فیدیبو نماینده قانونی نشر نی و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب آفتاب‌ خستگان

کتاب آفتاب‌ خستگان
صد سال سینما، صد فیلمنامه

نسخه الکترونیک کتاب آفتاب‌ خستگان به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب آفتاب‌ خستگان

آفتاب‌خستگان، فیلمی که کارگردانش آن را به تمام بازماندگان انقلاب‌ها تقدیم می‌کند، یکی از نقاط اوج حرفه‌ای نیکیتا میخالکوف است که جوایز متعددی، ازجمله جایزه ویژه هیئت داوران جشنواره کان و اسکار بهترین فیلم خارجی را در سال ۱۹۹۴ برای وی به ارمغان آورد. این اثر، با استفاده از لحنی پرنشاط و طنزآلود، که برگرفته از فرهنگ روسی است، تماشاگر را چنان مسحور می‌کند که وجه تراژیک و بی‌رحمانه آن در ذهن تکان‌دهنده‌تر می‌نماید. دنیای آدم‌هایی فروریخته و در دنیایی که به‌جای آن نشسته دیگر جایی برای آدم‌های پیشین پیش‌بینی نشده است و پس از چندی این دنیای تازه نیز فرو می‌پاشد و روابط انسان‌ها در میانه این تحولات چنان درهم می‌پیچد که سرانجامی جز فاجعه درپی نخواهد داشت.

ادامه...
  • ناشر نشر نی
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 1.93 مگابایت
  • تعداد صفحات ۱۵۴ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب آفتاب‌ خستگان

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



مقدمه

آفتاب خستگان، فیلمی که کارگردانش آن را به تمام بازماندگان انقلاب ها تقدیم می کند، یکی از نقاط اوج حرفه ای نیکیتا میخالکوف است که جوایز متعددی، ازجمله جایزه ویژه هیئت داوران جشنواره کان و اسکار بهترین فیلم خارجی را در سال ۱۹۹۴ برای وی به ارمغان آورد.
سال ۱۹۳۶ است و سرگئی کوتوف، قهرمان پابه سن گذاشته انقلاب بلشویکی (که خود میخالکوف نقش او را ایفا می کند) در کنار خانواده از زندگی شیرینش لذت می برد. ورود ناگهانی دیمیتریِ اشراف زاده، عاشق سابق ماروسیا همسر سرگئی، و عضو سابق جنبش سفید و عضو فعلی پلیس مخفی حکومت استالین، آغازگر دوره ای جدید در زندگی خانواده قهرمان انقلاب سرخ می شود ــ دوره ای که یکی از فصول تاریخ روسیه، فصلی که انقلاب روسیه در آن مفهوم خود را از دست داد و فرزندان وفادارش را بلعید تا شهوت قدرت طلبی دیکتاتوری را ارضا کند.
این اثر، با استفاده از لحنی پرنشاط و طنزآلود، که برگرفته از فرهنگ روسی است، تماشاگر را چنان مسحور می کند که وجه تراژیک و بی رحمانه آن در ذهن تکان دهنده تر می نماید. دنیای آدم هایی فروریخته و در دنیایی که به جای آن نشسته دیگر جایی برای آدم های پیشین پیش بینی نشده است و پس از چندی این دنیای تازه نیز فرو می پاشد و روابط انسان ها در میانه این تحولات چنان درهم می پیچد که سرانجامی جز فاجعه درپی نخواهد داشت.
میخالکوف در فیلم های دیگری نیز مضمون تاریخ سیاسی روسیه پس از انقلاب را دستمایه قرار داده است. دوست در میان غریبه ها، غریبه در میان دوستان و برده عشق ازجمله اولین فیلم های سیاسی اویند که به ارتقاء وجهه بین المللی اش کمک کردند با این تفاوت که دو فیلم مذکور، برخلاف آفتاب خستگان، در زمانی ساخته شدند که اتحاد جماهیر شوروی هنوز برقرار بود.
نظر به خصایص روسی ـ شرقی آفتاب خستگان و نیز شیوه فیلم سازی میخالکوف، تجربه تماشای این فیلم تجربه ای کم نظیر است و برای بسیاری از تماشاگران فراموش ناشدنی. هنگام تماشای فیلم درخواهید یافت که متن فیلم نامه در هنگام اجرا تغییرات فراوانی کرده که این خود می تواند به درک شیوه کار کارگردان و ظرایف آن کمک کند. توضیح ضروری دیگر این که عنوان فیلم در زبان انگلیسی Burnt by the Sun، به معنی آفتاب سوخته است، اما از آن جا که متن حاضر از روسی ترجمه شده، ترجمه دقیق روسی آن، یعنی آفتاب خستگان برای فیلم نامه برگزیده شد.

سعید موثقی

آفتاب خستگان

Burnt by the sun
کارگردان: نیکیتا میخالکوف Nikita Mikhalkov
فیلم نامه نویس: نیکیتا میخالکوف Nikita Mikhalkov
رستم ابراهیم بیکوف Rustam Ibragimbekov
مدیر فیلم برداری: ویلن کالیوتا Vilen Kalyuta
موسیقی: ادوارد آرتمیف Eduard Artemyev
تهیه کننده: میشل سیدو Michel Seydoux
نیکیتا میخالکوف Nikita Mikhalkov

بازیگران - نقش ها

اولگ منشیکوف Oleg Menshikov - دیمیتری (میتیا) (Dimitri (Mitya
نیکیتا میخالکوف Nikita Mikhalkov - سرگئی پتروویچ کوتوف Sergei Petrovich Kotov
اینگه بورگا داپکونایته Ingeborga Dapkunaite - ماروسیا Marusia
نادژدا میخالکووا Nadezhda Mikhalkova - نادیا Nadya
محصول ۱۹۹۴ روسیه و فرانسه، ۱۳۵ دقیقه، ۳۵ میلی متری، رنگی.

خیابانی در مسکو. شب

تابستان سال ۱۹۳۶. در مه رقیق سحرگاه، گنبد کلیساهای کرملین می درخشند.
لیموزین مشکی به طرف ورودیِ ساختمانی چند طبقه در کنار رود مسکو در حرکت است. مردی با کت وشلوار کتان سفید از اتومبیل پیاده می شود و با حرکت دست راننده را مرخص می کند و از ورودی ای می گذرد که درهایی سنگین و بلند دارد.
کابین آسانسور. آسانسور با دیواره قدیمی مرد را آرام به طرف طبقه هفتم می برد.
مرد سوت زنان و غرق در فکر خود را در آینه تماشا می کند. خوش قیافه است: چشمان سیاه درخشان، ابروی کمانی زیبا، موهای بلندِ صاف که به عقب شانه شده، صورت برنزه با اثر جراحتی باریک که از ابرو تا شقیقه کشیده شده است.

راهرو. شب

مرد درحال بیرون آمدن از آسانسور در طبقه هفتم از کتش دسته کلیدی درمی آورد، ولی دری که او روبه رویش می ایستد خودبه خود باز می شود. در آستانه در پیرمردی چاق و تنومند با پیژامه مخملی کهنه مدلِ قبل از انقلاب اکتبر ظاهر می شود.

فیلیپ: [ به فرانسوی، تودماغی] دیمیتری آندره یویچ! زود اومدنت این بود؟

فیلیپ کنار می رود و به مردِ کت و شلوار سفید اجازه ورود به آپارتمان را می دهد.
در انتهای آپارتمان ساعت زنگ می زند. پیرمرد ضربه ها را می شمرد.

فیلیپ: [ به فرانسوی]. سه، چهار... واقعا دیر نیست.

نیشخندزنان، سعی می کند به دیمیتری کمک کند که لباس هایش را درآورد.

دیمیتری: [ به روسی] چقدر باید تکرار کنم، روسی صحبت کن، فیلیپ.

دیمیتری کت را روی دست فیلیپ می اندازد و داخل حمام می شود.
گنبد کرملین از پنجره نیمه باز حمام در دوردست دیده می شود.
دیمیتری شیر آب را باز می کند و آهسته شروع می کند به بازکردنِ دکمه های پیراهنش. صدای غرغر مربی سرخانه پیر داخل حمام هم به گوش می رسد.

فیلیپ: اون موقع که من فرانسوی صحبت می کردم، شما هنوز به دنیا نیومده بودین. سال ۱۹۰۱ شما هنوز نبودید، پدرتون برای همین مواجبم رو اضافه کرد. اما حالا شما ممنوع می کنین.
دیمیتری: دارم زندگیت رو نجات می دم، احمق.
فیلیپ: خب مگه چیه؟ چندسالی فرانسه زندگی کرده م. اگه این جوریه، لنین هم اون جا زندگی کرده... کسان دیگه ای هم اون جا زندگی کرده ن، که از این ها باسوادترن.
دیمیتری: بَه، تو که می دونی اونا کارشون به کجا کشید. خودت برام روزنامه ها رو می خونی.

فیلیپ توی حمام، کنار در، پرسه می زند. صدای زنگ تلفن شنیده می شود. فیلیپ به ساعت نگاه می کند. صدای زنگ تکرار می شود.

فیلیپ: [ با تنفر، به فرانسوی] چهار صبح، خدایا! باز شروع شد!

تلفن در سکوت شب آن قدر بلند و مُصرانه زنگ می زند که صدایش حتی در حمام به خوبی شنیده می شود.
دیمیتری، غرق در فکر، با دقت دست ها را با حوله خشک می کند.

دیمیتری: خیلی زنگ زده؟

دیمیتری از حمام بیرون می آید. حوله را به فیلیپ می دهد.

فیلیپ: همه روز، اما همون طور که امر کرده بودین، گوشی رو ور نداشتم. حتی یک بار. قسم می خورم... ممکنه من الآن ورش دارم؟
دیمیتری: نه.

دیمیتری آندره یویچ درحال درآوردن پیراهن به اتاق می رود و بعد پیراهن را پرت می کند به طرف فیلیپ که پشت سر او در حرکت است، از کنار تلفن که درحال زنگ زدن است می رود به طرف عسلی ای که گرامافون رویش قرار گرفته و کوکش می کند. پشتش، زیر کتف، کنار نوارِ بند هیکل، اثر زخم عمیقی دیده می شود.
صفحه ای می گذارد. آهنگ مادام باترفلای، اثر پوچینی طنین می اندازد و ناگهان در آن میان صدای زنگ تلفن مصرانه بلند می شود. دیمیتری که تا کمر برهنه است، روی مبل کنار تلفن می نشیند، جعبه سیگار را برمی دارد و سیگاری بیرون می کشد، آن را ماهرانه به سوی لبش پرت می کند و بالاخره گوشی را برمی دارد.

دیمیتری: [ به عمد با صدای گرفته] آره... خوابیده بودم، البته... آره، بیدارم کردین. گوش می کنم.

ساکت به صدای آن سوی خط گوش می کند و در همان حال یک دستی سعی می کند که سیگار را روشن کند.
فیلیپ کبریت روشن را جلو می آورد، دیمیتری سیگار را روشن می کند، و عمیق و با فاصله پک می زند. فیلیپ در همان زمان کفش ها را از پای او درمی آورد.

دیمیتری: چی بگم؟ برای ششمین بار می پرسم: چرا من؟ اما نه، نمی پرسم، چون جواب رو می دونم. باشه، من فردا دوباره به تون زنگ می زنم. باشه، ده دقیقه دیگه.

به مبل تکیه می دهد، مدتی بدون حرکت با چشمان بسته می نشیند. از گوشی تلفن که همچنان در دست اوست، بوق های مقطع شنیده می شود.
فیلیپ چوب لباسی می آورد و کتِ دیمیتری را رویش آویزان می کند. قبل از آن هفت تیری از جیب داخلی کت بیرون می کشد و روی میزِ کنار تلفن می گذارد و به طرف کمد برمی گردد.

فیلیپ: خدا می دونه باز تو روزنامه ها چی ها بنویسن...

از گوشیِ افتاده روی دسته مبل هنوز صدای بوق مقطع می آید. دیمیتری بی اختیار هفت تیر را از روی میز برمی دارد، پنج فشنگ از توپی آن بیرون می کشد، و آن ها را منظم در یک ردیف روی میز می چیند. فیلیپ با دسته ای روزنامه به طرف میز برمی گردد.

فیلیپ: [ ملتمسانه] می خواین براتون بخونم؟

دیمیتری با تکانِ سر اجازه می دهد. فیلیپ روزنامه ها را جدا می کند و به دنبال مطلبی می گردد.

فیلیپ: [ عصبی] پس کجاست؟ بله... این نیست. این یکی هم نیست. آها، اینه!... «کیفرخواست پرونده ضد شوروی، مرکز تروریستی اتحاد تروتسکی ـ زینوویفسکی...»

همین طور که روزنامه می خواند، هرازگاهی به دیمیتری آندره یویچ نگاهی می اندازد.

فیلیپ: «... که یک تشکیلات سازمان یافته بود به دستور مستقیم تروتسکی که در مهاجرت بود فعالیت می کرد. مرکز تروریستی اتحاد تروتسکی ـ زینوویفسکی عملیات جنایتکارانه خود را فعالانه گسترش داد...»
دیمیتری با حرکت کوتاه سر می فهماند که سرنوشت مرکز مذکور برایش جالب نیست.

نظرات کاربران درباره کتاب آفتاب‌ خستگان