من ترسیدهام.
نه برای خودم، بلکه برای آنهایی که پس از من بر جا میمانند: برای پرنل و دوقلوها.
با این حقیقت کنار آمدهام که نمیتوانیم به موقع کودکس را پس بگیریم تا جان خودم و همسرم را نجات دهیم. احتمالاً بیشتر از یک هفته فرصت نخواهم داشت؛ نهایتاً دو هفته. پس از آن به علت کهولت سن از دنیا خواهم رفت. پرنل چند روزی بیشتر از من فرصت خواهد داشت. و اکنون که مرگ تقریباً به سراغم آمده است، متوجه شدهام که نمیخواهم بمیرم.
من ششصد و هفتاد و شش سال بر روی این کره خاکی زندگی کرده ام، اما هنوز چیزهای بسیاری را ندیدهام و در حسرت انجام کارهای بسیاری ماندهام.