فیدیبو نماینده قانونی انتشارات بهنام و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب دوزخ

کتاب دوزخ

نسخه الکترونیک کتاب دوزخ به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب دوزخ

کتاب «دوزخ»‌ نوشته دن براون ( -۱۹۶۴)،‌ نویسنده آمریکایی است. او خالق یکی از پرفروشترین کتاب‌های همه‌ی ادوار یعنی «رمز داوینچی» است. هم‌چنین از دیگر کتابهای مشهور او می‌توان به «نشان گمشده»، «فرشتگان و شیاطین» و «نقطه فریب» اشاره کرد. این چهارمین کتاب از مجموعه کتاب‌های «ماجراجویی‌های پروفسور رابرت لانگدون» است. داستان این رمان هیجان‌انگیز در فلورانس ایتالیا اتفاق می‌افتد و رابرت لنگدون تنها کسی است که می‌تواند جهان را از یک تهدید بزرگ نجات دهد. دن براون در این اثر، با دستمایه قرار دادن کمدی الهی دانته و الهام از بخش دوزخ آن، در خلال ماجرایی پر‌کشش، رابرت لنگدان و خوانندگان خود را به دنیای نمادها و شهرهای باستانی و زیبای اروپا می‌کشاند و لحظه‌به‌لحظه بر هیجان داستان می‌افزاید. در بخشی از کتاب «دوزخ» می‌خوانیم: «من یک سایه‌ام. فراری، در دل شهری پوشیده از غم. در اندوهی ابدی، به پرواز درمی‌آیم. در کناره‌های رود آرنو به زحمت پیش می‌روم. نفسم بند آمده... به سمت چپ می‌پیچم و از مسیر کاستلانی راهی شمال می‌شوم و ازدحام سایه‌های یوفیزی را پشت‌سر می‌گذارم. و هنوز تعقیبم می‌کنند. همانطور که به جستجوی بی‌رحمانه‌شان ادامه می‌دهند، لحظه به لحظه صدای پایشان بلندتر و نزدیکتر می‌شود. سال‌هاست که تعقیبم می‌کنند. پافشاری و سماجتشان مرا در زیرِ زمین نگه داشته... مجبورم کرده که در برزخ زندگی کنم... و مانند یک هیولای عالم اسفل، رنج زیستن در زیرزمین را تحمل کنم. من یک سایه‌ام». بر اساس این کتاب، فیلمی به کارگردانی ران هاوراد و با بازی تام هنکس ساخته شده که به زودی اکران خواهد شد.

ادامه...

بخشی از کتاب دوزخ

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

مقدمه

من یک سایه ام. فراری، در دل شهری پوشیده از غم. در اندوهی ابدی، به پرواز درمی آیم.
در کناره های رود آرنو(۱) به زحمت پیش می روم. نفسم بند آمده... به سمت چپ می پیچم و از مسیر کاستلانی(۲) راهی شمال می شوم و ازدحام سایه های یوفیزی(۳) را پشت سر می گذارم.
و هنوز تعقیبم می کنند.
همانطور که به جستجوی بی رحمانه شان ادامه می دهند، لحظه به لحظه صدای پایشان بلندتر و نزدیکتر می شود.
سال هاست که تعقیبم می کنند. پافشاری و سماجتشان مرا در زیرِ زمین نگه داشته... مجبورم کرده که در برزخ زندگی کنم... و مانند یک هیولای عالم اسفل، رنج زیستن در زیرزمین را تحمل کنم.
من یک سایه ام.
اینجا بالای زمین، چشمانم را به سمت شمال می گشایم. اما قادر نیستم راهی مستقیم به رستگاری بیابم... زیرا کوهستان آپتنین(۴)، با اولین رگه های نور سپیده دم، پوشیده شده.
از پشت ساختمانی با برجی کنگره ای شکل می گذرم که ساعتی با یک عقربه دارد... از میان فروشندگان صبحگاهی خیابان سان فیرنز(۵) می گذرم که صدای زمخت و گوش خراش شان با بوی زیتون سرخ شده و انواع سبزی ها، درهمآمیخته شده از برابر بارگلو(۶) عبور می کنم و به طرف منار مخروطی شکل بادیا(۷) در غرب، میان بُر می زنم و به دروازه ی آهنی پای پلکان می رسم.
دستگیره را می چرخانم و قدم به راهی می گذارم که می دانم که دیگر راه بازگشتی وجود ندارد. مصرانه پاهای سرب مانندم را روی پلکان باریک می کشم... و در پلکان مارپیچ، بالا و به سوی حفره ای داغ پیش می روم.
از پایین، صداهایی جستجوگرانه به گوشم می رسد.
آنها پشت سرم هستند. با عزمی راسخ به من نزدیک می شوند. نمی دانند چه پیش می آید... و من چه برایشان درنظر گرفته ام. سرزمینی ناخوشایند!
هرچه بالاتر می روم، نیروی دیدم کمتر می شود و به سختی می توانم ببینم... بدن هایی پر از گناه که در زیر بارانی آتشین به خود می پیچیند و ارواح حریص آنها که در کثافت دست و پا می زنند، دوروبرم را گرفته.
افراد خائن و شرور، در چنگال یخی شیطان گرفتار آمده اند.
آخرین پله ها را بالا می روم و به انتها می رسم. در فضای نم دار صبحگاهی تلوتلو می خورم. کم مانده که بمیرم. به دیواره ی بلند هجوم می برم و از شکاف های آن به سمت دیگر زل می زنم. آن پایین در فاصله ای دور، شهر مقدسی قرار دارد و من از دست افرادی که مرا تبعید کردند، به آنجا پناه می برم.
صداها بلندتر می شود. تقریباً به من رسیده اند.
- کاری که می کنی، دیوانگی است! دیوانگی!
دیوانگی، دیوانگیِ بیشتر در پی دارد.
آنها فریاد می زنند: «تو را به خدا به ما بگو که آن را کجا پنهان کردی.»
و به خاطر خدا، به آنها نخواهم گفت.
در گوشه ای ایستاده ام. پشتم به سنگِ سرد است. آنها به چشمان سبزرنگم خیره شده اند. احساساتشان گنگ است. دیگر اثری از چاپلوسی در آنها دیده نمی شود، بلکه به نوعی تهدیدآمیز است.
- می دانی که ما روش های خودمان را داریم. می توانیم مجبورت کنیم که بگویی آن را کجا گذاشته ای.
به همان دلیل. نیمی از راه تا آسمان را پیموده ام.
بدون هیچ هشداری، برمی گردم و بالا می روم. انگشتانم را به برآمدگی طاقچه مانند گره می زنم و خودم را بالا می کشم. کمی تلوتلو می خورم و بعد، کنترل پیدا می کنم... با بی تعادلی در لبه ی پرتگاه می ایستم.
ویرجیل(۸)، در این فضای خالی... مرا راهنمایی کن.
آنها با ناباوری پیش می آیند. می خواهند پایم را بگیرند. اما از این می ترسند که تعادلم را برهم بزنند و من بیفتم. حالا دیگر التماس می کنند. ناامیدی در صدایشان موج می زند. اما پشتم را به آنها کرده ام. می دانم که چه باید بکنم.
به طرزی سرگیجه آور در پایین پایم، پشت بام هایی پوشیده از آجرهای سرخ ردیف شده اند. گویی دریایی از آتش در حومه ی شهرند که سرزمین خاموشی ها را روشن می کنند. روزی بر فراز آن، غول ها می پلکیدند... جیوتو(۹)، دوناتلو(۱۰)،برونلسکی(۱۱)، میکل آنژ(۱۲)، بوتیچلی(۱۳).
ذره ذره به طرف لبه پیش می روم.
آنها فریاد می زنند: «بیا پایین. هنوز دیر نشده!»
ای احمق های خوش خیال! آینده را نمی بینید؟ درخشندگی وجود مرا درک نمی کنید؟ این امر اجتناب پذیر را احساس نمی کنید؟
با خوشحالی این فداکاری بزرگ را انجام می دهم... و به این ترتیب آخرین امیدهای تان را برای پیدا کردن آنچه که دنبالش هستید، برباد می دهم. هرگز به موقع آن را نخواهید یافت.
صدها پا پایین تر، خیابان سنگی، همچون پناهگاهی سرشار از آرامش، مرا فرا می خواند. چگونه می توانم بیشتر از این وقتم را تلف کنم؟ اما زمان کالایی است که حتی فرجام عظیم من نیز توان تحمل آن را ندارد.
در آن لحظات پایانی، به خیابان پایین پایم خیره می شوم و علامتی می بینم که مرا تکان می دهد.
چهره ات را می بینم.
از میان سایه ها به من خیره شدی. چشمانت اندوهگین است و با این حال، احساس ستایش و احترام را در نگاهت می بینم که به خاطر قدردانی از کاری است که انجام داده ام. می دانی که انتخاب دیگری ندارم. به خاطر علاقه به نوع بشر، باید از شاهکارم محافظت کنم که حالا بزرگتر هم شده... چشم به راه... در تب و تاب در زیر آب سرخ رنگ تالابی که نور ستارگان را منعکس نمی کند.
آنگاه چشم از تو برمی دارم و با دقت به افق خیره می شوم. بر فراز این جهان پرآشوب، آخرین تقاضایم را برزبان می آورم. پروردگار مهربان، دعا می کنم که دنیا اسم مرا به خاطر داشته باشد، البته نه به عنوان گناهکاری هیولاصفت، بلکه به نام یک ناجی شکوهمند، که می دانی واقعاً هستم.
دعا می کنم که مردم قدر هدیه ای را که برایشان گذاشته ام، درک کنند. هدیه ی من، آینده است. هدیه ی من رستگاری است.
هدیه ی من، دوزخ است.
دعایم را با آمین به پایان می رسانم و آخرین گام را برمی دارم. گامی به سمت گودالی با ژرفای سنجش ناپذیر.

نظرات کاربران درباره کتاب دوزخ

کتابهای دن براون عالیه بعدم قرار نیس همه دنیا در راستای نظرات ما باشن
در 2 سال پیش توسط زهرا صادقیان
این رمان فوق العاده هست. جلد چهارم از ۴گانه مشهور دن براون. جلد اول: شیاطین و فرشتگان جلد دوم: راز داوینچی جلد سوم: نماد گمشده جلد چهارم دوزخ متاسفانه جلد یک و دو توی اپلیکیشن نیست.
در 3 سال پیش توسط sep...026
متاسفانه دن براون از استعداد عالیش در نویسندگی برای پیشبرد اهداف نادرستش استفاده می کنه. کتابهای کد داوینچی و نماد گمشده در عین جذابیت فوق العاده ای که داشت، کاملا در راستای تبلیغ فراماسونری بود و هدف واقعی این فرقه رو کاملا برعکس نشون داده بود. به طوریکه با خوندنش ناخوداگاه آدم جذب این فرقه میشه
در 2 سال پیش توسط nas...366
هرچند رمان اما اصولا دن براون در کتابهایش چنان اطلاعات واقع‌گرایانه‌ای میدهد که حتما ارزش خواندن دارند...
در 1 سال پیش توسط آرمین اسدزاد
این کتاب عالیه. عاشق استفاده از فضاهای واقعیشم چون موقع خوندن کتاب مکان هارو سرچ میکردم رو نت و دید فوق العاده ای از داستان به دست میاوردم!
در 3 سال پیش توسط رویا اسماعیل زاده
مثل بقیه کتابهای دن براون عالی بود، امیدوارم بقیه کتابهای دن براون هم اینجا موجود باشه
در 2 سال پیش توسط محمد غنی زاده
لطفا کتابهای دیگشو هم بزارید
در 1 سال پیش توسط دانیال
جلد یک و دو رو هم موجود کنید
در 2 سال پیش توسط حسین ش
سطحش از کتاب راز داوینچی و فرشتگان و شیاطین پایین تره و میشود گفت از تزویر بهتره، الزاما باید یا با ایتالیا و رم آشنا باشی و تاریخ هنر رو تا حدودی بلد باشی یا به اینترنت دسترسی داشته باشی تا بتونی موقعیت های جغرافیایی داستان رو درک کنی
در 3 سال پیش توسط me....aee
عالییییی
در 2 سال پیش توسط زهرا صادقیان