فیدیبو نماینده قانونی نشر موغام و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب جنگ به روایت بچه ها

کتاب جنگ به روایت بچه ها

نسخه الکترونیک کتاب جنگ به روایت بچه ها به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

با نصب اپلیکیشن فیدیبو این کتاب را به صورت کاملا رایگان مطالعه کنید.

درباره کتاب جنگ به روایت بچه ها

مردم محله همه گریه می کردند و هرکس بچه خودش را صدا می کرد. بچه ها راکه از زیر خاک بیرون می آوردند همه مرده بودند و همه خونی بودند. معلمی را از زیرآوار بیرون آوردند که حامله بود و تکه ای از بمب به او اصابت کرده بود و جانش را از دست داده بود و بچه از توی شکمش پرت شده بود. زنان محله به دورش جمع شدند و برای او زاری کردند، چادری هم رویش انداختند. صورت همه از دود سیاه شده بود. همه سر و روی خود می زدند چند نفر ضعف کردند. تا ساعت پنج شاید بیشتر هم مرده از زیر آوار در می آوردند. جوانی را درمدرسه انقلاب بیرون کشیدند که تمام بدنش سوخته بود و دختری دیگر را که تمام بدنش تکه تکه شده بود جمع کردند و به روسری پیچیدند و بردند. من درازکش بودم که متوجه راکتی در پهلوی خود شدم. اما همینطور بیحرکت ایستادم بعد از یک ساعت یک مامور شهربانی را دیدم که به سوی من می آید او را متوجه راکت کردم که نصفش زیر خاک بود فقط پروانه هایش معلوم بود. نصف راکت روی پای من بود که متوجه نبودم بعد از نیم ساعت که کار کردند با راکت. مهره‌های اصلیش را باز کرده و به هوا نیروز بردند و من پاهام درد می کرد به پای دیوار رسیدم. پیرمردی را دیدم که مرده بود. مردم زیادی را دیدم که در جلوی مسجد جامع افتاده بودند.

ادامه...
  • ناشر نشر موغام
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 0.63 مگابایت
  • تعداد صفحات ۱۱۶ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب جنگ به روایت بچه ها

با نصب اپلیکیشن فیدیبو این کتاب را به صورت کاملا رایگان مطالعه کنید.



خاطرات

هجوم ارتش مزدور عراق به گیلانغرب

صبح زود بود صدای شلیک توپخانه فضا را می شکافت، صداها در هم پیچیده بود هر کس حرفی می زد. یکی می گفت این شلیک توپخانه خودمان است. یکی می گفت این صدای توپ عراقیان است که از فاصله نزدیک دارد شهر را به توپ می بندد. آخه دیشب ارتش عراق در دهات نزدیک گیلان غرب مستقر شده بود همه ناراحت بودند و دلهره داشتند. بعضی از روی ناراحتی می گفتند خدایا چه بدبختی بود که به سر ما آوردی. اما بیشتر مردم روحیه ای قوی داشتند. همه می گفتند ما ارتش عراق را شکست می دهیم. به خود امید می دادند. وقتی شایع شد که ارتش عراق به پائین شهر رسیده است، مردم بی دفاع شهر چون سلاحی برای مقاومت نداشتند همه دست زن و بچه هایشان را گرفتند و به کوهها زدند. کوه مالامال شده بود از مردم که همگی ناراحت از این وضع بودند. حتی در این زمان بچه های پنج یا شش ساله هم راه می رفتند و به کوهها می زدند. وقتی که از بالای کوه نگاه می کردی آمدن ارتش عراق به پائین شهر را می دیدی که ماشینهایشان در جلو نور خورشید برق می زدند و ما همه غصه می خوردیم. آخه کی باور می کرد که ارتش عراق تا گیلان غرب بیاید؟ صدای توپخانه ایران و عراق در هم می آمیخت. و بم بم صدا می کرد. وقتی که مردم را می دیدی که کوله بار بر کول هایشان بود و باقیافه ای افسرده نگران آینده خود بودند وضعیت آوارگان مردم فلسطین در ذهن آدم نقش می بست که هنگامی که اسرائیل اشغال گر به کشور فلسطین حمله کرد مردم با وضعی همانند وضع اینجا به کوهها پناه بردند. مردم را می دیدی که بعضی ها زیر درختهای کوه نشسته بودند و دلهره داشتند. ما هم در بین آنها بودیم و به طرف یکی از دهات اطراف گیلان غرب که پشت کوه بود و تا رسیدن به آنجا چهار ساعت راه بود می رفتیم.
مردم برای خودشان گپ می زدند و من و برادرهایم و خواهرم وپدر و مادرم با دیگر فامیل ها بودیم. هر کدام کوله باری به پشت داشتیم و یک رادیو هم داشتیم که وضعیت قرمز را اعلام می کرد و ما هر لحظه منتظر میگ عراقی بودیم. مسافت زیادی راپیموده بودیم که یکدفعه یک میگ عراقی از بالای سرمان با ارتفاع کمی رد شد و به همین دلیل وقتی که رد شد همگی دراز کش کردیم تا میگ ردشد. باز هم به راه خودمان ادامه دادیم. خیلی از همراهان که تا حالا مسافت زیادی را نرفته بودند دلهایشان درد می گرفت و یا پاهایشان درد می کرد واقعا آدم خیلی ناراحت می شد وقتی که این مسائل را می دید. اما به هر حال همگی به دهکده رسیدیم. مردم همه با خوشروئی استقبال کردند و هر یک از آنها ما را به خانه خودش دعوت می کرد و ما به خانه یکی از آنها رفتیم و بعد خبر دستگیرمان شد که پاسداران و مردم و هلی کوپترها، ارتش عراق را عقب رانده اند و خوشحال شدیم که اسباب خانه های مردم را ندزدیده بودند البته ما پانزده روز در دهکده بودیم که چون امکان حمله به آنجا خیلی زیاد بود مجبور شدیم که به یکی از دهات نزدیک اسلام آباد غرب برویم. اما هر روز منتظر خبر وقایع جنگ بودیم با وجودی که ما خبرها را می شنیدیم اما باز هم ناراحت بودیم که چرا نباید در این جنگ به نفع انقلاب کاری انجام دهیم و حالا که در حدود سه ماه از جنگ تحمیلی رژیم مزدور عراق به کشور ایران می گذرد و ایران هر لحظه قدمی به پیروزی نزدیک می شود و هر روز که می گذرد خرس بزرگ آمریکای خونخوار مرگ خود را نزدیک می بیند.

به امید پیروزی ملت قهرمان و مسلمان ایران. مرگ بر آمریکا و رژیم مزدور عراق و صدام حسین خائن و دیگر نوکرهای امریکا.

فرانک اردشیری- کلاس دوم راهنمائی گیلان غرب- ماه دی

بمب و بچه ها

روز ۲۴ مهر ماه ساعت یازده و ربع بود که آژیر خطر از رادیو پخش شد. من در حیاط خانه در حال پاک کردن کشمش و برنج بودم که صدای وحشتناکی را شنیدم. مادرم فورا به توی اتاق رفت و در و پنجره را بست. من خیال کردم حمام همسایه مان است، اما بعد دود غلیظی بالای شهرمان را سیاه کرد و فورا چادر به سر کردم و به محله جعفرآباد که نزدیک ما است رفتم از آن طرف هم در میدان آزادی و خیابان مسجد جامع دود غلیظی فضای شهر را گرفته بود و چشم چشم را نمی دید. مردم به سوی مدرسه ها روانه بودند و هر کس بطرفی می دوید.در جعفرآباد بمبی به مدرسه رشیدی اصابت کرده بود که کودکان هفت- هشت ساله را به زیر آوار برده بود.

مردم محله همه گریه می کردند و هرکس بچه خودش را صدا می کرد. بچه ها راکه از زیر خاک بیرون می آوردند همه مرده بودند و همه خونی بودند. معلمی را از زیرآوار بیرون آوردند که حامله بود و تکه ای از بمب به او اصابت کرده بود و جانش را از دست داده بود و بچه از توی شکمش پرت شده بود. زنان محله به دورش جمع شدند و برای او زاری کردند، چادری هم رویش انداختند. صورت همه از دود سیاه شده بود. همه سر و روی خود می زدند چند نفر ضعف کردند. تا ساعت پنج شاید بیشتر هم مرده از زیر آوار در می آوردند. جوانی را درمدرسه انقلاب بیرون کشیدند که تمام بدنش سوخته بود و دختری دیگر را که تمام بدنش تکه تکه شده بود جمع کردند و به روسری پیچیدند و بردند. من درازکش بودم که متوجه راکتی در پهلوی خود شدم. اما همینطور بیحرکت ایستادم بعد از یک ساعت یک مامور شهربانی را دیدم که به سوی من می آید او را متوجه راکت کردم که نصفش زیر خاک بود فقط پروانه هایش معلوم بود. نصف راکت روی پای من بود که متوجه نبودم بعد از نیم ساعت که کار کردند با راکت. مهره های اصلیش را باز کرده و به هوا نیروز بردند و من پاهام درد می کرد به پای دیوار رسیدم. پیرمردی را دیدم که مرده بود. مردم زیادی را دیدم که در جلوی مسجد جامع افتاده بودند.
خیابان پر بود از مرده و زخمی. مردم می گفتند: که هواپیما از بالا تیراندازی می کرده و جای تیر به روی دیوار مانده بود. مانند روزی بود که پالیزبان خائن پشت تانک نشست و مردم کرمانشاه را قتل عام کرد.

پروین محمودی- سوم راهنمائی کرمانشاه

بمباران

پاییز بود. هوا کمی گرم بود. ناگهان صدای عجیب و ناهنجاری به گوشم رسید. از جا پریدم. بعد از مدتی کوتاه صدای هواپیمایی را شنیدم فکر کردم هواپیمای خودمان است. اما چند لحظه بعد دیدم که آن هواپیما اطراف خانه ما رابمباران کرد. هنوز کاملا به خود نیامده بودم و نمی دانستم چه خبر است. ناگهان پدرم گفت: چرا گیج شده ای؟ مگر نمی دانی عراق با ایران در حال جنگ است؟

سپس با پدرم به کوچه رفتم و صدها جسد را روی زمین دیدیم.

تا ظهر ما مشغول جمع کردن اجساد بودیم. زن و بچه ها و حتی پیرمردها گریه می کردند. آنروز ما با «مرگ بر صدام» گفتن، مردم را از زیر آوار بیرون آوردیم.

روزهای اول از صدای بمب و هواپیما می ترسیدم و فرار می کردم ولی کم کم به این صداها عادت کردم. آن روز پسر عمویم با اصابت تکه خمپاره شهید شد. در آن روز حتی یک پیرمرد ارمنی که همسایه ما بود با دیدن این صحنه ها بیمار شد و بعد از خوب شدن به مرز خرمشهر رفت و با برادران بسیج به جنگ با عراقی ها پرداخت. آن روز پدرم را تعلیم نظامی دادند و به جبهه بردند. من هم تصمیم گرفتم به بسیج بروم و کمک کنم. ولی مرا قبول نکردند. ظهر یک روز باز هم دو هواپیما حمله کردند ولی این دفعه بوسیله ضد هوایی یکی از آنها سرنگون شد و ما کمی دلمان راحت شد.

مهران سمیعی- کوهدشت. دوم راهنمایی

سر گذشت یک خانواده آواره

خانه ما در قصر شیرین بود. پدرم قصابی داشت. خودمان خانه کوچکی داشتیم. بعد بین ایران و عراق جنگ شد. صدای گلوله کافران صدام بلند شد. توپهای خمسه خمسه انداختند و یک خانه در پشت خانه ما خراب شد. یک ماشین آتش گرفت و یک پاسدار شهید شد. پدرم هی می گفت: خمسه خمسه یعنی پنج تا پنج تا می اندازد.
ما می ترسیدیم و من هی می پرسیدم این صداها چیست؟ پدر و مادر می گفتند: هیچ نیست. صدای توپ خودمان است. در آن شبها از صدای توپهای خمسه خمسه صدام آمریکایی بعضی از زنهای حامله تکان می خوردند و گریه می کردند. روزها پدرم به قصابی می رفت و ما هم مشغول کار خودمان بودیم. دوباره بمباران توپخانه عراق شروع می شد تکه های توپ به شیشه خانه مان می خورد و می شکست. یکی از همسایه هایمان را کشت و خانه شان ویران شد. چهار ماه تمام شبها نمی خوابیدیم. باز هم می گفتیم این چیزه. پدر و مادرمان می گفت هیچ نیست. صدای تفنگ شکارچیان است. صدای آسمان غره است. عاقبت شهر قصر شیرین را محاصره کردند و ما که دیدیم دوروبرمان ارتش صدام تکریتی آمده ناچار شدیم هر چه داشتیم گذاشتیم و پدر و مادرمان دستمان را گرفتند و آمدیم به اسلام آباد غرب. در اینجا پنج شش روز بودیم که میگ های صدام یزید به اسلام آباد حمله کردند و شهر را بمباران کردند. خانه ای که در آن بودیم آنهم خراب شد و همسایه مان را کشت. درآن موقع که بمباران کردند پدرم در بازار بود. مادرم دستمان را گرفت و به بالای کوهی به اسم عباس علی رفتیم. پدرم که از بازار آمده بود و خانه را خراب دیده بود ترسیده و گفته بود:

بچه هام کجا رفتند؟ آیا زیر خاک هستند؟ من که منصور باشم شیشه سرم را شکست و فرار کردم و به مادرم می گفتم چیزی نیست بدو تا فرارکنیم. پدر در عقب ما می گشت وما عقب پدرمان می گشتیم و می گفتیم: خدایا پدرمان کجاست؟ و پدرم هم می گفت: خدایا بچه هایم کجا رفته اند؟ غروب یکدیگر را پیدا کردیم با یک ماشین جیپ که مال فامیلمان بود به یک آبادی به اسم چنار سنجابی رفتیم. درآنجا هر چه گشتیم دیدیم خانه پیدا نمی شود. رفتیم توی یک مدرسه. روزها بچه ها می آمدند به مدرسه و می گفتند بیرون بروید. معلم می آمد به پدرم نگاهی می کرد. پدرم نگاهی به مادرم می کرد و مادرم نگاهی به پدرم می کرد و بعد نگاهی به ما می کردند و می گفتند: خدایا کجا برویم؟ مدرسه اش محکم است و خوب است. پول هم نداریم خانه بگیریم و کرایه کنیم. ناچار با پدرم به یک دهکده ای رفتیم به نام سیمینه علیا.

یک اتاق کهنه قدیمی به ما دادند. وقتی به اتاق آمدیم دیدیم موشها درآن بازی می کنند. در نداشت. پنجره نداشت. همه با هم گفتیم:زمستان می میریم. توی اتاق سرد بود و گلی بود. یک شخصی به نام فتاح دری برایمان آورد که از تنکه و سوراخ سوراخ بود. شخصی به نام محمود می گفت: نترسید من برایتان پنجره می آورم. وقتی که پنجره را آورد دیدیم که نه شیشه دارد و نه چهار چوب فقط اسمش پنجره بود.

گل به دوروبرش زدیم و دلق هم رویش گرفتیم. کف اتاق هم همه اش کنده شده بود و جای پای الاغها بود و موی بز و گوسفند به دیوار چسبیده بود. مادرم می گفت: خدایا چکار کنیم. چطور بخوابیم؟! تکه تکه مقوا جمع می کردیم و باگونی کف اتاق را فرش کردیم. ما می گفتیم ای پدر، ای مادر چطور روی این زمین چال وپلوک بخوابیم. دنده هایمان درد می کند بخدا. آنها می گفتند بچه ها عیب ندارد عادت می کنید. پدرم به شوخی می گفت: نترسید یک دنده از قصابی برایتان می آورم! نفت هم نبود که چراغ را روشن کنیم. یک پسری به نام علی آور می آمد و می گفت: ناراحت نشوید من می روم برایتان نفت می آورم. او رفت و چهار لیتر نفت برایمان آورد و بعد گفت: من به خانه فامیلهایمان رفته ام به گدایی نفت. آنها گفتند بیا ناهار بخور. من گفتم: ناهار نمی خورم یک کمی نفت به من بدهید.

شب که آمد، خوابیدیم. مادرم چراغ را خاموش کرد و من فکر کردم که در بیابان سیاهی هستم. موشها بالای سرمان بازی می کردند. اهل ده آمدند و گفتند بابا این زمستان سخت برف می آید. باران می آید. این اتاق سقفش خراب است. چکه می کند. بعد پدرم ناچار بالابان را اندود کرد. باران آمد. چکه کرد. دوباره اندود زد. دوباره چکه کرد. مادرم چادر به کمر بست و با بیل بالابان را کوبید. برادر کوچکم گریه می کرد فکر می کرد بمب می اندازد.

بعد پدرم برای مادرم حرف زد و گفت از کمیته امداد به آوارگان کمک می کنند. پدرم دو قطعه عکس داد. اسم نویسی کرد. آنها گفتند برو. خودمان به خانه تان می آییم. بعد مامورهای کمیته امداد آمدند. خانه ما را دیدند. گفتند: کجا بودید؟ گفتیم: قصر شیرین و آواره شدیم. مامورها توی خانه را نگاه می کردند. موشها به هوا می پریدند. پدرم گفت: چراغ گرم کن هم نداریم. آنها یک دانه چراغ هم برایمان نوشتند. پدرم رفت خوارو بار را بیاورد. سه دانه پتو. یک موکت و مقداری خرده برنج و بقیه چیزها. مادرمان هی می گفت: پدرتان کی می آید؟ چراغ را برایمان نیاورد.
شب تنها بودیم. ناراحت بودیم. می گفتیم: گرگها می آیند و ما را می خورند. تاریک بود. رفتیم و یک کودک دوازده ساله به نام شاهرخ را آوردیم که طاقتمان بگیرد و دلمان پر از شادی برای چراغی بود که پدرمان می خواست بیاورد. وقتی که پدرمان آمد پس گفتیم: چراغ را آورده ای پدر گفت: چراغ داده اند اما سوراخ سوراخ است. بعد پدرم ناچار شد چهل تومن داد و چراغ را درست کردند. وقتی پدرم چراغ را آورد و از ماشین پیاده شد. خوشی می کردیم. چراغ را روشن کردیم اما دود می کرد و اتاق پر از دود می شد. پدر و مادرمان می گفتند: عیبی ندارد. از دود کسی نمی میرد.

منصور مرادیان- ۱۱ساله- روستای سیمینه علیا

جنگ زده ها

دو هفته از جنگ می گذشت که خاله ام با بچه هایش به خانه ما آمدند. خودشان و لباس های تنشان. پاک باخته بی خانمان و چهره های غمگین.
خاله ام از آن زنهایی است که هیچ مردی تاب مقاومت در برابر زبانش را ندارد. با دو کلام حرف، حق هر کسی را کف دستش می گذارد.
چند هفته خانه ما بودند، وقتی دیدند که جا نیست پاهایمان را دراز بکنیم، رفتند خانه یکی از اقوام دیگر و بعد هم خانه ای را که خالی بود در آن ساکن شدند.
نزدیکیهای صبح بود و هواسرد بود. خودم را به پتو می پیچیدم تا شاید گرمم شود، اما فایده ای نداشت. بلند شدم رفتم توی حیاط. خاله داشت آب می گرفت. چه صبح زیبایی! هوای خنک پائیزی بدنم را نوازش می داد و روح آدم را زنده می کرد. دیشب خواب دیده بودم که دارم توی باغچه گل می کارم.
- صبح بخیر خاله!
- صبح بخیر! بیا کمکم کن این درام را بگذاریم سر بخاری و آبش کنیم.
- چشم خاله.
وقتی داشتم درام را پر آب می کردم خاله گفت: «امشب توی خواب داد می زدی، که باید ایران را پر لاله کنیم و خورشید را دوباره زنده کنیم!”
- راست می گی... خاله!
- آره... جان عمویت، همه اش راسته!
صبحانه خوردم. تا خواستم خدا حافظی کنم، خاله گفت: بگذار با هم برویم کمیت چال می خوام برای ناهید روغن بگیرم و شیر برای بچه اش زیبا بلند شو! شما هم بیائید. حرکت!
- خداحافظ... ناهید خانوم. مواظب بچه ات باش.
- خداحافظ.
آفتاب از پشت کوهها سر درآورد و باعث شد که از چاله چوله ها بخار بلند شود. مردم خواب زده با چشمهای باد کرده غمگین و افسرده به طرف شهر پیاده می رفتند. خاله مثل ماشین کوکی حرف می زد. همان حرف های تکراری. زیبا گفت: «مامان چرا خودت را ناراحت می کنی. ناهید خودش دوست داشت با آن آقا عروسی کند. چرا اعصابت را خراب می کنی حالا شوهرش بیکار است. آخر او هم انسان است و احساس مسئولیت می کند. حالا شما کوتاه بیا.”
خاله چادرش را درست کرد و گفت: «آخه مادر نمی دانی چقدر زحمت کشیدم. چقدر شب نخوابی کردم. همه چیز در اختیارش گذاشتم تا چیزی بشود. حالا ببین با چه الاغی عروسی کرد... خاک تو سرش! یه سربار جامعه. یه ولگرد. اول خودش را دیپلمه معرفی کرد. حالا کلاس پنجم ابتدایی از کار در آمده... دروغگو!!
- هر چه بوده گذشته. شما باید کاری بکنید که زندگیشان از هم پاشیده نشود. خواهش می کنم دیگر راجع به این موضوع صحبت نکن.
این زیبا بود با آن عینک قهوه ای بزرگش که به زنهای سرمایه دار بیشتر شبیه بود. در طول راه من سکوت کردم... سکوت. به دبیرستانی که لوازم جنگ زده ها را می دادند، رسیدیم. روی تابلوبزرگ بالای اسم دبیرستان نوشته بودند: توانا بود هر که دانا بود.
مردم شلوغ کرده بودند. این طرف و آن طرف هر کجا که چشم کار می کرد انسان بود. زنهای چادر سیاه بود. بچه ها و مردهای کم ادعا، دم کلاس ها ایستاده بودند و جروبحث و داد و فریاد می کردند. یکی می گفت: «عمو! من این بیست روز است که کارتم را داده ام. هنوز خبری نشده. یک روز می گویند برو کمیته. یک روز می گویند برو جهاد. یک روز می گویند برو ما خودمان وسائل می آوریم. اما تا به حال هیچ خبری نشده. آخ...! دیگر پا ندارم. مگر انسان چقدر وقت دارد. هی بیاید و برود.”
دم در کلاس چهارم اقتصاد مردی ایستاده بود و اسامی را می خواند:
- زهرا اسدی... بیاید تو و یک بالش بی پر بگیرد!
زنی بود، بلند بالا که خیال سیاه درشتی نزدیک دماغش بود. صورتش ماتیک زده بودو سرخ! جمعیت را شکافت و با تنه تنومندش توی اتاق رفت.
- تقی حسینی... بیا برو تو
- چشم آقا!
- پس کی اسم منو می خونی آهای آقای ریش!؟
مرد سرش را از روی لیست برداشت و گفت: «یک کم صبر کن، مثل اینکه نوبرش را آورده!”
- خانوم!... خانوم...! سلام!
- سلام چی می خواهی؟
زنی بود با موهای حنازده و چادر سیاهی که روی زمین کشیده می شد.
- بگو مادرجان چه می خواهی؟ حرف بزن!
انگار زبان زن قفل شده بود: «مادر!... مادر. این یک ماه است که کارتم را داده ام. برای پتو... هنوز هم نداده اند. ما در خانواده آبرومندی هستیم! همین دیروز تمام خانه مان را دزد زد. حالا نمی دونم چکار کنم! تو را به خدا یه غذایی... چیزی بدهید. نگذارید از گرسنگی بمیرم. آخه دین و انصاف کجا رفته! یک مشت اثاث توی این جنگ آوردیم. نمی دونم چه از خدا بی خبری آنها را دزدید. نه لباسی، نه روپوشی. نه خدایی نه پیری. چند روز هم اینجا آمده ام. به من محلی نمی گذارند. آخر چه خاکی به سرم بکنم!» زن سکوت کرد و چشمش را به پای پنجره دوخت.
دختری که با او حرف می زد، جوان بود با چادر سیاهی که تا روی ابروهایش آمده بود. دختر به زن گفت:
- با من نیست بگذار تا آقای خدری بیاید!
بغض گلوی زن را فشار می داد. اشک توی چشمهایش حلقه زده پود. یکدفعه دریایی از اشک صورتش را پر کرد. نشست کنار پنجره و هق هق اش را ادامه داد.
عده ای دورش جمع شدند و پرس و جو کردند. دلداری دادند. حواسم به زن بود که یکی زد روی شانه ام. برگشتم. پیرزنی بود که بالای چشم چپش زخم بود و دستمال سرش را تا روی زخم آورده بود. یک یا دو دندان کرم خورده در دهان داشت. صورتش پر چروک بود. گفت: «آقا من از شوش آمده ام! این چند روز است که دارم می آیم، برای پتو برای بچه های پسرم. هیچی ندارم. تو را به خدا یه کاری بکن! «با ناراحتی گفتم: «من اینجا هیچ کاره ام. برو پیش آن آقا که اسم می خواند.”
دختر خاله و خاله هر دو سرگردان میان مردم پیچ و تاب می خوردند و من از همه سرگردانتر! رفتم روی صندلی آهنی نشستم. مردی به طرف کلاس اول اقتصاد رفت که تویش لحاف و پتو و متکا ریخته بودند. مرد از بیرون جار زد: «خانوم! خانوم یک بالش از آن پردارهاش بده.”
صدای زنی از درون اتاقی آمد که می گفت: «آقا! توی این جنگ بالش پری کجا پیدا می شه!”
مرد یک متکای پنبه ای از پنجره گرفت. یک ورقی داد و با لبخند از آنجا رفت.
رفتم پیش خاله. آقای خدری هم آمد. یکی می گفت: «آقای خدری این ورق را امضا کن می خواهم نفت بگیرم.”
آقای خدری می گفت: «بابا نفت کجا بود! برو هفته دیگر بیا.”
خاله رفت پیش او و گفت: «آقا یک کارت بنویس می خواهم شیر بگیرم برای بچه دخترم. خدا خیرت بده.”
یک کارت نوشت برای روغن و یک کارت داد برای شیر بچه که برویم بیمارستان بگیریم. رفتیم توی انباری. روغن، تاید، خرما، برنج و روغن، آرد. هر کدام در جایی روی هم انباشته بودند.
زنها همچنان جیغ و داد می کشیدند. یک ماشین بود که مواد غذایی تویش می ریختند که به قسمت های دیگر بفرستند. مردم این طرف و آنطرف ماشین را گرفته بودند. یکی بیسکویت می آورد و پرت می کرد بیرون برای مردم.
- بگیر خانم!
وقتی زن دستهایش را بلند کرد که بیسکویت را بگیرد چادر از سرش افتاد. بیسکویت روی زمین افتاد و خرد شد.
کارت را دادیم و یک کیلو روغن مثل زردچوبه، زرد، گرفتیم وبا سرعت از شلوغی دور شدیم. در به در به دنبال بیمارستان می گشتیم تا شیر برای بچه ناهید بگیرم.
باران نم نم می زد آسمان غمگین و گرفته بود وداشت اشک می ریخت شاید برای مردم جنگ زده.
به طرف اولین بیمارستان رفتیم از یک خانم پرسیدیم:
- خانم کجا شیر می دن؟!
- برو طبقه بالا.
رفتیم طبقه بالا. در اتاق اول را به صدا در آوردیم. خانمی پشت یک میز نشسته بود و می نوشت. لباس گل گلی سبز و سفیدی داشت. خاله آمد سلام و تعارف کند، گفتم: «خاله احتیاج به تعارف ندارد. یه سوال کردن منت نمی خواهد.”
- خانم شیر اطفال کجا می دن؟
- اینجا نمی دهند.
خانم توی فکر عمیقی فرو رفت. بعد از چند دقیقه ای دست روی شکم برآمده اش گذاشت و گفت:
«روبروی بانک صادرات»
رفتیم روبروی بانک صادرات اما دیدیم نوشته بانک ملی. از آقائی سئوال کردیم گفت برویدآن گوشه یک بیمارستان هست. رفتیم. گفتند این بیمارستان بود. حالا شده پاسدارخانه. برو آن روبرو یک بیارستان است. رفتیم، روبرو. دور یک میز چند مرد نشسته بودند و باصطلاح کار می کردند. اما مشغول بیت و غزل گفتن بودند.
خاله پرسید:«کجا شیر اطفال می دهند؟»
- اتاق شماره ۶!
گفتم: «خدا پدر باضافه مادر و فک و فامیلهایت را بیامرزد» رفتیم اتاق شماره ۶. دو خانم با لباس هایی آبی یکدست، روی دو صندلی و پشت دو میز نشسته بودند یک خانم جنگ زده با یکی از آنها حرف می زد. خانم که دماغی کشیده داشت و صورتی بزک کرده خطاب به خانم جنگ زده گفت: «خانم شما از کدام طایفه هستید؟!»
- موری
خانم لباس آبی با تغییر گفت:«شما یکبار به من کلک زدید!»
جنگ زده رنگش سرخ شد و گفت:«من به هیچ بنده خدائی کلک نمی زنم و نزده ام. اما یکدفعه به جای خواهرم که هم شکل من است آمده ام اینجا و شیر گرفتم برای بچه اش!»
خانم پشت میز گفت:«ما تمام روز با طایفه شما سرو کار داریم نمی دانی چقدر کلک هستند!»
جنگ زده گفت:«پنج انگشت که مثل هم نیستند!»
- می دونم.
عاقبت زن به طرف شیر ها که به طور نامرتبی چیده شده بودند رفت.
دختر خاله ام کارت را داد.
خانم گفت:«این شیر مصرف پانرده روز است. بعد از پانزده روز بایستی شناسنامه مادرش را بیاورید تا شیر بهش بدهم و الا نمی دهیم.
خاله ام گفت: چشم می رویم آبادان، شاسنامه اش را می آوریم. حالا شیر بده تا پانزده روز دیگر شاید جنگ تمام شد و ما هم شرمان را از این شهر خراب شده بکنیم. شیر را گرفتیم و از اتاق شماره ۶ بیرون زدیم.

علی.م. مسجد سلیمان ۹ /۱۰/ ۵۹

جنگ در جبهه

وقتی صورت گریان جنگ زدگان را دیدم، غم دلم را برید وپاره کرد. روزی مردم آذربایجان با دسته های گسترده گروه گروه به سوی جبهه غرب می رفتند. به سوی جبهه غرب.
به سوی جبهه شرق و به طرف مرکز دشمن آیا جنگی که آنان می کنند صحیح است. تمام چراها از قلبم پرواز کرد. زیرا که صدای بمب افکن ها و صدای بلند دیوار صوتی فرا رسید. بله این چیزهاست که دل هر انسان آزاده را می گدازد. و به سرعت به سوی مرگ می رود. تفنگ کوچک من می تواند آن دشمن سر سخت را از بین ببرد. و آزادی همیشگی را بر پا سازد. با این همه ما پیروز خواهیم شد. حال صدای فرار پای آنان به گوش می رسد.
روزی که هواپیماهای عراقی آمدند من آنها را در آسمان دیدم. حدس زدم که او دشمن است. موهای خواهرم سولماز در هم ریخت و گل لاله من پرپر گشته بود. صدای تار برادرم از دور شنیده می شد و صدای او که می خواند برای لاله پرپر گشته قیمتی ام.
دشمنان ما نابود خواهند گشت و ما پیروز خواهیم شد. سرانجام تمام این رنجها جبران خواهدشد.

افشین خلوتی ۹ ساله- عجب شیر

نظرات کاربران درباره کتاب جنگ به روایت بچه ها

فایل کتاب مشکل داره😒
در 7 ماه پیش توسط na3...idi
انتظار تاثیر گذاری بیشتری داشتم. بهتر بود کار قوی تری ارایه شود
در 9 ماه پیش توسط jan...365