فیدیبو نماینده قانونی نشر قطره و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .

کتاب ستاره‌ی شیطانی
وقتی ستاره شیطانی می‌درخشد جهان می‌میرد

نسخه الکترونیک کتاب ستاره‌ی شیطانی به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است. تنها لازم است اپلیکیشن موبایل و یا نرم افزار ویندوزی رایگان فیدیبو را نصب کنید.

درباره کتاب ستاره‌ی شیطانی

کتاب «ستاره شیطانی» نوشته آنتونی هورویتس است.
این کتاب یکی از کتابهای مجموعه‌ای است که با کتاب دروازه کلاغ شروع مي‌شود.
در توضیح این کتاب آمده است: «داستان به همين جا ختم نمي‌شود. دشمنان دست بردار نيستند. مت فکر مي‌کرد وقتي دروازه‌ي روان را بست، دردسرهايش به اتمام رسيد... اما در واقع، مشکلاتش از آنجا آغاز شد. نيروهاي شيطاني تازماني که ردّ او را پيدا و نابودش نکنند، دست‌بردار نخواهند بود. بنابراين او چاره‌اي جز جنگيدن نداشت. سرنوشت مت – و سرنوشت دنيا – به چهار بچه‌ي ديگر در اين کره‌ي خاکي گره خورده است. بچه‌ي دوم، کودکي خياباني در پرو است. او و مت هرگز يکديگر را نديده بودند. حتي به يک زبان صحبت نمي‌کردند. اما بعد از تهديدهاي نيروهاي شيطاني – نيروهاي شرور عجيب و موذي – آن‌ها يکديگر را پيدا کردند و ناگهان به دروازه‌ي ديگري رسيدند».

ادامه...
  • ناشر نشر قطره
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 1.78 مگابایت
  • تعداد صفحات ۳۵۴ صفحه
  • شابک

معرفی رایگان کتاب ستاره‌ی شیطانی

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



فصل دوم. پسرک تازه وارد

همان خواب همیشگی اش را دید.
متیو فریمن بالای صخره ی سیاهی ایستاده بود که مانند شیئی سمی، از دل زمین سر برآورده بود. تنها، در آن بلندی ایستاده بود. دریا محاصره اش کرده بود؛ دریایی مرده تر از هر جسم بی جانی که تا به حال دیده بود. امواج مانند قیر، در خود می غلتیدند. باد می وزید و ذرات آب دریا به چشمانش می پرید، اما چیزی حس نمی کرد... حتی سرما را هم احساس نمی کرد. نمی دانست چرا، اما می دانست اینجا خورشید نه طلوع می کند و نه غروب. از خود پرسید، آیا مرده است؟
برگشت و امتداد ساحل را نگریست. می دانست چهار نفر دیگر را که منتظرش ایستاده اند، خواهد دید؛ نیم مایل آن طرف تر، در آبی که چند مایل عمق داشت. همیشه چهار نفر بودند. سه پسر و یک دختر که تقریباً هم سن خودش بود. منتظرش بودند که از دریا بگذرد و به آنان بپیوندد.
اما این بار فرق می کرد. پسر قایقی پیدا کرده بود تا با آن از آب بگذرد. قایق باریکی که از نی ساخته شده بود و دماغه ی آن به شکل سر گربه ی وحشی، بالا آمده بود. قایق سست به نظر می آمد. مت دید که امواج دارند آن را درهم می شکنند و به عقب هلش می دهند. اما هم چنان با ضربه هایی منظم و قدرتمند پارو می زد. از آب گذشت. هر لحظه نزدیک تر می شد و می توانست بعضی از مشخصات ظاهری او را ببیند: پوست قهوه ای، چشمان تیره، موهای بلند سیاه و صاف. او شلوار جین پاره و پیراهنی گشاد که یکی از آرنج هایش پاره شده بود، به تن داشت.
امید تمام وجودش را فراگرفت. تا چند دقیقه ی دیگر قایق به جزیره می رسید و اگر می توانست راهی بیابد و از قایق پیاده شود، سرانجام از این جزیره می گریخت. به لبه ی صخره دوید و همان موقع آن را دید؛ تصویر پرنده ای که بر آب منعکس شده بود. تصویر مواج بود. امواج شکلش را به هم ریخته بودند. نمی توانست تشخیص دهد چه پرنده ای است؛ گویی بال های بزرگ با پرهای سفید و گردنی بلند مانند مار داشت. یک قو! به جز سه پسر و دختر، قو، تنها موجود زنده ای بود که مت در این کابوس دیده بود. به بالا نگریست. انتظار داشت سر راهش به جزیره، پرنده از بالای سرش بگذرد.
قو بسیار بزرگ بود، به بزرگی هواپیما. مت فریاد زد تا به او هشدار دهد. موجود ترسناکی بود. در چشمانش، شعله های زرد زبانه می کشید. با چنگالش سطح آب را چنگ زد و پشت سرش، آب دریا را مانند دیواری بالا کشید. درست همان موقع، منقار نارنجی و براقش باز شد و فریاد گوشخراشی کشید. در جواب فریادش، تندری فرود آمد و مت را به زانو درآورد. پرنده بالای سرش پرید و بال هایش را بر او کوبید. نعره اش داشت پرده ی گوش مت را پاره می کرد. دیوار آب فروریخت و موجی بزرگ، صخره، ساحل و تمام دریا را در کام خود فرو برد. مت احساس کرد او را هم می بلعد. دهانش را گشود تا فریاد بکشد...
... و از خواب پرید. نفس نفس می زد. در اتاق کوچک زیر شیروانی، روی تختش دراز کشیده بود و نخستین پرتو آفتاب زرین صبحگاهی، از پنجره ی باز به اتاقش تراوید.
مت مانند روزهای گذشته که این خواب را دیده بود، روزش را آغاز کرد. به ساعت کنار تختش نگاه کرد: ساعت شش و نیم بود. نگاهی به اطرافش انداخت تا مطمئن شود در اتاق خوابش است. در طبقه ی بالای آپارتمانی در یورک؛ خانه ای که پنج هفته ی اخیر را آن جا سر کرده بود. نگاهی به وسایلش انداخت. کتاب های درسی اش روی میز تحریر ریخته بود. لباس مدرسه اش از پشت صندلی آویزان بود. چشمش به پوسترهای روی دیوار افتاد: پوستر چند تن از بازیکنان تیم فوتبال آرسنال و پوستری از فیلم نبرد دنیاها. پلی استیشنش(۱۹) گوشه ی اتاق افتاده بود. اطرافش به هم ریخته بود، اما اتاق خودش بود؛ درست همان طوری بود که باید باشد. همه چیز سر جایش بود. او برگشته بود.
نیم ساعت در تختش دراز کشید و میان خواب و بیداری، به سر و صدای رفت و آمدهای صبحگاهی وش سپرد: صدای شیرفروشی که از مقابل خانه می گذشت و کامیون های باری و مسافران سحرخیز. ساعت هفت، صدای زنگ ساعت ریچارد را از اتاق طبقه ی پایین شنید. ریچارد کول(۲۰)، روزنامه نگار و صاحب آپارتمان بود. مت صدایش را شنید که از تختش بیرون آمد و به حمام رفت. تا وقتی دوش حمام باز بود، صدای آب را می شنید. می دانست وقتش رسیده است که کم کم آماده شود و به مدرسه برود. روتختی اش را کنار زد و از تختش بیرون آمد.
لحظه ای تصویر خود را در آینه ی تمام قد گوشه ی اتاق دید. پسر چهارده ساله ای که پیراهن خاکستری و شلوارک پوشیده بود. موهایش سیاه و طبق معمول، کوتاه بود، البته اخیراً کمی موهایش بلندتر شده و حالا بدون فرق و نامرتب بود. چشم هایش آبی بود. اندام مناسبی داشت با شانه هایی فراخ و عضلاتی خوش ترکیب. رشدش زیاد بود. ریچارد مراقب بود که لباس های مدرسه اش را یک شماره بزرگ تر از هم سالانش بخرد. مت شلوارش را پوشید، می دانست پیش از آن که بلندی شلوارش را احساس کند، برایش کوتاه خواهد شد.
نیم ساعت بعد، که لباس مدرسه اش را پوشیده بود و کیف پر از کتابش را در دست داشت، وارد آشپزخانه شد. ریچارد در آشپزخانه بود و ظرف های شب قبل را جمع می کرد. مثل کسی بود که نخوابیده است؛ لباس هایش چروک بود و دوش گرفته بود؛ اما صورتش را اصلاح نکرده بود. موهای بورش هنوز خیس و چشمانش نیمه باز بود.
پرسید: «صبحانه چی می خوری؟»
«چی داریم؟»
ریچارد خمیازه کشید: «نون و تخم مرغ نداریم.» در کابینت را باز کرد. «یه کم ذرت بوداده داریم. ولی خیلی وقته مونده.»
«شیر نداریم؟»
ریچارد یک پاکت شیر از یخچال بیرون آورد، آن را بو کرد و در دستشویی خالی اش کرد و گفت: «فاسد شده.» دست هایش را به نشانه ی عذرخواهی بالا گرفت. «می دونم، می دونم، گفته بودم می خرم، اما یادم رفت.»
«اشکالی نداره.»
ریچارد عصبانی شد و در یخچال را محکم کوبید. «معلومه که اشکال داره. من واقعاً می خوام مواظبت باشم.» از دست خودش عصبانی بود.
مت پشت میز نشست و گفت: «تقصیر تو نیست. تقصیر منه.»
ریچارد گفت: «مت...»
«نه، بهتره قبول کنیم که این بحث فایده نداره، مگه نه؟»
«این طور نیست.»
«چرا، همین طوره. تو واقعاً دلت نمی خواد من این جا باشم. حتی دلت نمی خواد تو یورک زندگی کنی. برای من مهم نیست، ریچارد! اگه منم جای تو بودم، دلم نمی خواست با کسی مثل خودم زندگی کنم.»
ریچارد به ساعتش نگریست و گفت: «الان وقت این حرفا نیست. مدرسه ت دیر می شه.»
مت گفت: «من دوست ندارم برم مدرسه.» نفس عمیقی کشید و گفت: «می خوام به برنامه ی LEAF برگردم.»
ریچارد به او خیره نگاه کرد: «دیوونه شدی؟»
LEAF مخفف برنامه ی «آزادی و آموزش از طریق فرزندخواندگی» است؛ برنامه ای دولتی برای بزهکاران. مت وقتی در این برنامه بود، با ریچارد آشنا شد.
مت گفت: «فکر کنم حق با تو باشه.»
«دفعه ی قبل که تو این برنامه بودی، پیش چند تا عجوزه ی جادوگر فرستادنت، فکر می کنی این دفعه چی کار می کنن؟ شاید سر و کارت به خون آشام ها بیفته. یا شاید گیر یه خونواده ی آدم خوار بیفتی.»
«شاید یه خونواده ی معمولی منو به فرزندخوندگی قبول کنن.»
«من مواظبتم.»
«تو حتی نمی تونی از خودت مراقبت کنی.» مت نمی خواست این حرف را بزند، از دهانش پرید. «تو داری تو لیدز(۲۱) کار می کنی، همیشه تو سفری. برای همین هیچ وقت غذا نداریم. تو دیگه خسته شدی. فقط به خاطر من این جا موندی. این منصفانه نیست.»
حق با مت بود. ریچارد کارش را در روزنامه ی گریتر میلینگ(۲۲) از دست داده و بعد از چند هفته، توانسته بود خارج از لیدز، در روزنامه ی دیگری به نام گیپتون اکو(۲۳) کار پیدا کند. آن جا هم در زمینه ی خرید و فروش محلی کار می کرد و تفاوت چندانی با کار قبلی اش نداشت. یک روز پیش از استخدامش، یک رستوران دریایی، مخزن سوخت زباله و یک بیمارستان خصوصی سالمندان تعطیل شد. مت می دانست او کتابی درباره ی ماجراجویی هایش نوشته است ـ داستان کتابش در مورد ویرانی یک پایگاه انرژی اتمی به اسم امگایک(۲۴) و ناپدید شدن دهکده ی یورکشایر بود ـ اما او نتوانست این داستان را به روزنامه ها بفروشد. ناشرها نیز تفاوتی با روزنامه ها نداشتند.
ریچارد گفت: «دیگه نمی خوام در این مورد حرف بزنیم. داره دیر می شه. می خوام امشب با هم باشیم. قول می دم این دفعه دیر نکنم. می تونیم شام بریم بیرون یا شاید سر راه چیزی بخرم و بیارم خونه.»
مت کتاب هایش را جمع کرد و گفت: «باشه، هر طور تو بخوای.»
او هنوز تردید داشت که برای ریچارد، چیزی جز دردسر باشد.
***
فارست هیل، مدرسه ای خصوصی بین یورک و هاروگیت(۲۵) بود. هرچند مت هرگز در این مورد حرف نزده بود، اما او به این دلیل شمال انگلستان را ترک کرد؛ از فارست هیل بیزار بود یا آن که تا تعطیلات تابستانی چیزی نمانده بود، اما دیگر نمی توانست صبر کند.
فارست هیل از بیرون بسیار جذاب و زیبا به نظر می رسید. ساختمانی چهارگوش با حیاطی قدیمی داشت که طاق های گنبدی و پله در همه جایش دیده می شد. کنارش، کلیسایی با شیشه های رنگی و ناودان بود. از ظاهر بعضی از قسمت های مدرسه پیدا بود که دست کم سیصد سال قدمت دارد. اما اخیراً بودجه ی دولت بیش تر شده و برای احداث ساختمان جدیدی، سرمایه گذاری کرده بود؛ ساختمانی دو طبقه با سالن تئاتر، بخش علمی و کتابخانه ای بسیار بزرگ. ساختمان دو یا سه سال قبل ساخته شده بود.
مدرسه، زمین تنیس، استخر و زمین های بازی خصوصی داشت و کنار آبگیری در حومه واقع بود و از همه طرف، راه های بسیاری به آن جا ختم می شد. نخستین باری که مت آن جا را دید، فکر کرد مجتمع دانشگاهی است؛ اما وقتی پسرهای سیزده تا هجده ساله را دید که با جلیقه های آبی و شلوارهای خاکستری سر کلاس می روند، متوجه شد که آن جا، دبیرستان است.
بی شک آن جا تفاوت بارزی با مدرسه ی جامع سنت ادموند(۲۶) در ایپسویچ داشت. حتی با هم قابل مقایسه نبودند. در فارست هیل همه چیز بی نهایت تمیز بود. نه بوی سیب زمینی می آمد، نه نوشته ای روی دیوارها بود، نه نقاشی های رنگ و رورفته و نه درهایی با تورهای کهنه. در کتابخانه بیش از هزاران کتاب بود و تمام رایانه ها مجهز و پیشرفته بودند. حتی لباس های فرم آن جا بسیار متفاوت بود. اولین باری که لباس فارست هیل را پوشید، احساس کرد چیزی از دنیایش را از او گرفته اند. قسمت شانه ی ژاکتش تنگ بود و کراوات راه راه سبز و خاکستری اش مضحک به نظر می رسید. نمی خواست وارد دنیای تجارت شود و نمی دانست چرا باید مثل تاجرها، لباس بپوشد. وقتی خود را در آینه دید، گویی به جای خودش، غریبه ای را تماشا می کرد.
فرستادن او به این مدرسه، پیشنهاد ریچارد نبود. نکسوس(۲۷) ـ شرکت اسرارآمیزی که سرپرستی او را به عهده داشت ـ این مدرسه را پیشنهاد داده بود. مت در دو سال اخیر، خیلی کم درس خوانده بود و در بسیاری از درس ها ضعیف بود. اگر می خواستند اواسط ترم تابستان او را به هر مدرسه ی جدیدی بفرستند، حتماً با مشکل روبه رو می شد. اما مدرسه ی خصوصی بی آن که زیاد پرس و جو کند، از او به خوبی مراقبت می کرد؛ علاوه بر این، نکسوس مخارج تحصیلش را می پرداخت.
پیشنهاد خوبی بود. اما از همان ابتدا، اوضاع به هم ریخت.
اکثر معلمان فارست هیل خوب بودند، اما بعضی از آنان نیز تظاهر به خوبی می کردند. چند روز از رفتنش به مدرسه نگذشته بود که معلم زبان انگلیسی، آقای کینگ(۲۸) و معلم زبان فرانسه، آقای اوشاگنسی(۲۹) که ناظم مدرسه نیز بود، با او دشمن شدند. هر دو، سی ساله به نظر می رسیدند، اما به گونه ای رفتار می کردند، گویی مسن تر هستند. روز اول، آقای کینگ در حیاط، مت را به دلیل جویدن آدامس، به شدت سرزنش کرد. روز دوم، آقای اوشاگنسی به خاطر پیراهن گشادش ده دقیقه او را نصیحت کرد. و از آن پس، هر دوی آنان منتظر کوچک ترین بهانه بودند تا از او انتقاد کنند.
با این حال، معلم ها قابل مقایسه با دانش آموزان آن مدرسه نبودند. مت بازمانده بود. در سنت ادموند چند دانش آموز شرور بودند که یکی دو نفرشان کوچک ترین فرصتی را برای آزار دادن بچه های ریزنقش، درس خوان یا متفاوت، از دست نمی دادند. می دانست که مدتی طول می کشد تا در مدرسه ی جدید، دوستانی پیدا کند؛ به خصوص در مدرسه ای که همه چیز آن قدر متفاوت بود. با این حال، از این که چند نفر حاضر بودند با او دوست شوند، تعجب کرد.
البته، همه ی آنان یکدیگر را می شناختند. دانش آموزان چهارده ساله ی فارست هیل در پایان سال تحصیلی دوم بودند و دوستان خود را پیدا کرده بودند. زندگی هم چنان ادامه داشت و مت، به عنوان تازه وارد، می دانست که خود را به آن مدرسه تحمیل کرده است. او از دنیای متفاوتی آمده بود؛ از مدرسه ای جامع که حتی نزدیک یورک هم نبود. عده ی کمی از دانش آموزان آن جا مغرور بودند، اما اکثرشان به او شک داشتند؛ به خصوص یکی از پسرها اصرار داشت که برای او دردسر درست کند.
اسمش گوین تایلور(۳۰) بود. تقریباً در تمام کلاس های مت، حضور داشت و دایم مراقب او بود.
گوین درشت اندام نبود. لاغر و بور بود، با دماغ سربالا و موهای روغن زده که تا پایین یقه ی لباسش می رسید. همیشه مراقب بود کراواتش صاف باشد و بی کار و بی هدف، دست در جیبش می برد و در اطراف مدرسه قدم می زد. حالتش به گونه ای بود که گویی به همه، چه دانش آموزان و چه کادر مدرسه، هشدار می داد که مراقب رفتارشان باشند. آن قدر مغرور و گستاخ بود که مت حتی از صد یاردی هم می توانست آن را حس بود. می گفتند از پولدارترین بچه های مدرسه است. پدرش شرکت اینترنتی داشت و به تمام انگلستان، ماشین دست دوم می فروخت. گوین چند دوست شرور داشت که همیشه مانند محافظ ‍ های خبیث فیلم کوئنتین تارانتینو(۳۱) دنبالش بودند.
او متقاعد شده بود که مت، آدم بدی است، نه به این دلیل که او را رنجانده بود، بلکه به خاطر حالت تدافعی اش. مت آخر سال تحصیلی، از جایی نامعلوم آمده بود. مدرسه ی ابتدایی نرفته بود و برای کسی توضیح نمی داد که چرا مدرسه ی قبلی اش را ترک کرده یا چه بلایی سر پدر و مادرش آمده و در دو ماه گذشته چه می کرده است. چند هفته ی اول، گوین دایم او را دست می انداخت و اذیتش می کرد تا حالت دفاعی او را از بین ببرد. اما این واقعیت که مت از او نمی ترسید و اطلاعات مورد نظرش را به او نمی داد، بیشتر گوین را عصبانی می کرد.
اتفاقی که مدتی بعد رخ داد، اوضاع مت را بدتر کرد. معلوم نیست چه طور، اما روزی گوین صدای منشی مدرسه را که در دفترش با تلفن حرف می زد، شنید و فهمید که مت با پلیس درگیر شده و مدتی در دارالتادیب بوده و بی پول است؛ بعد موسسه ی خیریه ای در لندن سرپرستی مت را به عهده گرفته و او را به این جا فرستاده است. ظرف چند دقیقه، این خبر در تمام مدرسه پخش شد و از آن پس، مت محکوم به نابودی شد. او تازه وارد بود، با کمک موسسه ی خیریه درس می خواند و بازنده بود. نه جزئی از مدرسه بود و نه هرگز جزئی از مدرسه می شد.
شاید عده ی کمی از دانش آموزان به حال او دل می سوزاندند، اما از ترس گوین تیلور، جرات نمی کردند طرف مت بیایند. مت به معنای واقعی کلمه، تنها بود. اما در این مورد با ریچارد حرف نزده بود. او در کل، از چیزی شکایت نمی کرد. وقتی پدر و مادرش مردند یا او را نزد گویندا دیویس فرستادند تا با او زندگی کند، یا حتی زمانی که مانند برده، در هایو هال(۳۲) کار می کرد، به چیزی اعتراض نمی کرد؛ فقط دیواری دور خود کشیده بود. هر روز نیز اوضاعش بدتر می شد. مطمئن بود دیر یا زود، از کوره درمی رود.
معمولاً اتوبوس ساعت هشت و نیم او را پیاده می کرد. آن روز صبح، طبق معمول، ششصد و پنجاه دانش آموزان خواب آلود در کلیسای کوچک مدرسه جمع شدند و زیرلب سرود روحانی خواندند. مت سرش را پایین انداخته بود. به گفت و گوی صبحش با ریچارد فکر می کرد. واقعاً می خواست از آن جا برود. به قدر کافی رنج کشیده بود.
دو درس اول خیلی سخت نبود. معلم تاریخ و ریاضی جوان بودند و با او همدردی می کردند و نمی گذاشتند بچه های دیگر، آزارش دهند. زنگ تفریح صبح در کتابخانه ماند و سعی کرد تمریناتش را انجام دهد. بعد چهل و پنج دقیقه با معلم تقویتی، دیکته و گرامر کار کرد. اما آخرین درس قبل از زنگ ناهار، زبان انگلیسی بود و ظاهراً آقای کینگ آن روز حالش نبود.
«فریمن، لطفاً بلند شو!»
مت با احتیاط بلند شد. از گوشه ی چشمش، گوین را دید که با آرنج به بغل دستی اش زد و نیشش باز شد. سعی کرد خود را کنترل کند تا چهره اش خونسرد به نظر برسد.
آقای کینگ به طرفش آمد. او داشت کچل می شد. دسته ای از موهایش را از سمتی به سمت دیگر سرش شانه زده بود. با این حال، قوس جمجمه اش هنوز دیده می شد. نسخه ی پاره ای از کتاب اولیور تویست(۳۳) در دستش بود. این کتاب را در کلاس می خواندند؛ هم چنین تعدادی کتاب تمرین در دست داشت.
پرسید: «اون بخش از کتابو که تعیین کرده بودم، خوندی؟»
مت پاسخ داد: «تمام سعی مو کردم.» شخصیت های داستان را دوست داشت، اما ادبیاتش قدیمی و درکش دشوار بود. چرا چارلز دیکنز(۳۴) آن قدر توضیح داده بود؟
آقای کینگ نیشخند زد و گفت: «سعی کردی؟ فکر کنم منظورت اینه که نخوندی.»
مت بلافاصله گفتم: «خوندم...»
«وسط حرفم نپر، فریمن! مقاله ت، بدترین مقاله ی کلاس بود. از بیست، دو گرفتی. حتی اسم فاگین(۳۵) رو هم اشتباه نوشتی! فیگین! به جای الف، ی نوشتی، فریمن. اگه خونده بودی، درست می نوشتی.»
گوین با صدای بلند خندید و مت، علی رغم میلش، احساس کرد گونه هایش قرمز شده است.
«یه بار دیگه این بخش رو بخون و دوباره امتحان بده و دیگه به من دروغ نگو. حالا بشین.» کتاب تمرین مت را طوری روی میز پرت کرد که گویی آن را از جوی پیدا کرده است.
کلاس تا زنگ ناهار ادامه داشت. بعدازظهر، مسابقه برگزار می شد. مت چابک و آماده بود و یقیناً باید از مسابقه لذت می برد، اما او هرگز عضو تیمی نبود. ورزش این ترم، کریکت(۳۶) بود و وقتی او را به آخرین خط دفاعی و دور از سایر بازیکنان فرستادند، تعجب نکرد.
ناهار را در یکی از ساختمان های نوساز مدرسه می خوردند. در ناهارخوری، بوفه ی سلف سرویس بود که غذای گرم و سرد می داد. پنجاه میز بلند زیر لوستر بزرگی چیده شده بود. دانش آموزان می توانستند هر جایی دوست دارند، بنشینند؛ ولی معمولاً بچه های هر سال، کنار هم می نشستند. وقتی همه با هم غذا می خوردند، صدای به هم خوردن قاشق و چنگال و سر و صدای دانش آموزان در فضا می پیچید و پنجره ی بزرگ شیشه ای، صدا را در سالن انعکاس می داد.
مت گرسنه بود. صبح دیر بیدار شده بود و برای آن که دیر به مدرسه نرسد، فرصت نکرده بود از رستوران مک دونالد(۳۷) صبحانه بخرد. شب قبل هم در خانه ی ریچارد چیزی برای خوردن پیدا نکرده بود. ناهار فارست هیل، تنها چیزی بود که در آن جا دوست داشت. ناهاری مقوی و سالم، شامل گوشت، سالاد، بستنی و آب میوه برای خود انتخاب کرد. سینی اش را برداشت و دنبال جایی برای نشستن گشت. با آن که پنج هفته از ورودش به آن مدرسه می گذشت، هنوز امیدوار نبود کسی او را به میزش دعوت کند.
یک صندلی خالی پیدا کرد و به سمت آن رفت. سینی جلوی دیدش را گرفته بود و پایی را که سر راهش دراز شده بود، ندید. بعد سکندری خورد و به جلو پرت شد. سینی، دو تا بشقاب، لیوان، چاقو، قاشق و چنگال از دستش رها شد و با صدای گوشخراشی روی زمین افتاد. نتوانست خودش را کنترل کند و روی ناهارش، نقش زمین شد. سالن ساکت شد. حتی پیش از آن که سرش را بلند کند، می دانست همه به او نگاه می کنند.
با آن که گوین تیلور به او پشت پا نزده بود و کار یکی از دوستانش بود، اما مت شک نداشت که پیشنهاد او بوده است. گوین را دید که چند میز آن طرف تر لیوان در دست ایستاده و لبخند احمقانه ای بر لب داشت. مت روی زانو بلند شد. بستنی از پیراهنش می چکید. تکه های سالاد اطرافش پخش شده بود و روی آب میوه زانو زده بود.
بعد گوین شروع به خندیدن کرد.
سایر بچه ها نیز با او همراهی کردند. مت احساس کرد، نه تنها سالن، بلکه تمام مدرسه به او می خندند. آقای اوشاگنسی را دید که به طرفش می آمد. خدایا، چرا امروز آقای ناظم باید مسئول سالن غذاخوری باشد؟
«چرا تو این قدر دست وپاچلفتی هستی؟» گویی این کلمات از دوردست می آمد و در گوش مت طنین می افکند: «حالت خوبه؟»
مت سرش را بلند کرد. گوین به او اشاره کرد. خشم را در درونش احساس کرد. اما فقط خشم نبود؛ حتی اگر تلاش می کرد، نمی توانست جلوی خودش را بگیرد؛ گویی از کانالی عبور کرده بود. شعله هایی در درونش زبانه می کشید. حتی می توانست بوی سوختگی را احساس کرد.
ناگهان لوستر منفجر شد.
لوستر زشتی بود؛ شامل شاخه های درهم پیچیده ی فلزی و لامپ های روشنی که مهندس معمار احتمالاً تصور کرده بود برای این سالن مناسب است. لوستر درست بالای سر گوین تایلور قرار داشت. همان لحظه که مت شروع به کار کرد، تمام لامپ ها یکی یکی شکستند؛ هرکدام با صدای انفجار بلندی خرد می شدند. شیشه ها خرد شد و روی میزها ریخت. گوین سرش را بلند کرد و خرده شیشه ای صورتش را برید و فریاد کشید. شیشه های بیش تری روی سرش ریخت. از سقف دود بلند می شد. دیگر کسی نمی خندید. سکوت محض در سالن حکم فرما بود.
بعد لیوانی که در دست گوین بود، منفجر شد. او فریاد کشید. کف دستش بریده بود. ابتدا به مت و بعد به دستش نگریست. دهان باز کرد حرفی بزند، اما گویی تاابد زمان لازم داشت تا لغت مناسبی بیابد.
فریاد زد: «کار اون بود. اون این کارو کرد.»
در حالی که تمام بدنش می لرزید، به مت اشاره کرد.
ناظم خشکش زده بود. گیج به نظر می رسید. نمی دانست چه باید بکند. در زندگی اش، تا به حال چنین اتفاقی نیفتاده بود.
گوین مصرانه گفت: «کار اون بود.»
آقای اوشاگنسی گفت: «حرف احمقانه نزن، من داشتم می دیدم. فریمن حتی نزدیک تو هم نبود.»
رنگ گوین تایلور پریده بود. شاید به خاطر درد یا دیدن خونی بود که از کف دستش می آمد. اما مت می دانست علتش، چیز دیگری است. گوین وحشت کرده بود.
آقای اوشاگنسی کوشید اوضاع را کنترل کند. با عصبانیت گفت: «یکی پرستار رو صدا کنه. بهتره سالنو مرتب کنیم. همه جا پر از شیشه ست.»
همه به جنب و جوش افتادند و کسی نمی دانست چه اتفاقی رخ داده است. فقط می خواستند پیش از آن که سقف روی سرشان ویران شود، هر چه زودتر از سالن غذاخوری بیرون بروند. همه مت را فراموش کرده بودند و اگر کسی هم دنبالش می گشت، نمی توانست او را در سالن بیابد.

فصل اول. گردونه ی بزرگ

در خانه ی خیابان ایستفیلد تراس(۷) مشکلی وجود داشت. مشکلی ناخوشایند.
تمام خانه های این خیابان، تقریباً یک شکل بودند، با آجرهای قرمز به سبک ویکتوریایی، دو اتاق خواب در طبقه ی اول و پنجره ای شاه نشین که در سمت راست یا چپِ در ورودی قرار داشت. بعضی از خانه ها، آنتن ماهواره داشتند. قاب پنجره ی بعضی از آن ها، آکنده از گل های رنگین و درخشان بود. اما وقتی از بالای تپه به آن خیابان نگاه می کردی، بلافاصله خانه ای نظرت را جلب می کرد. پلاک بیست و هفت دیگر متعلق به آن خانه نبود. گویی وصله ی ناهمخوانی بود و باید برش می داشتند.
حیاط جلوی خانه، پر از اجناس بنجل بود. طبق معمول، مخزن موتور کنار در، پر و اطرافش آکنده از کیسه زباله های سیاهی بود که صاحبخانه نتوانسته بود آن ها را جایی بچپاند. این منظره در خیابان ایستفلید تراس غیرعادی نبود؛ در عین حال، عجیب بود که پرده ی پنجره های نمای خانه، همیشه پایین بود و همه می گفتند چراغ های خانه هرگز روشن نمی شود. خانه بو می داد؛ بوی تعفن و فساد چند هفته ای از آن به مشام می رسید و اوایل، گویی بو از لوله ی فاضلاب خانه می آمد، اما ناگهان بو آنقدر شدید شد که مردم برای فرار از آن، به طرف دیگر خیابان می رفتند. علتش هر چه بود، بر کل محوطه ی خانه تاثیر گذاشته بود. چمن اطراف خانه داشت از بین می رفت. گل ها پژمرده شده یا علف های هرز نابودشان کرده بودند. رنگ اکثر آجرها پریده بود.
همسایه ها چند بار اعتراض کرده بودند. دربِ خانه را زده بودند، اما کسی بیرون نیامده بود. تلفن کرده بودند، اما کسی جواب نداده بود. سرانجام به شورای شهر، در مرکز مدنی ایپسویچ(۸) تلفن کردند؛ ولی چند هفته طول می کشید تا آنان اقدام کنند.
همسایه ها مطمئن بودند که خانه خالی نیست. گاهی صاحبخانه، گویندا دیویس(۹)، را می دیدند که پشت پرده ی توری پنجره قدم می زد. یک بار ـ تقریباً یک هفته ی پیش ـ او را دیدند که با عجله از فروشگاه به خانه برمی گشت. چیز دیگری که نشان می داد کسانی در خانه ی شماره ی بیست و هفت ساکن بودند، تلویزیون بود که هر روز عصر روشن می شد.
در آن خیابان، همه گویندا دیویس را می شناختند. بیش ترِ دوران بزرگسالی اش را آنجا زندگی کرده بود. اوایل، تنها زندگی می کرد و بعد از مدتی، با نامزدش، برایان کنران(۱۰) که گاهی شیر می فروخت، هم خانه شد. اما همسایه ها، شش سال پیش، وقتی پسربچه ی هشت ساله ای را به فرزندی قبول کرد و به خانه اش آورد تا با هم زندگی کنند، شایعاتی در موردش ساختند. همه معتقد بودند که او و برایان، والدین مناسبی نیستند. برایان دایم الخمر بود. آنان دایم با هم دعوا می کردند و آن طور که به نظر می رسید، حتی پسرک را که والدینش در تصادف اتومبیل مرده بودند، به خوبی نمی شناختند.
بنابراین، وقتی آن اتفاق ناخوشایند افتاد، کسی تعجب نکرد. تقصیر پسر نبود. همه معتقد بودند متیو فریمن پسر خوبی است، اما از لحظه ای که پا به آن خانه گذاشت، همواره به دردسر می افتاد. از مدرسه فرار می کرد. با دوستان بد ارتباط داشت. بعد از مدتی، به انجام بعضی خلاف های کوچک در محل شناخته شد و پای پلیس وسط آمد. سرانجام هم کارش به دزدی از انباری کشید که درست مقابل پاسگاه ایستویچ(۱۱) بود. نگهبان به شدت زخمی شد و متیو را که از دستانش خون می آمد، دستگیر کردند. بعد از این ماجرا، او را به جای دیگری فرستادند تا تحت سرپرستی فرد دیگری قرار بگیرد؛ جایی در یورکشایر(۱۲). او مادر جدیدی پیدا کرد. به نظر همه، این، بهترین راه فرار برای یک آشغال بی ارزش بود.
تمام این اتفاقات سه ماه قبل افتاد. از آن پس، گویندا غیبش زد. چند هفته ای می شد که کسی برایان را هم ندیده بود. خانه هم به تدریج در حال ویرانی بود. همه معتقد بودند زودتر باید کاری کرد.
ساعت هفت و نیم بعدازظهر یکی از روزهای هفته ی اول ژوئن بود. روزها طولانی و تمام نشدنی به نظر می رسید و مردم خیابان ایستفیلد تراس خسته و بیزار از گرما بودند. بو به بدی همیشه بود.
گویندا در آشپزخانه برای خود شام درست می کرد. او هرگز زن جذابی نبود؛ ریزنقش و شلخته بود، با چشم هایی تیره و لب هایی باریک که هرگز نمی خندیدند. در چند هفته ی اخیر که متیو رفته بود، اوضاع او بدتر شده بود. موهایش آشفته و پریشان بود؛ پیراهنی گلدار و ژاکت کشف باف پشمی پوشیده بود که یک وری از شانه اش آویزان بود، درست مانند خودش. تیک عصبی داشت و مانند کسی که سردش باشد یا از چیزی وحشت کرده باشد، دایم بازوهایش را می مالید.
با صدای نازک و بلندش از برایان پرسید: «چیزی نمی خوای؟»
برایان در اتاق نشیمن نشسته بود. می دانست چیزی نمی خورد. گویندا ترجیح می داد او در انبار شیر کار کند، اما پس از دعوا با یکی از مدیران آن جا، اخراجش کرده بودند. این اتفاق بعد از رفتن متیو افتاد. حالا برایان هم اشتهایش را از دست داده بود.
گویندا به ساعتش نگاه کرد. تقریباً زمان پخش برنامه ی تلویزیونی مورد علاقه اش، گردونه ی بزرگ(۱۳) بود. خدا را شکر که ماهواره داشت و می توانست هرشب برنامه ی گردونه ی بزرگ را ببیند. پنج شنبه شب ها پخش می شد. هر پنچ شنبه، قسمت جدیدی از آن را پخش می کردند و برنامه تکراری نبود.
گویندا به برنامه ی گردونه ی بزرگ عادت کرده بود. عاشق نور استودیو بود و جایزه های اسرارآمیزش و شرکت کنندگانی که اگر به قدر کافی به سوالات شان پاسخ می دادند و شجاع بودند و گردونه را می چرخاندند، می توانستند یک میلیون پوند برنده شوند. بیش از همه، به مجری برنامه، رکس مک کنا(۱۴)، با پوست برنزه ، لبخند جذاب و درخشان و جک هایش علاقه مند بود. رکس پنجاه ساله، اما موهایش سیاه بود. چشمانش برق می زد و نرم و سبک گام برمی داشت که او را جوان تر نشان می داد. تا آن جا که گویندا به خاطر داشت، همیشه او مجری برنامه بود. با آن که او مجری دو برنامه ی تلویزیونی دیگر نیز بود، اما گویندا اجرای او را در برنامه ی گردونه ی بزرگ بیش از برنامه های دیگر می پسندید.
از آشپزخانه صدا زد: «شروع نشد؟»
برایان جواب نداد. اخیراً کم حرف شده بود.
از کابینت یک قوطی لوبیا بیرون آورد. غذای مفصلی نبود، اما مدتی می شد که پولی درنیاورده بود و کم کم با مشکل مالی مواجه می شدند. با نگاهش اطراف آشپزخانه را جست و جو کرد تا بشقاب تمیزی پیدا کند. اما چیزی نیافت. همه جا پر از ظروف سفالی کثیف بود. انبوهی از کاسه و بشقاب های کثیف از سینک دستشویی بیرون آمده بود. گویندا تصمیم گرفت لوبیا را در قوطی اش بخورد. دستش را در آب کثیف فرو برد و چنگالی را پیدا کرد؛ چربی اش را با لباسش پاک کرد و به اتاق نشیمن رفت.
چراغ های اتاق نشیمن خاموش بود؛ اما نور تلویزیون کافی بود تا بتواند جلوی پایش را ببیند. حتی به هم ریختگی اتاق را نیز می توانست ببیند؛ روزنامه های کهنه تمام فرش را پوشانده بودند، زیرسیگاری های پر، بشقاب های کثیف، حوراب های کهنه و زیرپوش های چرک همه جا دیده می شدند. برایان روی مبل زشتی نشسته بود که از همان روزی که آن را از فروشگاه آوردند، دست دوم به نظر می رسید. لکه های زشتی بر روکش نایلونی اش دیده می شد و گویندا بی توجه به آن ها، کنار برایان نشست.
بوی بدی که در خانه پیچیده بود، این جا بیش تر به مشام می رسید. گویندا به بو هم توجه نمی کرد.
به نظر او، بعد از رفتن متیو، همه چیز به هم ریخته بود. دلیلش را نمی دانست. به هر حال، علتش علاقه ی او به پسرک نبود؛ برعکس، می دانست که او بچه ی عجیبی است. مگر نه این که شب قبل از مرگ والدینش، خواب تصادف آنان را دیده بود. گویندا فقط به خاطر اصرار برایان او را به فرزندی قبول کرده بود. برایان به دنبال پولی بود که والدین مت برای او به ارث گذاشته بودند. اما مشکل این بود که همه ی آن پول، خیلی زود از دست رفت. مت هم همین طور. پلیس به عنوان مجرم او را دستگیر کرد و تنها سرزنش برای گویندا ماند.
تقصیر او نبود. او از پسرک به خوبی مراقبت کرده بود. هرگز نگاه پلیس را فراموش نمی کرد؛ نگاهی که گویی او را مجرم می پنداشت. ای کاش مت وارد زندگی اش نشده بود. اوضاع زندگی شان به خاطر مت به هم ریخته بود.
«خب حالا، در شبکه ی آی تی وی(۱۵)، وقتش رسیده که یه بار دیگه شانستونو امتحان کنین و گردونه رو بچرخونید... گردونه ی بزرگ!»
وقتی تیتراژ اول برنامه آغاز شد، گویندا روی مبل لم داد. بر صفحه ی تلویزیون، اسکناس پنجاه پوندی دور خودش می چرخید. تماشاگران کف می زدند. رکس مک کنا که هر بازویش را دختر زیبایی گرفته بود، از پله های درخشان پایین آمد. جلیقه ی پولک دار براقی پوشیده بود و دست تکان می داد و لبخند می زد. مثل همیشه، از اجرای برنامه خوشحال بود.
«شب همگی به خیر. کی می دونه امشب برنده کیه؟» مکث کرد و رو به دوربین، چشمک زد: «فقط گردونه می دونه!»
تماشاگران آن قدر سر و صدا می کردند که گویی برای نخستین بار است این حرف را می شنوند. اما رکس همیشه برنامه را با این جملات آغاز می کرد. جمله ی «فقط گردونه می دونه!»، تکیه کلام او بود. هرچند گویندا تردید داشت که این طور باشد. گردونه ی بزرگ که پلاستیکی و چوبی بود، چه طور ممکن بود چیزی بداند؟
رکس مکث کرد و سر و صدای تماشاگران قطع شد. گویندا که از خود بی خود شده بود، به صفحه ی تلویزیون زل زده و لوبیایش را فراموش کرده بود. نتوانسته بود قبض برق را بپردازد و از دو هفته ی پیش، برق خانه قطع شده بود، اما نمی دانست تلویزیون چه طور هنوز کار می کند. این هم موهبتی بود. مگر می توانست بدون تماشای برنامه ی گردونه ی بزرگ، شبش را بگذراند؟
رکس در آغاز گفت: «به یه برنامه ی دیگه خوش اومدید؛ برنامه ای که یه دور چرخوندن گردونه می تونه شما رو صاحب یک میلیون پوند کنه یا بدون جایزه شما رو به خونه بفرسته. این هفته سرم خیلی شلوغ بود. دیروز همسرم شش صبح بیدارم کرد تا ساعتو کوک کنم. هفت صبح زنگ ساعت در رفت و هنوزم برنگشته!»
تماشاگران خندیدند. گویندا هم خندید.
«برای امشب، برنامه ی جالبی در نظر گرفتیم. تا یه دقیقه دیگه سه شرکت کننده ی خوش شانسو می بینین که برای بردن جایزه بزرگ با هم رقابت می کنن. یادتون باشه، اگه می خواید یک میلیون پوند برنده شید، باید چی کار کنید؟»
تماشاگران فریاد زدند: «باید گردونه رو بچرخونید و برنده شید.»
برایان ساکت بود. سکوتش به تدریج برای گویندا آزاردهنده می شد.
رکس در ادامه گفت: «اما قبل از شروع برنامه، می خوام با یه بانوی استثنایی که خیلی بهش علاقه دارم، چند کلمه حرف بزنم.» به دوربین نزدیک شد و صورتش صفحه ی تلویزیون را پر کرد. گویی داشت مستقیماً به گویندا نگاه می کرد.
گفت: «سلام گویندا!»
گویندا زیر لب گفت: «سلام، رکس!» باورش نمی شد رکس با او صحبت می کند. همیشه همین طور بود.
«امشب حالت چه طوره، عزیزم؟»
«خوبم.» لبش را گاز گرفت و دستانش را روی دامنش به هم گره کرد.
«گوش کن، عزیزم! نمی دونم در مورد حرفامون درباره ی مت فریمن ولگرد فکر کردی یا نه. بالاخره تصمیم گرفتی با اون چی کار کنی؟»
رکس از دو ماه پیش با گویندا شروع به حرف زدن کرده و این موضوع، گویندا را گیج کرده بود. چه طور ممکن بود او برنامه ای را که ده میلیون نفر بیننده داشت، قطع کند تا فقط با او حرف بزند. معلوم نبود چه طور، اما در برنامه های تکراری هم این کار را می کرد. بعضی از این برنامه ها، سال ها قبل ضبط شده بود. اوایل نگران می شد. وقتی در این مورد با برایان حرف زد، برایان به او خندیده و گفته بود که دارد دیوانه می شود. رکس خیلی زود به او گفت که با برایان چه طور رفتار کند و او دیگر نگران رفتار برایان نبود. عجیب بود، اما داشت اتفاق می افتاد. در واقع، گویندا داشت چاپلوسی رکس را می کرد. او رکس را دوست داشت و به نظرش رکس نیز به همان اندازه به او علاقه مند بود.
«مت فریمن تو رو احمق فرض کرده. وارد خونه ت شد و رابطه تو با برایان خراب کرد و وقتی هم به دردسر افتاد، همه گفتن که تقصیر تو بوده. به خودت نگاه کن! نه پولی داری و نه شغلی، تو آشفته ای، گویندا.»
گویندا زمزمه کرد: «تقصیر من نیست.»
رکس پاسخ داد: «می دونم تقصیر تو نیست، عزیزم!» دوربین چرخید و گویندا تماشاگران را دید که طاقت شان را برای آغاز برنامه از دست داده بودند. «تو از اون بچه مراقبت کردی. مثل پسر خودت باهاش رفتار کردی. ولی اون بدون اجازه ی تو، رفت. حتی ازت تشکر هم نکرد. بچه های امروزی ان دیگه! اون به خودش مغرور شده، باید حرفایی رو که در مورد تو می زد، می شنیدی! مدتیه در موردش فکر می کنم و باید بگم... فکر می کنم اون پسر باید تنبیه بشه.»
گویندا وحشت زده، زیر لب گفت: «تنبیه!»
«همون طور که برایان رو به خاطر گستاخیش تنبیه کردی.» رکس سرش را تکان داد. شاید حقه ی نورپردازی استودیو بود، اما هر چه بود، گویی می خواست از تلویزیون بیرون بیاید و وارد اتاق شود. او گفت: «در واقع مت شیطانه، هر جا می ره، دردسر درست می کنه. یادته چه اتفاقی برای والدینش افتاد؟»
«اونا مردن.»
«تقصیر اون بود. می تونست نجات شون بده. چیزای دیگه ای هم هست که تو ازشون خبر نداری. اخیراً چند تا از دوستای خیلی خوبم رو هم ناراحت کرده. در واقع از ناراحتی هم بدتر، اونا رو کشته. باورت می شه؟ همه شونو کشته. اگه نظر منو می خوای، شک ندارم که باید تنبیه بشه.»
گویندا گفت: «من نمی دونم اون کجاست.»
«من بهت می گم. اون به مدرسه ای به نام فارست هیل(۱۶) در یورکشایر(۱۷)، خارج از یورک(۱۸) می ره. زیاد از این جا دور نیست.»
گویندا پرسید: «می خوای چی کار کنم؟» دهانش خشک شده و قوطی لوبیا در دستش کج شده بود و سس گوجه داشت روی دامنش می ریخت.
«تو دوستم داری، مگه نه، گویندا؟» مجری، یکی از لبخندهای مخصوصش را بر لب آورد. چروک های ظریفی گوشه ی چشمانش نقش بست. «تو می خوای کمکم کنی. خودت می دونی باید چی کار کنی.»
گویندا سرش را تکان داد. ناگهان شروع به گریستن کرد. می ترسید این آخرین باری باشد که رکس مک کنا با او صحبت می کند. شاید به یورک می رفت و دیگر بازنمی گشت.
«با قطار می ری و پیداش می کنی و مطمئن می شی که دیگه کسی رو اذیت نمی کنه. تو باید این کارو به خاطر خودت و دیگران انجام بدی. حالا نظرت چیه؟»
گویندا نمی توانست حرف بزند. بار دیگر سرش را تکان داد. اشک از چشمانش سرازیر شد.
رکس برگشت: «خانم ها و آقایون! به افتخار گویندا دیویس که زنی دوست داشتنی ایه و لیاقت تشویق شما رو داره!»
تماشاگران تا زمانی که گویندا اتاق را ترک کرد و به طبقه ی بالا رفت، او را تشویق کردند.
برایان هم چنان با پاهای گشاده و دهان باز نشسته بود. از وقتی گویندا کارد آشپزخانه را در سینه اش فرو کرده بود، همان طور آن جا نشسته بود. خون بر پیراهنش خشکیده بود. رکس به او گفته بود که این کار را بکند. برایان به او خندیده بود. به او گفته بود دیوانه شده است. گویندا باید درسی به او می داد که هرگز فراموش نکند.
چند دقیقه بعد، گویندا خانه را ترک کرد. می خواست چمدانش را ببندد. اما جز تبری که زمانی برای شکستن هیزم از آن استفاده می کرد، چیز باارزش دیگری نیافت. آن را در کیف کوچکی که از دستش آویزان بود، گذاشت.
گویندا در را پشت سرش بست و به راه افتاد. دقیقاً می دانست مقصدش کجاست. می خواست به مدرسه ی فارست هیل در یورکشایر برود و بار دیگر فرزندخوانده اش، متیو فریمن را ببیند.
متیو حتماً از دیدن او جا می خورد.

نظرات کاربران درباره کتاب ستاره‌ی شیطانی

این کتاب با نام ستاره اهریمنی در پنجگانه موجود است .خواهش میکنم از کتابخانه بردارید تا مابقی مثل من دوباره خرید نکند
در 8 ماه پیش توسط
واو
در 2 سال پیش توسط