراش قدیمی استیل آلمانیه که یک سره لبخند می زنه. مهتاب حداکثر تا نیم ساعت دیگه خودش رو می رسونه.
اوکی... حالا باید سالاد درست کنم. چه قدر احمقانه است که آدم یه عمر با زور و بدبختی دونه های انار رو با ناخن از توی پوستش کنده باشه و آخرش بفهمه می شد خیلی راحت انار رو چهار قاچ کرد و با پشت قاشق چند تا ضربه آروم به اش زد تا همه دونه هاش بدون این که له بشن بیرون بریزن. مثل رانندگی با یه گادیلاک تمام اتوماتیکه. راحت ترین ماشین دنیا ست اما اگه نتونی راهش بندازی هزار سال کنار خیابون می مونه. وقتی بابام زندان بود فقط روزهای چهارشنبه می شد بریم ملاقاتش. هر دو هفته یک بار. فقط ده دقیقه از پشت یه پنجره مستطیل می دیدیمش که بیش تر عکس خودت رو شیشه اش می افتاد. دیدن بابام توی لباس های گشاد زندان و ترسش از ماموری که به شونه اش می زد تا بگه وقت ملاقات تموم شده، مثل این بود که شیش سالت باشه و یکی همه کاغذهای دفتر نقاشی ات رو پاره کرده باشه. این چاقوی لامصب خیلی باحاله. باید مواظب باشم دستم رو نبره. کلم بروکلی سرشار از آنتی اکسیدان های ضد سرطانه. باید کاملاً خورد بشه که تیکه های سالاد خیلی جدا جدا زیر دندون نیاد. باید دونه های انار هم خوب لابه لاش قاطی بشه. خوبی مهتاب اینه که از بوی سیر خام بدش نمیاد. آدم هایی که از ترس بوی بد، سیر خام نمی خورن مثل کسایی می مونن که از ترس تنها موندن عاشق هیچ کسی نمی شن. اولین بار که با مهتاب اومدیم این جا واقعاً ازش ترسیده بودم. اون قدر همه چیزش خوب بود که آدم مشکوک می شد. دوست داشتم مثل یه راننده تاکسی تلفنی براش شعر بگم. یه سری کارهاش مثل مریم بود. مریم هم همه چیزش زیادی خوب بود. حالت صورتش شبیه ملونی بود اون دختر مهربونه توی فیلم بر باد رفته که با صداقتش اسکارلت زیبا رو در عشق شکست داد. از اون قیافه هایی که وقتی می دیدیش دوست داشتی بچه بشی که بغلت کنه و با موهات بازی کنه. از اون زن های خیلی خوب که نمی تونن توی این دنیای کثیف زندگی کنن و حتماً موقع زایمان اولین بچه شون می میرن. هفت سال با مریم زندگی کردم. فیزیوتراپیست درجه یکی بود. با انگشت هاش کاری می کرد که فلج مادرزاد قهرمان دوی المپیک بشه. آخرش هم یه دعوت نامه از آمریکا براش اومد و توی یه بیمارستان تخصصی سیاتل استخدام شد. یه سال قبل از اون می رفت خونه دوستم، روی ستون مهره های مادرش کار می کرد. موقع رفتن مریم هر دو تایی توی سالن انتظار فرودگاه گریه می کردیم. یه ماه و نیم بعدش دوستم یه شب با حال خراب اومد پیش من و اعتراف کرد شیش ماه آخری که مریم می رفته خونه شون، با هم بودن. گفت عاشق هم بودن و هیچ راه فراری نداشتن. از این تعجب کردم که حرف دوستم اصلاً به نظرم عجیب نمی اومد. دلیلی نداشتم، اما تقریباً از یه سال قبلش حس می کردم یه اتفاق این جوری یه جایی داره می افته. همیشه یکی پیدا می شه که دفتر نقاشی های آدم رو پاره کنه، حتی اگه عکس ملونی رو توش کشیده باشی. خونه ای رو که هفت سال با مریم توش زندگی می کردیم پس دادم و اومدم این جا رو اجاره کردم. رفتم باشگاه کوه نوردی اسم نوشتم و تو ارتفاعات علم کوه با یه ملونی تازه آشنا شدم. مهتاب...
این سالاد لامصب مثه مزرعه آفتابگردون های ونگوگ شده. مهتاب عاشقش می شه. هنوز سالی یکی دو بار تلفنی با مریم صحبت می کنیم و حال هم دیگه رو می پرسیم. مهتاب هم می شناسش. ولی چیزی درباره اعترافات دوستم به مهتاب نگفتم. از آدم هایی که دفتر نقاشی های پاره شده شون رو نگه می دارن و به همه نشون می دن، بدم می یاد. الان دیگه باید برسه. باید یه موزیک راک خفن بذارم و وقتی مهتاب رسید صداش رو در حد مرگ بلند کنم. رقصیدن با موزیک راک یکی از بهترین چیزهای دنیا است. مهتاب استاد رقص با موزیک بلنده. موقع رقصیدن مث کادیلاکی می مونه که توی جاده خاکی صاف دویست و بیست کیلومتر سرعت می ره. خون آدم پر از اکسیژن و عشق می شه. از معدود چیزهاییه که بودنش باعث می شه از این که قراره سه ماه دیگه بمیری احساس بی عدالتی نکنی. دستگاه آبمیوه گیری و خرگوش منحرف با زن چشم عسلی می تونن توی خونه هاشون یه کم به موزیک راک ما گوش بدن. اگه ام کسی زنگ خونه رو زد، لخت مادرزاد در رو روش باز می کنم و بهش می گم هیچ آدمی توی دنیا خوش شانس تر از بقیه نیست.
اوکی... الان دیگه باید روغن زیتون رو بریزم روی سالاد. وقتی تیکه های کلم بروکلی چرب و براق می شن و بوی سیر خیس خورده بلند می شه، خیلی خوبه. انگار سی دقیقه روی تردمیل دویده باشی و خیس عرق بری زیر دوش آب ولرم... پنچ تا زنگ پشت سرهم، مثل همیشه، اورتور سمفونی پنج بتهون، ضربه های سرنوشت... مهتابه... صورت مهتاب توی قاب مانیتور آیفون خیلی خوبه. می خنده و می دونه من دارم نگاهش می کنم اما به دوربین نگاه نمی کنه. چه حالی می ده آدمی که قراره سه ماه دیگه بمیره و گفته دیگه نمی خوام ببینمت در آپارتمان رو روت باز کنه، دست هات رو بگیره، بغلت کنه و قبل از این که چیزی بگی مجبورت کنه با موزیک راک وحشیانه ای که شیشه های خونه رو می لرزونه باهاش برقصی، در حالی که هنوز فرصت نکردی کیف شونه ایت رو جایی بذاری.
همه چیز مهتاب رو دوست دارم. و الان واقعاً دیگه برام مهم نیست توی این سه سالی که با هم زندگی می کردیم چه کارهایی کرده. همون قدر که بودنِ مریم با دوستم وقتی که هنوز عاشق هم بودیم اهمیتی نداره. مهم نگاه هیجان زده مهتابه که داره به سالادی که براش درست کردم با اشتیاق نگاه می کنه. مهتاب هیچ وقت یاد نمی گیره لباس هاش رو به جا لباسی آویزون کنه. هر کدوم از لباس هاش رو می ندازه یه گوشه خونه و وقتی با عجله می خواد برگرده یه سره بین اتاق خواب و هال می دوه. از اون احمق هایی نیست که توی زندگی دنبال عدالت می گردن. این سالاد لعنتی چه طعم خوبی می ده. واقعاً ازت ممنونم مهتاب که می دونی چه موقع هایی نباید هیچ حرف اضافه ای زد. وقتی دونه های آبدار انار زیر دندونت له می شن طعم ترش خوبی داره. فردا اگه راننده احمق اون تویوتای سفید دوباره اومد جلوی در گاراژ پارک کنه براش نامه نمی نویسم. سریع می رم پایین و بدون این که چیزی رو توضیح بدم با مشت می زنم توی فکش. هنوز ضربه دست چپم می تونه یه بلوک بتونی رو خورد کنه. با یه ضربه پرتش می کنم وسط کوچه. بعد دستش رو می گیرم و از زمین بلندش می کنم و با یه لبخند برادرانه لباس هاش رو می تکونم و بدون حرف اضافه برمی گردم بالا. باورم نمی شه من و مهتاب تونسته باشم یه ظرف بزرگ سالاد رو به این سرعت بخوریم. خونم داره پر از اکسیژن می شه بدون تاسف یا یه خط شعر یا هر حرف اضافه دیگه ای. مهتاب از اون آدم هاییه که پشت خنده اش هیچ چی رو پنهان نمی کنه. خوبیه موزیک راک هم اینه که وقتی صداش را می بندی می تونی به سکوت گوش بدی... به سکوت... سکوت...

رنگ ماه پریده بود



قباد آذرآیین
***
قباد آذر آیین، متولد ۱۳۲۷، مسجد سلیمان. نویسنده و مدرس ادبیات فارسی. صاحب آثار «پسری آن سوی پل»، «راه بیفتیم ترسمان می ریزد»، «حضور»، «شراره بلند»، «هجوم آفتاب»، «من...مهتاب صبوری» و «از باران تا قافله سالار». برنده جایزه جایزه کتاب فصل و تقدیرشده ی مهرگان ادب برای «هجوم آفتاب».
***

۱

هفت که بالای پل، تو ماشین نشسته بود، سر و شانه اش را آورد بیرون و بلند صدا کرد:
- بیا بریم رفیق، کارش تمومه.
شب آرامی بود. با آسمانی ابری و ماه که پیدا و ناپیدا می شد. تنها صدای جیرجیرک ها یک بند از همه جا می آمد.
هفت، کلافه داد کشید: «خفه خون بگیرین دیگه لعنتی ها!»
هشت که پایین، کنار ستون سنگی پل، بالا سر نعش لاغر و تکیده ایستاده بود، خم شد، طناب را از دور گردن نعش بازکرد، دستمالی از جیبش درآورد و کشید سرتاسر طناب، طناب را پرت کرد آن طرف تر، توی جریان آرام رود. رود طناب را چرخاند، یک کم آن را با خودش برد. بعد انگار که پشیمان شده باشد، برش گرداند و پایین پای نعش به سنگی گیرش داد... هشت رو برگرداند و داشت خودش را از خاکریز کنار پل بالا می کشید که انگار صدایی شنید. حتی به نظرش آمد که وقتی داشته رو برمی گردانده، نعش حرکتی کرده بوده. برگشت بالا سر نعش، رو پاهاش نشست و زل زد تو چهره نعش، نعش صورتی لاغر و رنگ پریده داشت. لب های نعش تکان خورد یا هشت این طور حس کرد. انگشتش را کشید روی گردن نعش، توی رد کبود طناب و روی سیبک لاغر و تیز گلوی نعش مکث کرد. سیبک گلوی نعش زیر انگشت هشت حرکتی کرد. هشت دستش را تند واپس کشید و انگشتش را مالید به شلوارش. زبان نعش از گوشه دهانش بیرون افتاده بود و تیزی دندانی توی گوشت آن فرورفته بود.
هفت از بالای پل صدا کرد: «چرا این قد لفتش می دی؟ مشکلی پیش اومده؟»
هشت روی پاهاش چرخی زد. داشت پا می شد که روی خاک های سست زیر پاش لیز خورد و پهن شد روی نعش. صورتش یک لحظه چسبید به صورت نعش. انگار شنید که نعش چیزی توی گوشش زمزمه کرد. پا شد و بی نگاهی به نعش، خود را ازخاکریز بالا کشید. چشمش افتاد به ماه که حالا داشت خودش را از شر ابر گنده ای خلاص کرده بود. ماه رنگ پریده بود. هفت در ماشین را بازکرد. هشت سوار شد و دور از هفت، کنار پنجره، ولو شد روی صندلی...

۲

هفت گفت: «انگار حالت خوش نیست رفیق!»
هشت که سر و صورتش را گرفته بود جلو جریان باد سرد، برگشت طرف هفت: «چه طور مگه؟»
هفت گفت: «ما رو سیاه نکن رفیق، قیافه ت تابلوئه. ترسیدی؟»
هشت گفت: «ترس؟! نه، نه، اصلاً... چرا باید بترسم؟»
مکث کرد و گفت: «یادت باشه خروس نفله نکردیم ها!»
هفت گفت: «توفیری نداره.»
بعد یک هو سر هشت داد کشید: «من باس به تو هم حساب پس بدم لعنتی؟!»
ماشین را ایستاند. دست چپش را گذاشت روی غربیلک فرمان، پیشانیش را فشرد رو ساعدش و با دست راستش محکم مشت کوفت رو داشبورد: «نکبتا...کثافتا!»
هشت خودش را سراند کنار هفت، دست کشید رو سرش: «اعصابتو کنترل کن رفیق!»
هفت سرش را از رو دستش بلند کرد و هشت را که چسبیده به خودش دید، خندید. دست انداخت دور گردنش و صورتش را بوسید: «ببخش رفیق، پاری وختا رگ خریتم می جمبه. دس خودم نیس.»
دنده را جاکرد و ماشین را ازجا کند.

۳

هفت گفت: «باس یه صبحونه مفصل بزنیم تو رگ.»
هشت با خودش زمزمه کرد: «یعنی چی می خواس بگه خدایا؟»
هفت گفت: «تو چیزی گفتی؟...» سرعت ماشین را کم کرد.
هشت گفت: «نه، تو چیزی شنیدی؟...» خندید: «این جوری که حضرت عالی می رونی تا قیامت هم به هیچ دهی نمی رسیم.»
هفت گفت: «غلط نکنم تو داری یه چیزی رو از من پنهون می کنی.»
هشت گفت: «من؟! من چیزی رو از تو پنهون می کنم؟! مگه آزار دارم؟ یادت باشه ما با هم دس دادیم ها... مگه نه؟»
هفت گفت: «البته...البته...»
همین جور که می راند زیرچشمی نگاه کرد به هشت که حواسش به بیرون بود: «خودتی!»
هوا سوز داشت اما قطره های درشت عرق تو پیشانی، دور چین و چروک چشم ها و نوک بینی هفت برق می زد.
هشت داشت فکر می کرد: «کاشکی می دونستم چی می خواس بگه.»
حس کرد دارد بالا می آورد. سر و شانه اش را از ماشین برد بیرون.

۴

هفت با دیدن تابلوی یک رستوران کنار جاده دستی به شکمش کشید و گفت: «صبحونه کله پاچه می زنیم؟ مایلی؟ همین دور و برها یه جای دنج سراغ دارم.»
هشت سرش را آورد تو: «ها؟.. چیزی گفتی؟...»
هفت گفت: «تو معلوم هس حواست کجاس؟ گفتم مایلی صبحونه کله پاچه بزنیم؟»
هشت شانه بالا انداخت: «بزنیم.»
هفت راهنما زد. سرعت ماشین را کم کرد پیچید دست چپ و جلو رستورانی ایستاد. کنار رستوران یک دکه کوچک کله پزی بود که بو و بخار کله پاچه از تویش بیرون می زد... پیاده شدند... هشت تند دوید پشت دیوار یک خرابه روپاهاش نشست و بالا آورد... حس کرد سبک شده. پشتش را تکیه داد به دیوار خرابه، چشم هاش را بست و نفس تازه کرد... صدای ناله ای را از نزدیک شنید. توی روشنی گرگ و میش صبح دور و برش را نگاه کرد... چند قدم آن طرف پیرمردی از زور سرما قوزکرده بود و توی خواب می نالید... هشت یک مشت سکه از تو جبیش درآورد و انداخت کنار پیرمرد... با پشت دست دهانش را پاک کرد. پاشد دور و بر رستوران چشم گرداند. جلو مستراح مردانه شیر آبی نیمه باز بود... رفت طرفش... سرش را گرفت زیر آب سرد.آب از پشت گل و گردنش و تیرک پشتش راه کشید و چندشش شد. پا شد سرش را تکان داد. پشنگه های آب به اطراف پاشید. دستش را هل داد تو جیبش. دستمالش را درآورد. یک تای آن را بازکرد... رد طناب مثل مار باریکی تو انحنای تای دستمال گم شده بود. یکه خورد. دستمال را مچاله کرد و انداخت توسطل زباله ی جلو مستراح... دست هاش را محکم کشید رو موهاش. با آستین کتش صورتش را خشکاند و رفت طرف دکه... توی دکه چشم گرداند. چند میز کیپ هم رج زده بود... بوی کله پاچه بود و سر و صدای مشتری ها و صدای ملچ ملوچ چرب دهان ها و صدای خواب آلود گوینده ی رادیو... هفت ته دکه نشسته بود... هشت رفت طرفش...
هفت گفت: «طولش دادی... چرا موش آب کشیده شدی؟»
هشت گفت: «مستراح شلوغ بود.»
هشت یک صندلی پس کشید روبه روی هفت نشست. صندلی اش را جلو کشید. آرنج هاش را لبه ی میز تکیه داد. چانه اش را هل داد تو کاسه دست هاش و روی میز چشم گرداند: «چه خبره؟می خوای خودتو خفه کنی؟»
هفت گفت: «خرج که از کیسه ی مهمان بود... با دهان پر خندید... چشمش افتاد به شتک استفراغ رو یقه کت هشت...گفت: «اینا چیه؟...اَه.!..اَه.!..حالمونو به هم زدی سر صب!»
چند تا دستمال کاغذی از تو جا دستمالی کشید بیرون و انداخت تو بغل هشت: «پاک کن خودتو... پاک ریدی تو اشتهامون لعنتی!»
هشت دستمال ها را مشت کرد پاشد مقابل آیینه قدی روی دیوار ایستاد. از دیدن صورت خودش ترسید...شتک های استفراغ را پاک کرد و دستمال ها را مچاله کرد و انداخت توی سطل کنار آیینه...داشت برمی گشت سر میز که انگار یک لحظه صورت نعش را توی آیینه دید... لب های نعش تکان می خورد...هشت بی هوا بلند دادکشید: «چی از جونم می خوای نکبتی؟!»
با مشت، محکم کوفت تو آیینه...آیینه هزار تکه شد و ریخت رو زمین... دهان ها از صدا افتاد... گوینده رادیو انگار یک هو خفقان گرفت....
بلند زد زیر گریه دندان قروچه کرد و تکه های آیینه را لگد کرد: «چی می خوای؟...چی می خوای؟...چی می خوای لعنتی؟!»
هفت تند ازجاش پاشد و خودش را رساند به هشت... بغلش کرد: «چت شد یهو مرد؟ خودتو کنترل کن...»
آرام، توی گوشش گفت: «دفه اولت که نیست مرد!»
هشت سرش را گذاشت روی شانه هفت و دوباره زد زیر گریه... هفت زیر بغل هشت را گرفت و او را برد نشاند روی صندلی: «صبحونه تو بزن تا از دهن نیفتاده مرد!»
هشت قاچ خشکیده نارنج را برداشت و تو دهانش چلاند... صورتش تو هم رفت... گفت: «این یکی خیلی زود تلنگش دررفت نه؟»
سر و صدای مشتری ها و صدای رادیو نگذاشت هفت حرفش را بشنود.

دیفونه بازی



رامبد خانلری
***
رامبد خانلری، متولد۱۳۶۲. فارغ التحصیل کارشناسی مهندسی صنایع پتروشیمی. داستان نویس و منتقد و عضو تحریریه نشریه «کافه داستان».
از خانلری تاکنون مجموعه داستان «سرطان جن»(۱۳۹۲، نشر آگه) منتشر شده و همچنین مجموعه داستان «آقای هاویشام»(نشر آگه) آماده انتشار است. وی بطور جدی با مطبوعات همکاری داشته و از وی نقدهای فراوانی منتشر شده است.
***
گفته بود که رفتن برای او ساده ترین راه نیست، رفتن برای او تنها راه است. زمانی یک یا دو بار در ماه به بریدن و نماندن فکر می کرده و به خودش می گفته از این بدتر نمی شود. اما به جایی رسیده که هر روز فکر رفتن به سرش می افتاده و حالا هر لحظه با خودش پشک می اندازد که بماند یا که برود. یکی از آن لحظه هایی که تک به رفتن افتاد، گفت که باید برود. گفت که ماندنی نیست. گفت مهم نیست به بهشت می رسد یا که جهنم، همین که چشم باز کند و چیزی به یادش نمانده باشد، راضی است. فکر می کرد عذابی بزرگ تر از زندگی با خاطره ی آدم های نمانده نیست.
نه این که می خواستم پای او را بدوزم به این دنیا که بماند و نرود، نه حتا بدم نمی آمد که برود و از فردا ببینم که دنیا بدون او چه شکلی است. بدم نمی آمد که روزگار به بهانه ی او دو یا که سه روزی جدی نباشد؛ روزش تق باشد و شبش لق که او رفته و کسی از من انتظاری ندارد. اما دهن باز کردم که اگر رفتی و خاطراتت را هم با خودت بردی چه؟ اگر چشم باز کردی و دیدی و شنیدی که مغزت هنوز و هر ثانیه حرف های قدیمش را می زند چه می کنی؟ وزنِ هیکلش را انداخته بود روی کناره ی سینک ظرفشویی و اسکاچ کفمال ش را روی بشقابی که دیگر تمیز شده بود، بالا و پایین میکرد. حرفم که تمام شد اسکاچش روی بشقاب ماسید و از حرکت ایستاد. کف ها شره کردند و راه گرفتند به کف فلزی سینک. تکیه دادم به کابینت کنار سینک و نگاهش کردم. فکر بازیگوش من او را انگار کرد که داخل یک آکواریوم شیشه ای با یک مار خوش آّب و رنگ تک افتاده بود. می دانست که مار هرچه خوش آب و رنگ تر باشد سمی تر است. از ترس مار در خودش جمع می شد. چشم هایش را بست و آرزو کرد از مار فاصله بگیرد. چشم که باز کرد، بیرون آکواریوم بود و پاهایش در زمین ریشه دوانده بود. مار چسبیده بود به شیشه و چشم دوخته بود به چشم هایش. زبان دوشاخه اش را از دهن بیرون میفرستاد و دوباره هورت می کشید داخل دهانش. حالا باید تمام دوران از ماری می ترسید که حتا نمی تواند او را نیش بزند. حالا آرزو می کرد که برگردد توی چهار دیوار شیشه ای تا مار دو زخم گردِ موازی روی بدنش بیندازد و همه چیز تمام شود و بیشتر از این کش نیاید. دو زخم گرد موازی شبیه سوراخ های پریز برق. دوباره شروع کرد به بالا و پایین کردن اسکاچ و من نه از مار چیزی به او گفتم و نه از چهاردیواری شیشه ای.
دهن باز کردم که بپرسم چه چیزی عاصی اش کرده؟ سوال من عاصی اش می کرد. نپرسیدم اما نگاهم کرد. می دانستم که خرده شکایت هایش روی هم تلنبار شده اند. اما او همه چیز را از چشم رابطه اش می بیند. رابطه ای که بعد از چیزی حدود ده سال کال شده است. می دانم که همه ی مشکلاتش پشت رابطه ی عقیم پنهان شده اند. حالا مشکلات می توانند دسته جمعی روی سرش بریزند و جانش را بگیرند و فرار کنند. آن که پایش گیر است، آن که خون او روی دستش می ماند همان رابطه ی به سرانجام نرسیده است. دهن باز می کنم که بپرسم سرانجام رابطه ها کجاست؟ خودم جواب خودم را می دهم، هیچ رابطه ای سرانجام ندارد اما هرکجا که برید نقطه ی بی سرانجامی آن است. قاشق و چنگال ها را گذاشته برای آخر کار، نه خرده کارها را جدی می گیرد و نه خرده خاطره ها را. شیر آب را می بندد. دست هایش را با لباسش خشک می کند و می پرسد: «تا حالا به خودکشی فکر کردی؟» با خودم قرار می گذارم که به سوالش لبخند بزنم. اما نمی دانم لبخندم آن قدری بود که به چشم بیاید یا که نه؟ نه تا به حال به خودکشی فکر نکرده ام اما می گویم: «مگه می شه کسی تو زندگیش به خودکشی فکر نکنه؟» شیر آب را باز می کند اما انگار که دوباره از شستن قاشق و چنگال ها منصرف می شود. شیر را می بندد و می گوید: «چی شد که می خواستی خودت رو بکشی؟» می شود بگویم بی پولی. می شود یک سرطان نداشته برای خودم دست و پا کنم و همان را دلیل خودکشی بدانم. هزار و یک چیز دیگر هست که آدم برای داشتن یا که برای نداشتن شان خود را می کشد اما می گویم: «چه فرقی می کنه؟» کمرش را تکیه می دهد به سینک، نیم رخ می شود و می گوید: «یعنی چی؟» منتظر همین سوال بودم. «یعنی تو به هر دلیلی خودت رو بکشی برای من مسخره است، منم به هر دلیلی خودم رو بکشم برای تو مسخره است.» حالا می چرخد به سمت پنجره و پشت به من می ایستد، بیشتر از قد و قواره اش جلوی نور پنجره را می گیرد و سایه می کند. انگار که روی صحنه ی تئاتر ایستاده و قرار است که همین حالا حرف خیلی مهمی را بگوید: «هرکس از من بپرسه برای چی می خوای خودت رو بکشی بهش می گم امین، چون واقعن می خوام خودم رو بکشم.» خوب است، که یک نفر پشت به آدم حرف بزند، آن وقت فقط باید مراقب کلمه ها بود، ماهیچه ها و برق چشم ها که بی اعتبار می شوند، دروغ گفتن راحت تر است. «اگه من هم بهت یه اسم بدم راضی می شی؟ مهناز یا آید...» می پرد توی حرفم و می گوید: «اگه واقعاً قرار بود به خاطرش خودت رو بکشی دیگه فقط برات یک اسم نبود.» می چرخد و می نشیند روی هره ی پنجره، حالا حرف زدن سخت تر از همیشه می شود. او من را به خوبی می بیند اما خودش پیدا نیست، نور پشت سرش او را یک سایه ی نشسته بر لب پنجره می کند. «خاله ی خدا بیامرزم وسواس داشت. روی همه ی وسیله ها رو می پوشوند که خاک روشون نشینه. اگه مهمون خودمونی بود روی مبل ها نمی نشوندش و روکش مبل ها رو برنمی داشت. عید به عید وقت عید دیدنی مبل های خونه ی خاله ام رو می دیدم.» کمی خودش را جا به جا می کند. برای یک لحظه برمی گردد و از پنجره خیابان را نگاه می کند. «مبل های استیل با روکش مخمل فیروزه ای. امین با رفتنش زندگیم رو کرده عین خونه ی خاله ام. همه ی خاطره هام رفتن زیرپارچه، به جز اون هایی که امین توشون هست. اون خاطره ها مثل خاطره ی روزهای عید خونه ی خاله ام میمونن». انگار که آخر حرف هایش را با لبخند گفت. لبخند را لابه لای کلمات حس کردم. حس می کنم کمی خودش را به سمت خیابان هول می دهد و روی هره ی پنجره عقب می رود.
«گاهی وقت ها فکر می کنم چرا من و تو این قدر راحت در مورد چیزهایی حرف می زنیم، که به بقیه ازشون حرفی نمی زنیم؟ مگه ما چه قدر همدیگه رو می شناسیم؟» انگار که حرفم او را به فکر فرو می برد، پاهایش را تکان تکان می دهد و می گوید: «شاید چون زیاد همدیگه رو نمی شناسیم با هم راحت حرف می زنیم. برای همین بهت زنگ زدم که بیایی، زنگ زدم که بیایی حرف هام را بهت بگم.» باز هم به نظر کمی خودش را به سمت خیابان هول می دهد. «یعنی خیلی بی ربط زنگ زدی به من، بلند شم بیام این جا که بهم بفهمونی مهلتی که به خودت دادی داره تموم می شه؟ گفتی بیام که قبل از رفتنت نگفته هات رو بشنوم؟» از میان تمام کلمه هایم مهلت را تکرار می کند و می خندد. بیشتر ادای خندیدن را در می آورد. «آدم ها وقتی به خودشون مهلت می دن یعنی دارن به اون یکی مهلت می دن. وقتی به اون یکی مهلت می دن یعنی دارن به خودشون مهلت می دن» نخودی می خندد، شبیه دختر بچه ها و ادامه می دهد: «مثل این که وقتی رابطه تیره و تار می شه، یکی از طرفین رابطه به اطرافیانش می گه به خودم تا فلان روز وقت دادم که طرفم برگرده... این احمقانه ترین حرفیه که توی تمام زندگیم شنیدم.»
خودم را بیشتر به کابینت پشت سرم فشار می دهم و می پرسم: «پس چی؟» دستش را از بیرون به شیشه می کشد. «هیچی، من و تو دو نفر آدمیم که می تونیم با هم حرف بزنیم، همین. چرا دنبال چیزی بیشتر از این هستی؟»
«من فقط فکر کردم داری وصیت می کنی، وگرنه...»
«و گرنه چی؟»
«اون چیزی که تو فکر می کنی از بیخ اشتباهه»
«من به چی فکر می کنم؟»
«به این که من دارم مخت رو می زنم»
«نمی زنی؟» بالاخره با این سوالش به معاشرت مان یک هواخور می دهد. کمر راست می کنم و به جای بالاتری از کابینت تکیه می دهم. می گویم: «چند وقته که فهمیدم باید از آدم هایی که ادعای تنهایی می کنند بیشتر بترسم. چند وقته که فهمیدم آدم ها تا قبل از این که به تو برسند، تنها بودند اما همین که ترکت کنند با بقیه بودن رو یاد می گیرند.»
«این که حرف های قشنگ بزنی دلیل نمیشه که حرف های درست بزنی. من مثل بقیه نیستم که فکر کنم همه ی حرف های قشنگ حرف های درستی هم هستند.» باز هم کمی خودش را توی قاب پنجره به عقب سر می دهد. ادامه می دهد: «از اونجایی که حس کردم داری در مورد خودکشیت بهم دروغ می گی دیگه نتونستم با حرف هات کنار بیام». به او حق می دهم، برای خود من هم آدم های دوست داشتنی تا اولین گاف دوست داشتنی هستند. بعد از آن با هر حرفی مدام دور و دورتر می شوند تا جایی که دیگر نمی توانم تحملشان کنم. می گوید: «تو قصه ات رو بگو. هرکجا که باورش نکردم یکم تو پنجره می رم عقب...»
«بیخودی شرایط رو دراماتیک نکن، اگه بعد از ده سال عشق و عاشقی، دوری امین بهت دلیل کافی نمی ده که خودت رو بکشی یعنی هنوز وقتش نرسیده که خودت رو بکشی»
«یعنی می گی اگه صبر کنم وقتش می رسه؟»
یک سایه ی تاریک است که نشسته روی سطح پایینی قاب پنجره و نیمی از تنش را سرانده توی خیابان. فرقی نمی کند سایه باشد یا که نباشد. آن قدری او را نمی شناسم که اگر قیافه اش را هم ببینم فرق زیادی بکند. از توی پنجره بلند می شود و می آید سمتم. هنوز نمی شود صورتش را دید، این قدری نزدیک می شود که بفهمم روی صورتش لبخند دارد.
«هر وقتی که حالم بد بود، یه عالمه کلمه ی قشنگ رو پشت هم قطار می کردی که حالم خوب بشه. چرا از نزدیک اون حرف های قشنگت کار نمی کنن؟ چرا وقتی هستی نمی تونی حالم رو خوب کنی؟»
مدت ها بود که از شنیدن این حرف می ترسیدم. می ترسیدم که بگوید کلمه هایم اعتبارشان را از دست داده اند. او محتاج شنیدن حرف های قشنگ بود و من محتاج گفتن حرف های قشنگ. همیشه خودم را پشت این نادانستگی پنهان کردم. این که وقتی حرف هایم به دل یک نفر می نشیند، آن یک نفر خودش را زیر دِین من بداند و نفهمد که گفتن این حرف ها برای من همان حس سرخوشی را به دنبال دارد که او از شنیدن این ها دچارش می شود، آن وقت با خودش خیال می کند گوینده ی این حرف های قشنگ آدم بی نیازی است و او برای همیشه زیر دِینش خواهد ماند.
«بعید می دونم هیچ وقت به کشتن خودت فکر کرده باشی» نگاهش می کنم، شروع کرده به خلع سلاح کردن من. اگر اوضاع با همین شرایط پیش برود، چه خودش را بکشد و چه نکشد این آخرین دیدار ما خواهد بود. فرض که آخرین دیدار هم نباشد، چه کار خواهم کرد؟ دیدنش برای من چه سودی دارد؟ خاطرش برای من خواستنی شده؟ دل در گروی چه چیزش داده ام؟ حالا که موهایش را بلوند کرده شباهت زیادی به یورگن کلینزمن پیدا کرده و این برای یک دختر بد است که شبیه مهاجم سال های دور تیم ملی آلمان باشد. یاد گلی می افتم که کلینزمن در اولین بازی جام جهانی ۹۴ به تیم ملی بولیوی زد و چون یادم نمی آید پیراهن تیم ملی بولیوی چه رنگی بود خاطره ام سیاه و سفید است، فقط موهای کلینزمن طلایی است شبیه موهای...
«چه شکلی می خواستی خودت رو بکشی؟ اگه واقعن به این فکر کردی که خودت رو بکشی حتمن به این هم فکر کردی که چه جوری این کار رو انجام بدی، نه؟»
«چرخ و فلک»
«هان؟»
«چرخ و فلک، چند سال پیش شنیدم یه بابایی سوار چرخ و فلک شهرداری شده، یعنی آخر شب که کسی توی شهربازی نبوده، چرخ و فلک رو روشن کرده و سوارش شده. بعد چون کسی نبوده که خاموشش کنه تا صبح چرخیده و این بابا اون بالا از سرما مرده»
«یع...» حرفش را می خورد، به نظرم ذهنش افتاده به قلاب حرفم. همین چند روز پیش به یکی از دوستانم گفتم که تصویر چرخ و فلک در ورودی شهر، تصویر ترسناکی است. نمی دانم از کجا به ذهنم رسید که چنین حرفی را بگویم اما به نظرم آمد ترسیدن از چرخ و فلک کنار ورودی شهر از آن ترس های بانمک است که بهتر است به یادم بماند چون در دورهمی ای، مهمانی کوچکی، جایی به کارم می آید. حالا که پرسید دوست دارم چگونه خودم را بکشم اول به یاد ترس از چرخ و فلک کنار ورودی شهر افتادم و بعد این خاطره را از گذشته جعل کردم. خاطره ای که نمی دانم اتفاق افتاده یا که یکی از دروغ های با نمک سال های کودکی من بوده که از زبان یکی از بچه های مدرسه یا که یکی از بچه های فامیل شنیده ام.
نگاهم می کند و می گوید: «تا حالا کسی بهت گفته شبیه بچه فیلی؟»
بی حوصله می گویم: «نه» دستش را در هوا تکان تکان می دهد و می گوید: «دست بردار حتماً تو هم مثل همه ی آدم های جواد فکر می کنی که شبیه گرگی ببر یا که مار کبرا» بعد با صدای بلند می خندد. بیشتر ادای خندیدن در می آورد.
خودش ادامه می دهد: «بچه فیل خیلی گوگوله، گوله ی نمکه. نمی دونم کجا خوندم که پای بچه فیل ها رو با طناب محکم می بندن به درخت. بچه فیل برای رفتن تقلا می کنه اما اون طناب بهش اجازه ی رفتن نمی ده. بعد از چند وقت اون بچه فیل هیچ تقلایی برای تکون خوردن نمی کنه حتا اگه دیگه اون طناب نباشه. من فکر می کنم اونم همون روزهای اول پای من رو با طناب بست به این رابطه. حالا که بعد از این همه سال رفته من موندم و طنابی که نیست اما برای رفتن تقلایی نمی کنم»
نگاهم می کند. انگار که منتظر است چیزی بگویم. «بعد از رفتنش شده فکر کنی تو هم باید بری؟ فکر کنی نباید این فکر رو بکنی »
«اوهوم»
«کی؟»
«همیشه»
«همیشه در جواب کی یعنی هیچ وقت. اگه واقعاً شده بود بهم تاریخ می دادی»
«ببین حرف هات به درد همون چت می خورن. وقتی از نزدیک حرف هات رو می شنوم حس می کنم اومدی که مخم رو بزنی» خودش را می کشد بالا روی کابینت و چهارزانو می نشیند. کاش می شد بگویم که به نظرم شبیه یورگن کلینزمن است. اما فقط می گویم نه.
«پس برا چی اومدی؟ چرا وقتی گفتم می خوام خودم رو بکشم اومدی اینجا؟»
«اومدم جونت رو نجات بدم بعدش هم مخت رو بزنم، مسخره نیست؟ شاید به خاطر همین توهماتت ولت کرده رفت.» یک لحظه نقطه های سیاه هجوم می آورند سمتم. یک لحظه جلوی چشمم سیاه می شود، انگار مگس ها حمله کرده باشند. «تق» «تق» چیزهایی می خورد به من و «تق» «تق» روی زمین می ریزد. داد می زند سر من: «دست رو نقطه ضعفم نذار دیوث» زمین پر شده از تخمه ی آفتابگردان، کیسه ی تخمه ی آفتابگردان را پرت کرد سمت من.
چهارزانو می نشینم وسط تخمه ها. یک مشت از تخمه های روی زمین بر می دارم. اولی را می شکنم، بزاقم ترش می شود. جوری نگاهم می کند که انگار از کاری که کرده پشیمان است. می گویم: «اگه امروز خودت رو می کشتی از فردا به همه ی دوست هام می گفتم دوست دخترم خودش رو کشته. اون وقت اون ها کاری به کارم نداشتن دو سه روز از عمرم شبیه بین التعطیلین می شد» هر دو بعد از کلمه ی بین التعطیلین لبخند می زنیم. او بعد از لبخندش می گوید: «تو دیفونه ای»
«امروزم اومدم که اگه خودت رو کشتی دروغ فردام بیشتر به دلم بشینه»
شانه بالا می اندازد و می گوید: «گفتم که، تو دیفونه ای»
«دیفونه؟»
«آره»
«یعنی چی؟»
«یعنی دیوونگی بی مورد، یعنی دیوونگی از سر چس بازی، یعنی شکم سیری»
تکیه می دهم به کابینت و چیزی نمی گویم. تخمه می شکنم و پوست تخمه ها را تف می کنم روی زمین.
«نگاش کن» وقتی که می بیند نگاهش می کنم، ادامه می دهد: «اگه فکر می کنی واقعاً دیوونه ای و واقعاً یه وقتی می خواستی خودت رو بکشی پاشو»
پوست تخمه را تف می کنم روی زمین و می گویم: «پاشم چی کارکنم؟»
«پاشو بریم شهربازی. بریم تمام شب رو سوار چرخ و فلک بشیم. بریم هرچی پول داریم بلیط چرخ و فلک بخریم و به اندازه ی تمام بلیط هامون چرخ و فلک سواری کنیم. این قدری یا که اون بالا از سرما بمیریم یا که آخر شب مجبور بشیم پای پیاده برگردیم خونه»
«چرا پای پیاده؟»
«چون تمام پولمون رو بلیط خریدیم. پاشو. کارت بانکی ات رو بذار این جا و وصیت نامه ات رو بنویس تا بعدش راه بیفتیم» بعد خودش کاغذ و قلم کنار تلفن روی کانتر آشپزخانه را برمی دارد و شروع می کند به نوشتن. موقع نوشتن چند مرتبه نوک خودکار را به زبانش می زند. می نویسد از روی کانتر خودش را به پایین سر می دهد و می رود به سمت اتاقش. به میانه ی راه که می رسد می گوید: «تو هم وصیتت رو بنویس». می روم سر وقت کاغذها، نوشته:
می دونم که شب برای پولی که توی جیبمون نیست و راهی که باید پیاده برگردیم، به خودمون فحش می دیم. موقع برگشتن اگه خیلی سردم بود دستم رو بگیر.

قصه قناری و دلفین



آزاده حسینی تنکابنی
***
آزاده حسینی تنکابنی، متولد۱۳۶۲. داستان نویس.
حسینی دبیر بخش «پرونده» نشریه کافه داستان است. او سالهاست که داستان کوتاه می نویسد و داستان هایش در جوایز مختلف داستانی برگزیده یا تقدیر شده است. نشر ثالث مجموعه داستان کوتاه او با نام «داستان های دونفره» را در دست انتشار دارد.
***
حالا باید یک ماهی شده باشد که من به جالباسی آویزانم. شنبه چند هفته پیش، یک شنبه از همان هایی که آدم تصمیم می گیرد زندگی اش را زیر و رو کند، مادرم ساکش را جمع کرد، مرا از بندهای شلوار پیش سینه دار نخودی ام به گیره های جالباسی دیواری توی هال آویزان کرد و رفت که از نو شروع کند. مادرم قبلاً فلسفه های زیادی راجع به زندگی داشته که سفت و سخت پایشان ایستاده بوده. به نظرش همه مخلوقات خدا برای خودشان حق حیات داشته اند. برای همین وقتی فهمیده که قرار است مرا با این شمایل به دنیا بیاورد، با وجود مخالفت های پدرم پایش را کرده توی یک کفش که نگه ام دارد و به عنوان پرتی طبیعت بزرگم کند و همه علاقه اش را به پای من بریزد. اما بعد مثل هر آدم اهل اندیشه دیگری، فلسفه اش تغییر کرده و دیگر نظر خاصی در مورد مخلوقات خدا نداشته. کسری این جا نشسته و دارد به حرف های من گوش می دهد. می گوید: «مامان اون وقت ها فیلم زیاد تماشا می کرده!»
کسری برادر بزرگ ترم است. ما خیلی به هم علاقه داریم. ما خیلی خیلی به هم علاقه داریم و تقریباً یک جورهایی به هم وابسته ایم. برای همین تنها کسی که پیش من مانده کسری است.
- بله، باشه...
می گوید توضیح بدهم که دارد چمدانش را می بندد. این مدت هم اگر در این خراب شده مانده، برای راست و ریس کردن کارهایش بوده. ببینید واقعاً منظورش این نیست که این جا را دوست ندارد یا مرا. شکل حرف زدنش این طوری است. این چیزی از رابطه صمیمانه و علاقه شدید ما به هم کم نمی کند. کسری شاید یادش نباشد، اما من هیچ وقت یادم نمی رود کوچک که بودیم، وقتی مرا بغل می کرد و می برد توی کوچه تا بچه ها تماشایم کنند، مواظب بود که وقتی به سر و صورتم دست می زنند انگشتشان توی چشمم نرود. آن وقت ها البته ناراحت می شدم که از شکلات ها و خوراکی هایی که به عنوان بلیت از بچه ها می گرفت به من چیزی نمی داد. ولی حالا اصلاً هم ناراحت نیستم. حتی خوب که فکر می کنم می بینم حق با کسری بوده. اگر من همه آن شکلات ها و بستنی زمستانی ها را خورده بودم، جثه ام دیگر ریزه میزه نبود و قطعاً نمی توانستم روی جالباسی آویزان بمانم. آن وقت مادرم چه کار می کرد؟
می دانید، برای بچه ها خیلی جالب است که مثلاً بهشان بگویی سوراخی که نزدیک به شقیقه می بینند، همان دماغ است یا این که چشم آدم می تواند روی لپش باشد. برای همین می خواهند خودشان تجربه کنند. آن وقت ها مادرم اصرار داشت که برای تمام بچه هایی که توی زمین بازی پارک ها مثل بقیه فرار نمی کردند و دورم جمع می شدند. این چیزها را خیلی منطقی توضیح بدهد و حتی اجازه بدهد که به صورت من دست بزنند. من هم با لبخند گشادی که معمولاً روی صورتم بود، قبول می کردم. اصلاً این که اجزای صورتم خودشان مستقلاً تصمیم گرفته اند که کجا قرار بگیرند، نشان می دهد که من در جزئیات خلقتم هم آدم منحصر به فردی هستم. ببخشید، معذرت می خواهم. کسری صدای زشتی از خودش در می آورد و به من می خندد.
- بله کسری جان، خودشون متوجه شدن.
تاکید می کند که توضیح بدهم شیشکی بسته. هیچ کس مثل من از شوخی های برادرش کیف نمی کند و دلش قنج نمی زند. کسری گلوله نمک است. داشتم می گفتم که به نظرم وضعیت من هیچ وقت آن قدرها هم بد نبوده. فقط هر چیزی توی صورتم جای جدیدی دارد، مثلاً چشم هایم دوست نداشته اند دماغ بینشان فاصله بیاندازد یا دهانم به نظرش رسیده اگر شکل یک حفره گرد کوچک نزدیک به مرکز صورتم کمی متمایل به گونه راست باشد، قشنگ تر است. مادرم هم همین عقیده را داشت، خیلی وقت پیش، قبل از این که تصمیم بگیرد زندگی اش را تغییر دهد. در زندگی وقت هایی هست که آدم ها شصتشان را به فلسفه ها و اعتقادات گذشته شان نشان می دهند و می روند دنبال فلسفه ها و اعتقادات جدید یا اصلاً فقط می روند. اما تا حالا فکر کرده اید که اگر بشر به جای این که بیاید و برود فقط می آمد، چه قدر همه چیز هیجان انگیز و متفاوت بود؟ تصور کنید همه پیاده روها و خیابان ها و قطارها و اتوبوس ها مخصوص آمدن بودند. آن وقت مثلاً چمدان ها و ساک ها به جای این که باز و بسته شوند، فقط باز می شدند یا... کسری می گوید: «آن قدر زر نزن ذکری. بذار حواسم جمع باشه.»
می بینید چه پسر شیرینی است! همیشه وقتی با من شوخی اش می گیرد مرا ذکری صدا می زند. البته معمولاً از الفاظی برای پیشوند و پسوند استفاده می کند که خب خصوصی است و مسلماً شما انتظار ندارید برایتان بگویم. به نظرم آدم هایی که خیلی با هم صمیمی هستند، می توانند خیلی دوستانه از این الفاظ استفاده کنند. البته قطعاً همیشه متقابل نیست. مثلاً اگر برادر عزیزتان شما را آن طور صدا زد به این معنی نیست که شما هم می توانید همان طور صدایش بزنید. ماجرای اسمم را هم که گفته بودم برایتان، نگفته بودم؟ پدر و مادر من این قدر که سر به دنیا آمدن و نیامدنم با هم چانه زده بودند، فراموش کرده بودند اسمی هم لازم دارم. پدرم که هیچ وقت نتوانست با جهان بینی مادرم کنار بیاید، یک ماه بعد از تولد من تصمیم گرفت دیگر در این زمینه تلاش نکند و جهان بینی کس دیگری را امتحان کند. اما قبل از آن که برود، اسم نوه عموی شوهرخاله جد پدری اش را که سه روز قبل از تولد من مرحوم شده بود، روی من گذاشت. نوه عموی شوهرخاله جد پدری پدرم، پیرزن نود و دو ساله ای بوده که ته کوچه پدرم این ها می نشسته و همه خاله ذکرا صدایش می زدند. آن موقع پدرم سر ضرب به این نتیجه رسیده که ذکرا اسم مناسبی برای نوزادی به شگفت انگیزی من است و تازه به کسری هم می آید. من همیشه ترجیح داده ام ذکرا را با الف بنویسم و از الف مقصوره هیچ دل خوشی ندارم اما کسرا هر وقت شوخی اش می گیرد، مرا ذکری صدا می زند. وقت هایی مثل حالا که می داند دستم بهش نمی رسد تا نیشگونش بگیرم.
این هم خودش تجربه نابی است. هر کسی این فرصت را ندارد که مدتی را روی جالباسی بگذراند. قبل از این که مادرم به گیره های این شیء خاص آویزانم کند، چندان به نوع خطاب کردنش توجه نکرده بودم. راستش هیچ فکر نمی کردم که یک روز نقشی به این مهمی در زندگی ام بازی کند. مادرم همیشه عادت داشت چیزهای مزاحم را جایی روی بلندی بگذارد تا توی دست و پایش نباشند. بچه که بودیم، وقتی با کسری زیادی سر به سر هم می گذاشتیم و مادرم را کلافه می کردیم، یکی از ما را می گذاشت سر طاقچه تا دستمان به هم نرسد. یک بار هم جوجه رنگی کسری را که مدام لای دست و پا می پلکید انداخت توی کیسه و آویزان کرد به دستگیره کمد. از من بپرسید هیچ بدش نمی آمده گاهی پدرم را هم مثل قاب عکس به میخی روی دیوار آویزان کند. آویزان بودن از این وسیله حال عجیبی دارد. یک جور نقطه برخورد احساس تعلق و رهایی است. از روزی که قلابهایش بندهای شلوار پیش سینه دارم را نگه داشته و مرا توی پاچه هایش ول کرده است، بارها و بارها به این فکر کرده ام که چه نامی برای این وسیله کاربردی مناسب تر است: چوب لباسی، جا لباسی، جا رختی، رخت آویز، قلاب مخصوص آویختن البسه... کسری همین طور که دارد کفش های کتانی اش را گوشه چمدانش فشار می دهد می گوید: آویزان کننده.آفرین کسری. چه عنوان ساده و با مسمایی!
من و برادرم همیشه نقاط مشترک زیادی با هم داشته ایم. کسری همیشه هوای مرا داشته است. کوچک تر که بودیم، مثل هر خواهر و برادر دیگری زیاد توی سر و کول هم می زدیم. اما زود زود آشتی می کردیم. نوجوان هم که بودیم، گاهی که کارمان بالا می گرفت، مادرم نمی گذاشت کتکم بزند.
مادرم دوستم داشت، از وقتی به دنیا آمدم تا همین چندوقت پیش. نه این که دیگر دوستم نداشته باشد، نه. من در این بیست و دو سه سالی که دخترش بودم آزار زیادی نداشته ام. همه چیزم شبیه به بقیه بچه ها بوده. غیر از این که کسی نمی توانسته راحت به صورتم نگاه کند. این هم که چیز مهمی نیست. وقتی بچه بودم باعث می شده که کسی احیاناً نتواند لپم را بکشد یا بگوید چه بچه نازی. حالا هم که بزرگ شده ام کسی نمی تواند عاشقم شود. همین. این که اشکالی ندارد. نمی شود که همه آدم های دنیا دوستمان داشته باشند. می شود؟ اصلاً مگه قرار است همه عاشق بشوند؟ بله، البته که مثلاً وقتی باران می آید و شما می دوید که زیر یک سقف پناه بگیرید، بهتر است کسی همراهتان باشد چون خیلی رمانتیک خواهد شد! ولی خب اگر هم کسی نبود، نبود. اصلاً زیر باران نروید. یک برادر هم داشته باشید که دوستتان داشته باشد کافی است. بدنم هم که نسبتاً سالم است و مغزم مثل ساعت دقیق و منظم کار می کند. البته یک مقدار هم برای مدرسه رفتن دردسر داشته ام و برای خرید کردن و استفاده از وسایل نقلیه عمومی و بازی کردن با بچه های دیگر و پیدا کردن دوست.
- کسری یادته یه بار پسر مجلل خانومو که می خواست کاکل بلالو بکنه تو دماغم کتک زدی؟! می دونستی همیشه به خاطر اون روز چه قدر دوستت داشتم؟!
کسری می گوید چیزی یادش نمی آید.
این را می گفتم که گاهی هم سخت گذشته اما مادرم به خاطر هیچ کدام از این ها نبود که رفت. خیلی ساده یک روز صبح از خواب بیدار شد و به این نتیجه رسید که باید برود. یعنی توی خواب به این نتیجه رسیده بود و وقتی بیدار شد، نیم ساعته وسایلش را جمع کرد، مرا جای پالتویی که پوشیده بود به جالباسی آویزان کرد و رفت. مادرم تا همین چند وقت پیش، امیدوار بود که یک روز بتوانم کاری پیدا کنم و روی پای خودم بایستم. اگر من کارفرمای یک شرکت یا رییس یک اداره بودم، حتماً یک آدم متفاوت را استخدام می کردم. به نظرم این یک ایده مدیریتی ناب است. محیط های کار همیشه کسالت بار و خسته کننده اند. آن وقت خیال کنید همکاری داشته باشید که اجزای صورتش جابه جا باشد، چه قدر دیدن این صحنه می تواند روند تکراری کارتان را تغییر بدهد! یک اصل ساده می گوید که در هر سیستمی کارگران و کارمندان نیاز به ایجاد تنوع دارند. من اگر کارفرما بودم یک کار دیگر هم می کردم. دیوارهای یک اتاق دنج را می دادم با شانه تخم مرغ بپوشانند و به کارمندانم اجازه می دادم که دقایقی در روز آن جا برای خودشان آواز بخوانند و تحریر پلکانی بزنند. حتی اگر صدای خوبی نداشته باشند. آواز خواندن معجزه می کند. من خودم آواز خواندن را خیلی دوست دارم. همیشه وقتی که بترسم آواز می خوانم، یا وقتی تنها باشم، یا خسته باشم، یا غمگین، یا دلم برای کسی تنگ شده باشد یا...
کسری از توی اتاقش داد می زند: لال می شی یا بیام سرتو بکنم تو گونی؟ نمی بینی دارم با تلفن حرف می زنم؟!
بین خودمان باشد، من فکر می کنم کسری عاشق شده. صدایش را در نمی آورد اما مدام دارد توی تلفنش پچ پچ می کند و گوشی اش را راه به راه ماچ های آب دار و پرصدا می کند. خوش به حال دختری که کسری عاشقش شده باشد. حتماً یک بار وقتی سردش بشود، کسری کتش را در می آورد و می اندازد روی شانه هایش. این عاشقانه ترین صحنه ای است که تا به حال توی فیلم ها دیده ام. هیجان انگیز نیست؟ کسری قد و هیکل خوبی دارد. مهندس است. خوش قیافه و خوش مشرب هم هست. از آن پسرهایی که توی هر جمعی صدای ریسه رفتن دخترهای جوان و خانم های مسن از دور و برش می آید. توی فک و فامیل هم همیشه همین طور بوده. نُقل همه جمع ها و مهمانی های خانوادگی. الان از اتاق آمده بیرون و دارد به من گوش می دهد. می گوید: من شبیه دلفینم.
وای.. راست می گوید. شما ندیدیدش وگرنه حتماً با این تشبیه موافق بودید. کسری مثل دلفین مهربان و با نمک و دوست داشتنی است. شما تا به حال فکر کردید که شبیه چه حیوانی هستید؟
- کسری اگر گفتی من شبیه چه حیوونی ام؟
کسری ضعف کرده از خنده. می گوید: گودزیلا...
- کسری گودزیلا که حیوون نیست. موجود تخیلیه... خوب دقت کن...
کسری می گوید: گوریل... کرگدن...
خیلی می بخشید. آخر ما با هم زیاد شوخی می کنیم.
- نه جدی... یه حیوون زرده...
کسرا دارد جورابهایش را می پوشد. می گوید: زرافه
- یه حیوون زرد کوچیکه.
کسری می زند توی پیشانی اش و می گوید: آخ آخ... آره... زنبور. مدام داری ور می زنی. همش صدای وزوزت تو گوشمه.
- کسری...
کسری در دستشویی را پشت سرش می بندد. حالا حالاها هم بیرون نمی آید. همیشه آن جا کلی برای خودش آب بازی می کند و آواز می خواند. بالاخره ما خواهر و برادریم، آواز خواندن در خون ماست. این طوری اش را نگاه نکنید که این قدر سر به سرم می گذارد. این مدل دوست داشتنش است. همیشه همین طوری دوستم داشته. به خصوص آن قدیم ترها که مادرم با هم برایمان خرید می کرد. لیوان های تاشوی شبیه به هم، چترهای شبیه به هم، جعبه های مداد شمعی شبیه به هم. همیشه وسایل مرا خراب می کرد و مال خودش را نو نگه می داشت و برای این که بگوید دوستم دارد انگشت میانی اش را با شصتش حلقه می کرد و بعد زیر لاله گوشم ول می کرد. ما توی اتاق به هم پنالتی می زدیم. با چترهایمان روی دریای ساتن لحاف جهیزیه مادرم قایق می ساختیم و صبح های تابستان با جامدادی هایمان می رفتیم اداره. کسرای همیشه دنبال چیزی می گشت که زیر دفتر نقاشی ام بگذارد تا زاویه اش جوری باشد که بتوانم ببینمش و بعد با هم نقاشی می کشیدیم. کسری خانه می کشید با کوه و خورشید و رودخانه. من خانه می کشیدم با عروس، حوض پر از ماهی می کشیدم با عروس، ساختمان ده طبقه می کشیدم با عروس و قالیچه پرنده می کشیدم با عروسی که رویش نشسته.
عروس هایی که هیچ چیز صورتشان شبیه به بقیه نیست به نظرتان شگفت انگیز نیستند؟ فکر کنید وقتی داماد بخواهد انگشت عسلی مالی شده اش را توی دهان عروس ببرد، باید حواسش را جمع کند و مغزش را به کار بیاندازد یا وقتی می خواهد ببوسدش.
کسری از توی دستشویی آمده بیرون و دارد لباس می پوشد. امروز آواز نخواند. به نظرم دیرش شده باشد. چمدانش را می برد می گذارد کنار در. حالا دارد خرده ریزهایش را توی کوله پشتی می ریزد. ادکلن هایش را از جلوی آینه برمی دارد، ساعت و هدفونش را و لوله تا شده خمیر ریشش. عکسمان هم آن جاست. عکس هردویمان با مامان ولی برش نمی دارد. کوله اش را می اندازد پشتش.
به من می گوید: هوای خودتو داشته باش ذکری.
دسته چمدانش را می گیرد و می رود بیرون و در را پشت سرش می بندد. من از این جایی که آویزانم، از توی هال، فقط صدای در را می شنوم.
خب، این هم از کسری. خیلی وقت بود که می خواست برود ولی وابستگی اش نمی گذاشت. بالاخره او هم باید می رفت دنبال زندگی اش. عشقش. من معتقدم آدم برای این که برود یا باید خسته شده باشد یا عاشق. به نظر شما می شود از چهار نفری که در یک خانه زندگی می کنند سه نفرشان خسته شده باشند؟ البته از نظر ریاضی برای این شرایط می شود ۹ احتمال مفروض در نظر گرفت. مثلاً دو تای اول خسته شده باشند، سومی عاشق شده باشد یا نفر اول و سوم عاشق شده باشند و فقط دومی خسته شده باشد یا مثلاً... بی خیال.حسش نیست.
حالا با هم تنها شدیم. دیگر هیچ کس توی خانه نیست. توی یک خانه خالی هیچ چیز به اندازه آواز خواندن با صدای بلند حالتان را خوب نمی کند. شما تا حالا آوازخواندن مرا شنیده اید؟

داستان ترجمه

انتقام



بهچت چلیک
ترجمه: مژده الفت
***
بهچت چلیک (Behçet Çelik) سال ۱۹۶۸ در ترکیه (شهر «آدانا») به دنیا آمد. وی در سال ۱۹۹۰ از دانشکده حقوق دانشگاه استانبول فارغ التحصیل شد. اولین داستان او سال ۱۹۸۷ در مجله «وارلیک» چاپ شد و پس از آن تعداد زیادی از داستان ها و ترجمه هایش در نشریات مختلف منتشر شدند. تا کنون هفت مجموعه داستان و سه رمان از او منتشر و موفق به اخذ چند جایزه ادبی معتبر در کشور خود شده که از آن میان می توان به کسب جایزه «آکادمی کتاب ترکیه» در سال ۱۹۸۹، دریافت جایزه «سعید فاییک» در سال ۲۰۰۷ و همچنین به دست آوردن جایزه «هالدون تانر» در سال ۲۰۱۰ جایزه اشاره نمود.
***
چند سال است کتاب نمی خرم. نمی خوانم. وقتی خبر چاپ کتاب جدید دوست قدیمی ام را در روزنامه دیدم، با این که تصمیم نداشتم بروم بیرون، بلند شدم و رفتم شهر. توی اولین کتاب فروشی نبود. کتاب فروش حتی اسم دوستم را هم نشنیده بود. مجبور شدم چند بار تکرار کنم. فکر می کردم بعد از گذشت این همه سال اسمش برای همه آشناست. سال ها بود هم دیگر را ندیده بودیم و بدتر این که در آخرین دیدارمان خداحافظی درست و حسابی هم نکرده بودیم. ناراحت شدم. فکر نکنم او ناراحت شده باشد. از وقتی یادم هست همیشه می نوشته. اما از این که به عنوان نویسنده شناخته شود هیچ لذتی نمی برد. تمام کتاب هایش را خوانده ام. چندان از ادبیات سر در نمی آورم، نمی توانم بگویم نوشته هایش خوبند یا بد. دروغ چرا، کتاب هایش را فقط برای این که کنجکاو بودم بدانم چه نوشته خوانده ام. در ضمن می خواستم بدانم از من حرفی زده یا نه. کتاب اولش درباره رفاقت بود. مکان ها و آدم هایی که توصیف کرده بود، آشنا بودند اما من بین شان نبودم. رفیق باز بود، در واقع دوست خوبی هم بود. رازداری را خوب بلد بود یا من آن طور فکر می کردم. بگذریم... چند گروه متفاوت دوست و رفیق داشت. نمی دانم چرا نمی خواست این گروه ها یک جا جمع شوند. یک بار که دلیلش را پرسیدم گفت: «دلیل خاصی نداره». با این که با دوستانش آشنا نشده بودم، آن هایی را که توی کتاب اولش توصیف کرده بود فوراً تشخیص دادم. هر چه باشد آنکارا شهر کوچکی است. وقتی کتاب را پیدا کردم، کاری را کردم که دوست نداشتم و هیچ وقت انجام نداده بودم. رفتم توی یک کافه قنادی. کتاب های قبلی اش را توی پارک خوانده بودم. در حال نوشیدن چای که از چای فروش دوره گرد خریده بودم. این بار نتوانستم، هوا یخ بود. به گارسون سفارش قهوه دادم. چون فکر کردم درست نیست توی کافه قنادی فقط قهوه سفارش بدهم. گفتم کیک شکلاتی هم بیاورد. شروع کردم به خواندن. بعد از یک ساعت کتاب نازکش به نیمه رسید. فنجان دوم و بعد سومی که ماند و سرد شد. شروع یکی از داستان ها خیلی آشنا بود. حس کردم قلبم تندتر می زند. انگار این بار از من حرف زده بود. از کسی که با دوستانش کار و کاسبی راه انداخته بود، پس من هم باید جایی در داستان می داشتم. مگر با هم دیگر انتشارات راه نینداخته بودیم؟ مگر ماه ها در دفتر کار اجاره ای مان تخته نرد بازی نکرده بودیم؟
بالاخره خودم را دیدم. هیجان زده شدم. مثل آدم هایی که تا توی خیابان با دوربین تلویزیون مواجه می شوند چند بار از جلویش رد می شوند و شب با هیجان تصویر خودشان را توی تلویزیون تماشا می کنند. حضور من هم به اندازه حضور آن آدم ها کوتاه بود. فقط یک جمله. باشد. در داستانی که به زور دو صفحه می شد یک جمله کم نبود. به خصوص که جمله آخر داستان محسوب می شد. بی وجدان حتی اسمم را هم عوض نکرده بود. چند بار پشت سر هم داستان را خواندم. آیا با این داستان می خواسته از من انتقام بگیرد؟ نفهمیدم. به علت ورشکستگی انتشارات در داستان اشاره ای نشده بود. معلوم نبود تقصیر چه کسی بوده. اصلاً دلیل قهر کردن مان همین بود که هر سه نفرمان اصرار داشتیم تقصیر را گردن نگیریم. بی شرف اسم نفر سوم را عوض کرده بود. وقتی این را فهمیدم دیگر مطمئن شدم هدفش از نوشتن این داستان انتقام گرفتن از من بوده. اصلاً نوشته بوده که من بخوانم. درست حدس زده بود که هر چه را می نویسد سطر به سطر می خوانم. شاید هم فقط به همین دلیل سرودن شعر را رها کرده و رو آورده بود به نوشتن داستان. وقتی قهوه یخ کرده را می نوشیدم فکر کردم قضاوتم مزخرف است. این فکر همان قدر احمقانه بود که کسی که الکی رفته توی خیابان فکر کند دوربینی که با آن روبرو شده را به خاطر او آن جا گذاشته اند!
ولی این قطعی بود که داستان، داستان انتقام است. آدمی که سال ها درباره کسانی که ادبیات را وسیله قرار می دهند برای شهرت، برای به چنگ آوردن دخترها و چیزهایی شبیه این، هزار جور حرف زده بود و می گفت «ادبیات دنبال چیزی نیست، هدفش حتی خود ادبیات نیست» آخرش داستانی نوشته بود به منظور انتقام گرفتن! فکر کردم متنی بدون امضا با عنوان «آیا ادبیات برای انتقام گرفتن است؟» بنویسم و برایش بفرستم. اما بدون امضاء که نمی شد! فوری می فهمید از طرف من است.
وقتی رفتم بیرون و نسیمی به صورتم خورد کمی آرام شدم. دیگر کسی به یاد انتشارات و حتی رفاقت ما نیست. حتی خود من انتشارات را فراموش کرده ام، ولی آن پدر سوخته فراموش نکرده و ضربه را زده. این داستان را نمی شد بی جواب گذاشت. من هم باید انتقام می گرفتم. فکر کردم به دوستم که وکیل است زنگ بزنم برای شکایت، اما وقتی به حال و روزش فکر کردم، منصرف شدم. آدمی به آن حد بی علاقه به حرفه اش ندیده بودم. تا کاری از او بخواهم، این قدر صغری و کبری می چیند، محکمه عالی و فلان و بهمان می گوید تا آخرش متقاعدم کند ارزش هزینه کردن ندارد.
از جلوی ویترین نورانی مغازه هایی که حتی وقتی خرید نمی کنم با کنجکاوی قیمت کالاهاشان را می پرسم، گذشتم و رسیدم به ایستگاه اتوبوس. روز تعطیل بود و غلغله. تصمیم گرفتم وقتم را در میخانه ای بگذرانم که گهگاه می روم. سالاد و نوشیدنی سفارش دادم. وقتی لیمو را فشار می دادم روی سالاد یادم افتاد که این ترکیب دلخواه او بود. هر بار که پیش از مخلوط کردن سالاد، آبلیمو می ریختم عصبانی می شد. پیش خودم گفتم «عقل کل، از خود راضی...» اما مهم نبود، چون به هر حال کار خودم را کرده بودم.
یاد «چَتین» افتادم. او هم یکی از دوستان دوران دانشگاه بود که نوشتن را با سماجت ادامه می داد. فکر کردم حتی اگر داستان نویس ما را از نزدیک نشناسد حتماً اسمش را شنیده و کتاب هایش را خوانده. کار چتین این است که خودش را وقف معرفی کتاب کند. در ضمیمه ویژه کتاب روزنامه ها متن هایی می نویسد پُر از اصطلاحاتی که چیزی ازشان نمی فهمم. یک بار گفتم «پسر بعد از خواندن این یادداشت هایی که تو می نویسی آدم حتی اگر خیال داشته باشد کتابی را بخواند، منصرف می شود.» کلی خندید. نکند او هم با نوشتن این یادداشت ها قصد دارد از بعضی ها انتقام بگیرد؟ چه طور است با چتین تماس بگیرم و آن قدر پیله کنم که راضی شود یادداشتی بنویسد و این کتاب را جوری به گند بکشد که یارو جرات نکند بین مردم ظاهر شود؟ مخصوصاً داستانی را که درباره من نوشته با خاک یکسان کند. این هم راه حلی منطقی به نظر نمی رسد. اولاً ممکن است چتین اصلاً قبول نکند. حتی به احتمال زیاد قبول نمی کند. دوماً گیریم که متقاعدش کردم و نوشت، یعنی طرف متوجه می شود من پشت این قضیه هستم؟ درد من که میزان فروش کتاب او نیست. از چتین خواهش کنم متنش را بدهد به نام من چاپ کنند. نه، این راه حل خیلی حقیرانه و خفت بار است.
توی میخانه خواندن کتاب را ادامه دادم. بعد از پایان هر داستان دوباره برگشتم و داستان خودم را خواندم. با این که از آدم هایی که توی کافه و میخانه کتاب می خوانند خیلی حرصم می گیرد. فکر می کنم هدف شان ژست گرفتن و نمایش دادن است. گرچه نمایش به دردخوری هم نیست. دلم می خواست بدانم دخترانی که پشت میز پُرجمعیت روبه رویم نشسته اند درباره من چه فکر می کنند. احتمالاً مسخره ام می کنند و می گویند «داره نمایش می ده احمق». جوان و شادند. اگر بر فرض یکی شان بلند شود بیاید سر میزم و بگوید «نویسنده کتابی که می خونین رو خیلی دوست دارم» چه باید بکنم؟ با افتخار می گویم «دوست قدیمیمه» حتی ادامه می دهم «ماجرایی رو که برامون پیش اومده نوشته. منم همین الان فهمیدم.» یعنی دلم می خواست دختر از صحبت با دوستانش خسته شود، از روی کنجکاوی بیاید و شروع کند به حرف زدن با من... مگر می شود آدم دلش نخواهد؟ بعد با هم از پشت میز بلند شویم و برویم. باز زد به سرت! اما اگر این طور می شد بد نبود. آن ابله به خیال انتقام گرفتن از من موجب آشنایی ام با یک دختر می شد... زهی خیال باطل!
بار اول که داستان را خواندم یک چیز دیگر هم ناراحتم کرد، یک آن نگران شدم که روزی مادرم این داستان را بخواند. از ماجرای انتشارات ما خبر نداشت. به علاوه سرمایه ای که من گذاشته بودم پولی بود که مادرم به من سپرده بود تا اهدا کنم به یک مرکز خیریه. آن روزها یک روزنامه نگار کشته شده بود. درست همان روزهایی که در خانه که بودم ساعت ها می نشستم پشت ماشین تایپ. لابد فکر می کرد من هم یک روز نویسنده می شوم که از روی نگرانی اخبار مربوط به کشته شدن روزنامه نگار را دنبال می کرد. وقتی فهمید روزنامه نگار مقتول در یکی از سازمان های خیریه هم کار می کرده، تصمیم گرفت مقداری از دلارهایی را که پس انداز کرده بود ببخشد به آن جا. «بلکه اینم بشه نمک برای آش .» وقتی نظرم را پرسید و گفتم: «خودم برایشان می برم» اصلاً شک نکرد.
روزهای اول احساس گناه می کردم. دوستم مرا تسلی داد که انتشاراتی ما در گسترش فرهنگ نقش بزرگی خواهد داشت و به این ترتیب آرزوی مادر من و روزنامه نگار شهید هم برآورده می شود. حرف مفت! موفق شدیم دو کتاب منتشر کنیم. اولی را بعد از چاپ فهمیدیم که ترجمه اش مزخرف و پر از اشتباه بوده. دومی را هم چاپخانه تحویل مان نداد چون نتوانسته بودیم پولش را پرداخت کنیم.
در داستان اسمی از انتشارات نیاورده بود، فقط حرف از شروع یک کار بود. منبع سرمایه هم نامعلوم بود. با این حال نگران شده بودم. درباره بدهکاری نوشته بود. دقیقاً همان چیزهایی که کابوس مادرم است. مالیات، قسط های پرداخت نشده، سند و سفته. هر وقت توی تلویزیون از کسانی صحبت می شود که به خاطر عدم توانایی پرداخت بدهی شان دست به خودکشی زده اند، مادرم دچار هول و ولا می شود. عصر که برگردم خانه هنوز سلام نکرده سوال و جواب راه می اندازد که آیا بدهی دارم؟ قسط های فلان وام تمام شده یا نه؟ از بخت بد این روزها هم به مطالعه اعتیاد پیدا کرده. اگر ضمیمه ویژه کتاب روزنامه را نبرم خانه خیلی عصبانی می شود. هر وقت می خواهم بروم خرید دو سه تا بریده روزنامه که کتاب های جدید را معرفی کرده اند، می گذارد توی دستم و چون داستان نویس ما را هم می شناسد تا خبر چاپ کتابش را ببیند حتماً فوری اسمش را می گذارد توی لیست خریدش. همه کتاب های قبلی اش را خوانده و به شیوه خودش اظهار نظر کرده. مثلاً یک بار گفت کاش طولانی تر بنویسد و چون نمی داند با هم قهریم گفت: «وقتی دیدمش حتماً نظرش را به او بگویم. گفت «ببین همین رمان بی سر و ته چه قدر فروخته، به دوستت بگو رمان های طولانی تر بنویسه.»
چه طور است برای انتقام گرفتن از مادرم کمک بگیرم... کتاب را بدهم به او و بگویم «ببین از من حرف زده» که مادرم ناراحت شود و با همان حالت دلخور با او تماس بگیرد... اما این هم راه حل خوبی نیست! مادرم را خیلی دوست دارد. مگر آن روزها کم غذاهای دست پخت مادرم را خورده؟ مگر نیمه شب هایی که مادرم چای تازه دم گذاشته جلویش، کم جمله های تحسین آمیز ردیف کرده؟ اما آیا کسی که برای انتقام گرفتن، از ادبیات سوءاستفاده می کند، از ناراحتی مادر من خوشحال نخواهد شد؟ با همه این حرف ها نمی توانم بگویم خوشحال می شود. ناراحت می شود. مادرم را تسلی می دهد و می گوید: «مهم نیست. بدهی چندانی نبود. قرارداد اجاره به نام من بود. همه را پرداخت کردم و رفت پی کارش.» و با این حرف ناخواسته مادرم را علیه من تحریک می کند و بعدش من با او مکافات خواهم داشت.
یک بار دیگر داستان را خواندم. دخترها هنوز به طرف من نگاه نمی کردند. مثلاً اگر نگاه کنند و این کتاب را هم خوانده باشند، چه چیزی عوض می شود؟ کسی که نمی داند ما یک زمانی انتشارات داشتیم از این داستان چه می فهمد؟ چه حس می کند؟ این داستان درباره چه حرف می زند؟ درباره دوز و کلک یک دوست قالتاق؟ نصیحت می کند که از رفیق نامرد دوری کنید؟ یا می خواهد بگوید «دوستی ها یک روز به پایان می رسند، غصه نخورید.»؟
شاید هم با این کار فقط دارد به من چشمک می زند و سلام می کند. سال ها کلی چیز نوشته، نه از من حرفی زده نه از ماجراهایی که با هم داشتیم. باید این کار را می کرد؟ رابطه شعرگونه و ادبی نداشته ایم؟ اگر من چیزی بنویسم بیش از هر چیز از لحظاتی که با او گذارانده ام می نویسم. نباید از نیمه شبی که در پارک گذراندیم می نوشت؟ حتی یادم نیست من او را ترک کردم یا او مرا. توی ذهنم فقط خاطره ای کم رنگ مانده و بس.
وقتی تا حالا از سال هایی که با هم گذرانده ایم هیچ حرفی نزده، نوشتن این داستان چه معنایی می تواند داشته باشد؟ نمی دانم. برای انتقام گرفتن این قدر کوتاه می نویسند؟ آدمی که می خواهد از موضوعی بنویسد که عذابش داده این را می نویسد؟ کسی نیست این سوال ها را از او بپرسم؟ شریک سوم ما رفته خارج، آدرس و شماره تلفنش را هم ندارم. حتماً انتشارات را و ما را فراموش کرده. اما او فراموش نکرده. از او هم که نمی توانم بپرسم. اگر هم بپرسم می دانم چه جوابی می دهد «ادبیات این نیست» بعد چشمک می زند و ادامه می دهد: «ولش کن از دخترها حرف بزنیم.» خدا را شکر حضرت آقا برای حرف زدن از دخترها همیشه سر ذوق است.
وقت رفتن باید کتاب را روی میز بگذارم و با سرعت دور شوم. مادرم نباید این کتاب را ببیند. اگر یکی از دخترها داد بزند «کتابتون...» نباید بشنوم.

نظرات کاربران درباره کتاب عیدانه ۹۵ فیدیبو

متاسفم واقعا فیدیبو هر چی کتاب چرت داری رایگان
در 3 سال پیش توسط e_g...005
ممنونم فیدیبو... بازم ازین عیدیا بده. به نظرم هم داستانای قوی داشت هم ضعیف. سرخ روی سیاهو دوس داشتم. نویسنده قشنگ حسو منتقل کرده بود.
در 2 سال پیش توسط Zahra Saremi
خیلی خوب بود دوستون دارم ممنون واقعا من را داخل عید سرگرم کرد
در 3 سال پیش توسط sim...ist
بد نبود سرگرم شدیم
در 3 سال پیش توسط sep...572
با سلام این کتاب را در طرح #بیشترـبخوانیم مطالعه کردم. به این کتاب از ۵ نمره، صفر (۰) می‌دهم. دو سه تا داستان اول را دقیق مطالعه کردم؛ اما به نظرم صرفا وقتم را هدر دادم.
در 1 سال پیش توسط علی
جالب نبود
در 3 سال پیش توسط حسین ناروئى
کتابای نوجوان برای دخترا هم بزارید ما هم دل داریم هی برای پسرا یا بزرگترا میزارید
در 6 ماه پیش توسط ?فاطمه? ?نادری?
نسبتا خوب ،سپاس...
در 3 سال پیش توسط mha...i67
بسیلر بد
در 3 سال پیش توسط قوچان شهر من
اصلا خوشم نیومد...
در 3 سال پیش توسط علی نخعی