فیدیبو نماینده قانونی انتشارات نقش و جهان هنر و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .

کتاب افغانستان...روزهای سقوط

نسخه الکترونیک کتاب افغانستان...روزهای سقوط به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است. تنها لازم است اپلیکیشن موبایل و یا نرم افزار ویندوزی رایگان فیدیبو را نصب کنید.

درباره کتاب افغانستان...روزهای سقوط

هنوز هم این گوی گداخته و درخشان، هر صبح از شرق بالا می‌رود و روز می‌شود و ساعاتی دیگر، از غرب پایین می‌رود و شب می‌آید. روزها شب می‌شوند و شب‌ها صبح و غبار، خاطره‌ها را می‌پوشاند و فراموشی که می‌آید... همه‌چیز تمام می‌شود.
اما نه، نمی‌خواهم و اصلا! نمی‌توانم که آن دیار خونین را فراموش کنم. پلک‌هایم را روی‌هم می‌گذارم، عضلات خسته‌ام را رها می‌سازم و خواب را صدا می‌کنم. اما خواب، آمده و نیامده می‌گریزد. خون به مغزم هجوم می‌آورد. بلند می‌شوم، کلید را که می‌چرخانم، نور به اتاق می‌پاشد و دست، خودسرانه قلم را می‌جوید و سپیدی کاغذ را. جوهر راه خود را باز می‌کند:

هر کس شراب فرقت روزی چشیده باشد
داند که سخت باشد، روز وداع یاران

ادامه...
  • ناشر انتشارات نقش و جهان هنر
  • تاریخ نشر
  • زبانفارسی
  • حجم فایل 0.72 مگابایت
  • تعداد صفحات ۱۵۰ صفحه
  • شابک

معرفی رایگان کتاب افغانستان...روزهای سقوط

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



۱ .یک سفرنامه ناتمام

یک شنبه ۱۴ تیرماه ۷۷

مزارشریف، سرکنسولگری ج. ۱

امروز رسیده ایم؛ با هواپیمای باری آنتونف ۳۲، که نشان مثلثی داشت بر بدنه اش، یادگار ارتش از میان رفته دوره کمونیست ها در ولایت افغانستان. که صد رحمت به ماشین دودی خط حرم حضرت عبدالعظیم یا ابوطیاره های دیزلی عهد شاه وزوزک... والزاریاتی بود!
توی خود فرودگاه مشهد، یک ساعت گشتیم، تاکسی یا جایی را پیدا کنیم که گذرنامه مان را مهر خروج بزند. و خنده دارتر موقعی بود که همراهم سراغ گیشه بانک برای خرید ارز مسافری می گشت! آخرش هم به وساطت نماینده وزارت خارجه، عقب وانتی سوارمان کردند و آخرهای محوطه فرودگاه و کنار جعبه های چوبی کمک های ویژه و در نزدیکی هواپیمای ملخی و زهوار در رفته ای پیاده مان کردند که خلبان و خدمه پروازش زیر سایه بان آن، موکتی پهن کرده بودند و هندوانه آب تراش می کردند. و با چه لذتی!
و روی باند، چنان این به اصطلاح هواپیمای ما، زوزه می کشید و می لرزید که گفتم همین الان است که متلاشی شود و داخل آن هم، نه جایی بود و نه چاره ای جز آنکه روی همان جعبه های چوبی بنشینیم که برای نیروهای احمدشاه مسعود– وزیر دفاع و مرد قدرتمند ائتلاف ضد طالبان– بار زده بودند.
می گفتند مدت پرواز دو ساعت و نیم است اما ما کمتر از یک ساعت و نیم رسیدیم. و چند ساعت بعد، حکمت این زود رسیدن را فهمیدیم. پروازهای معمول از روی خاک ازبکستان، مناطق تحت اشغال طالبان را دور می زدند و از راه ولایت بلخ و از مسیر شمال می آمدند و لاجرم طول می کشید. اما پرواز ما، مستقیم راه شرق را در پیش گرفت و از مشهد آمد به اینجا. چنین خطری حتی به معیار عقل منِ ایرانی، دیوانگی محض بود و وای اگر از پدافند هوائی طالبان ساچمه ای به یک کجای طیاره ما می گرفت، که در همان آسمان پودر می شدیم! اما به نظر پیلوت (خلبان) افغانی ما که باز بلافاصله بعد از فرود هواپیما، موکت اش را زیر سایه بال پهن کرد و سنگی از جایی پیدا کرد و به شکستن هسته های زردآلوهایی که در هواپیما خورده بود مشغول شد- "پروا" نداشت! و حالا حکمت این همه اوج گرفتن هواپیما را می فهمم: که در آن ارتفاع، چقدر سرد شده بود.
و فرودگاه مزارشریف، عین صحرای طبس، یا مثل اولین گاراژ اتوبوس های تی بی تی در حوالی خیابان چراغ برق تهران. جاده آسفالته ای به درازای کمتر از یک فرسخ و پر از چاله و دست انداز و بی هیچ چراغ راهنما یا علامتی که از آسمان و یا حتی از روی زمین پیدا باشد و دور تا دور آن، بقایای خشت و آجری که روزگاری دیوار آن بودند و گُله به گُله، الباقی لاشه های چرخبال ها و هواپیماهایی که زمین گیر شده بودند. که اهالی محل، اجزای قابل تفکیک آن ها را اره کرده بودند و برده بودند برای ساخت تیشه ای، یا کج بیلی یا داسی و از این قبیل!
سراغ گرفتن از گمرک، یا جایی که گذرنامه هایمان را مهر ورود بزنند، دیگر شوخی بود، در آن مخروبه که هیچ چیزش به فرودگاه نمی مانست. این را پیش از این و از مسافران بازگشته از افغانستان هم شنیده بودیم اما "شنیدن کی بود مانند دیدن!؟"
و این را هم بگویم که تنها نشان از تکنولوژی در اتاقکی که سابق بر این، علی الظاهر برج مراقبت بود، باطری قلمی و کهنه ای است که زیر پایم قل خورد و نزدیک بود در میانه پلکان خشتی سر راه، کله پایم کند و جز آن هیچ. حتی در و پنجره ها و سیم و کلید برق و روشنایی را هم کنده و برده بودند. تنها کسانی هم که به این اتاقک فرسوده سرک می کشیدند، لابد از جنس فضول هایی مثل من بودند یا در کسوت پسرک بی سیم چی که به بلندی آمده بود تا با بی سیم خود، از جایی وسیله ای فراهم کند برای رفتن ما به شهر. و چقدر این پسرک برای من جلب توجه می کرد با آن چهره تاجیک و لهجه شیرینش. و طنین صدایش چه تکانم داد وقتی که به رمز، آن سو را خبر می کرد که "از البرز به مهتاب"، "از البرز به مهتاب"، "البرز، البرز، مهتاب" و... یعنی بعد از این همه سال و این همه جنگ، هنوز هم از حسن سلیقه و ظرافت اهل "آریانا"– در انتخاب واژه های اساطیری و گوش نواز– چیزی بر جا مانده؟

یکشنبه ۱۴ تیرماه ۷۷

مزارشریف– همان جا

بالاخره "مهتاب" قضیه را فهمید و او هم نمی دانم چه کسی را خبر کرد که از سرکنسولگری ایران، پاژروی سفید و خنکی را فرستادند به دنبال ما. ما که می گوییم یعنی من و دوستم محمدعلی شیرزادی که او نیز به ماموریت از سوی وزارت فرهنگ و آموزش عالی و به معرفی وزارت امورخارجه بار بسته و ایرانی دیگری به نام (شهید) باقری. که از اعضای سفارت ایران در کابل بوده و مدتی است که– بعد از سقوط پایتخت به دست طالبان– اول به نمایندگی ایران در شهر تخار و بعداً به بدل آن نمایندگی در مزارشریف منتقل گردیده است.
حوالی غروب رسیدیم به شهری که چند کیلومتری فاصله داشت و کنسولگری سفید و نقلی که در منطقه شیعه نشین خریده بودند، به امید یاری اهل محل در روز مبادا. و داخل حیاط و کنار باغچه، میز پینگ پنگی گذاشته بودند و اعضای کنسولگری، فارغ از گرد و غبار بیرون، مشغول بازی بودند و از جمله، جوان بلند و لاغر اندام و سبزه ای به نام (شهید) ناصر ریگی، که سرپرست کنسولگری بود و سلام و علیکی با او و به جا آوردن من، که به واسطه تلکس از تهران، منتظرم بودند و اما نه شاید مشتاق دیدارم!
و محل اقامت ما، زیرزمین فرش شده کنسولگری است که ده تختی را کنار هم گذاشته اند و هم اتاقی ها، سه نفری که از واحد مرکزی خبر در صداوسیما به ماموریت یک ماهه آمده اند، برای گزارش فیلم و خبر. با ۱۵ روز سپری شده از مسافرت و ساعت شمار اتمام آن پانزده روز دیگر! دو روز قبل، نزدیک بود بر سر این ماموریت جان ببازند و روایت بود که در نزدیکی های آنتن ایستگاه تلویزیون از کار افتاده شهر، پیاده شده بودند و منتظر اذن دخول ورود به جایی که چندتایی از شبه نظامیان محلی و بی خود از مصرف مواد مخدر، اول کار را به فحش و فضاحت کشیده بودند و بعد به هفت تیرکشی! و کلت خارج از ضامن را گذاشته بودند زیر گلوی یکی شان و… بعد البته مسئولشان، به جا رفتن در برابر پیغام، پسغام های (شهید) ریگی و توپ و تشر او، آمده بود به کنسولگری و چه عذرخواهی ها. اما از سر بند همان خطر و نیز از سر این همه فلاکت و مصیبتی که در این ولایت دیده بودند، دوستان صداوسیمایی ما سخت آزرده شده اند و در آرزوی بازگشت.
و حرفه آن ها البته اقتضای این امور را دارد، اما ایرانی جماعت و خصوصاً روزنامه نگار و خبرنگار ایرانی، کی بهای شغلش را داده و تابع اقتضاعات حرفه اش بوده که حالا باشد؟ و این ها البته جز شعار آن است که خبرنگاری شغلی زیان آور است که این گفته بیش از آنکه از سر واقعیت باشد، ناشی از غم نان است و دغدغه معاش.
به هرحال، امشب با یکی از همین دوستان صداوسیمایی نشستم به شنیدن خاطراتش که یک دور دیگر هم به افغانستان آمده بود و منتهی آن دفعه با علاالدین بروجردی که آن بار معاون آسیا و اقیانوسیه وزارت امورخارجه بوده و حالا، نماینده ویژه ج.ا. است در امور افغانستان. بی آنکه از حوزه اختیاراتش در این وادی چیزی کم شود. که هنوز سفارت و نمایندگی های سیاسی را گوش به فرمان دارد و ستاد پشتیبانی افغانستان– با انبوهی از بودجه و امکانات– را نیز. و این نهادها، انگار نه انگار که تابع معاونت متبوع خود در وزارت خارجه اند. چنانکه امین زاده، مسئول فعلی این معاونت نیز معرفی نامه ما را برای بروجردی فرستاده بود و نه مثلاً برای سفارت ایران. بالاخره اینکه، الباقی شب را با ور رفتن به تلویزیون اتاقمان (زیرزمین کنسولگری) گذراندیم که سوقات یکی از همین دوستان هم اتاقی و صداوسیمای است برای وطن و حالا بازش کرده. هم برای امتحان و هم برای سرگرمی و اندکی مشغول شدن با غفلتی که این جعبه جادو می آورد و هرچه کردیم، تصویر بیش از سه شبکه را نتوانستیم پیدا کنیم. اولی شبکه ازبکستان، که مرزهایش در نزدیکی ماست. دومی، شبکه اول ایران، که توسط دکلی در همین ساختمان روبرویی برای مردم شهر رله می شود و سومی، شبکه ای دیگر که آخرش نفهمیدیم از طرف مسکو است یا ترکمنستان.
و بالاخره الان نشسته ام در اتاق (شهید) فلاح که رسیور ماهواره دارد و از آن طریق بازی موش و گربه محاکمه شهردار، قاضی را نگاه می کند و من هم چند دقیقه ای نشستم به تماشا. که در آن چند دقیقه، بازی دست آقا موشه بود و متهم ما، قاضی را محاکمه می کرد!
و راستی سر نماز، حسین جعفریان را دیدم که رایزن فرهنگی ج.ا. در اینجا شده و بخشی از انگیزه آمدنمان، هم دعوت او بود و حالا میزبان یکی از مدیرکل های سازمان فرهنگ و ارتباطات اسلامی است که به چه مشقتی او را راضی به این سفر کرده و روشن است که مدیران آن سازمان هم، تا وقتی جاهایی مثل پاریس و ژنو در کار است، مغز خر نخورده اند که داوطلب آمدن به جاهای پر خطری مثل اینجا شوند، که یک قلم خطرش، نشستن بر روی محموله صندوق های چوبی و مملو از فلز، در هواپیماهای باربری است! به هرحال، حال و احوال گرمی با او کردم و تبادل اطلاعاتی و بعد همین هایی بود که نوشته ام و حالا با این همه ماجرا و هیجان امروز، مضحکه شرکت سهامی برادران لاریجانی و موش و گربه بازی های شهردار و قاضی، لوس تر از آن است و آنقدر جذابیت ندارد که جای خواب را برایم بگیرد!

دوشنبه ۱۵ تیرماه ۱۳۷۷

مزارشریف– رایزنی فرهنگی ج. ا. ا.

دیشب حدود ساعت ۲ بامداد بود که خوابیدم و امروز، همان اول صبح قراری گذاشتم برای جلسه امشب با جناب (شهید) ناصر ریگی. که در غیاب سفیر، همه کاره نمایندگی سیاسی ایران در مزارشریف است و بعد به همراه علی شیرزادی و حسین جعفریان و نوری آمدیم به گشتن شهر. و نخست روضه شریف که به اعتقاد مردم افغانستان و بخشی از مردم منطقه، مدفن امام علی (ع) است! پس از آنکه به مزار ایشان در عراق بی احترامی می شود و حکام این ولایات به انگیزه احترام به آن امام، مقبره را به نزدیکی شهر بلخ منتقل می کنند و بعد عین مشهد که در کنار طوس پا گرفت و شهری شد بزرگتر از آن، مزارشریف نیز در پیرامون این مزارشریف، شکل گرفته و اکنون از خود شهر بلخ – که در سی کیلومتری ماست– پر رونق تر است. و حالا این روضه شریف– دست کم به معماری– در خور آن امام درد آشناست. مجموعه مساجدی به هم پیوسته و باستانی، در محوطه ای بزرگ و گرداگرد آن بوستانی سبز و انبوه کبوترانی به سپیدی برف و آفتابی گرم و طلایی و درخشان و… همه چیز برای من، به یادآورنده "پادشاهی مسجد" در شهر پاکستان. با این تفاوت که آن به رنگ عقیق بود و این یکی به زیبایی فیروزه.
تفضیل و توضیح این بنای اساطیری را– برای آنکه حیف نشود– می گذارم سر فرصت و برای دیدار بعدی ام. به ویژه آنکه، ساعت ورود خانم ها بود و ما را به داخل "روضه" راه ندادند. اما یکی دو نکته حاشیه ای آنکه، چقدر گدا دارد این شهر و این مزارِ شریف؟! که هر کدام از جایی و به دلیلی و از بد حادثه ای، اینجا به پناه آمده اند. و یکی شان در همان بوستان که گفتم، بر روی زمین ولو شده بود و عین مرغ سر کنده به رعشه افتاده بود و عین ضبط صوتی کهنه، خر خر می کرد و ظاهراً "الله الله" می گفت. و هوا چنان گرم بود، که از عرق بدن او، زمین خیس شده بود! الباقی گداها نیز، بیشترشان بچه و بیشترشان یتیم. بچه که می گویم، یعنی از دو، سه سال به بالا که از ما "پیسه" [پول] می خواستند، ولو "پیسه ایرانی". و چه کاسب و چه هوای هم را داشتند! و بعد، بزرگترهایی که آشنایی می دادند به نام آوردن از شهرهای ایران و شاید حتی ندیده بودند، اما ادعای سفر داشتند. به پیروی از قاعده جسارت در بازار مسگرها و چه فخرفروشی ها به همشهری ها و چه خالی بندی ها و مثلاً چنان از طعم چلوخورشت و چلوکباب ما می گفتند که انگار طعام بهشتی اند و...! نمونه ای دیگر از ادا و اصول خارجه رفته ها که در دیار ما نیز در میان این قشر از تازه به دوران رسیده ها، کمابیش رایج است.
بعد رفتیم به سراغ شعبه مرکزی هلال احمر ج. ا در شهر، که دکتر مسئول آنجا می گفت وابستگی شان به آرم و انگ هلال احمر فقط در ظاهر است و خرج و مخارج آنجا را ستاد پشتیبانی افغانستان می پردازد. از کیسه بی حساب و کتاب وزارت خارجه ایران و بعد نشانمان داد و خودمان هم دیدیم که زن و مرد افغانی صف کشیده بودند به نوبتِ مداوا، و می گفتند روزانه تا سیصد مراجعه کننده دارند و اگر امکان و امکاناتی بود، این تعداد بیشتر از این ها می شد و اغلب بیماران سخت بیمار بودند و رو به موت. که در ولایت افغان، امراضی چون سینه پهلو و سرماخوردگی، اساساً جزء بیماری ها نبود و کسی از آن ها پروا ندارد.
به هرحال جز این جایی که ما رفتیم و در چند صد متری ساختمان ریاست جمهوری در تبعید دولت استاد ربّانی است، چهار شعبه دیگر هم وابسته به هلال احمر ایران در مزارشریف است که سه تایشان یک روز در میان اندو...
همین الان شیرزادی آمده به سراغم که شال و کلاه کنم برای رفتن به سرکنسولگری و بقیه حرف های امروز را انگار باید در نمایندگی بنویسم.

نظرات کاربران درباره کتاب افغانستان...روزهای سقوط